عکس پروفایل زیر شلواری راه راهز
۱۱۶ عضو

زیر شلواری راه راه

ساده نویسی با مداد گُلی با زیرشلواری راه راه

undefined️ ارتباط undefined @akhosravi55
زیر شلواری راه راه
به نام خدا فصل 1-قرنطینه! قسمت هشتم حس گیر کردن پشت کامیون تخلیه فاضلاب در ترافیک. منتظر نوبت بودیم برویم زیر دست تنها معلول شور حمام. پنجاه ساله می‌خورد. موهای فر و چشم و ابروی مشکی، با سیبیل بلند روی صورت تیغ خورد به زحمت ماسک رویش بند می‌شد. عرق و بخار آب روی صورتش درهم شره می‌کرد. با دستکش و چکمه و گان پلاستیکی بیشتر به سلاخ‌ کشتارگاه شبیه بود تا دلاک حمام. پدریار نشسته‌ها را نوبتی دم دستش جلوی وان لبریز اب که با یک دوش شیلنگی پر می‌شد هول می‌دادند شسته تحویل می‌گرفتند. علی اقا صداش می‌زدند. از سر تا پای مددجو را با یک لیف و صابون یک دست حسابی می‌شست. اگر نیازی داشت با دسته تیغ از صورت تا سیرت آنچنان صاف می‌زد مورچه بکسباد کند آن هم بدون بریدگی. مهارتش دستمریزاد داشت. نوبت من رسید باطری خالی کرد رفت روی سکو نشست ماسک برداشت و سیگاری گیراند چشم به موزاییک کف حمام بدور از هیاهوی محیط در سکوت خودش فرو رفت. با هر خط که از قد سیگار کوتاه می‌شد یک خط به شارژ علی اقا اضافه می‌شد. بعداز تمام شدن سیگار، دستکش لاستیکی و گان پوشید. ماسک با کراهت به صورتش کشید. مانند غساله‌ها امد بالای سرم. پارچ داخل وان فرو برد آب شره کرد روی صورتم. اب از راه بینی وارد حلق شد صورت به راست چرخاندم شاید راه فراری از زیر پارچ که به قواره یک بشکه اب داشت و تمام نمی‌شد بیابم. بی‌فایده بود با صدای دادم ریزش اب قطع شد. پیشتر تلویزیون دیدم سربازان آمریکایی زندان ابوغریب و گوانتانامو چطور با یک پارچ آب شکنجه می‌کنند تا ان حمام چشیدم. دلتان نخواهد به اسم یک پارچ اب هست وقتی از بالا روی صورت می‌ریزند به سد لتیان متصل می‌شود هر چه نفس نگه می‌داری تمامی ندارد. با تمنا خواهش کردم روی صورت نریزد. با نگاه سکوت به کارش ادامه داد. مثل آقام که در کودکی دستم می‌گرفت به حمام عمومی می‌برد. نوبت لیف سر و صورت می‌رسید آب داغ با دلو روی سرم خالی می‌کرد آن هم به سد وصل بود اصلا به داد و فریادم محل نمی‌گذاشت اقام معتقد بود اب هر چه داغ‌تر محصول تمیزتر از کار درمی‌اید آن‌هم بعداز دو دست پوست کنی با کیسه و سفیدآب. نمی‌دانم آن لیف دست علی‌اقا قبل من به تن چند نفر و کجاها را شسته بود، باید ذهن درمانی می‌کردم ان‌شاءالله تمیز هست چاره نبود دلم چرک نمی‌شد در عوض. از بالا تا پاپپن، هر چه بود شست، چه چرک صورت چه هر جای دیگر، همه را تمیز شست رفت، خدا خیرش دهد. بعداز حمام با حوله‌های تازه از رتخت‌شورخانه آمده یکی‌یکی خشک شدیم بعد از لابه‌لای لباس‌های رنگارنگ مختلف یک پیران سفید راه‌راه شبیه لباس‌های فله‌ای تاناکورا سوا کردن به تنم پوشاندن. به خودم حق انتخاب هم دادن. #با_یک_انگشت @2Neal
به نام خدا
فصل۱_ قرنطینه
قسمت نهم

وابستگی
ساکنین تخت‌های اتاق یکی یکی از راه رسیدن. خسته از راهی پر فراز و نشیب. هیچ کدام با هم همسفر نبودن. قلم تقدیر انگشت روی تک‌ به تک از یک گوشه ایران گذاشته بود. تازه وارد یا از مرخصی برگشته. مجتبی جوانی که تخت زیر پنجره را پر کرد اولین مددجویی بود که ذهنم درگیرش شد. جوان بود. سی‌واندی بهار دیده.دستان کم توان با حرکت محدود داشت. هر روز صبح پاهایش را یکی یکی داخل شکمش بغل می‌گرفت. ورزشش بود. دلم می‌گفت "چقدر خوب که می‌تونه پاش رو تکون بده و با دستش بگیره" بعد برای خودم تخیل انجام این کار کردم چقدر بی‌نیاز می‌شدم از کمک دیگران. تا کسی رنج معلولیت و محدودیت نچشیده باشد؛ تا کسی برای خوردن یک لیوان آب ساعت‌ها انتظار نکشیده باشد تا یک نفر از راه برسد از پارچ چند متر انطرف‌تر یک لیوان آب برساند؛تا کسی از درد فشار بدن بی‌تحرک. بدن خشک، خیس عرق نشود درک نمی‌کند چه می‌گویم.بزرگترین مشکلم عدم توان رفتن توالت برای قضای حاجت بود. سخت و عذاب‌اور است کسی دیگر با کراهت تمیزت کند. دعای زمین مانده‌م نجات از این رنج عذاب‌اور بود. همین اندازه که افتان و خیزان خودم را بدون نیاز به کمک به توالت برسانم، کافی است. انوقت خداوند لطفش را در حقم تمام می‌کرد، تا ابد بابت این نعمت بزرگ روزی هزار بار شکرش می‌کردم. کاری که تا بیست و شش سالگی راحت‌تر از آب خوردن بود. بی هیچ شکری. غافل بودم از لطف بزرگ الهی. چه می‌دانستم روزی حسرت انجام همین کار به ظاهر پیش‌پا افتاده را می‌خورم. مثل حال که بی‌خبر از داریی‌های خویشم.
آسایشگاه محل رها شده‌گان بود. افرادی که به هر دلیلی شرایط زندگی کنار خانواده نداشتند، در اینجا رها می‌شدند. از کهولت سن گرفته تا معلولیت ناشی از حادثه یا مادرزاد، که وبال زندگی دیگران شده‌اند؛ مخل آسایش؛ همان‌ها که تا پیش از این چراغ زندگی بودند برای خانه.
آسایشگاه مانند ضایعاتی‌های خریدار وسایل به درد نخور و مازاد مردم، مسئولیت نگهداری ادم قدیمی کهنه‌ از کار افتاده می‌پذیرفت. آنان که وبال‌های زندگی دیگران بودن،. اصلا غیر از پا فتاده ناتوان نمی‌پذیرد. انگار رسم زمانه بلد نیستن این بنجل خرها. چه دفتر و دستکی هم به راه انداخته‌اند برای نگهداری از ما ناتوان‌ها در انجام کار شخصی. این همه امکانات و ادم گرفتند به کار، کرور کرور پول دور می‌ریزند. انگار پول علف خرس است کدام عاقلی در این دوران وانفسا جایی پول خرج می‌کند که بازگشتی در ان نیست چه رسد به سود!
#با_یک_انگشت
@2neal
undefined۹
undefined۶
undefined۲
undefined۱

۲۰۰

۱۱:۳۳