زیر شلواری راه راه
به نام خدا فصل 1-قسمت هفتم قرنطینه! بیچاره مردمی که اعتماد کردن به شارلاتانی که رییسجمهور شده بود و داراییشان را آوردند در بورس از شر تورم افسارگسیخته در امان باشد. به امیرحسین زنگ زدم برای مُهر و مودم جیبی با کمی وسیله، زمان سوهان روحم بود. باید راهی برای فرار از نشخوار فکری پیدا میکردم، وگرنه زیر آوار خاطرات گذشتهام مدفون میشدم. پیر مردی که شب خانه لیلا گم کرده بود، سُرم به دست قصد پایین امدن از تخت داشت. به گمانم یکی ادرس لیلا در گوشش خوانده بود. سجاد را صدا زدم از تخت نیافتد. بعداز ان شدم بپای پیرمرد! حس ان عروسک میمون کارتون اسباببازیها در مهد کودک که پشت مانیتور مراقب عروسکهای دیگر بود فرار نکنند داشتم. سجاد از بهیار مدد طلبید، زن سی و خورده ساله پوست روشن جای ذولفقاری وارد اتاق شد. با طراوتتر از او بود ولی در تجربه به همان میزان کمتجربه و خامتر. از دستپاچگیاش میشد تشخیص داد. سلامش دادم با پسوند پدرجان علیک گفت! یک عان همه چیز برایم متوقف شد. اولین بار پدرجان خطاب شدم. کلمه پدرجان از یک دختری که نهایتا 10 سال اختلاف سنی داشت تیر خلاص بود بر روح زخمیم. بنده خدا تقصیری نداشت چه میدانست سنگ آسیاب روزگار چطور گَرد سپیدی بر سر و رویم که جز پوست و استخوان نمانده بود پاشیده. شیف شب پدریارمان میثم نامی بود. پرستاران را پدریار مینامیدن. پدر یاری رسان. جوان خوش قد و بالا با اندامی مناسب و چشم ابرو سیاه و پوستی سفید، از باقی خوشتیپتر. اخلاق و برخورد گرم میثم باعث جوش خوردن دلمان شد. آخر شب یک ساعتی با هم گرم گرفتیم. حمام چهارشنبه صبح سجاد بجای ترالی صبحانه با تخت برانکاردی کف پلاستیکی با یک لایه فوم روش، پیچید داخل اتاق. کنار تختم پارک کرد. با تردید نگاهی به تخت برانکاردی انداختم، پرسیدم "جریان چیه؟" - با خنده گفت "حمومه حموم. بپر بالا بریم" بعد چند بار صدا زد "قوتی، قوتی" مردی با لباس طوسی آمد. برخلاف فامیلش لاغر و لاجون. دوتایی سر و تهم را گرفتن گذاشتن روی تخت برانکادری یک ملحفه روم، هول دادن بیرون اتاق به سمت در بغل ایستگاه پرستاری که جلوش با پرده برزنت پوشیده شده بود. وارد اتاقی که از سقفش گرما میبارید شدم سقف پوشیده از لولههای آبگرم. پیر و جوان کج و کوله لخت مانند خیارهای سالادی جلوی میوه فروشی روی برانکار ولو شده بودیم محفل کاملا خودمانی، حس حمام و استخرهای خارجه که تعریفش شنیده بودم بهم دست داد. فهمیدم فقط دکترها محرم نیستند اینحا همه بهم محرمند. گرما، بوی پوشینههای باز شده جا تمیز نشده را در هم قاطی میکرد تانکر تانکر از دماغم داخل مغزم میچپاند. حس گیر کردن پشت کامیون تخلیه فاضلاب در ترافیک. منتظر نوبت بودیم برویم زیر دست تنها معلول شور حمام. #با_یک_انگشت @2Neal
به نام خدافصل 1-قرنطینه!قسمت هشتم
حس گیر کردن پشت کامیون تخلیه فاضلاب در ترافیک. منتظر نوبت بودیم برویم زیر دست تنها معلول شور حمام.
پنجاه ساله میخورد. موهای فر و چشم و ابروی مشکی، با سیبیل بلند روی صورت تیغ خورد به زحمت ماسک رویش بند میشد. عرق و بخار آب روی صورتش درهم شره میکرد. با دستکش و چکمه و گان پلاستیکی بیشتر به سلاخ کشتارگاه شبیه بود تا دلاک حمام.پدریار نشستهها را نوبتی دم دستش جلوی وان لبریز اب که با یک دوش شیلنگی پر میشد هول میدادند شسته تحویل میگرفتند. علی اقا صداش میزدند. از سر تا پای مددجو را با یک لیف و صابون یک دست حسابی میشست. اگر نیازی داشت با دسته تیغ از صورت تا سیرت آنچنان صاف میزد مورچه بکسباد کند آن هم بدون بریدگی. مهارتش دستمریزاد داشت. نوبت من رسید باطری خالی کرد رفت روی سکو نشست ماسک برداشت و سیگاری گیراند چشم به موزاییک کف حمام بدور از هیاهوی محیط در سکوت خودش فرو رفت. با هر خط که از قد سیگار کوتاه میشد یک خط به شارژ علی اقا اضافه میشد. بعداز تمام شدن سیگار، دستکش لاستیکی و گان پوشید. ماسک با کراهت به صورتش کشید. مانند غسالهها امد بالای سرم. پارچ داخل وان فرو برد آب شره کرد روی صورتم. اب از راه بینی وارد حلق شد صورت به راست چرخاندم شاید راه فراری از زیر پارچ که به قواره یک بشکه اب داشت و تمام نمیشد بیابم. بیفایده بود با صدای دادم ریزش اب قطع شد. پیشتر تلویزیون دیدم سربازان آمریکایی زندان ابوغریب و گوانتانامو چطور با یک پارچ آب شکنجه میکنند تا ان حمام چشیدم. دلتان نخواهد به اسم یک پارچ اب هست وقتی از بالا روی صورت میریزند به سد لتیان متصل میشود هر چه نفس نگه میداری تمامی ندارد.با تمنا خواهش کردم روی صورت نریزد. با نگاه سکوت به کارش ادامه داد. مثل آقام که در کودکی دستم میگرفت به حمام عمومی میبرد. نوبت لیف سر و صورت میرسید آب داغ با دلو روی سرم خالی میکرد آن هم به سد وصل بود اصلا به داد و فریادم محل نمیگذاشت اقام معتقد بود اب هر چه داغتر محصول تمیزتر از کار درمیاید آنهم بعداز دو دست پوست کنی با کیسه و سفیدآب.نمیدانم آن لیف دست علیاقا قبل من به تن چند نفر و کجاها را شسته بود، باید ذهن درمانی میکردم انشاءالله تمیز هست چاره نبود دلم چرک نمیشد در عوض. از بالا تا پاپپن، هر چه بود شست، چه چرک صورت چه هر جای دیگر، همه را تمیز شست رفت، خدا خیرش دهد. بعداز حمام با حولههای تازه از رتختشورخانه آمده یکییکی خشک شدیم بعد از لابهلای لباسهای رنگارنگ مختلف یک پیران سفید راهراه شبیه لباسهای فلهای تاناکورا سوا کردن به تنم پوشاندن. به خودم حق انتخاب هم دادن.
#با_یک_انگشت
@2Neal
حس گیر کردن پشت کامیون تخلیه فاضلاب در ترافیک. منتظر نوبت بودیم برویم زیر دست تنها معلول شور حمام.
پنجاه ساله میخورد. موهای فر و چشم و ابروی مشکی، با سیبیل بلند روی صورت تیغ خورد به زحمت ماسک رویش بند میشد. عرق و بخار آب روی صورتش درهم شره میکرد. با دستکش و چکمه و گان پلاستیکی بیشتر به سلاخ کشتارگاه شبیه بود تا دلاک حمام.پدریار نشستهها را نوبتی دم دستش جلوی وان لبریز اب که با یک دوش شیلنگی پر میشد هول میدادند شسته تحویل میگرفتند. علی اقا صداش میزدند. از سر تا پای مددجو را با یک لیف و صابون یک دست حسابی میشست. اگر نیازی داشت با دسته تیغ از صورت تا سیرت آنچنان صاف میزد مورچه بکسباد کند آن هم بدون بریدگی. مهارتش دستمریزاد داشت. نوبت من رسید باطری خالی کرد رفت روی سکو نشست ماسک برداشت و سیگاری گیراند چشم به موزاییک کف حمام بدور از هیاهوی محیط در سکوت خودش فرو رفت. با هر خط که از قد سیگار کوتاه میشد یک خط به شارژ علی اقا اضافه میشد. بعداز تمام شدن سیگار، دستکش لاستیکی و گان پوشید. ماسک با کراهت به صورتش کشید. مانند غسالهها امد بالای سرم. پارچ داخل وان فرو برد آب شره کرد روی صورتم. اب از راه بینی وارد حلق شد صورت به راست چرخاندم شاید راه فراری از زیر پارچ که به قواره یک بشکه اب داشت و تمام نمیشد بیابم. بیفایده بود با صدای دادم ریزش اب قطع شد. پیشتر تلویزیون دیدم سربازان آمریکایی زندان ابوغریب و گوانتانامو چطور با یک پارچ آب شکنجه میکنند تا ان حمام چشیدم. دلتان نخواهد به اسم یک پارچ اب هست وقتی از بالا روی صورت میریزند به سد لتیان متصل میشود هر چه نفس نگه میداری تمامی ندارد.با تمنا خواهش کردم روی صورت نریزد. با نگاه سکوت به کارش ادامه داد. مثل آقام که در کودکی دستم میگرفت به حمام عمومی میبرد. نوبت لیف سر و صورت میرسید آب داغ با دلو روی سرم خالی میکرد آن هم به سد وصل بود اصلا به داد و فریادم محل نمیگذاشت اقام معتقد بود اب هر چه داغتر محصول تمیزتر از کار درمیاید آنهم بعداز دو دست پوست کنی با کیسه و سفیدآب.نمیدانم آن لیف دست علیاقا قبل من به تن چند نفر و کجاها را شسته بود، باید ذهن درمانی میکردم انشاءالله تمیز هست چاره نبود دلم چرک نمیشد در عوض. از بالا تا پاپپن، هر چه بود شست، چه چرک صورت چه هر جای دیگر، همه را تمیز شست رفت، خدا خیرش دهد. بعداز حمام با حولههای تازه از رتختشورخانه آمده یکییکی خشک شدیم بعد از لابهلای لباسهای رنگارنگ مختلف یک پیران سفید راهراه شبیه لباسهای فلهای تاناکورا سوا کردن به تنم پوشاندن. به خودم حق انتخاب هم دادن.
#با_یک_انگشت
@2Neal
۱۸۹
۸:۳۷