ولیِ دم، ولی امر ما شد...
۲۲:۲۵
خطخطی| ثریا گودرزی


از غزه برای حملات ایران @Thirdintifada
همین شادی بچههای غزه، برای ما کافی نیست؟🥹

۱۳:۲۴
ما ملت شهادتیم
سر خیابان ابریشمی ماشین را نگهداشتیم. منتظر ماندیم تا بقیه دوستان هم بیایند و کاروان خودروییمان راه بیافتد. چند دقیقهای که گذشت، خانم "میم" بچه بغل از ماشین پیاده شد و آمد نزدیک پنجرهام گفت: "بیا پایین شعار بدیم. بشینیم چیکار؟" پیش تکتک ماشینهای دیگر هم رفت و خانمها را پیاده کرد. بچه را دادم بغل شوهرم و پرچم را برداشتم. کنار خیابان ایستادیم و شعار دادیم."الله اکبر، الله اکبر، خامنهای رهبر..."بچهها دورمان پر میخوردند و بازی میکردند. کوچکترها توی بغل مامانشان وول میخوردند. چند پسر ۲۰ و چند ساله و یک بچه ده ساله از آن طرف خیابان رد شدند. با حالت تمسخر نگاهمان میکردند و میخندیدند. یکیشان دستش را آورد بالا و ادای شعار دادن در آورد. خانمها بیتوجه به آنها شعار میدادند. یکدفعه صدای جنگنده بلند شد. چهره جوانهای روبهرویمان از خنده برگشت. با ترس به دنبال صدا میگشتند. ترس توی تکتک رفتارهایشان دیده میشد. ما خانمها بدون اینکه سر برگردانیم همچنان شعار میدادیم و پرچم تکان میدادیم. آرامشمان برای آن چند مرد جوان قابل باور نبود. با تعجب نگاهمان کردند و رفتند. ما اما تا آخر شب در خیابان ماندیم و شعار دادیم. ما با هم فرق داریم...
ثریاگودرزی روزنگار جنگ
روز دهم۱۸ اسفند ۰۴
@khatkhatii
#ما_ملت_شهادتیم
سر خیابان ابریشمی ماشین را نگهداشتیم. منتظر ماندیم تا بقیه دوستان هم بیایند و کاروان خودروییمان راه بیافتد. چند دقیقهای که گذشت، خانم "میم" بچه بغل از ماشین پیاده شد و آمد نزدیک پنجرهام گفت: "بیا پایین شعار بدیم. بشینیم چیکار؟" پیش تکتک ماشینهای دیگر هم رفت و خانمها را پیاده کرد. بچه را دادم بغل شوهرم و پرچم را برداشتم. کنار خیابان ایستادیم و شعار دادیم."الله اکبر، الله اکبر، خامنهای رهبر..."بچهها دورمان پر میخوردند و بازی میکردند. کوچکترها توی بغل مامانشان وول میخوردند. چند پسر ۲۰ و چند ساله و یک بچه ده ساله از آن طرف خیابان رد شدند. با حالت تمسخر نگاهمان میکردند و میخندیدند. یکیشان دستش را آورد بالا و ادای شعار دادن در آورد. خانمها بیتوجه به آنها شعار میدادند. یکدفعه صدای جنگنده بلند شد. چهره جوانهای روبهرویمان از خنده برگشت. با ترس به دنبال صدا میگشتند. ترس توی تکتک رفتارهایشان دیده میشد. ما خانمها بدون اینکه سر برگردانیم همچنان شعار میدادیم و پرچم تکان میدادیم. آرامشمان برای آن چند مرد جوان قابل باور نبود. با تعجب نگاهمان کردند و رفتند. ما اما تا آخر شب در خیابان ماندیم و شعار دادیم. ما با هم فرق داریم...
روز دهم۱۸ اسفند ۰۴
@khatkhatii
#ما_ملت_شهادتیم
۱۶:۲۲
زمین بلرزد،
مگر میشود دل شیعیان علی بلرزد؟
مگر میشود دل شیعیان علی بلرزد؟
۱۸:۳۲
پابان صهیون رو ما رقم میزنیم 
الله اکبر
الله اکبر
۱۸:۳۵
یافَخرَ مَن لافَخر لَه 🥺
یاعِزَّ مَن لاعِزَّ لَه...
ای افتخار کسی که افتخاری ندارد،ای عزت کسی که عزتی ندارد...
ای افتخار کسی که افتخاری ندارد،ای عزت کسی که عزتی ندارد...
۱۹:۴۵
بازارسال شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
۱۲:۵۹
بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار-شماره پنجم.pdf
۱.۸۷ مگابایت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱۶:۰۲
بازارسال شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
متن_کامل_اولین_پیام_حضرت_آیتالله_سیدمجتبی_حسینی_خامنهای_رهبر_معظّم.pdf
۹۶.۰۱ کیلوبایت
۱۷:۳۷
من به پزشکیان رای ندادم، با خیلی از سیاستهاش موافق نیستماما همین حرکتش کافیه که بهش افتخار کنم
🥹
ماشاءالله آقای رئیس جمهور🫶
ثریاگودرزی
@khatkhatii
ماشاءالله آقای رئیس جمهور🫶
@khatkhatii
۱۱:۴۸
موهبتهای آخرالزمان
ساعت از یازده گذشته بود. آخرین ایستگاهمان چهارراه تحویلی بود. ماشین را نگه داشتیم. سر زدن به موکبهای محلی و دادن قوت قلب به موکبداران شده بود برنامه کاروان خودروییمان. قدم به قدم توی هر خیابان، پای موکب هر مسجد و محله میایستادیم و همراه با تیم سنجودمام جلوی موکب پرچم میچرخاندیم و شعار میدادیم. به موکب مسجد چهارراه تحویلی که رسیدیم چند نفر بیشتر توی موکب نبودند. توی دلم خالی شد. با خودم گفتم: "بیچارهها چه غریب افتادهان. لابد بیشتر محله دست ضدانقلابه!" همسرم فکرم را بُرید و گفت: "چرا اینقد خلوته؟"گفتم: "لابد خسته تجمع دیشبن!"متولی موکب جلو آمد و به مسول تیم سنجودمام گفت: "آقا نزنید! بذارید بگم بچهها هم بیان!"_نمیخواد برادر! زحمتشون نمیدیم! پنج دقیقه میزنیم و میریم!_نه حیفه! بذارید بچهها هم بیان!به دقیقه نکشید که یک کاروان خودرویی بزرگ آمد جلوی موکب و خیابان را پر کرد. یک لشکر آدم، علم به دست پیاده شدند و جلوی موکب ايستادند. پس محله قُرق انقلابیها بود نه ضدانقلاب! موکب خالی نبود، اهالی مسجد بعد از تجمع رفته بودند کاروان خودرویی.سنجودمام که تمام شد، اهالی مسجد دعوتمان کردند برویم داخل مسجد و کاسهای آش بخوریم. توی حیاط کوچک مسجد، زنها ایستاده بودند پشت دیگ آشرشته و آشسبزی و حلیمی که یحتمل خودشان پخته بودند. بچههای سیاهپوش که کنج مسجد جا خوش کرده بودند یک آن روحم را پرواز دادند به پیادهروی اربعین. کاسههای کوچک استیل، سروصدای قاشق چنگال، پذیرایی ساده و خالصانه، صفا و سادگی مسجد و صمیمیت بین اهالی مومنش، همه و همه رنگ و بوی اربعین میداد. بوی همزیستی مومنانه. چه ساده و بیآلایش با هم بُر خورده بودیم. با خودم فکر میکنم آخرالزمان با همهی دردها و رنجهایش، چه موهبتهایی دارد. باید خدا را شکر کنیم که درست وقتی که فکرش را هم نمیکردیم توفیق نفس کشیدن در این حال و هوای مومنانه را روزیمان کرد.
ثریاگودرزی ۲۷ اسفند ۰۴
@khatkhatii
روزنگار جنگروز هجدهم
ساعت از یازده گذشته بود. آخرین ایستگاهمان چهارراه تحویلی بود. ماشین را نگه داشتیم. سر زدن به موکبهای محلی و دادن قوت قلب به موکبداران شده بود برنامه کاروان خودروییمان. قدم به قدم توی هر خیابان، پای موکب هر مسجد و محله میایستادیم و همراه با تیم سنجودمام جلوی موکب پرچم میچرخاندیم و شعار میدادیم. به موکب مسجد چهارراه تحویلی که رسیدیم چند نفر بیشتر توی موکب نبودند. توی دلم خالی شد. با خودم گفتم: "بیچارهها چه غریب افتادهان. لابد بیشتر محله دست ضدانقلابه!" همسرم فکرم را بُرید و گفت: "چرا اینقد خلوته؟"گفتم: "لابد خسته تجمع دیشبن!"متولی موکب جلو آمد و به مسول تیم سنجودمام گفت: "آقا نزنید! بذارید بگم بچهها هم بیان!"_نمیخواد برادر! زحمتشون نمیدیم! پنج دقیقه میزنیم و میریم!_نه حیفه! بذارید بچهها هم بیان!به دقیقه نکشید که یک کاروان خودرویی بزرگ آمد جلوی موکب و خیابان را پر کرد. یک لشکر آدم، علم به دست پیاده شدند و جلوی موکب ايستادند. پس محله قُرق انقلابیها بود نه ضدانقلاب! موکب خالی نبود، اهالی مسجد بعد از تجمع رفته بودند کاروان خودرویی.سنجودمام که تمام شد، اهالی مسجد دعوتمان کردند برویم داخل مسجد و کاسهای آش بخوریم. توی حیاط کوچک مسجد، زنها ایستاده بودند پشت دیگ آشرشته و آشسبزی و حلیمی که یحتمل خودشان پخته بودند. بچههای سیاهپوش که کنج مسجد جا خوش کرده بودند یک آن روحم را پرواز دادند به پیادهروی اربعین. کاسههای کوچک استیل، سروصدای قاشق چنگال، پذیرایی ساده و خالصانه، صفا و سادگی مسجد و صمیمیت بین اهالی مومنش، همه و همه رنگ و بوی اربعین میداد. بوی همزیستی مومنانه. چه ساده و بیآلایش با هم بُر خورده بودیم. با خودم فکر میکنم آخرالزمان با همهی دردها و رنجهایش، چه موهبتهایی دارد. باید خدا را شکر کنیم که درست وقتی که فکرش را هم نمیکردیم توفیق نفس کشیدن در این حال و هوای مومنانه را روزیمان کرد.
@khatkhatii
روزنگار جنگروز هجدهم
۱۸:۵۶
کنارهم، باهم، برای ایران
مردم سر چهارراه ۱۵ خرداد(پارامونت) جمع شده بودند. رفتم کنارشان، روی سطح مثلثی شکل وسط خیابان، کنار چراغ قرمز، روبه خط عابر پیاده ایستادم. پرچم را از روی دوشم برداشتم و بالا بردم. شب چهارشنبه سوری بود و این خیابان همیشه شلوغ شیراز، آنقدر خلوت بود که میتوانستم تکتک آدمهای رهگذر و ماشینهای عبوری را با دقت نگاه کنم. موافقها را، به ظاهر بیتفاوتها را و شاید مخالفها را. کمی بعد دو دختر جوان و ریزاندام، بدون روسری از آن طرف چهارراه به سمتمان آمدند. توی رفتارهایشان میدیدم که دارند دلدل میکنند. حس کردم میترسند اما نمیفهمیدم از چه. ما که آزاری برایشان نداشتیم. شاید اگر ۱۸ دی بود و یک چادری میخواست از بین تجمع به ظاهر معترضین بگذرد، ترسش را میفهمیدم اما دلشوره اینها را نه. ما که سابقه آدم سوزی و قتل دسته جمعی نداشتیم. همین اینها توی همان چند ثانیه که آنها از آن دست خیابان آمدند این دست، توی ذهنم گذشت. دو دختر وقتی رسیدند کنارم، یک راست رفتند توی دل جمعیت. از کنار جعبه برق دو تا پرچم ایران برداشتند. انگار که از قبل میدانستند پرچمهای مسجد را کجا میگذراند. مردم را کنار زدند و رفتند صف اول جمعیت. رو به خیابان ايستادند و همصدا با ما شعار دادند. یکی شالش را سرش انداخت و آن یکی نه.هنوز ذهنم درگیر رفتار این دو دختر بود که دختر جوان دیگری با کلاه و موهای دماسبی و هدفونی که دور گردنش بود رفت وسط چهارراه. درست وسط رفتوآمد ماشینها ایستاد. پرچم ایران را گرفته بود دستش و میچرخاند. بلندتر از همه ما شعار میداد. میترسیدم ماشینی زیرش کند. بد جا ایستاده بود. تک و تنها وسط ماشینهایی که گاهی حب و بغضشان معلوم نبود. تا به خودم آمدیم دیدم یک دختر چادری رفت پشت به پشتش ایستاد. صحنه عجیبی شد. باورم نمیشد چه میبینم. انگار برای چندین ثانیه نگاه همه جمعیت به آن دو تا بود. دو دختری که در ظاهر هیچ شباهتی بهم نداشتند کنارهم باهم برای ایران میجنگیدند و ندای هیهات من ذله را فریاد میزدند. بغضم گلویم را گرفته بود.
ثریاگودرزی۲۶ اسفند ۰۴شب چهارشنبه سوری. شیراز
@khatkhatii
روزنگار جنگروز هفدهم
#چهارشنبه_سوری #چهارشنبه_سوزی #برای_ایران_جان #شیراز
مردم سر چهارراه ۱۵ خرداد(پارامونت) جمع شده بودند. رفتم کنارشان، روی سطح مثلثی شکل وسط خیابان، کنار چراغ قرمز، روبه خط عابر پیاده ایستادم. پرچم را از روی دوشم برداشتم و بالا بردم. شب چهارشنبه سوری بود و این خیابان همیشه شلوغ شیراز، آنقدر خلوت بود که میتوانستم تکتک آدمهای رهگذر و ماشینهای عبوری را با دقت نگاه کنم. موافقها را، به ظاهر بیتفاوتها را و شاید مخالفها را. کمی بعد دو دختر جوان و ریزاندام، بدون روسری از آن طرف چهارراه به سمتمان آمدند. توی رفتارهایشان میدیدم که دارند دلدل میکنند. حس کردم میترسند اما نمیفهمیدم از چه. ما که آزاری برایشان نداشتیم. شاید اگر ۱۸ دی بود و یک چادری میخواست از بین تجمع به ظاهر معترضین بگذرد، ترسش را میفهمیدم اما دلشوره اینها را نه. ما که سابقه آدم سوزی و قتل دسته جمعی نداشتیم. همین اینها توی همان چند ثانیه که آنها از آن دست خیابان آمدند این دست، توی ذهنم گذشت. دو دختر وقتی رسیدند کنارم، یک راست رفتند توی دل جمعیت. از کنار جعبه برق دو تا پرچم ایران برداشتند. انگار که از قبل میدانستند پرچمهای مسجد را کجا میگذراند. مردم را کنار زدند و رفتند صف اول جمعیت. رو به خیابان ايستادند و همصدا با ما شعار دادند. یکی شالش را سرش انداخت و آن یکی نه.هنوز ذهنم درگیر رفتار این دو دختر بود که دختر جوان دیگری با کلاه و موهای دماسبی و هدفونی که دور گردنش بود رفت وسط چهارراه. درست وسط رفتوآمد ماشینها ایستاد. پرچم ایران را گرفته بود دستش و میچرخاند. بلندتر از همه ما شعار میداد. میترسیدم ماشینی زیرش کند. بد جا ایستاده بود. تک و تنها وسط ماشینهایی که گاهی حب و بغضشان معلوم نبود. تا به خودم آمدیم دیدم یک دختر چادری رفت پشت به پشتش ایستاد. صحنه عجیبی شد. باورم نمیشد چه میبینم. انگار برای چندین ثانیه نگاه همه جمعیت به آن دو تا بود. دو دختری که در ظاهر هیچ شباهتی بهم نداشتند کنارهم باهم برای ایران میجنگیدند و ندای هیهات من ذله را فریاد میزدند. بغضم گلویم را گرفته بود.
@khatkhatii
روزنگار جنگروز هفدهم
#چهارشنبه_سوری #چهارشنبه_سوزی #برای_ایران_جان #شیراز
۸:۳۱
بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار-شماره سیزدهم.pdf
۱.۹۵ مگابایت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱۳:۳۶
سفیران اللهاکبر
افطاری سادهای خوردیم و راه افتادیم سمت محله سعدی. انتخاب کاروان کوچکِ خانوادگی و دوستانهی ما کوچه پسکوچههای شهر بود. محلههایی که کاروانهای بزرگ شهر، بخاطر کوچکی خیابانها و کوچهها برای جلوگیری از ترافیک و بسته شدن راه، نمیتوانستند بروند. از جلوی بازاچه محلی و دستفروش خیابان نیستان که رد شدیم، تمام نگاهها به سمتمان برگشت. ما جوانانِ اللهاکبرگو جذاب شده بودیم برای همهی اهالی محله. پیرمرد موزفروش همانطور که فریاد میزد: "موز ببر ۱۵۴ تومن" بلافاصله میگفت: "مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل!" پیرزنی که چادرسفید سرش کرده بود، از سر کوچه آمد کنار خیابان. مشتش را گره کرد و فریاد زد: "الله اکبر!" وارد کوچههای تنگ و باریک محله شدیم. جایی که منِ شیرازی توی این بیستوهشت سال عمری که از خدا گرفتهام، هم ندیده بودم. همسرم میگفت: "الله اکبر" و من بلافاصله جوابش میدادم. هر ماشین شده بود یک بلندگو. صدای اللهاکبرهایمان ممتد و بیوقفه توی کوچهها میپیچید. از پنجره هر خانه لااقل یک سر بیرون میآمد و نگاهمان میکرد. بعضی از خانهها، خانوادگی میآمدند دم در و همصدا با ما شعار میدادند. وقتی چشمان مرد لات شلوار ششجیب پوش، به ما خورد، دو دستش را به نشانه پیروزی در دو طرفش باز کرد و چندبار محکم فریاد زد: "الله اکبر"گویی ما شده بودیم سفیر اللهاکبر. مایه دلگرمی مومنین بودیم و ترس و وحشت منافقین و کفار.
ثریاگودرزی ۲۹ اسفند ۰۴روزنگار جنگ رمضان
@khatkhatii
#سفیران_الله_اکبر#کاروان_خودرویی#جنگ_رمضان#روزنگار_جنگ
افطاری سادهای خوردیم و راه افتادیم سمت محله سعدی. انتخاب کاروان کوچکِ خانوادگی و دوستانهی ما کوچه پسکوچههای شهر بود. محلههایی که کاروانهای بزرگ شهر، بخاطر کوچکی خیابانها و کوچهها برای جلوگیری از ترافیک و بسته شدن راه، نمیتوانستند بروند. از جلوی بازاچه محلی و دستفروش خیابان نیستان که رد شدیم، تمام نگاهها به سمتمان برگشت. ما جوانانِ اللهاکبرگو جذاب شده بودیم برای همهی اهالی محله. پیرمرد موزفروش همانطور که فریاد میزد: "موز ببر ۱۵۴ تومن" بلافاصله میگفت: "مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل!" پیرزنی که چادرسفید سرش کرده بود، از سر کوچه آمد کنار خیابان. مشتش را گره کرد و فریاد زد: "الله اکبر!" وارد کوچههای تنگ و باریک محله شدیم. جایی که منِ شیرازی توی این بیستوهشت سال عمری که از خدا گرفتهام، هم ندیده بودم. همسرم میگفت: "الله اکبر" و من بلافاصله جوابش میدادم. هر ماشین شده بود یک بلندگو. صدای اللهاکبرهایمان ممتد و بیوقفه توی کوچهها میپیچید. از پنجره هر خانه لااقل یک سر بیرون میآمد و نگاهمان میکرد. بعضی از خانهها، خانوادگی میآمدند دم در و همصدا با ما شعار میدادند. وقتی چشمان مرد لات شلوار ششجیب پوش، به ما خورد، دو دستش را به نشانه پیروزی در دو طرفش باز کرد و چندبار محکم فریاد زد: "الله اکبر"گویی ما شده بودیم سفیر اللهاکبر. مایه دلگرمی مومنین بودیم و ترس و وحشت منافقین و کفار.
@khatkhatii
#سفیران_الله_اکبر#کاروان_خودرویی#جنگ_رمضان#روزنگار_جنگ
۱۶:۲۳
بازارسال شده از سِدخارجی
۱۱:۵۴
بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار-شماره پانزدهم.pdf
۱.۵۵ مگابایت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱۴:۴۹
اینم تجمع کالسکهایهای ما

نسل مهدوی ان شاءالله 🥹
@@khatkhatii
@@khatkhatii
۱۹:۵۸
۱۹:۰۳