بله | کانال خط‌خطی| ثریا گودرزی
عکس پروفایل خط‌خطی| ثریا گودرزیخ

خط‌خطی| ثریا گودرزی

۹۶ عضو
ولیِ دم، ولی امر ما شد...

۲۲:۲۵

بازارسال شده از محسن فایضی_انتفاضه فلسطین
thumbnail
undefinedundefinedundefinedاز غزه برای حملات ایران
@Thirdintifada

۱۳:۲۴

خط‌خطی| ثریا گودرزی
undefined undefinedundefinedundefinedاز غزه برای حملات ایران @Thirdintifada
همین شادی بچه‌های غزه، برای ما کافی نیست؟🥹undefinedundefined

۱۳:۲۴

ما ملت شهادتیم
سر خیابان ابریشمی ماشین را نگه‌داشتیم. منتظر ماندیم تا بقیه دوستان هم بیایند و کاروان خودرویی‌مان راه بیافتد. چند دقیقه‌ای که گذشت، خانم "میم" بچه بغل از ماشین پیاده شد و آمد نزدیک پنجره‌ام گفت: "بیا پایین شعار بدیم. بشینیم چیکار؟" پیش تک‌تک ماشین‌های دیگر هم رفت و خانم‌ها را پیاده کرد. بچه را دادم بغل شوهرم و پرچم را برداشتم. کنار خیابان ایستادیم و شعار دادیم."الله اکبر، الله اکبر، خامنه‌ای رهبر..."بچه‌ها دورمان پر می‌خوردند و بازی می‌کردند. کوچکترها توی بغل مامان‌شان وول می‌خوردند‌. چند پسر ۲۰ و چند ساله و یک بچه ده ساله از آن طرف خیابان رد شدند. با حالت تمسخر نگاه‌مان می‌کردند و می‌خندیدند. یکی‌شان دستش را آورد بالا و ادای‌ شعار دادن در آورد. خانم‌ها بی‌توجه به آن‌ها شعار می‌دادند. یک‌دفعه صدای جنگنده بلند شد. چهره جوان‌های روبه‌روی‌مان از خنده برگشت‌. با ترس به دنبال صدا می‌گشتند. ترس توی تک‌تک رفتارهای‌شان دیده می‌شد. ما خانم‌ها بدون اینکه سر برگردانیم همچنان شعار می‌دادیم و پرچم تکان می‌دادیم. آرامش‌مان برای آن چند مرد جوان قابل باور نبود. با تعجب نگاه‌مان کردند و رفتند. ما اما تا آخر شب در خیابان ماندیم و شعار دادیم. ما با هم فرق داریم...
undefined ثریاگودرزی روزنگار جنگ
روز دهم۱۸ اسفند ۰۴
@khatkhatii
#ما_ملت_شهادتیم

۱۶:۲۲

زمین بلرزد،
مگر می‌شود دل شیعیان علی بلرزد؟

۱۸:۳۲

پابان صهیون رو ما رقم میزنیم undefined
الله اکبرundefined

۱۸:۳۵

یافَخرَ مَن لافَخر لَه 🥺undefinedیاعِزَّ مَن لاعِزَّ لَه...undefined
ای افتخار کسی که افتخاری ندارد،ای عزت کسی که عزتی ندارد...undefined

۱۹:۴۵

بازارسال شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
undefined اولین پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی تا دقایقی دیگر منتشر خواهد شد.
undefined️این پیام راهبردی که در هفت سرفصل مهم صادر شده، حاوی نکات ویژه‌ای درخصوص رهبر شهید انقلاب، نقش و وظایف مردم، نیروهای مسلح، دستگاه‌های اجرایی و جبهه مقاومت و همچنین کشورهای منطقه و مواجهه با دشمنان است.
undefined@rahbar_enghelab_ir

۱۲:۵۹

بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس

روادار-شماره پنجم.pdf

۱.۸۷ مگابایت

undefinedبولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
undefinedهر روز ساعت ۱۷
undefinedشماره پنجم۲۱/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۶:۰۲

بازارسال شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی

متن_کامل_اولین_پیام_حضرت_آیت‌الله_سیدمجتبی_حسینی_خامنه‌ای_رهبر_معظّم.pdf

۹۶.۰۱ کیلوبایت

undefined #جزوه | متن کامل اولین پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی
undefined ۱۴۰۴/۱۲/۲۱
undefined @rahbar_enghelab_ir

۱۷:۳۷

thumbnail
ای پرچمت ما را کفن undefinedundefined
@khatkhatii

۱۱:۳۲

thumbnail
من به پزشکیان رای ندادم، با خیلی از سیاست‌هاش موافق نیستماما همین حرکتش کافیه که بهش افتخار کنمundefined🥹
ماشاءالله آقای رئیس جمهور🫶
undefinedثریاگودرزی
@khatkhatii

۱۱:۴۸

موهبت‌های آخرالزمان
ساعت از یازده گذشته بود. آخرین ایستگاه‌مان چهارراه تحویلی بود. ماشین را نگه داشتیم. سر زدن به موکب‌های محلی و دادن قوت قلب به موکب‌داران شده بود برنامه کاروان خودرویی‌مان. قدم به قدم توی هر خیابان، پای موکب هر مسجد و محله می‌ایستادیم و همراه با تیم سنج‌ودمام جلوی موکب پرچم می‌چرخاندیم و شعار می‌دادیم. به موکب مسجد چهارراه تحویلی که رسیدیم چند نفر بیشتر توی موکب نبودند. توی دلم خالی شد. با خودم گفتم: "بیچاره‌ها چه غریب افتاده‌ان. لابد بیشتر محله دست ضدانقلابه!" همسرم فکرم را بُرید و گفت: "چرا اینقد خلوته؟"گفتم: "لابد خسته تجمع دیشبن!"متولی موکب جلو آمد و به مسول تیم سنج‌ودمام گفت: "آقا نزنید! بذارید بگم بچه‌ها هم بیان!"_نمیخواد برادر! زحمت‌شون نمی‌دیم! پنج دقیقه میزنیم و میریم!_نه حیفه! بذارید بچه‌ها هم بیان!به دقیقه نکشید که یک کاروان خودرویی بزرگ آمد جلوی موکب و خیابان را پر کرد. یک لشکر آدم، علم به دست پیاده شدند و جلوی موکب ايستادند. پس محله قُرق انقلابی‌ها بود نه ضدانقلاب! موکب خالی نبود، اهالی مسجد بعد از تجمع رفته بودند کاروان خودرویی.سنج‌ودمام که تمام شد، اهالی مسجد دعوت‌مان کردند برویم داخل مسجد و کاسه‌ای آش بخوریم. توی حیاط کوچک مسجد، زن‌ها ایستاده بودند پشت دیگ آش‌رشته و آش‌سبزی و حلیمی که یحتمل خودشان پخته بودند. بچه‌های سیاه‌پوش که کنج مسجد جا خوش کرده بودند یک آن روحم را پرواز دادند به پیاده‌روی اربعین. کاسه‌های کوچک استیل، سروصدای قاشق چنگال، پذیرایی ساده و خالصانه، صفا و سادگی مسجد و صمیمیت بین اهالی مومنش، همه و همه رنگ و بوی اربعین می‌داد. بوی همزیستی مومنانه. چه ساده و بی‌آلایش با هم بُر خورده بودیم. با خودم فکر میکنم آخرالزمان با همه‌ی دردها و رنج‌هایش، چه موهبت‌هایی دارد. باید خدا را شکر کنیم که درست وقتی که فکرش را هم نمی‌کردیم توفیق نفس کشیدن در این حال و هوای مومنانه را روزی‌مان کرد.undefined

undefined ثریاگودرزی ۲۷ اسفند ۰۴
@khatkhatii
روزنگار جنگروز هجدهم

۱۸:۵۶

thumbnail
کنارهم، باهم، برای ایران
مردم سر چهارراه ۱۵ خرداد(پارامونت) جمع شده بودند. رفتم کنارشان، روی سطح مثلثی شکل وسط خیابان، کنار چراغ قرمز، روبه‌ خط عابر پیاده ایستادم. پرچم را از روی دوشم برداشتم و بالا بردم. شب چهارشنبه سوری بود و این خیابان همیشه شلوغ شیراز، آنقدر خلوت بود که می‌توانستم تک‌تک آدم‌های رهگذر و ماشین‌های عبوری را با دقت نگاه کنم. موافق‌ها را، به ظاهر بی‌تفاوت‌ها را و شاید مخالف‌ها را. کمی بعد دو دختر جوان و ریزاندام، بدون روسری از آن طرف چهارراه به سمت‌مان آمدند‌. توی رفتارهای‌شان می‌دیدم که دارند دل‌دل می‌کنند. حس کردم می‌ترسند اما نمی‌فهمیدم از چه. ما که آزاری برایشان نداشتیم. شاید اگر ۱۸ دی بود و یک چادری می‌خواست از بین تجمع به ظاهر معترضین بگذرد، ترسش را می‌فهمیدم اما دلشوره این‌ها را نه. ما که سابقه آدم سوزی و قتل دسته جمعی نداشتیم.‌ همین این‌ها توی همان چند ثانیه که آن‌ها از آن دست خیابان آمدند این دست، توی ذهنم گذشت. دو دختر وقتی رسیدند کنارم، یک راست رفتند توی دل جمعیت. از کنار جعبه برق دو تا پرچم ایران برداشتند. انگار که از قبل می‌دانستند پرچم‌های مسجد را کجا می‌گذراند. مردم را کنار زدند و رفتند صف اول جمعیت. رو به خیابان ايستادند و هم‌صدا با ما شعار دادند. یکی شالش را سرش انداخت و آن یکی نه.هنوز ذهنم درگیر رفتار این دو دختر بود که دختر جوان دیگری با کلاه و موهای دم‌اسبی و هدفونی که دور گردنش بود رفت وسط چهارراه. درست وسط رفت‌وآمد ماشین‌ها ایستاد. پرچم ایران را گرفته بود دستش و می‌چرخاند. بلندتر از همه ما شعار می‌داد. می‌ترسیدم ماشینی زیرش کند‌. بد جا ایستاده بود. تک و تنها وسط ماشین‌هایی که گاهی حب و بغض‌شان معلوم نبود. تا به خودم آمدیم دیدم یک دختر چادری رفت پشت به پشتش ایستاد. صحنه عجیبی شد. باورم نمی‌شد چه می‌بینم. انگار برای چندین ثانیه نگاه همه جمعیت به آن‌ دو تا بود. دو دختری که در ظاهر هیچ شباهتی بهم نداشتند کنارهم باهم برای ایران می‌جنگیدند و ندای هیهات من ذله را فریاد می‌زدند. بغضم گلویم را گرفته بود.
undefined ثریاگودرزی۲۶ اسفند ۰۴شب چهارشنبه سوری. شیراز
@khatkhatii
روزنگار جنگروز هفدهم
#چهارشنبه_سوری #چهارشنبه_سوزی #برای_ایران_جان #شیراز

۸:۳۱

بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس

روادار-شماره سیزدهم.pdf

۱.۹۵ مگابایت

undefinedبولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
undefinedهر روز ساعت ۱۷
undefinedشماره سیزدهم۲۹/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۳:۳۶

سفیران الله‌اکبر
افطاری ساده‌ای خوردیم و راه افتادیم سمت محله سعدی. انتخاب کاروان کوچکِ خانوادگی و دوستانه‌ی ما کوچه پس‌کوچه‌های شهر بود. محله‌هایی که کاروان‌های بزرگ شهر، بخاطر کوچکی خیابان‌ها و کوچه‌ها برای جلوگیری از ترافیک و بسته شدن راه، نمی‌توانستند بروند. از جلوی بازاچه محلی و دست‌فروش خیابان نیستان که رد شدیم، تمام نگاه‌ها به سمت‌مان برگشت. ما جوانانِ الله‌اکبرگو جذاب شده بودیم برای همه‌ی اهالی محله. پیرمرد موزفروش همان‌طور که فریاد می‌زد: "موز ببر ۱۵۴ تومن" بلافاصله می‌گفت: "مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل!" پیرزنی که چادرسفید سرش کرده بود، از سر کوچه آمد کنار خیابان. مشتش را گره کرد و فریاد زد: "الله اکبر!" وارد کوچه‌های تنگ و باریک محله شدیم. جایی که منِ شیرازی توی این بیست‌وهشت سال عمری که از خدا گرفته‌ام، هم ندیده بودم‌. همسرم می‌گفت: "الله اکبر" و من بلافاصله جوابش می‌دادم. هر ماشین شده بود یک بلندگو. صدای الله‌اکبرهایمان ممتد و بی‌وقفه توی کوچه‌ها می‌پیچید. از پنجره هر خانه لااقل یک سر بیرون می‌آمد و نگاه‌مان می‌کرد. بعضی از خانه‌ها، خانوادگی می‌آمدند دم در و هم‌صدا با ما شعار می‌دادند. وقتی چشمان مرد لات شلوار شش‌جیب پوش، به ما خورد، دو دستش را به نشانه پیروزی در دو طرفش باز کرد و چندبار محکم فریاد زد: "الله اکبر"گویی ما شده بودیم سفیر الله‌اکبر. مایه دلگرمی مومنین بودیم و ترس و وحشت منافقین و کفار.
undefined ثریاگودرزی ۲۹ اسفند ۰۴روزنگار جنگ رمضان
@khatkhatii
#سفیران_الله_اکبر#کاروان_خودرویی#جنگ_رمضان#روزنگار_جنگ

۱۶:۲۳

بازارسال شده از سِدخارجی
thumbnail
سال ۱۴۰۴ در ۴۰۴ ثانیه! undefinedundefined‍🩹مشاهده نسخه باکیفیت در آپارات | یوتیوب @SedKhareji undefined

۱۱:۵۴

بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس

روادار-شماره پانزدهم.pdf

۱.۵۵ مگابایت

undefinedبولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
undefinedهر روز ساعت ۱۷
undefinedشماره پانزدهم۲/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۴:۴۹

thumbnail
اینم تجمع کالسکه‌ای‌های ماundefinedundefinedundefinedنسل مهدوی ان شاءالله 🥹undefined
@@khatkhatii

۱۹:۵۸

thumbnail
بنظرم یکی از نشونه‌های آخرالزمان اینه که اربعین رو آوردیم کف خیابون معالی‌آباد شیرازundefined🫶undefinedundefined
@khatkhatii

۱۹:۰۳