بله | کانال آب و آتش
آ

آب و آتش

۶۷عضو
undefined دو دولتی و شوخی بی‌مزۀ نتانیاهو
نتانیاهو قبلاً راه‌حل دو دولتی را پذیرفته بود. وقتی در دفترش با او ملاقات کردم، پرسیدم: آیا تعهد شما به راه‌حل دو دولتی صرفاً برای راضی نگه‌ داشتن اوباماست؟ لبخندی زد و گفت: «خب، واضح است که دلیلی غیر از این نمی‌تواند داشته باشد.» سپس این استدلال همیشگی را مطرح کرد که اساساً چرا اسرائیل باید با تشکیل دولت فلسطینی موافقت کند؟
حتی همان موقع هم برایم واضح بود که حرف نتانیاهو برای دفاع از راه‌حل دو دولتی چقدر کلیشه‌‎ای و تصنعی است. کاملاً مشخص بود که قلباً به آن اعتقادی ندارد. بسیاری از چهره‌ها مثل بیل کلینتون، تونی بلر و همین‌طور نخست‌وزیران اسبق اسرائیل مثل ایهود باراک و شیمون پرز به طرق مختلفی این نگاه لیبرال و رایج را مطرح می‌کردند که اسرائیل برای به ‌دست ‌آوردن پذیرش بین‌المللی و صلح با همسایگان عرب خود، ابتدا باید با فلسطینی‌ها صلح کند، اما نتانیاهو در طول فعالیت سیاسی‌اش، هیچ‌گاه تضمین آینده اسرائیل را در پذیرفتن این نگاه ندید و همواره در برابر آن مقاومت کرد.
#گیدئون_راخمن#عصر_مستبدان#محمد_مهدی‌پور ترجمان، شماره ۳۶صفحه ۴۹.
@Ab_o_Atash

۱۶:۱۱

undefined حرف‌زدن به معنی آدم‌شدن نیست!
فردی که لباس شخصی به تن داشت، با دستپاچگی گفت: «خودتان را ناراحت نکنید پروفسور!» سپس کمی مِن‌مِن کرد و گفت: «خیلی متأسفم... ما حکم تفتیش آپارتمان شما و...» مرد از گوشه چشم، نگاهی به سبیل فیلیپ فیلیپوویچ انداخت و ادامه داد: «و بسته به نتیجه تفتیش،‌ حکم بازداشت را داریم.»
فیلیپ فیلیپوویچ چشم‌ها را ریز کرد و پرسید: «اجازه می‌فرمایید بپرسم به چه اتهامی و حکم بازداشت چه کسانی؟»
مرد گونه‌هایش را خاراند و به خواندن کتابچه‌ای پرداخت که از کیفش بیرون کشیده بود: «بازداشت پِری آبراژنسگی، بورمنتال، زینا ییدا بونینا و داریا ایوانوا به اتهام قتل سرپرست دایرۀ پاکسازی ادارۀ خدمات شهری مسکو،‌ پولیگراف پولیگرافوویچ شاریکوف...»
شیون زینا جملۀ او را ناتمام گذاشت. جنب‌وجوشی به راه افتاد.فیلیپ فیلیپوویچ در حالی که تکان شاهانه‌ای به شانه‌هایش می‌داد، گفت: «اصلاً سر درنمی‌آورم. شاریکوف دیگر کیست؟ آه، ببخشید، منظورتان سگ من است؟ ... همان‌که جراحی‌اش کرده بودم؟»
«ببخشید پروفسور! سگ نه. منظورمان وقتی است که او دیگر انسان شده بود. مسئله همین‌جاست.»
فیلیپ فیلیپوویچ پرسید: «منظورتان این است که وقتی حرف می‌زد؟ حرف ‌زدن هنوز به این معنی نیست که او آدم شده بود!»
#میخائیل_بولگاکف#قلب_سگی#آبتین_گلگارنشر ماهیصفحات ۱۸۴ و ۱۸۵.
@Ab_o_Atash

۱۹:۲۶

undefined از پسر خدا تا خودِ خدا!
روزی «سید یحیی» روی منبر‌ فریاد زد: «ایهاالناس! قوم یهود بعد از موسی«ع» گفتند که عُزیر پسر خداست.مسیحیان نیز بعد از عیسی«ع» گفتند مسیح پسر خداست. [توبه، آیه ۳۰]اما این امت رسول‌الله و مسلمان، بعد از هزاروچهارصد سال، آنقدر پیشرفت کرده‌اند که می‌گویند: پول خود خداست!
#مجید_هوشنگی#رند_عالم‌سوز[شرح شیدایی کربلایی احمد میرزا حسینعلی تهرانی]انتشارات طوبای محبتصفحه ۳۷.
@Ab_o_Atash

۹:۳۹

undefined پیشنهادی در اوج بیکاری چارلی
یک ماه به پایان قرارداد من با کی‌ستون مانده بود و تا آن‌وقت هیچ شرکت فیلمبرداری پیشنهادی بهم نکرده بود. دیگر داشتم کلافه می‌شدم و خیال می‌کنم سِنت از حال ‌و روزم خبر داشت و پی فرصت مناسب می‌گشت.
معمولاً در پایان هر فیلم پیشم می‌آمد و با شوخی و لودگی بیخ خِرم را می‌چسبید تا فیلم دیگری شروع کنم و اکنون با اینکه دو هفته بود کار نکرده بودم، ازم کناره می‌گرفت. رفتارش مؤدبانه بود ولی دُم لای تله نمی‌داد و چغری می‌کرد.
با وجود این واقعیت تلخ، اعتمادم هرگز رنگ نباخت. حالا که کسی پیشنهادی بهم نمی‌کند، نباید در قافیهٔ شعری که گفته‌ام بمانم. خودم دست به کار می‌شوم. چرا نشوم؟ هم دلگرم بودم و هم اعتماد به نفس داشتم. یاد آن لحظه بموقعی می‌افتم که این احساس در من جان گرفت: داشتم درخواست‌نامه‌ای در برابر دیوار استودیو امضا می‌کردم.
پس از اینکه سیدنی به شرکت کی‌ستون پیوست، چند فیلم موفقیت‌آمیز ساخت. یکی از این فیلم‌ها به اسم «زیردریایی دزدان» رکورد فروش را در سرتاسر جهان شکست. سیدنی در این فیلم از همه نوع ترفند دوربین بهره گرفته بود و از آنجا که در کارش آدم بسیار موفقی بود، با او وارد گفت‌وگو شدم تا با من شریک شود و هر دو، شرکتی برای خودمان راه بیندازیم. بهش گفتم: «تنها به یک دوربین احتیاج داریم و محوطه‌ای هم برای استودیو.» ولی سیدنی محتاط و محافظه‌کار بود. می‌پنداشت احتمال توفیق در این کار چندان زیاد نیست. به گفته‌اش افزود: «تازه، احساس هم نمی‌کنم درست باشد دست از حقوقی بردارم که بالاترین رقم دستمزدی است که به عمرم گرفته‌ام.» چنین بود که یک سال دیگر به همکاری‌اش با شرکت کی‌ستون ادامه داد.
یک روز کارل لامل از شرکت یونیورسال تلفن کرد و گفت میل دارد برای هر فوت از فیلم، ۱۲ سنت به من بدهد و هزینه فیلم‌های مرا بر عهده بگیرد. ولی نمی‌خواست در هفته یک هزار دلار دستمزد بهم بدهد. این بود که از این پیشنهاد هم ثمری به بار نیامد.
کمی بعد جوانکی به نام جِس رابینز که نماینده شرکت اسانی بود، بهم گفت شنیده است من پیش از امضای قرارداد، ۱۰ ‌هزار دلار دستخوش می‌گیرم و ۱۲۵۰ دلار هم حقوق. این دیگر برایم تازگی داشت. تا وقتی او به این نکته اشاره نکرده بود، هرگز به فکر ۱۰ ‌هزار دلار دستخوش نیفتاده بودم ولی از آن لحظه خجسته به بعد، این گفته فکرم را سخت به خود مشغول کرد.
#چارلی_چاپلین#سرگذشت_من#جمشید_نواییانتشارات سهروردیصفحات ۲۰۴ و ۲۰۵.
@Ab_o_Atash

۱۹:۴۱

undefined سکوت مرحوم پرورش به توصیه امام
بنده سال ۱۳۶۰ در کابینه آقای مهندس موسوی با ایشان [مرحوم سیدعلی‌اکبر پرورش] آشنا شدم. شاید هم بهتر باشد بگویم در دولت شهید باهنر در دوران ریاست‌جمهوری شهید رجایی! در آن کابینه من وزیر پست و تلگراف و تلفن و مرحوم آقای پرورش وزیر آموزش‌و‌پرورش بودند و در حاشیهٔ جلسات دولت با ایشان جلساتی داشتیم.
یادم هست در دوره‌ای که بنی‌صدر رأی آورد، یک‌جورهایی حزب جمهوری اسلامی مات شد! فضای یأس‌آلودی بر نیروهای اصیل انقلاب و کسانی که در حزب جمهوری اسلامی بودند و بر طرفداران آن، حاکم شد. پس از آن بود که جلسه‌ای در حزب تشکیل شد تا برای نخستین انتخابات مجلس شورای اسلامی تصمیم‌گیری شود. این جلسه در دفتر مرکزی حزب، یعنی همان‌جایی که انفجار در آن روی داد و شهید بهشتی و یاران ایشان به شهادت رسیدند، در حضور ایشان و آیت‌الله موسوی‌اردبیلی تشکیل و بحث شد که پس از این شکست بزرگی که حزب خورده بود، آیا اساساً درست است در انتخابات مجلس شرکت کند یا باید از این کار خودداری کند؟ در این زمینه
دیدگاه‌های گوناگونی مطرح شد اما نهایتاً تصمیم بر آن شد در انتخابات مجلس شرکت کنیم. خوشبختانه این انتخابات برای حزب موفقیت بزرگی به همراه آورد و اکثر کاندیداهای آن به مجلس راه یافتند. مرحوم پرورش هم در زمره راه‌یافتگان بودند.
ایشان به دلیل اطلاعات عمیقی که در ادبیات، قرآن و عرفان داشتند، دارای جذابیت‌های اخلاقی و عاطفی زیادی بودند. ایشان سخت به علامه طباطبایی علاقه‌مند بودند، به همین دلیل در اوایل انقلاب جزو معدود افرادی بودند که تفسیر دشوار المیزان را خوب خوانده و خوب هم فهمیده بودند و می‌توانستند همیشه مسائل را به شکل خوبی جمع‌وجور کنند. ایشان جلسات روزنامه [رسالت] را هم با طنز در کنار قاطعیت به‌درستی اداره می‌کردند و نتیجه‌گیری‌های بسیار خوبی داشتند.
[درباره رابطه ایشان با شاگردانشان هم] بویژه در سپاه و نهادهای مختلف اصفهان، کمتر کسی را دیده‌ام که به ایشان علاقه نداشته باشد. علتش هم این است که اغلب آنها در مقطعی به ‌نوعی شاگرد ایشان بودند و از طریق ادبیات و معارف دینی با ایشان پیوند عمیقی برقرار کرده بودند. این علاقه تا همین اواخر هم بین ایشان و شاگردانشان برقرار بود و تجلی آن را در تشییع جنازه ایشان دیدیم که واقعاً از همه اقشار آمده بودند. حتی در یکی از روزنامه‌های اصلاح‌طلب مقاله‌ای از آقای شیرزاد دیدم که از خاطرات خوب دوران شاگردی‌اش با مرحوم آقای پرورش نوشته و از ایشان تجلیل کرده بود.
حضرت امام هم ایشان را خوب می‌شناختند و هم به ایشان علاقه داشتند. مرحوم آقای پرورش در واقع یکی از رهبران انقلاب در اصفهان بودند و در این زمینه جایگاه و نقش ویژه‌ای داشتند. این نکته‌ای است که دوست و دشمن بر آن معترفند. ایشان با مرحوم آقای طاهری امام جمعه اصفهان اختلافاتی داشتند، ولی حضرت امام در دیداری فرمودند: آقای طاهری امام جمعه اصفهان و نماینده ولی ‌فقیه است، برای اینکه در اصفهان مشکلی پیش نیاید، ایشان سکوت کنند و ایشان به این توصیه حضرت امام عمل کردند.
#سیدمرتضی_نبویتارنمای پژوهشکده تاریخ معاصر۷ دی ۱۳۹۴
@tdejakam

۹:۲۹

undefined بزرگ‌ترین منکر، توصیهٔ صندوق بین‌المللی پول است
در زمان صدارت آقای هاشمی‌رفسنجانی که آقای دکتر روغنی‌زنجانی معاون و رئیس سازمان برنامه و بودجه بود، من سه مقاله در روزنامه رسالت نوشته بودم با عنوان «منکرات بزرگ» و مدعی شده بودم بزرگ‌ترین منکری که باید از آن نهی کنند، همین مدل نئوکلاسیک تعدیل صندوق بین‌المللی پول است.
در تماسی تلفنی، برادر محترم آقای روغنی‌زنجانی گفت من چه کنم؟ به قم رفتم، با آقای مصباح حرف زدم، با آقای سیدمنیرالدین حسینی صحبت کردم، مدلی نداشتند و اضافه کرد: البته من قبول دارم راسیونالیسم علمی محض با اسلام ناسازگار است. بعد از من پرسید تو اگر جای من بودی چه می‌کردی؟
پاسخ دادم: دو کار می‌کردم که تو نمی‌کنی؛ اول آنکه برای تبیین مشکل و تجویز نحوهٔ درمان آن بین مدل‌های رقیب برای توضیح یک پدیده به مدل و الگویی متوسل می‌شدم که سازگاری بیشتر یا ناسازگاری کمتری با عقاید مردم و اقتضائات ملی دارد.دوم آ‌نکه ۲۰ اقتصاددان معتقد به تمامیت اسلام برای ادارهٔ جامعه و ۲۰ طلبهٔ فاضل اقتصاددان را در ساختمانی مستقر می‌کردم و تمام امکانات را در اختیارشان قرار می‌دادم تا پنج سال دیگر کاسه چه کنم در دستم نباشد. بعد هم مدل ابداعی آنها را بدون واهمه در بوتهٔ عمل می‌پروراندم تا تدریجاً کمال یابد. شما الان بودجه و امکانات در اختیار‌ داری و من ندارم.
در انتها گفت: البته من چندان هم قبول ندارم که راسیونالیسم با اسلام تعارض دارد!
#احمد_توکلیدوماهنامه گفتمان الگوشماره ۱۱، آبان ۱۳۹۵صفحه ۵۰.
@Ab_o_Atash

۱۶:۳۴

undefined قولی که امام به من داد...
موقع خداحافظی به امام گفتم: «آقاجان! من می‌دونم که پیروز می‌شیم، شما هم تشریف می‌آرین ایران، ولی می‌خوام وقتی اومدین ایران باز هم شما رو ببینم.»
امام لبخند ملیحی زدند. فکر کنم هنوز تئاتر من یادشان بود. گفتند: «شما آزادی هر وقت خواستی بیای. وقتی بگی «مشهدی»، من متوجه می‌شم که شما هستین.» به روی پاهایم بند نبودم. با خوشحالی گفتم: «امام! شما رو به خدا یادتون نره این حرفتون. من و شما قرار بستیم که بیام دیدنتون.» امام هم گفتند: «نه. من یادم نمی‌ره.»
اصلاً دلم نمی‌خواست آن لحظات تمام بشود، ولی امام کار داشتند و باید به کارهایشان می‌رسیدند. وقتی آمدیم توی حیاط، پسرشان احمدآقا و نوه امام داخل حیاط بودند. من به حاج‌احمد‌آقا گفتم: «من عکس امام رو می‌خوام.»
احمدآقا با مهربانی لبخندی زد و گفت: «حاج‌خانم! تو فرودگاه تهران اگه ساواک این عکس و رسالهٔ امام رو ازتون بگیره خیلی اذیتتون می‌کنه.»
سری تکان دادم و گفتم: «الهی قربون امام بشم. اولاً که هیچ‌کس نمی‌تونه کاری بکنه. بعد هم اگه من رو بگیرن، هر اتفاقی بیفته و هر بلایی سرم بیارن، اصلاً عیب نداره.»
از خانهٔ امام که آمدم بیرون، عکس و رساله‌شان دستم بود و تنها چیزی که می‌دانستم این بود که عاشق امام شده‌ام. با آن خوابی هم که قبل از آمدنم برای ایشان دیده بودم و این قیافه نورانی، دیگر باورم شده بود که راه امام راه پیغمبر است. خواب دیده بودم در حرم امام رضا علیه‌السلام اسامی علما را بر اساس درجه‌شان زده‌اند و اسم آیت‌الله خمینی از همه بالاتر بود.
#آزاده_فرزام‌نیا#امسال_قبول_می‌شویم[برگی از زندگی #عفت_نجیب‌ضیاء]انتشارات راه یارصفحات ۱۴۴ و ۱۴۵.
@Ab_o_Atash

۷:۲۸

thumbnail

۹:۵۹

undefined روزی که حاج‌آقا مجتبی برای دفاع از امام به قم رفت...
حاج‌آقا، روی آن‌ جهت علاقه‌مندی که به حضرت امام داشتند، فرمودند بعد از بعضی کژتابی‌های آقای منتظری نسبت به حضرت امام که موجب دلگیری امام شده بود و به نظر ما هم این حیث بر امام خیلی فشار آورد و در روحیه امام آثار سوء داشت، یک ‌روز به مرحوم آیت‌الله ایروانی و آیت‌الله رسولی محلاتی گفتم بیایید به قم برویم و به منزل آقای منتظری رفتیم.
نشستیم شروع کردیم با آقای منتظری صحبت‌کردن که تو با این رفتارهایت ‌داری امام را اذیت می‌کنی. حتی این تعبیر را کردیم که امام را دق می‌دهی!
ایشان [حاج‌آقا مجتبی] فرمود که من یک ساعت داد زدم! یک ساعت معترضانه با آقای منتظری حرف زدم و هر کاری کرد و دستم را گرفت، من گوش نکردم. همین‌طور مسلسل‌وار حرف‌هایم را زدم و بعد به آقایان گفتم بلند شوید برویم. گفتم من شما را آورده بودم تا شاهد باشید که من این حرف‌ها را به آقای منتظری زدم و «اتمام حجت» کردم و دیگر بلند شدیم. ایشان هرچه هم خواست توضیح بدهد و جواب بدهد، قبول نکردم؛ چون دیگر نمی‌گذاشت حرف‌هایم را بزنم.
ایشان می‌گفت اگر چیزی در ذهن آقای منتظری جا بیفتد و مطلبی را بپذیرد، نمی‌شود ذهنش را عوض کرد.
#حاج‌آقا_مجتبی[ خاطراتی از زندگی عالم عامل حاج‌آقا #مجتبی_تهرانی]راوی: حجت‌الاسلام والمسلمین #صادقی‌_رشادمؤسسه فرهنگی‌پژوهشی مصابیح‌الهدیصفحات ۱۰۱ و ۱۰۲.
@Ab_o_Atash

۹:۵۹

undefined گلایۀ امیرالمؤمنین از آگاهان جامعه
جاهلُکم مُزدادٌ و عالِمُکم مُسَوِّف.نادانان شما پرتلاش و آگاهان شما تن‌پرور و کوتاهی‌ورزند.
#امام_علی«ع»#نهج‌البلاغه#محمد_دشتیحکمت ۲۷۵، صفحه ۳۴۹.
@Ab_o_Atash

۱۵:۳۸

undefined روضه حضرت زینب«س»
من گاهی این‌طور فکر می‌کردم که اگر این آیه وارونه نازل شده بود، یعنی این‌گونه نازل شده بود که «تَعاونوا علی الاثمِ و العُدوان وَ لا تعاونوا علی البّر و التقوی»، آیا اینها بعد از پیغمبر، بیش از این هم می‌توانستند اثم و عدوان کنند؟! یعنی اگر خود خدا امر کرده بود به اثم و عدوان، آیا بیشتر از آنچه کردند هم می‌توانستند ستم کنند؟! معتقدم که بیش از این دیگر امکان نداشت. آنچه اینها کردند بالاتر و فراتر از تصور است.
در تاریخ این‌طور دیده‌ام که حسین«ع» روز ترویه که می‌خواست از مکه خارج شود، هنگام سحر نماز صبح را که خواندند، آماده حرکت شدند. جمعیت زیادی هم برای بدرقه حضرت آمده بود. در یکی از تواریخ این‌طور نوشته است که وقتی اینها می‌خواستند حرکت کنند، زینب«س» از داخل خانه آمد. موقعی که می‌خواست وارد دهلیز خانه شود، ابوالفضل«ع» با صدای بلند داد کشید: «غُضّوا ابصارَکُم»؛ چشمانتان را ببندید! سرهایتان را پایین بیندازید! دختر امیر عرب، بضعهٔ زهرای مرضیه«س» دارد می‌آید. همه برگشتند و روی خود را سمت دیوار کردند و سرها را پایین انداختند.
به این صحنه خوب دقت کنید: بی‌بی زینب«س» آمد. وقتی نزدیک کجاوه رسید، قاسم بن الحسن که نوجوانی دوازده سیزده ساله بود، یک کرسی آورد و کنار کجاوه گذاشت. ابوالفضل«ع» پای خود را روی این کرسی گذاشت و خم کرد، علی‌اکبر پردهٔ کجاوه را کنار زد، زینب«س» اول پایش را روی کرسی گذاشت و پای دیگر را بر روی زانوی ابوالفضل«ع» گذاشت. زیر بغل‌هایش را هم حسین«ع» گرفت و با این جلال و شکوه وارد کجاوه شد و پرده انداخته شد.
اما یک ماه و دو روز بیشتر نگذشت؛ امروز ببینید که در کربلا چه خبر است... مرکب‌های بی‌جهاز و آن وضع خاندان حسین«ع». سید بن طاووس می‌نویسد این بی‌بی‌ها پوششی که نداشتند، لذا گلیم‌های پاره را برداشته بودند و روی سرهایشان انداخته بودند. امروز را با آن ‌‎روز مقایسه کنید؛ ببینید که چه کردند این جنایتکاران. حالا این بی‌بی‌ها می‌خواهند سوار مرکب‌ها شوند اما دیگر مردی نیست که به آنها کمک کند؛ فقط زین‌العابدین بیمار است که او را هم زینب«س» باید کمک کند تا بر مرکب سوار شود. زینب«س» یکایک این بچه‌ها و بی‌بی‌ها را سوار بر مرکب کرد و حالا خودش مانده است که چه کند. قاسم کجایی؟ عباس کجایی؟ علی‌اکبرم کجایی؟ حسین جانم کجایی؟...
من نمی‌دانم که زینب«س» بالاخره با چه وضعی سوار بر مرکب شد...
#مجتبی_تهرانی#سلوک_عاشوراییمنزل اول: تعاون و همیاریمؤسسه پژوهشی‌فرهنگی مصابیح‌الهدیصفحات ۱۹۰ تا ۱۹۳.
@Ab_o_Atash

۷:۱۴

4_145962930251235567.mp3

۰۸:۰۶-۳.۷۲ مگابایت

۷:۴۰

undefined کدام دانشجو می‌تواند مقاومت کند؟
در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل می‌کند به سیدحسین [شهید #سیدحسین_علم‌الهدی] گفتم: فلانی را دستگیر کرده‌اند؛ آیا فکر می‌کنی بتواند در برابر شکنجه‌ها مقاومت کند؟ حسین گفت: آیا قرآن می‌خواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، می‌تواند مقاومت کند.
#همت_روحیه_اراده[سیره شهدای دفاع مقدس]انتشارات قدر ولایتجلد ۲۵، صفحه ۲۰۸.
@Ab_o_Atash

۱۰:۰۵

undefined انسان چنین باید...
غایت خلقت جهان، پرورش انسان‌هایی است که در برابر شداید بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کنند و حسینی شوند.
#سیدمرتضی_آوینی#گنجینه_آسمانینشر ساقیصفحه ۳۳۴.
@Ab_o_Atash

۱۵:۳۴

undefined من پادشاه نیستم!
عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه قبایل به او ایمان آورده بودند، لکنت گرفته بود. آمده بود جمله‌ای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریده‌بریده شده بود.
رسول‌الله از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آن‌طور که تنشان تن هم را لمس کند. در گوشش گفته بود: من برادر توام؛ «اَنَا اَخُوک». گفته بود فکر می‏‌کنی من کی‌ام؟ فکر می‏‌کنی پادشاهم؟ نه! من آن سلطان که خیال می‏‌کنی نیستم؛ من اصلاً پادشاه نیستم؛ «لَیسَ بِمَلک». من محمّدم. پسر همان بیابان‌هایی هستم که تو از آن آمده‌ای. «من پسر زنی هستم که با دست‌هایش از بزها شیر می‌دوشید.» حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است. حرف دایۀ صحرانشینش را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد. آخرش هم دست گذاشته بود روی شانۀ او و گفته بود: «آسان بگیر! من برادرتم.» مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید: «عجب برادری دارم.»
#فاطمه_شهیدی#خدا_خانه_دارددفتر نشر معارفصفحه ۲۸.
@Ab_o_Atash

۱۸:۱۷

undefined درباره حراج اموال مارگریت گوتیه
نمی‌دانم چه مدت در این افکار غوطه می‌خوردم. همین‌قدر می‌توانم بگویم وقتی به خود آمدم که جز دربانی که در کنار در ایستاده بود و مرا می‌نگریست تا مبادا چیزی را به سرقت ببرم، در آن عمارت هیچ‌کس دیده نمی‌شد. به این شخص که اسباب وحشت و اضطراب فوق‌العاده‌اش شده بودم، نزدیک شدم و پرسیدم:- آقا! ممکن است بفرمایید نام کسی که در اینجا سکونت داشته، چیست؟- خانم مارگریت گوتیه.
چون هم نام این دختر را شنیده و هم شخصاً او را دیده بودم، گفتم:- چطور؟ مارگریت گوتیه مرده است؟!- بله آقا.- چند وقت است؟- گمان می‌کنم سه هفته باشد.- برای چه مردم را به تماشای خانه و زندگی او دعوت کرده‌اند؟- زیرا طلبکاران برای وصول ‌طلب خود، جز فروش اثاثیۀ منزل وی راه دیگری سراغ نداشتند. اکنون خریداران قبل از شروع حراج می‌توانند از نزدیک آنچه را که به فروش خواهد رسید تماشا کنند تا در روز مقرر این عمل به‌آسانی انجام پذیرد. البته می‌دانید که این بازدید موجب تشویق و تحریک آنها برای خرید خواهد شد. - پس معلوم می‌شود وی بدهکاران زیادی داشته است؟- آری آقا! طلبکاران متعددی دارد.- گمان می‌کنم از فروش اثاثیۀ خانه، قرض‌های وی پرداخت شود.- بلی، بدون شک مقداری هم زیاد خواهد آمد.- در این ‌صورت مبلغ اضافی را به چه کسی خواهند داد؟- به خویشاوندانش.- پس وی خویشانی هم دارد؟- این‌طور به‌ نظر می‌آید.- متشکرم.
دربان که از این سؤال و جواب‌ها اندکی سوء‌ظنش نسبت به من برطرف شده بود، سلامی داد و آنگاه من از در خارج شدم. هنگامی که به خانه بازگشتم، به خود گفتم: دخترک بیچاره! یقیناً بسیار سخت و غم‌انگیز باید جان داده باشد، زیرا انسان در این جهان در صورتی دوستانی خواهد داشت که مزاج سالمی داشته باشد و گرفتار بیماری و ناخوشی نباشد. با این‌حال، نسبت به مارگریت گوتیه در خود احساس رحم و شفقت می‌کردم. شاید این حس من در نظر جمعی قابل تمسخر باشد، لیکن من همواره زنان معروفه را مورد ترحم خود دیده‌ام و هرگز حاضر نیستم درباره این حس عطوفت و رقت خویش گفت‌وگویی کنم. یک روز هنگامی که می‌خواستم به ادارۀ شهربانی بروم و گذرنامه بگیرم، در یکی از خیابان‌های نزدیک آنجا، دختری را دیدم که پاسبانان توقیفش کرده بودند و همراه خود می‌بردندش. البته نمی‌دانستم گناه او چه بود؛ تنها چیزی که می‌توانم بگویم این بود که دیدم وی به‌شدت می‌گریست و طفل چندماهه‌ای را در آغوش داشت که در نتیجۀ توقیف و دستگیری وی، کودک را از او جدا می‌ساختند. از آن روز به بعد دیگر نمی‌توانم هیچ زنی را در نگاه اول مورد تحقیر قرار دهم.
#الکساندر_دوما [ی پسر]#مادام_کاملیا#م_شیبانیانتشارات مصدق
@Ab_o_Atash

۶:۵۳

undefined و این هنر زن‌هاست...
این مادر که شماها را با این زحمت بزرگ کرده، از همه شماها، اجرش پیش خدای متعال بیشتر است. انسان این‌طور چهارپنج تا بچه را - پنج تا بچه را که پدر جوانشان را از دست داده‌اند - آرام کند، تسلی بدهد، خرجشان را تأمین کند، زندگی‌شان را، روح و جسمشان را رو به‌ راه کند، این خیلی هنر می‌خواهد؛ خیلی! این اگر دست مردها بود، مردها همچین هنرهایی نداشتند، این هنر زن‌هاست.
#سیدعلی_حسینی‌_خامنه‌ای#کریمانه[روایت حضور رهبر معظم انقلاب در منازل شهدای کرمان در سال ۱۳۸۴]مؤسسه جهادی صهباصفحه ۶۹.
@Ab_o_Atash

۶:۵۵

undefined چه کسی دانشجویان را باحجاب کرد؟
استاد محمدرضا حکیمی می‌گوید: «اینجانب از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران تدریس می‌کردم و دانشجویانی بسیار، حتی از دانشگاه‌های دیگر به صورت مستمع آزاد در آن کلاس (درس نهج‌البلاغه) حاضر می‌شدند؛ تا آنجا که تعدادشان به سیصد نفر می‌رسید. نیمی از حاضران خانم‌ها بودند و همه باحجاب. آن خانم‌ها از کسانی بودند که تحت تأثیر شریعتی و مطالعه آثارش، حجاب را انتخاب کرده بودند.»
محمد رجبی از دانشجویان آن دوره نیز می‌گوید: «اینجانب در سال ۱۳۴۷ که به دانشگاه رفتم، فقط یک خانم چادری در آنجا بود. ازاین‌رو برای تشکیل انجمن اسلامی دانشجویان که حضور خانم‌های باحجاب در آن ضروری بود، دچار مشکل بودیم. پس از گذشت چند سال من به زندان افتادم و هنگامی که در سال ۱۳۵۵ آزاد شدم و به دانشگاه رفتم، بسیاری از خانم‌ها را با حجاب دیدم که همه متأثر از شریعتی و کتاب‌های او بودند.»
#محمد_اسفندیاری#شعله_بی‌قرار(گفته‌ها و ناگفته‌هایی درباره دکتر #علی_شریعتی)شرکت سهامی انتشارصفحه ۵۶.
@Ab_o_Atash

۷:۰۰

undefined توزیع اعلامیه امام بدون چادر و روسری!
۱۶ آبان گاردی‌ها جلوی تظاهرات را گرفتند. ما فرار کردیم. چند نفر دنبالمان کردند. چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم می‌زدند به کمرم. یک لحظه موتورسواری که از آنجا رد می‌شد، دستم را از آرنج گرفت و من را کشید روی موتورش. پاهایم می‌کشید روی زمین. کفشم داشت درمی‌آمد. چند کوچه آن‌طرف‌تر نگه داشت. لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم ‌زده بود بیرون.
پرسید: «اعلامیه داری؟» کلاه سرش بود. صورتش را نمی‌دیدم. گفتم: «آره.»گفت: «عضو کدام گروهی؟»گفتم: «گروه چیه؟ اینها اعلامیهٔ امام است.»کلاهش را بالا زد.- تو اعلامیهٔ امام پخش می‌کنی؟بهم برخورد. مگر من چه‌م بود؟ چرا نمی‌توانستم این کار را بکنم؟ گفت: «وقتی حرف‌های امام روی خودت اثر نداشته، چرا این ‌کار را می‌کنی؟ این وضع است آمده‌ای تظاهرات؟» و رویش را برگرداند.
من به خودم نگاه کردم. چیزی سرم نبود. خب، آن‌ موقع که عیب نبود. تازه، عرف بود. لباس‌هایم هم نامرتب بود. دستش را دراز کرد و اعلامیه‌ها را خواست. بهش ندادم. گاز موتور را گرفت و گفت: «الان می‌برم تحویلت می‌دهم.»از ترس، اعلامیه‌ها را دادم دستش. یکی‌اش را داد به خودم. گفت: «برو بخوان! هر وقت فهمیدی توی اینها چی نوشته، بیا دنبال این کارها.»
نتوانستم ساکت بمانم تا او هر چه دلش می‌خواهد بگوید. گفتم: «شما که پیرو خط امامید، امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟ اول ببینید موضوع چیه، بعد این حرف‌ها را بزنید. من، هم چادر داشتم هم روسری. آنها از سرم کشیدند.»گفت: «راست می‌گویی؟»گفتم: «دروغم چیه؟ اصلاً شما کی هستید که من به شما دروغ بگویم؟»
اعلامیه‌ها را داد دستم و گفت بمانم تا برگردد، ولی دنبالش رفتم ببینم کجا می‌رود و چه کار می‌خواهد بکند. با دوسه تا موتورسوار دیگر رفت همان‌جا که من درگیر شده بودم. حساب دوسه نفر از مأمورها را رسیدند و شیشه ماشین‌شان را خرد کردند. بعد او چادر و روسریم را که همان گوشه افتاده بود، برداشت و برگشت. نمی‌خواستم بداند دنبالش آمده‌ام. دویدم بروم همان‌جایی که قرار بود منتظر بمانم اما زودتر رسید. چادر و روسری را داد و گفت: «باید می‌فهمیدند چادر زن مسلمان را نباید از سرش بکشند.»
اعلامیه‌ها را گرفت و گفت: «این راهی که می‌آیی، خطرناک است. مواظب خودت باش خانم کوچولو!» و رفت.
«خانم کوچولو!» بعد از آن‌ همه رجزخوانی، تازه به او گفته بود «خانم کوچولو». به دختر نازپرورده‌ای که کسی بهش نگفته بود بالای چشمش ابروست. چادرش را تکاند و گره روسری‌اش را محکم کرد. نمی‌دانست چرا، ولی از او خوشش آمده بود. در خانه کسی به او نمی‌گفت چطور بپوشد، با چه کسی راه برود، چه بخواند و چه ببیند اما او به خاطر حجاب، مؤاخذه‌اش کرده بود. حرف‌هایش تند بود اما به دلش نشسته بود.
#مریم_برادران#منوچهر_مُدق_به_روایت_همسر_شهیداینک شوکران، جلد اولانتشارات روایت فتحصفحات ۱۳ تا ۱۵.
@Ab_o_Atash

۱۴:۱۶

undefined دفتر کار محیط خانوادگی شد...
یکشنبه ۳۰ فروردین: ساعت ۷ صبح در جلسه هیئت رئیسه شرکت کردم. ۸ دقیقه دیر رسیدم و ۸۰ تومان جریمه شدم. علت تأخیر این است که بچه‌ها را همراه می‌برم و به مدرسه و به محل کارشان می‌رسانم و چاره‌ای هم نیست. نمی‌شود با ماشین مستقل بروند و امنیت هم ندارند که همیشه با وسایل نقلیه عمومی بروند. بچه‌ها هم گرفتار مشکلات من شده‌اند.
چهارشنبه ۲ اردیبهشت: ساعت ۸/۵ صبح از منزل بیرون رفتم. فائزه را به کلاسش رساندم و به مجلس رفتم. گزارش‌ها را مطالعه کردم. تیمسار افضلی فرمانده نیروی دریایی تلفن کرد که کار فوری دارد. آمد ولی کار مهمی نداشت. اطلاع داد که مؤسسه فیات ایتالیا مایل است که ایران‌ناسیونال را - که از انگلستان تغذیه می‌شود- از نظر بعضی نیازهای فنی و قطعات، با فیات تغذیه کند و همچنین کارخانه تراکتورسازی تبریز را.
پنجشنبه ۳ اردیبهشت: امروز در جلسه برخورد تندی با آقای عمادالدین کریمی نماینده نوشهر و آقای گلزادهٔ غفوری داشتم. تقصیر از آنها بود ولی من نمی‌بایست از جا درمی‌رفتم. خداوند به من کمک کند که بر خودم مسلط باشم.
چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت: اول وقت آقای علی مرعشی و همسرش از رفسنجان آمدند، برای رفع اشکال استخدام خانم اسدی. با آقای باهنر صحبت کردم. مطلب مهمی نبود؛ رفع می‎شود. سپس به مجلس رفتم و پس از مطالعه گزارش‌ها و انجام کارهای اداری در کمیسیون آیین‌نامه شرکت کردم.
پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت: اظهارات آقای علی گلزاده‌ غفوری و خانم اعظم طالقانی که شعارگونه و تحریک‌کننده بود، من را عصبانی کرد و به آنها پرخاش کردم. باید این حالت پرخاش را ترک کنم. خوب نیست و مضر است.
پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت: آقای بنی‌صدر از من نوار سخنان آقای بهزاد نبوی در جلسه غیرعلنی گذشته را خواست که اگر لازم دید به مجلس بیاید و مطالبی بگوید، ولی من مجوزی برای تحویل اسناد سری مجلس نمی‌بینم و هنوز جواب نامه را نفرستاده‌ام.
ظهر فائزه و دوستش میهمان ما بودند و در دفتر من ماندند. سپس عفت، اقدس‌خانم، مهدی و یاسر آمدند. دفتر کار محیط خانوادگی شد و باصفا بود.
#اکبر_هاشمی‌_رفسنجانی#عبور_از_بحران[خاطرات سال ۱۳۶۰]دفتر نشر معارف انقلاببرگزیده از صفحات مختلف
@Ab_o_Atash

۷:۰۴