بله | کانال عطش زار
عکس پروفایل عطش زار ع

عطش زار

۱۴۵ عضو
thumbnail
https://www.yamcag.ir/بعلاوه-اربعین/
اربعین بیش از اینکه خاطر بازی من و شما باشد، می تواند مبنای تحولات پیش رو در جامعه جهانی قرار گیرد. زندگی ما اگر امروز #بعلاوه_اربعین شود، بی‌شک نمونه بارزی از زندگی در جامعه مهدوی است، برای همین است که باید همه چیز را در سبک زندگی خود #بعلاوه_اربعین کنیم و نتیجه آن را ببینیم. #پادکست #بعلاوه_اربعین فرصتی است تا با گرایش ها و اندیشه های گوناگون در موضوع اربعین گفتگو کنیم و سعی نماییم نقشه راهی از آنچه باید به آن برسیم، ترسیم کنیم.

۸:۴۶

undefined امام نرگس‌ها[به خاک پای امام حسن عسکری و حضرت موعود]

زمین به نام تو وقتی رسید باور کردکه «یازده خُم می» از پیاله لب‌تر کرد
حکایت تو همان عاشقانهٔ نابی استکه در سبوی غزل‌های ناب، ساغر کرد
در ارتفاع جهان ایستاده‌ای با عشقمدار روشن تو ماه را منوّر کرد
بهشت روی لبت بوستانِ باران شدو پلک‌های تو صد شهر را معطّر کرد
به خط نور نوشتی غریبی خود راکتاب داغ تو صد کوه را مکدّر کرد
کنار سفرهٔ آیینه‌های رویارویدر انتهای زمان عشق را مکرر کرد
تو ایستادن تاریخ را قصیده شدیقیام قامت تو تا همیشه محشر کرد
تو امتداد زمان را به روزها بردیخدا برای ابد این‌چنین مقدر کرد
امام آیینه‌ها روبه‌روی تو باشد تو را شبیه گل‌افشانی پیمبر کرد
به نام روشن تو آخرالزمان روییدو انتظار برای همیشه باور کرد؛
که در صحیفهٔ این سینه‌ها تپش داردکه تکیه‌گاه جهان را نگاه دلبر کرد
شب عروج تو تا داغ‌ها هویدا شدهزار باغ گل سرخ را که پرپر کرد
طلوع صبح پر از عطر پاک باران بودهوای فاصله‌های گرفته را تر کرد
غمت برای همیشه کنار سامرا...بلور چشم مرا چون گلاب قمصر کرد
هوای کوی شما ای امام نرگس‌هاتمام مردم این شهر را کبوتر کرد
#حامد_حجتی

۶:۱۰

بال مي‌زنمتمام رواق‌هاي نگاه تو راو مي‌نشينمزير باران زيارتنامهتا وقتي‌كهشبنم‌هاي درخشانبر گلبرگ‌هاي طلايي ضريحبرويندآه...اين كدام نسيم بودكه نوازش چادري لطيف رابه قنوت‌هايم رساند؟و لبريز ساخت مرااز استجابت...

#حامد_حجتی#حضرت_معصومه#شعر

۱۹:۱۸

دوختم چشم به اشراق نگاهت ‏بانوسوختم در تب ابيات پرآهت ‏بانو
مي‏كشد صافي ايمان نمازت دل راتا سروش ملكوتي پگاهت ‏بانو
واژه‏ها دل به تو دادند اگر بستانيعرش آیینه‌ی ادراك نگاهت ‏بانو
باز تا آبي افلاك غزل خواهم گفتباز مهتاب نشسته است به راهت ‏بانو
اين غزل کنج ضریحت به امانت باشدچون كبوتر بچه محتاج پناهت ‏بانو

#حامد_حجتی#حضرت_معصومه#شعر

۱۹:۱۸

مرا اي عشق! اي بانوي خوبي‌ها! اجابت كن!نگاهم را پر از مفهوم ناب استجابت كن
مرا با چشم‌هايت اي نگاه خوب و روياييپر از گلواژه‌هاي خوب و زيباي نجابت كن
من از ابهام سبز صحن چشمان تو خواهم گفتبيا بيت مرا لبريز از عِطر صلابت كن
من از برخورد بال آن كبوتر، شعر باریدم..بيا اين شعر را بر بال‌هاي او كتابت كن


#حامد_حجتی#حضرت_معصومه#شعر

۱۹:۱۸

كبوتر در كبوتر بال در بال از خدا لبريزتمام صحن از «يا فاطمه اشفع لنا» لبريز
هوا از عِطر دستانِ دعاخيزِ سحر، سرشارمشبك‌هاي زيباي ضريح عشق از نور دعا لبريز
نسيم استجابت در تمام شهر پيچيده‌ستو مي‌بينم كه بالاسر، يك سر از شفا لبريز
«سحر از گريه هاي روشن» سجاده فهميدمزيارتنامه‌ها از روشناي ربّنا لبريز
شفاعت مصرعي از شعر شب‌هاي چراغاني‌ستو بانويي غزل مي‌خواند، از چشم خدا لبريز
#حامد_حجتی#حضرت_معصومه#شعر

۱۹:۲۱

thumbnail
#حامد_حجتی#حضرت_معصومه#شعر

۱۹:۳۹

thumbnail
مثل پرواز کبوتر توو هوای آفتابی برای دلای خسته تو یه حس خوب نابی
توو مصلای قنوتتآدما ترانه خونن عین سجده‌های ساحل مثل دریا نیلگونن
توو رکوع بید مجنون ربنا خون خداین آدما شبیه مهتاب با صفای با صفاین
روی سجاده این شهر مهر و تسبیح بهاره توو نگاه این جماعت عکسِ سروِ استواره
ظهر جمعه‌ها بیا و همه‌ی ما رو خبر کن شهرو لبریز کبوتر کوچه رو فرشته‌تر کن
ظهر جمعه وقت عشقه وقت لبخند و تبسم می‌پیچه عطر گلاب و حس لبخندای مردم
صف به صف کنارمونه اون صدای عاشقونه" او" می‌آد بعد نمازِ جمعه‌های بی‌نشونه
قم. حامد حجتی مهرماه ۱۴۰۴ #نماز #نماز_جمعه #مصلی

۴:۳۸

بازارسال شده از اداره کل پژوهش های اسلامی صدا و سیما
thumbnail
مدیرکل پژوهش‌های اسلامی رسانه ملی در یادداشتی برای جام جم نوشت: چه سری است در این خاک که آنرا به گلستانی از معنا بدل کرده است؟ از #سردار_سلیمانی که در میدان نبرد با دشمن رو در رو شد، تا #نیلوفر_قلعه‌وند که در آتشی که از آسمان بر سر مردمانش بارید، سوخت و به اوج رسید. اینک دیگر چه فرقی می‌کند که جامه رزم بر تن کرده باشد یا لباس ورزش؟ آنچه می‌ماند، همان «گذشتن» است.
برای مطالعه بیشتر لینک زیر را ببینید: https://jamejamdaily.ir/Newspaper/item/275727

#سازمان_صداوسیما🇮🇷#اداره_کل_پژوهش‌های_اسلامی#رسانه_ملی#حامد_حجتی#جام_جم#روزنامه_جام‌جم
undefined کانال های رسمی
ایتا | بله | ویراستی

undefined وبگاه
undefined www.irc.ir

۱۲:۱۹

بازارسال شده از مهرواره فرهنگی تبیینی امام حاضر
thumbnail
undefinedجشن ولادت امام زمان عجل الله فرجه؛ همزمان با آغاز دهه مهدویت در دومین نشست شاعرانه مدح امام حاضر
undefined اجرا: دکتر حامد حجتیundefined سخنران: حجة الاسلام والمسلمین سیدرضا هاشمی گلپایگانیundefined مدیحه خوانی: حاج امیر کرمانشاهیundefined شعرخوانی شعرای ارجمند:مهدی رحیمی (زمستان)محسن صرامی - از اصفهانفراز ملکیان - از اصفهاننوید اسماعیل‌زاده - از اصفهانسیدمحمدحسین حسینی (زخم)- از تهرانحامد تجریمحمد خدایاریعلی مردی‌پورسید حسین سقازادهمحمدرضا نادعلیانسید حسین تکیه‌ایسجاد شادان‌پور محسن سلطانی
undefinedزمان: پنجشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۰۹ ساعت ۲۰undefinedمکان: قم، حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها، شبستان امام خمینی (ره)
#دهه_مهدویت#مدح_امام_حاضر#مهرواره_امام_حاضر#بنیاد_فرهنگی_امامت#نشست_شاعرانه_مدح_امیر#جشنواره_فرهنگی_هنری_ارادت#آستان‌_مقدس‌_حضرت‌_فاطمه‌_معصوم_سلام‌_الله‌_علیها

۱۴:۱۱

بازارسال شده از -مجله کلمه-
thumbnail
undefined #رادیو_کلمهاپیزود نهمخانه جن‌زده زنبیل‌فروشان
جوانه‌هایی کوچک، اما سرسخت، سبز و پر رمزundefined
نویسنده: حامد حجتیگوینده: علی رکاب
undefined رادیو کلمه رادر پادگیرها بشنویدو همان‌جا نظرتان را بنویسیدما همه نظرات را با دقت می‌خوانیم:
کست باکس | شنوتو | تهران پادکستundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedکلمه، آغاز گفتگوست:@kalaamemag

۲۳:۳۴

thumbnail
یوسف عزیزم کو ای برادران رحمیکز غمش به جان آمد حال پیر کنعانی


#گروه‌فرهنگی‌هنری‌چله

۱:۴۶

thumbnail
undefinedبخش رسانه ای جنبش انصارالله یمن این نماهنگ بسیار زیبا رو به افتخار جمهوری اسلامی و مردم مسلمان آن تولید و منتشر کرده است!

۹:۲۴

thumbnail
آقا اجازه!در ستایش معلم عزت و شرافت ایرانآیت الله العظمی خامنه‌ای قدس الله نفس الزکیهحامد حجتی
آقا اجازه! راوی این قصهٔ بلند، من نیستم. راوی «ما» هستیم. نسلی که چشم باز کرد در نخستین روزهای سردِ یک انفجارِ گرم. نسلی که الفبا را با زمزمهٔ «الله‌اکبر» از پشت‌بام‌ها آموخت و نقطهٔ سرِ سطرهایش را با خون همکلاسی‌های شهیدش قاطی کرد.می‌خواهم از معلمی بگویم که برای ما، معنی «همیشه» را تغییر داد. در کارگاهِ بزرگِ آفرینش، ما هیچ‌گاه تنها نبودیم. درست از آن شب‌هایی که قد و قامت‌مان از پشت تریبونِ مسجد، تازه به لبهٔ سن چهارده سالگی می‌رسید؛ کسی آمد و دست‌مان را گرفت. دست گرمِ معلمی که دفتر مشقش، به وسعتِ قلب‌های یک امت بود.نام او آیت الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای است. اما برای ما، او «آقا» ست. «آقا معلم».ما در سن سیزده چهارده سالگی، معلمی داشتیم که کلاس درسش را در دلِ آتش برپا کرده بود. او به ما یاد نداد که فقط بمیریم؛ یاد داد که چگونه برای زیستن به استقبال مرگ برویم. تصویب قطعنامه ۵۹۸. آنجا که انگار بعضی‌ها نفسشان بند آمده بود. آقا معلم آمد پشت تریبون جمعهٔ تهران. دستش را روی اسلحه ژ 3 گذاشت، و از امید گفت. نگاهش برای ما که تازه به سن تکلیف تاریخی رسیده بودیم، یک پرسش بود: آیا نوشیدن جام زهر، نشانهٔ ضعف است یا غیرت؟ او به ما آموخت که عقلانیت یعنی پذیرش تلخ‌ترین حقیقت برای حفظ اصلی به نام مکتب. ما در آن سال‌ها، کلمهٔ صبر را رو تخته نقاشی می کردیم.آمدیم توی دههٔ هفتاد. ما بیست‌ساله بودیم و خسته از تقابل‌ها و تعارض‌ها. دلمان یک دنیای آباد می‌خواست. اما در این کلاس، بازهم آقا، معلم بود. این بار، روی تخته‌سیاه، نقشه جغرافیای «پیشرفت» را چسبانده بود. حادثهٔ کوی دانشگاه (تیرماه ۱۳۷۸). دیدن درگیری میانِ دانشجو و مسؤول، سخت بود. آقا معلم به ما یاد داد که اختلاف‌نظر، به معنای خروج از کلاس نیست. او به ما یاد داد که عصبانی شدن اشکالی ندارد، اما از مسیر امت خارج شدن، خط قرمز است.ما سی‌ساله بودیم و صاحب فرزند. دیگر نه آن دانشجوی داغ بودیم و نه آن رزمندهٔ بی‌پروا. حالا یک پدر یا مادرِ میان‌سال بودیم که دلمان برای فردای بچه‌هایمان لرزید. فتنهٔ ۱۳۸۸. روزهایی که فریبِ دروغ، چنان غبارآلود کرد فضا را که دوست و دشمن گم شد. آقا معلم روی تخته نوشت: تویی که فریب خوردی، برگرد. او در نماز جمعهٔ معروفِ ۲۹ خرداد، مثل یک معلم دلسوز که شاگردش را در آستانهٔ سقوط می‌بیند، بر سر همه ما داد زد. نه برای سرکوب، که برای نجات.امروز. ما از آستانهٔ چهل‌سالگی عبور کرده‌ایم. موهایمان سپید شده است. اما معلممان، همان آقای همیشگی است، با آن ریش سپید و نگاهِ بیدار. کلاس ما اکنون جهان است. یک نفر باز روی سکوی کلاس ایستاد. او نگفت شرط بیعت، سکوت است. او گفت: من هم دلم برای آن دختر می‌سوزد، اما راهِ علاج، آتش زدن کتابخانه نیست، ساختِ ایرانِ قوی است.در آن روزهای سخت، ما دیدیم که معلمی به چه معناست. معلمی یعنی در اوج تنهایی و بگویی: ما می‌مانیم و راه حسین (ع). او به ما یاد داد که امید، یک واجب شرعی است.آقا معلم، این قدرت را داشت که هر بار نشانه‌های این بعثت را در چشمان جوانانِ غزه، لبنان، یمن و حتی ایرانِ خودش پیدا کند. او به ما یاد داد که نسل چهارده‌ساله تا الان، اگر زنده است و از مسیر منحرف نشده، به خاطر این حقیقت است که کلاسِ درسِ آقا هیچ‌گاه تعطیل نشد.این آیت‌الله خامنه‌ای، برای نسل متولدین دهه‌های چهل، پنجاه، شصت و حتی هفتاد، یک پدیدهٔ آموزشی بود. او از چهارده سالگی، به ما یاد داد که مثل درخت ایستادن یعنی چه. و امروز، وقتی می‌بینیم که شاگردانِ دیروز، خود، امروز معلمانِ نسل بعد شده‌اند می‌فهمیم که کارِ معلمی، کارِ انبیاست. همان بعثتی که پیامبر (ص) با «اقرا» آغاز کرد، این آقامعلم با «ما می‌توانیم» ادامه داد.آخرین جمله‌ای که روی تخته آقا معلم با انگشتانِ پیر اما استوارش نوشت، نه یک فرمان سیاسی بود و نه یک تحلیل روزمره. آخرین درس، «بعثت مردم» بود. آقا معلم در سال‌های پایانیِ ایستادن در کلاس، آهسته و پیوسته به ما فهماند که کلاسِ درس ازاین‌پس در دست مردم است. او گفت وقتی من رفتم، نباید دستِ امت خالی بماند. او قیام لِله را از انحصار خارج کرد و به میلیون‌ها قلبِ منتظر بخشید. بعثت مردم یعنی سواد خواندنِ خطِ خطر؛ یعنی زمانی که خیابان‌ها پر از فریادهای متناقض است، تو بدانی کدام صدا، صدای حی علی خیرالعمل است و کدام صدا، نفیر شیطان. نسل ما خیالش راحت است. چون معلم زنده است. معلم که تا امروز ما را بزرگ کرده، هنوز دارد درس می‌دهد. آخرین برگ‌های دفتر مشق، هنوز سفید است. نمی‌دانیم فردا چه بنویسد. اما می‌دانیم که آنچه بنویسد، تمامِ زنگ‌های مدرسه را در تاریخ برای همیشه به صدا درخواهد آورد.کلاس همچنان دایر است. ما هنوز مشق می‌کنیم. برای ایران. و سلام می‌کنیم به آقا معلم جوان!

۸:۴۹

آقا اجازه!
در ستایش معلم عزت و شرافت ایرانآیت الله العظمی خامنه‌ای قدس الله نفس الزکیه
حامد حجتی

آقا اجازه! راوی این قصهٔ بلند، من نیستم. راوی «ما» هستیم. نسلی که چشم باز کرد در نخستین روزهای سردِ یک انفجارِ گرم. نسلی که الفبا را با زمزمهٔ «الله‌اکبر» از پشت‌بام‌ها آموخت و نقطهٔ سرِ سطرهایش را با خون همکلاسی‌های شهیدش قاطی کرد.می‌خواهم از معلمی بگویم که برای ما، معنی «همیشه» را تغییر داد. در کارگاهِ بزرگِ آفرینش، ما هیچ‌گاه تنها نبودیم. درست از آن شب‌هایی که قد و قامت‌مان از پشت تریبونِ مسجد، تازه به لبهٔ سن چهارده سالگی می‌رسید؛ کسی آمد و دست‌مان را گرفت. دست گرمِ معلمی که دفتر مشقش، به وسعتِ قلب‌های یک امت بود.نام او آیت الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای است. اما برای ما، او «آقا» ست. «آقا معلم».ما در سن سیزده چهارده سالگی، معلمی داشتیم که کلاس درسش را در دلِ آتش برپا کرده بود. او به ما یاد نداد که فقط بمیریم؛ یاد داد که چگونه برای زیستن به استقبال مرگ برویم. تصویب قطعنامه ۵۹۸. آنجا که انگار بعضی‌ها نفسشان بند آمده بود. آقا معلم آمد پشت تریبون جمعهٔ تهران. دستش را روی اسلحه ژ 3 گذاشت، و از امید گفت. نگاهش برای ما که تازه به سن تکلیف تاریخی رسیده بودیم، یک پرسش بود: آیا نوشیدن جام زهر، نشانهٔ ضعف است یا غیرت؟ او به ما آموخت که عقلانیت یعنی پذیرش تلخ‌ترین حقیقت برای حفظ اصلی به نام مکتب. ما در آن سال‌ها، کلمهٔ صبر را رو تخته می‌نوشتیم و معلممان نهٔ بزرگ به استکبار را پای تخته تکرار کرد.آمدیم توی دههٔ هفتاد. ما بیست‌ساله بودیم و خسته از تقابل‌ها و تعارض‌ها. دلمان یک دنیای آباد می‌خواست. اما در این کلاس، بازهم آقا، معلم بود. این بار، روی تخته‌سیاه، نقشه جغرافیای «پیشرفت» را چسبانده بود. حادثهٔ کوی دانشگاه (تیرماه ۱۳۷۸). دیدن درگیری میانِ دانشجو و مسؤول، سخت بود. آقا معلم به ما یاد داد که اختلاف‌نظر، به معنای خروج از کلاس نیست. او آمد و نفرت را از تخته پاک کرد و به‌جای آن، مناظره و روشنفکری دینی را جایگزین ساخت. او گفت: حرف حق را باید از هرکه شنیدی، بپذیر. این جمله را آن‌کسی می‌گوید که می‌داند معلمی، یعنی کشف حقیقت، نه تحمیل قدرت. او به ما یاد داد که عصبانی شدن اشکالی ندارد، اما از مسیر امت خارج شدن، خط قرمز است.ما سی‌ساله بودیم و صاحب فرزند. دیگر نه آن دانشجوی داغ بودیم و نه آن رزمندهٔ بی‌پروا. حالا یک پدر یا مادرِ میان‌سال بودیم که دلمان برای فردای بچه‌هایمان لرزید. فتنهٔ ۱۳۸۸. روزهایی که فریبِ دروغ، چنان غبارآلود کرد فضا را که دوست و دشمن گم شد. آقا معلم روی تخته نوشت: تویی که فریب خوردی، برگرد. او در نماز جمعهٔ معروفِ ۲۹ خرداد، مثل یک معلم دلسوز که شاگردش را در آستانهٔ سقوط می‌بیند، بر سر همه ما داد زد. نه برای سرکوب، که برای نجات.امروز. ما از آستانهٔ چهل‌سالگی عبور کرده‌ایم. موهایمان سپید شده است. اما معلممان، همان آقای همیشگی است، با آن ریش سپید و نگاهِ بیدار. کلاس ما اکنون جهان است. در حملهٔ ترکیبیِ دشمن خیابان‌ها آتش گرفت و قلب‌ها لرزید. اما یک نفر باز روی سکوی کلاس ایستاد. او نگفت شرط بیعت، سکوت است. او گفت: من هم دلم برای آن دختر می‌سوزد، اما راهِ علاج، آتش زدن کتابخانه نیست، ساختِ ایرانِ قوی است.در آن روزهای سخت، ما دیدیم که معلمی به چه معناست. معلمی یعنی در اوج تنهایی، به دیوار تکیه کنی و بگویی: ما می‌مانیم و راه حسین (ع). او به ما یاد داد که امید، یک واجب شرعی است.آقا معلم، این قدرت را داشت که هر بار نشانه‌های این بعثت را در چشمان جوانانِ غزه، لبنان، یمن و حتی ایرانِ خودش پیدا کند. او به ما یاد داد که نسل چهارده‌ساله تا الان، اگر زنده است و از مسیر منحرف نشده، به خاطر این حقیقت است که کلاسِ درسِ آقا هیچ‌گاه تعطیل نشد.راوی باید به باد پهلو بزند، تا قصه راست از آب درآید. راوی این قصه، امروز با کوله‌باری از شکست‌ها و پیروزی‌ها، از تشویق‌ها و دلخوری‌ها، با قاطعیت می‌گوید: ما معلممان را انتخاب نکردیم. معلممان نصیبمان شد. همان‌طور که کوه نصیب زمین می‌شود و سایه‌بان نسیم.این آیت‌الله خامنه‌ای، برای نسل متولدین دهه‌های چهل، پنجاه، شصت و حتی هفتاد، یک پدیدهٔ آموزشی بود. او نه‌تنها فقه و سیاست، که «صبر»، «غیرت»، «عقلانیت»، «شجاعت» و «شفقت» را در عمل به ما تدریس کرد.از سنگرهای آبادان تا مصلای بزرگ تهران؛ از قرائتِ خطبه‌های نماز جمعه تا فریادِ آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند ... همه و همه صفحات یک دفتر مشقِ تمام‌نشدنی است.او از چهارده سالگی، به ما یاد داد که مثل درخت ایستادن یعنی چه. و امروز، وقتی می‌بینیم که شاگردانِ دیروز، خود، امروز معلمانِ نسل بعد شده‌اند می‌فهمیم که کارِ معلمی، کارِ انبیاست. همان بعثتی که پیامبر (ص) با «اقرا» آغاز کرد، این آقامعلم با «ما می‌توانیم» ادامه داد.آخرین جمله‌ای که روی تخته آقا م

۸:۵۰

علم با انگشتانِ پیر اما استوارش نوشت، نه یک فرمان سیاسی بود و نه یک تحلیل روزمره. آخرین درس، «بعثت مردم» بود. بعثتی که زنده است و هرروز از نو تکرار می‌شود. آقا معلم در سال‌های پایانیِ ایستادن در کلاس، آهسته و پیوسته به ما فهماند که کلاسِ درس ازاین‌پس در دست مردم است. او گفت وقتی من رفتم، نباید دستِ امت خالی بماند. او قیام لِله را از انحصار خارج کرد و به میلیون‌ها قلبِ منتظر بخشید. بعثت مردم یعنی سواد خواندنِ خطِ خطر؛ یعنی زمانی که خیابان‌ها پر از فریادهای متناقض است، تو بدانی کدام صدا، صدای حی علی خیرالعمل است و کدام صدا، نفیر شیطان. او به ما یاد داد که معلمیِ راستین، آن است که شاگرد را از خودش بی‌نیاز کند. و امروز، نسل ما -همان چهارده‌ساله‌های دیروز- در کوچه‌های غزه، در سنگرهای مقاومت، در پای صندوق‌های رأی، و حتی در دل شب‌های تنهاییِ خود، این بعثت را تمرین می‌کند. آخرین درس یعنی لحظه‌ای که معلم لبخند می‌زند و می‌گوید: حالا دیگر شما معلمید. و نسل ما، با تمام کم‌تجربگی‌ها و اماها، تلاش می‌کند که سربلند از این امتحان بیرون بیاید؛ چرا که آقا معلم، در بزرگ‌ترین کلاس درس تاریخ، چیزی جز مسئولیت به ما یاد نداد.نسل ما خیالش راحت است. چون معلم زنده است. معلم که تا امروز ما را بزرگ کرده، هنوز دارد درس می‌دهد. آخرین برگ‌های دفتر مشق، هنوز سفید است. نمی‌دانیم فردا چه بنویسد. اما می‌دانیم که آنچه بنویسد، تمامِ زنگ‌های مدرسه را در تاریخ برای همیشه به صدا درخواهد آورد.کلاس همچنان دایر است. ما هنوز مشق می‌کنیم. برای ایران. و سلام می‌کنیم به آقا معلم جوان!
قم/12 اردبیهشت 1405

۸:۵۰

جانبازهای کوچکحامد حجتی

صبح شنبه، حیاط مدرسه تازه‌ساز بود. تازه‌تر از نفس‌هایی که بچه‌ها سر صبح می‌کشیدند. نفس‌هایی پر از اکسیژن، نشاط، خنده. سنگ‌های اضافه مانده از ساخت‌وساز را جابه‌جا می‌کردند با همان دست‌هایی که هنوز طعم صبحانه می‌داد. کره و مربا زیر ناخن‌هایشان مانده بود.خانم قلی‌پور گفته بود: «بچه‌ها، این سنگ‌ها را با فرغون ببرید کنار.» حنانه بود، آتنا بود، فاطمه بود، مهنا بود، اسرا بود... مهگل هفت‌ساله بود و محمدجواد دوازده‌ساله. فرغون‌ها سنگین بود برای دست‌ها کوچک. هیچ‌کس نمی‌دانست که بعدازظهر شنبه، این سنگ‌ها تبدیل می‌شوند به تنها چیزی که از همکلاسی‌هایشان باقی می‌ماند.اول که صدا آمد، هیچ‌کس نفهمید. نمی‌شود بگویم شبیه رعد بود، چون رعد از آسمان می‌آید. این صدا از زمین بلند شد. ساختمان کناری مدرسه آتش گرفت. دود سیاه مثل یک پرندهٔ زخمی از سقفش بلند شد.مهگل داشت سنگ جمع می‌کرد. چهار قدم آنطرف‌تر، محمدجواد فرغون را هل می‌داد.همه دویدند... به‌طرف کلاس... به‌طرف در... به‌طرف هرجایی که به نظرشان امن می‌رسید. هیچ‌کس نمی‌دانست که کجای این مدرسه، امن است.مهگل صبح موهایش را بسته بود با کش‌های صورتی. کیفش را خودش مرتب کرده بود. برگه‌های مشق را طوری توی کیف گذاشته بود که لبه‌های دفترش در تراکم کتاب‌ها تا نخورد. با دقت‌های دخترانه. بعد از صدای اول، همه‌چیز سیاه شد. حتی وقتی چشمانش را باز کرد.محمدجواد اما بزرگ‌تر بود. صدایش تازه دورگه شده بود. موشک دوم که زد. آجرها مثل زندانی‌های حبس ابد از دیوارها فرار کردند انگار یک‌دفعه آزاد شدند. پرواز کردند. درها از جا کنده شدند. گردوغبار آن‌قدر غلیظ بود که انگار یک نفر مُتکای هزارساله‌ای را پاره کرده باشد و پرهایش را توی هوا ریخته باشد. پرهایی که نفس را می‌بُرند. محمدجواد و دوستانش با همان دست‌های کوچکی که تا چند دقیقه پیش سنگ جمع می‌کردند، آوار را کنار زدند.سومین موشک آمد. به مدرسه خورد. چند متر جلوتر از دستشویی‌ها، آقای سن‌بالایی ایستاده بود. آقای سن‌بالایی گفت: بروید زیر صندلی‌ها پناه بگیرید. چند تا صندلی فلزی. سرد. لبه‌های تیز. آقای سن‌بالا در همان‌جا فهمید که پسرش شهید شده است. همان‌جا. زیر همان آسمانی که سیاه شده بود.هنوز صدای انفجار بود که ترکش‌ها به تنشان می‌خورد. مثل این بود که یک نفر با چاقوهای داغ پوست صورتشان را خط بکشد. وقتی صداها تمام شد، هنوز زیر صندلی بودند. موج انفجار گوش‌هایشان را کور کرده بود. نه می‌شنیدند، نه درست می‌توانستند ببینند.بعد، صداها یکی‌یکی برگشت. اولین چیزی که شنیدند، جیغ بود. جیغ بچه‌ها. فریاد مادرها. و صدای قدم‌هایی که روی آوارها سراسیمه می‌دویدند.از مدرسه بچه‌های کشته را درمی‌آوردند. تکه‌تکه. بعضی‌ها را توی یک کیسه سیاه جا می‌دادند. هنوز بچهٔ خونی افتاده بود توی راهرو. آتش هنوز از لابه‌لای آوار سر می‌کشید.مادر خودش را رساند. قبل از اینکه محمدجواد را ببیند، مهگل را از طبقه بالا برداشت. برد تا ماشین. مهگل توی ماشین نشسته بود و بچه‌های دیگر را می‌دید. همه جیغ می‌زدند. آن‌قدر جیغ که انگار صداها از دهان خودشان نبود. مادر برگشت دنبال محمدجواد. توی راهرویی که دیگر چیزی شبیه راهرو نبود، دوید. آجرها از زیر پایش سُر می‌خورد. درها از لولا درآمده بودند. سیم‌های برق مثل مارهای مرده از سقف آویزان بودند. محمدجواد از زیر صندلی بلند شد و دوید. دوید مادر را بغل کرد.به بیمارستان که رسیدند، گفتند: «شما جزو بیماران جزئی هستید. آن‌هایی که دست‌وپا ازدست‌داده‌اند واجب‌ترند.» صورت محمدجواد پر از خاک و خون بود. یک چاک بزرگ افتاده بود روی گونه‌اش. مادر با دست‌های لرزان، توی ماشین، کنار یک پارک، سر و روی پسرش را شست. بعد رفتند مطب. توی گوشش ترکش‌های ریز و شیشه پیدا کردند. ترکش‌ها را درآوردند اما هیچ‌کس نمی‌داند که صدای انفجار تا کی توی گوشش پژواک خواهد داشت.مهگل هنوز حرف نمی‌زند. نفس عمیق می‌کشد. مادرش را بغل می‌کند. کلمات به‌سختی از دهانش خارج می‌شوند، بریده‌بریده، مثل خودش: خیـــــلی تررررسیــــدم. همین یک جمله. یک کلاس اولی، هفت‌ساله. حرف تمام آدم‌بزرگ‌هایی را می‌زند که بلد نیستند بگویند: ما هم ترسیدیم. ما هم هنوز می‌ترسیم. همین جمله از جنگی می‌گوید که از مدرسه یک قبرستان ساخته.شهدای میناب الآن میهمان فرشته‌ها هستند. اما کوچولوهای جانباز میناب — مهگل، محمدجواد و صد تای دیگر— تا همیشه کنار ما باقی می‌مانند.برزگ می شوند. در سکوت. در بهت. در اضطراب. آن‌ها جانبازهای کوچکی هستند دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانند دردهایشان را پنهان کنند حتی اگر ما آن‌ها را نادیده بگیریم. درست مثل همان حیاط تازه‌ساز که هیچ‌وقت دیگر تازه نمی‌شود.

بر اساس روایت تلخ مهگل و محمدجواد ملایی، خواهر و برادر جانباز ۷ و ۱۲ سالهٔ مینابی، از صبح شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴.

۹:۳۶

ما کانبه روایت حامد حجتیبر اساس طرحی از کمیل احمدی




گوینده زن:ما کان... ما کان...یعنی آنچه بود.نه آنچه هست. نه آنچه خواهد بود.فقط. آنچه بود.اسم پسر من ماکان بود!پدرش می‌گفت معنی اسمش یعنی شجاع. می‌گفت این اسم یکی از فرمانروایان قدیم ایرانِ.من گفتم نه، ماکان یعنی زیبا. یعنی قشنگ یعنی پسندیده.مکثاما توی زبان عربی... ما کان یعنی آنچه بود.من که عربی بلد نبودم. کاش بلد بودم.کاش می‌دونستم دارم اسم نبودن رو می‌زارم روی پسر خودم.مکثنهم اسفند. صبح. ماکان دوید توی کوچه.گفتم: ماکانم!، زود برگرد. ناهار ماهی داریم.گفت: باشِ مامان. نگاهش کردم چقدر این پلیور آبی بهش می‌آمد. دلم برایش غنج رفت.پاشنه کفشش لِه شده بود. از بس کفشش را بخواب می‌پوشید .... توی سن رشد بود بچه م. هر چی گفتم این کفش رو ول کن، گوش نکرد.حالا... حالا همین کفشِ که مونده.مکث
ساعت یازده و ربع ... زمین لرزید. شهر لرزید. دلم لرزید.دویدم سمت مدرسه. پابرهنه. چادر را به کمر سفت گرفته بودم. روسری از سرم افتاده بود. نمی‌فهمیدم. رسیدم.دیگه مدرسه نبود. آوار بود. خاک بود. دست‌وپا بود. گریه بود.مکث
تا پنج صبح فرداش اونجا موندم. خاک به سرم می‌زدم. می‌گفتم:ماکان! بگو کجایی؟ من مادرتم! بیا پیش مامان!اما هیچ‌کس جواب نداد.مکث
چهار روز بعد... تلفن زنگ خورد. گفتن بیا سردخانه. سالن دوم. سالن دوم سرد بود. خیلی سرد. کاورها ردیف بودن روی زمین سیمانی. اولین کاور نیمه‌باز بود. زیپش رو کشیدم پایین. پلیور آبی ماکان بود. همون پلیوری که صبح نهم اسفند به دست خودم تنش کردم. خوشحال شدم. گفتم بالاخره پیدا شد.اما...مکث
یه تکه گوشت چسبیده بود به پلیور. حدود صد گرم. انسان بوده؟ حیون؟ نون خشکیده؟ هیچ‌کس نمی‌دونست. فرستادن برای DNA. چند روز بعد گفتن منفی. یعنی مال ماکان نبود. مال هیچکدوم از بچه‌ها هم نبود. ندانستند چی بود. من هم ندانستم.مکث
سی و هشت روز بعد... برادرم حمزه با بیست نفر از فامیل رفت مدرسه. زیر درخت کُنار، نزدیک آبخوری، یک لنگه کفش پیدا کرد. کمرنگ بود. سایز پای کلاس اولی. پاشنه‌اش له شده بود. آورد خونه. گفت: آسیه، نگاه کن. این مال ماکانه؟ کفش را که دیدم... نفسام بند اومد. همون کفشی بود که ماکان باهاش فوتبال بازی می‌کرد. حمزه گفت: پیکر بچه نبود. هیچی نبود. فقط همین کفش. ببخشید آسیه.!! من دیگه هیچی نفهمیدم. از حال رفتم.مکث
وقتی چشام باز شد، فهمیدم. فهمیدم هر چی بگردم، جز همین پلیور و همین کفش، هیچی از ماکان نیست. نه یه تکه استخون، نه یه تکه مو. هیچی .... انگار زمین خوردم توی یه نبودن بزرگ.مکث
ماکان روی دستش یه چیزی داشت. شبیه پولک ماهی. توی زمستون پررنگ‌تر می‌شد. هر جا یه تکه بدن پیدا می‌کردم، می‌رفتم نگاه می‌کردم. شاید اون پولک ماهی رو ببینم. شاید دستش باشِ. اما هیچ وقت ندیدم. یه دفه دکترا گفتن شاید اون تکه گوشت روی پلیور، همین پولک‌ها بوده. شاید هم نه.مکث
می دونی حالا مهم آینه که یه جای دنیا، یه تکه از ماکان باشِ. حالا آگه نه روی زمین، پس توی دل من. یک صندوق شیشه‌ای رو گذاشتن توی مسجد مهدیه. توش: پلیور آبی ماکان، لنگه کفش کرم‌رنگ، دفتر و کتاب‌هایی که از زیر آوار درآوردن.
هر روز می‌رم اونجا. می‌نشینم کنار صندوق. کتاب‌هاش رو ورق می‌زنم. پدرش هنوز گوش‌به‌زنگ در خونه‌ست. می‌گه: شاید ماکان ترسیده و فرار کرده. شاید زخمی شده و کسی خبر نداره. من چیزی نمی‌گم. بذار امید داشته باشِ. آدم بدون امید چجوری نفس می‌کشه؟مکثامروز قبر نمادین ماکان توی گلزار شهداست. سنگ قبرش رو گذاشتن. روش نوشته: شهید ماکان نصیری – مفقودالاثر.مفقودالاثر یعنی چی؟یعنی اثری ازش نیست. ما کان! نه رد پاش تو کوچه، نه صدای خنده‌اش تو حیاط، نه شلوارک کهنه‌اش روی بند رخت. ما کان! بنیاد شهید واست پرونده باز کرده. پرونده‌ای که هیچ وقت بسته نمی‌شه. هیچی.... ما کان!مکث
هیچ‌کس جواب نمی‌ده. نه امروز. نه فردا. نه هیچ روز دیگه. می‌دونم چی … می‌دونم دیگه نمیای.می‌دونم تو شدی ما کان یعنی آنچه بود. شدی مفقود الاثر.!اما مادرم دیگه.مادر یعنی کسی که حتی وقتی می‌دونه نیست، بازم منتظره. من هر روز سرِ ظهر می‌رم جلوی در. به کوچه نگاه می‌کنم. بوی ماهی که میاد. با خودم حرف می‌زنم:ما کان... یعنی آنچه بود... بود و حالا نیست...ماکان زیبا بود.... مکان شجاع بود.... ماکان ...حالا نیست!

۹:۳۷

بازارسال شده از Komiter

!آقا اجازه.mp3

۱۴:۴۸-۱۳.۶۵ مگابایت
پادکست | آقا اجازه!
به روایت حامد حجتیتولید شده در گروه فرهنگی هنری آوا یم
undefined @Komiterundefined @Atashzar_irundefined @Avayam

۱۴:۱۶

thumbnail
پادکست | آقا اجازه!https://ble.ir/atashzar_ir/7651584141226009890/1778595371442
به روایت حامد حجتیتولید شده در گروه فرهنگی هنری آوا یم
undefined @Komiterundefined @Atashzar_irundefined @Avayam

۱۴:۱۷