۱۹:۴۰
۱۹:۴۰
۱۹:۴۰
لوگوپاتی و توانگری.mp3
۰۱:۱۲:۴۳-۹۹.۸۸ مگابایت
مکتب باز باید زیست
فایل صوتی سخنرانی « لوگوپاتی و توانگری ؛ از فراوانی تا دولتمندی »
مدت زمان سخنرانی ۱:۱۲:۴۳
۴ اسفند ۱۴۰۴
فرهنگسرای ارسباران
ارجاعات :• سخنرانی « روزگار بی خدا و خدا در روزگار ما »
• سخنرانی « سرشت و سرنوشت »
• پراگماتیسم 
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۱۹:۴۴
در روزگاری که اندوه، اضطراب و ناامنی ذهنی بر فضای جامعه سایه انداخته، آیا ما باید بنشینیم و تماشا کنیم تا ببینیم چه میشود ؟ یا باید از همین نقطهای که ایستادهایم، پروژه سرنوشت خود را بازنویسی کنیم؟ جامعه امروز ما بیش از هر زمان دیگری به «حکمت» و «فکرت» نیازمند است ؛ نه انفعال، نه تعلیق، و نه انتظار برای روشنتر شدن اوضاع.
در سنت قدیم، انسان سرنوشت را امری مقدر و بیرونی میدانست. اما جهان مدرن به ما آموخت که «تفسیر» ما از واقعیت، اغلب مهمتر از خود واقعیت است.
ویلیام جیمز جملهای بنیادین دارد:«انسان با تغییر نگرش ذهنی خود میتواند زندگی خود را تغییر دهد.»
این همان نقطهای است که پراگماتیسم شکل گرفت؛ همان جریانی که بعدها یکی از پایههای تمدنی ایالات متحده شد. پراگماتیسم یعنی عملگرایی مبتنی بر نگرش؛ یعنی اگر بتوانی چیزی را بهدرستی تصور کنی، میتوانی آن را محقق کنی.
امروز رسانهها دقیقاً با همین سازوکار کار میکنند:تفسیری بساز، آن را مقبول کن، و واقعیت خودبهخود تابع آن خواهد شد.
یکی از بنیادیترین نکات لوگوپاتی این است:« زبان، قبل از آنکه ابزار ارتباط باشد، ساختار ادراک ماست »
ما بدون گزارههای زبانی نمیتوانیم بیندیشیم.هر انسانی مجموعهای از گزارهها درباره خود، جهان، جامعه و آینده دارد. این گزارهها روایت او را میسازند. روایتها انتخاب میآفرینند. انتخابها تکرار میشوند. و تکرارها سرنوشت میشوند.
ما آن چیزی نمیشویم که آرزو میکنیم؛ما آن چیزی میشویم که تکرار میکنیم.
پس اگر میخواهیم سرنوشت تغییر کند، باید سرشت ( یعنی ساختار گزارههای درونی ) تغییر کند.
در حالت عادی، «احساس» تصمیم میگیرد و «عقل» توجیه میکند.لوگوپاتی میگوید: مرکز فرماندهی را تغییر بده.لوگوس (عقل) تصمیم بگیرد؛ پاتوس (احساس) انرژی اجرا باشد.
ترس، اگر حاکم باشد، تو را متوقف میکند.اما اگر تحت فرمان عقل قرار گیرد، تبدیل به احتیاط میشود.
عقل مطلق بودن به معنای حذف احساس نیست؛بلکه به معنای سلب مرجعیت از احساس است.
از این لحظه به بعد:• با خشم تصمیم نگیر.• اسیر لذت نشو.• برده ترس نباش.
این همان «خرد عملی» است؛ فاصلهای میان دانستن و انجام دادن باقی نماند.
ذهن برای حفظ امنیت خود، حتی مغالطه تولید میکند.وقتی احساس ناامنی کند، استدلال میسازد؛ ولو غلط.
مثلاً:«در این کشور نمیشود موفق شد.»
این گزاره بیش از آنکه تحلیلی باشد، واکنشی به اضطراب است.لوگوپاتی میگوید: ابتدا آرامش را بازگردان، سپس تحلیل کن.
فقر واژگانی، فقر معنا میآورد.فقر معنا، فقر روایت میسازد.و فقر روایت، سرنوشت را محدود میکند.
مطالعه کردن یعنی گسترش خانه ذهن.هر واژه تازه، یک امکان تازه است.
ذهن از تغییر میترسد.چرا؟ چون خانهاش (زبانش) ممکن است بلرزد.
اما اصل بنیادین لوگوپاتی این است:• تغییر، تهدید نیست؛ ارتقاء خانه ذهن است.
اگر امروزت با دیروزت هیچ تفاوتی ندارد، یعنی روایت تازهای تولید نکردهای.
توانگری از فراوانی آغاز میشود.فراوانی یک واقعیت بیرونی نیست؛ تفسیر درونی است.
ممکن است سرمایه داشته باشی و احساس کمبود کنی.ممکن است امکانات محدود باشد اما ذهن تو فراوانی ببیند.
✓ فراوانی یعنی دیدن داراییهای واقعی خود:• مهارتها• شبکه ارتباطی• تجربهها• امکانهای بالقوه
فقیر، پیش از آنکه جیبش خالی باشد، ذهنش خالی است.
توانگری یعنی خرد عملی.تصمیم درست، در زمان درست، به میزان درست.اگر فاصلهای میان فهم و اجرا باقی بماند، توانگری شکل نمیگیرد.
دولتمندی، استقرار سازمانیافته توانگری است.یعنی جریان خرد عملی به ثبات برسد و به نظام تبدیل شود.
برای رسیدن به دولتمندی، چهار زبان لازم است:۱. زبان تفسیر – جهان را چگونه میخوانم؟۲. زبان تصمیم – چگونه انتخاب میکنم؟۳. زبان اقناع – چگونه دیگران را همراه میکنم؟۴. زبان خلق معنا – چه ارزشی تولید میکنم؟
ادامه
۱۴:۲۵
لوگوپاتی به عنوان درمانگر، ابتدا گزارههای ناسالم را شناسایی میکند. این گزارهها معمولاً چهار دستهاند:
۱. گزارههای کلی و مطلق :«همه خیانتکارند.»«هیچ فرصتی وجود ندارد.»
۲. گزارههای هویتی منفی :«ما جهانسومی هستیم.»«بخت ما همین است.»
۳. گزارههای بیفاعل :«نمیگذارند.»«دستهای پشت پرده…»
۴. گزارههای مبهم بدون مرجع :«ثابت شده که…»«میگویند که…»
این گزارهها ذهن را در تاریکی نگه میدارند و امکان حرکت را میگیرند.
۱. روزه زبانی بگیرید.واژههایی مثل «نمیشود»، «بدشانسم»، «فایده ندارد» را حذف کنید.جایگزین هم نکنید؛ فقط حذف کنید.
۲. ثبت گزارهها.هر بار در مواجهه با یک رویداد، گزاره درونیتان را بنویسید.پس از مدتی، الگوی ذهن خود را خواهید دید.
لوگوپاتی یعنی بازسازی سرنوشت از طریق بازسازی روایت.توانگری یعنی عملی شدن خرد.دولتمندی یعنی استمرار سازمانیافته توانگری.
اگر زبان را اصلاح کنیم،خانه ذهن بازسازی میشود؛و وقتی خانه ذهن تغییر کند،سرنوشت نیز تغییر خواهد کرد.
چنانکه گفتهاند:
«هر چه طلب میکنی از خویش طلب کن.»
از امروز آغاز کنید.سرنوشت پروژهای است که هنوز بسته نشده است.
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۱۴:۲۶
فراق.m4a
۰۱:۰۰:۴۵-۵۷.۰۷ مگابایت
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۷:۵۶
محبت.m4a
۰۱:۰۸:۱۸-۳۲.۶۶ مگابایت
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۷:۵۹
خیر و شر.mp3
۰۱:۱۴:۵۶-۳۴.۹۲ مگابایت
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۸:۰۲
عدالت.mp3
۰۱:۲۳:۵۱-۳۸.۹۳ مگابایت
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۸:۰۵
جابهجایی مرکز فرماندهی.mp3
۰۴:۱۶-۱۰.۴۱ مگابایت
در لوگوپاتی ۵ «امر ذهنی» وجود دارد که باید آگاهانه در خود فعال کنیم تا هنگام مواجهه با هر پدیدهای، اسیر واکنشهای خودکار نشویم.
نخستین و اساسیترین امر، «جابجایی مرکز فرماندهی» است:پاتوس (احساس) نباید تصمیم بگیرد، لوگوس (عقل) باید تصمیمگیرنده باشد.
در حالت عادی، ترس یا هیجان در ما فعال میشود و سپس برایمان روایت میسازد؛ مثلاً میگوید «الان وقت اقدام نیست» یا «عاقلانهترین کار، هیچ کاری نکردن است». مسئله این نیست که این گزاره درست است یا غلط؛ مسئله این است که وقتی پاتوس فعال و لوگوس خاموش باشد، ما بردهی احساس شدهایم. پاتوس قدرت تشخیص درست و غلط ندارد.اگر احساسِ نابالغ به مرکز تصمیمگیری تبدیل شود، زندگی ما بر پایهی واکنشهای هیجانی شکل میگیرد. راهحل این است که مرکز فرماندهی را به عقل بسپاریم. لوگوس باید بررسی کند، بسنجد و تصمیم بگیرد؛ سپس پاتوس نه دشمن، بلکه نیروی اجرا میشود. همان ترسی که مانع حرکت بود، پس از تصمیم عقلانی، به احتیاط تبدیل میشود.
خلاصهی امر اول لوگوپاتیک :عقل تصمیم بگیرد، احساس انرژی اجرا باشد.
سخنرانی « لوگوپاتی و توانگری »
۴ اسفند ۱۴۰۴
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
نخستین و اساسیترین امر، «جابجایی مرکز فرماندهی» است:پاتوس (احساس) نباید تصمیم بگیرد، لوگوس (عقل) باید تصمیمگیرنده باشد.
در حالت عادی، ترس یا هیجان در ما فعال میشود و سپس برایمان روایت میسازد؛ مثلاً میگوید «الان وقت اقدام نیست» یا «عاقلانهترین کار، هیچ کاری نکردن است». مسئله این نیست که این گزاره درست است یا غلط؛ مسئله این است که وقتی پاتوس فعال و لوگوس خاموش باشد، ما بردهی احساس شدهایم. پاتوس قدرت تشخیص درست و غلط ندارد.اگر احساسِ نابالغ به مرکز تصمیمگیری تبدیل شود، زندگی ما بر پایهی واکنشهای هیجانی شکل میگیرد. راهحل این است که مرکز فرماندهی را به عقل بسپاریم. لوگوس باید بررسی کند، بسنجد و تصمیم بگیرد؛ سپس پاتوس نه دشمن، بلکه نیروی اجرا میشود. همان ترسی که مانع حرکت بود، پس از تصمیم عقلانی، به احتیاط تبدیل میشود.
خلاصهی امر اول لوگوپاتیک :عقل تصمیم بگیرد، احساس انرژی اجرا باشد.
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۲۰:۲۶
تبدیل انسان به لوگوس.mp3
۰۲:۲۳-۵.۹۱ مگابایت
دومین اصل لوگوپاتی : تبدیل انسان به لوگوس
وقتی میگوییم انسان باید به «عقل مطلق» تبدیل شود، مقصود حذف پاتوس و احساسات نیست. عقل مطلق به معنای کنار گذاشتن احساس نیست، بلکه به معنای سلب مرجعیت از آن است. یعنی از این لحظه به بعد، پاتوس فرمانروای تصمیمگیری نیست؛ در خدمت لوگوس قرار میگیرد. عقل میاندیشد، تحلیل میکند و تصمیم میگیرد؛ احساسات در راستای آن عمل میکنند.
نکته اساسی همینجاست: از این پس، من با خشمم تصمیم نمیگیرم؛ برده ترسم نخواهم بود؛ اسیر لذتهایم نمیشوم. این همان آرزویی است که اغلب ما در سر داریم.
بسیاری از تصمیمهایی که درباره «دوست دارم انجام بدهم یا ندهم» میگیریم، از جنس احساساند. وقتی میگوییم «دوست دارم از امروز فلان کار را انجام بدهم» یا «دیگر انجام ندهم»، در واقع پاتوس ما فعال است. این فینفسه ایرادی ندارد؛ اما پرسش این است: آیا باید احساس تصمیم بگیرد؟ طبیعتاً نه.
به همین دلیل است که معمولاً مشورت میکنیم، با دیگران گفتوگو میکنیم یا حتی به دنبال تأیید میگردیم؛ زیرا در عمق وجودمان میدانیم که تصمیم باید محصول عقل باشد، نه هیجان لحظهای.
تا زمانی که احساسات پررنگ و قدرتمند باشند و لوگوس در ما ضعیف بماند، عملاً برده هیجانات خود هستیم. و وقتی چنین شود، بسیاری از انتخابها میتوانند به زیان، خسارت، گرفتاری و رنج منتهی شوند؛ و پس از آن، احساس ندامت و پشیمانی سر برمیآورد.
اما بخش تلخ ماجرا اینجاست: هر بار که اسیر احساس میشویم و تصمیمی میگیریم که توان ایستادن پای آن را نداریم، اراده ما ضربه میخورد. میخواستم کاری را انجام دهم چون دوستش داشتم؛ نتوانستم؛ عقب کشیدم. این رفتوبرگشتها، اراده را تضعیف میکند. و هر بار که این چرخه تکرار میشود، بازسازی اراده نهتنها زمانبر است، بلکه گاه ممکن است هرگز به قدرت پیشین خود بازنگردد.
سخنرانی « لوگوپاتی و توانگری »
۴ اسفند ۱۴۰۴
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
اولین اصل لوگوپاتی
وقتی میگوییم انسان باید به «عقل مطلق» تبدیل شود، مقصود حذف پاتوس و احساسات نیست. عقل مطلق به معنای کنار گذاشتن احساس نیست، بلکه به معنای سلب مرجعیت از آن است. یعنی از این لحظه به بعد، پاتوس فرمانروای تصمیمگیری نیست؛ در خدمت لوگوس قرار میگیرد. عقل میاندیشد، تحلیل میکند و تصمیم میگیرد؛ احساسات در راستای آن عمل میکنند.
نکته اساسی همینجاست: از این پس، من با خشمم تصمیم نمیگیرم؛ برده ترسم نخواهم بود؛ اسیر لذتهایم نمیشوم. این همان آرزویی است که اغلب ما در سر داریم.
بسیاری از تصمیمهایی که درباره «دوست دارم انجام بدهم یا ندهم» میگیریم، از جنس احساساند. وقتی میگوییم «دوست دارم از امروز فلان کار را انجام بدهم» یا «دیگر انجام ندهم»، در واقع پاتوس ما فعال است. این فینفسه ایرادی ندارد؛ اما پرسش این است: آیا باید احساس تصمیم بگیرد؟ طبیعتاً نه.
به همین دلیل است که معمولاً مشورت میکنیم، با دیگران گفتوگو میکنیم یا حتی به دنبال تأیید میگردیم؛ زیرا در عمق وجودمان میدانیم که تصمیم باید محصول عقل باشد، نه هیجان لحظهای.
تا زمانی که احساسات پررنگ و قدرتمند باشند و لوگوس در ما ضعیف بماند، عملاً برده هیجانات خود هستیم. و وقتی چنین شود، بسیاری از انتخابها میتوانند به زیان، خسارت، گرفتاری و رنج منتهی شوند؛ و پس از آن، احساس ندامت و پشیمانی سر برمیآورد.
اما بخش تلخ ماجرا اینجاست: هر بار که اسیر احساس میشویم و تصمیمی میگیریم که توان ایستادن پای آن را نداریم، اراده ما ضربه میخورد. میخواستم کاری را انجام دهم چون دوستش داشتم؛ نتوانستم؛ عقب کشیدم. این رفتوبرگشتها، اراده را تضعیف میکند. و هر بار که این چرخه تکرار میشود، بازسازی اراده نهتنها زمانبر است، بلکه گاه ممکن است هرگز به قدرت پیشین خود بازنگردد.
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۲۲:۰۱
اعتیاد.mp3
۰۱:۲۱:۵۴-۳۸.۰۵ مگابایت
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۱۴:۵۱
شادی.m4a
۰۱:۱۹:۱۶-۷۴.۱۵ مگابایت
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۱۴:۵۸
علم.m4a
۰۱:۱۹:۲۰-۷۴.۲ مگابایت
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۱۵:۰۸
حافظه.m4a
۰۱:۲۴:۰۱-۷۸.۵۷ مگابایت
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۱۵:۱۵
آرامش ذهن.mp3
۰۱:۲۹-۳.۸۲ مگابایت
سومین امرِ لوگوپاتیک، «آرامش ذهن» است.اما آرامش ذهن دقیقاً به چه معناست؟
آرامش ذهن یعنی آگاهانه کاری کنیم که ذهنمان در وضعیت تعادل و سکون بماند. اما باید بدانیم ذهن در حالت عادی و غیرلوگوپاتیک چگونه عمل میکند. ذهن، بهمحض آنکه احساس خطر یا ناامنی کند، فوراً دست به ساختن استدلال میزند؛ برای خودش توجیه میتراشد و روایتی میسازد تا از اضطراب و بیثباتی رها شود.
چرا چنین میکند؟زیرا نمیخواهد احساس ناامنی را تجربه کند. در نتیجه، برای کاهش این تنش، تفسیرهایی ارائه میدهد که اغلب مغالطهآمیز، خطاپندارانه و تحریفشدهاند.
برای مثال، ممکن است کسی بگوید:«دیگر هیچ کاری نمیشود کرد؛ کاسبی از بین رفته و عملاً فرصتی برای من وجود ندارد.»
این گزاره از کجا میآید؟ظاهرش این است که پشت آن استدلالی وجود دارد. اگر از او بپرسند «چرا؟» احتمالاً توضیحاتی هم ارائه میدهد؛ یعنی پیشتر به اموری اندیشیده و بر اساس آنها به چنین نتیجهای رسیده است.
اما پرسش اساسی این است: ریشهی این نتیجهگیری کجاست؟بسیاری اوقات، منشأ آن نه واقعیت عینی، بلکه احساس ناامنی ذهن است. ذهن، هنگامی که دچار اضطراب میشود، استدلالی میسازد تا به آن تکیه کند؛ اما آن استدلال، هرچند ظاهری منطقی دارد، در بنیان خود مغالطهآلود و آلوده به خطای شناختی است.
سخنرانی « لوگوپاتی و توانگری »
۴ اسفند ۱۴۰۴
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
آرامش ذهن یعنی آگاهانه کاری کنیم که ذهنمان در وضعیت تعادل و سکون بماند. اما باید بدانیم ذهن در حالت عادی و غیرلوگوپاتیک چگونه عمل میکند. ذهن، بهمحض آنکه احساس خطر یا ناامنی کند، فوراً دست به ساختن استدلال میزند؛ برای خودش توجیه میتراشد و روایتی میسازد تا از اضطراب و بیثباتی رها شود.
چرا چنین میکند؟زیرا نمیخواهد احساس ناامنی را تجربه کند. در نتیجه، برای کاهش این تنش، تفسیرهایی ارائه میدهد که اغلب مغالطهآمیز، خطاپندارانه و تحریفشدهاند.
برای مثال، ممکن است کسی بگوید:«دیگر هیچ کاری نمیشود کرد؛ کاسبی از بین رفته و عملاً فرصتی برای من وجود ندارد.»
این گزاره از کجا میآید؟ظاهرش این است که پشت آن استدلالی وجود دارد. اگر از او بپرسند «چرا؟» احتمالاً توضیحاتی هم ارائه میدهد؛ یعنی پیشتر به اموری اندیشیده و بر اساس آنها به چنین نتیجهای رسیده است.
اما پرسش اساسی این است: ریشهی این نتیجهگیری کجاست؟بسیاری اوقات، منشأ آن نه واقعیت عینی، بلکه احساس ناامنی ذهن است. ذهن، هنگامی که دچار اضطراب میشود، استدلالی میسازد تا به آن تکیه کند؛ اما آن استدلال، هرچند ظاهری منطقی دارد، در بنیان خود مغالطهآلود و آلوده به خطای شناختی است.
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۱۷:۱۶
تقویت زبان فقیر به غنی.mp3
۰۴:۳۴-۱۰.۸۹ مگابایت
چهارمین امر لوگوپاتی : تقویت زبان فقیر به زبان غنی
امر چهارم، مسئلهای بسیار مهم است: تقویت زبان فقیر و رساندن آن به زبان غنی. حتی اگر سه امر پیشین را تا حدی بررسی کرده و به نتایج قابل قبولی رسیده باشیم، این چهارمی یکی از بزرگترین ضعفهای جامعه ما را نشانه میرود؛ ما با فقر واژگانی مواجهایم، و به تبعِ فقر واژگانی، فقر معنایی نیز پدیدار میشود.دقت کنید؛ جملاتی که درباره مسائل مختلف میشنویم تا چه اندازه تکراریاند. حتی جملاتی که خودمان درباره خویش بر زبان میآوریم، سرشار از تکرار است. چرا چنین است؟ آیا انسانی که در دهه شصت یا هفتاد متولد شده، در سال ۱۴۰۴ آنقدر بیتغییر مانده که گزارههای درونیاش همچنان تکراری باشد؟ چرا این همه تکرار رخ میدهد؟چرا وقتی شعری از هفتاد سال پیش را امروز میخوانیم، اگر نام شاعر را حذف کنیم، احساس نمیکنیم فاصلهای زمانی میان ما و او وجود دارد؟ اگر اشعاری از نیما، شاملو یا اخوان را بینام بخوانیم، گویی شاعری معاصر همین امروز برای ما سخن گفته است. چرا این تکرار تا این اندازه فراگیر شده است؟نکته اساسی اینجاست: زبان ما ـ زبان فارسی که با آن میاندیشیم ـ سالهاست در سطح لفظ متوقف مانده است. اگر امروز چند واژه یا اصطلاح تازه نیز وارد زبان شده، حاصل تلاش معدود مترجمان، شاعران و نویسندگانی است که کوشیدهاند به زبان فارسی بیندیشند. آنان ناچار بودهاند لفظ بیافرینند؛ و هرگاه لفظی خلق میشود، گشایش زبانی رخ میدهد. با گشایش زبان، گزارهها متنوع میشوند؛ و با تنوع گزارهها، روایت ما از خودمان نیز دگرگون میشود.مسئله بسیار ساده است. زمانی که حالم بد میشد ـ و هنوز هم، هرچند کمتر، چنین میکنم ـ به سراغ دیوان حافظ میرفتم. نه برای فال گرفتن؛ از جایی به بعد دیگر فال نمیگرفتم. میخواستم حافظ با من سخن بگوید. میخواستم با جملات طلایی و الفاظی که در دایره واژگان من نبود، برایم گزارههای تازه بسازد؛ گزارههایی که مرا در موقعیتی بهتر از نظر ذهنی، فکری و روحی قرار دهد.وقتی میگوییم «مطالعه کار خوبی است»، معنایش صرفاً کسب اطلاعات نیست؛ اینکه بدانیم در فلان کتاب چه نوشتهاند و در بهمان کتاب چه گفتهاند. مطالعه یعنی ببینی یک اندیشمند یا نویسنده جدی، با چه مفاهیم، مضامین و الفاظ تازهای اندیشیده و نوشته است؛ الفاظی که شاید برای تو تازه و حتی عجیب باشند. مطالعه یعنی مواجهه با زبانِ دیگر، تا زبان تو گسترش یابد.سخنرانی نیز چنین است. وقتی میگویند کسی میتواند دو یا سه ساعت سخنرانی کند، یکی از پایههای اصلی آن «زبانآوری» است. تو تا چه اندازه بر زبانآوری کار کردهای؟ اگر خزانه واژگان گفتاری من محدود باشد، حتی با فهم و معنایی که از لوگوپاتی در من شکل گرفته، سخنم در بیست دقیقه به پایان میرسد. چرا؟ چون به مرز واژههایم میرسم. وقتی واژه کم میآورم، گزاره کم میآورم؛ و وقتی گزاره کم بیاورم، ساختار زبانم فرو میریزد.فقر زبانی، فقر گزاره میآفریند؛ و فقر گزاره، نحو زبان را میشکند. و آنگاه که نحو زبان شکسته شود، سرنوشت انسان نیز شکسته خواهد شد.
سخنرانی « لوگوپاتی و توانگری »
۴ اسفند ۱۴۰۴
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
امر چهارم، مسئلهای بسیار مهم است: تقویت زبان فقیر و رساندن آن به زبان غنی. حتی اگر سه امر پیشین را تا حدی بررسی کرده و به نتایج قابل قبولی رسیده باشیم، این چهارمی یکی از بزرگترین ضعفهای جامعه ما را نشانه میرود؛ ما با فقر واژگانی مواجهایم، و به تبعِ فقر واژگانی، فقر معنایی نیز پدیدار میشود.دقت کنید؛ جملاتی که درباره مسائل مختلف میشنویم تا چه اندازه تکراریاند. حتی جملاتی که خودمان درباره خویش بر زبان میآوریم، سرشار از تکرار است. چرا چنین است؟ آیا انسانی که در دهه شصت یا هفتاد متولد شده، در سال ۱۴۰۴ آنقدر بیتغییر مانده که گزارههای درونیاش همچنان تکراری باشد؟ چرا این همه تکرار رخ میدهد؟چرا وقتی شعری از هفتاد سال پیش را امروز میخوانیم، اگر نام شاعر را حذف کنیم، احساس نمیکنیم فاصلهای زمانی میان ما و او وجود دارد؟ اگر اشعاری از نیما، شاملو یا اخوان را بینام بخوانیم، گویی شاعری معاصر همین امروز برای ما سخن گفته است. چرا این تکرار تا این اندازه فراگیر شده است؟نکته اساسی اینجاست: زبان ما ـ زبان فارسی که با آن میاندیشیم ـ سالهاست در سطح لفظ متوقف مانده است. اگر امروز چند واژه یا اصطلاح تازه نیز وارد زبان شده، حاصل تلاش معدود مترجمان، شاعران و نویسندگانی است که کوشیدهاند به زبان فارسی بیندیشند. آنان ناچار بودهاند لفظ بیافرینند؛ و هرگاه لفظی خلق میشود، گشایش زبانی رخ میدهد. با گشایش زبان، گزارهها متنوع میشوند؛ و با تنوع گزارهها، روایت ما از خودمان نیز دگرگون میشود.مسئله بسیار ساده است. زمانی که حالم بد میشد ـ و هنوز هم، هرچند کمتر، چنین میکنم ـ به سراغ دیوان حافظ میرفتم. نه برای فال گرفتن؛ از جایی به بعد دیگر فال نمیگرفتم. میخواستم حافظ با من سخن بگوید. میخواستم با جملات طلایی و الفاظی که در دایره واژگان من نبود، برایم گزارههای تازه بسازد؛ گزارههایی که مرا در موقعیتی بهتر از نظر ذهنی، فکری و روحی قرار دهد.وقتی میگوییم «مطالعه کار خوبی است»، معنایش صرفاً کسب اطلاعات نیست؛ اینکه بدانیم در فلان کتاب چه نوشتهاند و در بهمان کتاب چه گفتهاند. مطالعه یعنی ببینی یک اندیشمند یا نویسنده جدی، با چه مفاهیم، مضامین و الفاظ تازهای اندیشیده و نوشته است؛ الفاظی که شاید برای تو تازه و حتی عجیب باشند. مطالعه یعنی مواجهه با زبانِ دیگر، تا زبان تو گسترش یابد.سخنرانی نیز چنین است. وقتی میگویند کسی میتواند دو یا سه ساعت سخنرانی کند، یکی از پایههای اصلی آن «زبانآوری» است. تو تا چه اندازه بر زبانآوری کار کردهای؟ اگر خزانه واژگان گفتاری من محدود باشد، حتی با فهم و معنایی که از لوگوپاتی در من شکل گرفته، سخنم در بیست دقیقه به پایان میرسد. چرا؟ چون به مرز واژههایم میرسم. وقتی واژه کم میآورم، گزاره کم میآورم؛ و وقتی گزاره کم بیاورم، ساختار زبانم فرو میریزد.فقر زبانی، فقر گزاره میآفریند؛ و فقر گزاره، نحو زبان را میشکند. و آنگاه که نحو زبان شکسته شود، سرنوشت انسان نیز شکسته خواهد شد.
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۱۷:۵۹
۶:۵۷
فقدان حرکت = فقدان امید
اگر بخواهیم جوهر وجود انسان را درک کنیم ، در ابتدا باید حرکت و رشد انسان در جهان هستی را مورد بررسی قرار دهیم. انسان بدون حرکت و تغییر به نوعی از معنا و هدف خالی می شود .« حرکت » همان چیزی ست که تاریخ را می سازد، گذر عمر را نشان می دهد و زندگی را معنادار می کند. همان طور که حرکت برای انسان معنای اساسی دارد، فقدان آن نیز می تواند به وجودش آسیب بزند.
رفتار و گفتار انسان ، ریشه در ذهن و روان او دارد .زبان گفتار، آگاهی و قدرت تحلیل، از جمله ویژگی هایی ست که رابطه فرد با خود، دیگران و جهان هستیاش را تعیین می کنند.با رشد و ارتقای این سه ویژگی عمده، فرد در مدار حرکت و پیشرفت قرار می گیرد. از این رو، حرکت به عنوان یکی از اصول اساسی وجود، جایگاه ویژه ای دارد. هنگام مواجهی انسان با بحران های سخت این حرکت متوقف میشود و هویت فرد تحت تأثیر این رکود قرار میگیرد. « رکود و عدم پویایی » در زندگی ناامیدی را به همراه می آورد.

بخشی از کتاب اندیشگاه اَبَرانسان به قلم محمدعلی حسینیان ؛ دفتر اول - امید
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
اگر بخواهیم جوهر وجود انسان را درک کنیم ، در ابتدا باید حرکت و رشد انسان در جهان هستی را مورد بررسی قرار دهیم. انسان بدون حرکت و تغییر به نوعی از معنا و هدف خالی می شود .« حرکت » همان چیزی ست که تاریخ را می سازد، گذر عمر را نشان می دهد و زندگی را معنادار می کند. همان طور که حرکت برای انسان معنای اساسی دارد، فقدان آن نیز می تواند به وجودش آسیب بزند.
رفتار و گفتار انسان ، ریشه در ذهن و روان او دارد .زبان گفتار، آگاهی و قدرت تحلیل، از جمله ویژگی هایی ست که رابطه فرد با خود، دیگران و جهان هستیاش را تعیین می کنند.با رشد و ارتقای این سه ویژگی عمده، فرد در مدار حرکت و پیشرفت قرار می گیرد. از این رو، حرکت به عنوان یکی از اصول اساسی وجود، جایگاه ویژه ای دارد. هنگام مواجهی انسان با بحران های سخت این حرکت متوقف میشود و هویت فرد تحت تأثیر این رکود قرار میگیرد. « رکود و عدم پویایی » در زندگی ناامیدی را به همراه می آورد.
@Dr_MohammadAli_Hoseinian
۱۴:۳۵