بله | کانال کتابخانه عمومی امام رضا صفادشت
عکس پروفایل کتابخانه عمومی امام رضا صفادشتک

کتابخانه عمومی امام رضا صفادشت

۲۸۳ عضو

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
#نهج-البلاغها༺◍⃟undefined჻ᭂ࿐❁❥༅••┅@Emamrezasafadasht undefined#ایران-مقتدر undefined#ایران-پیروز🇮🇷

۵:۲۷

-9187660079216517376_595844897393573.pdf

۳.۳۴ مگابایت

undefinedهنر گوش دادن | undefinedاریک فروم #معرفی_کتاب:کتاب هنر گوش دادن ، اثری نوشته ی اریک فروم است که نخستین بار در سال 1991 منتشر شد. اگرچه فروم قصد داشت آثارش را به عنوان روان درمانگری بالینی به انتشار برساند، این آرزو هیچ وقت در زمان حیات او به واقعیت تبدیل نشد. اما این کتاب، درست همین کار را می کند. کتاب هنر گوش دادن، اطلاعات جدید و جذابی را در مورد فروم به عنوان یک درمانگر و همچنین، شیوه ی مواجهه ی او با رنج های روانی بیمارانش در اختیار مخاطبین می گذارد. هر فصل از این اثر، غیررسمی بودن و صمیمیت موجود در کار حرفه ای فروم را نشان می دهد و از منظری نو و متفاوت به انسانیت، صداقت و تفکرات او می پردازد. مطالب موجود در این کتاب، از سخنرانی ها و سمینارهای فروم در سال های 1964 تا زمان مرگش در سال 1980 برگرفته شده اند.ا༺◍⃟undefined჻ᭂ࿐❁❥༅••┅@Emamrezasafadasht undefined#ایران-مقتدر undefined#ایران-پیروز🇮🇷

۵:۳۱

thumbnail
undefinedچهارشنبه ۹ اردیبهشت ساعت ۱۰/۳۰ا༺◍⃟undefined჻ᭂ࿐❁❥༅••┅undefinedآدرس: حصارطهماسب-مطهری- کوچه شهید قوشچی
همراه با برنامه های جنبی undefined
undefinedمولودی خوانی
undefined اجرای سرود
undefinedمهارت آموزی
undefined بازی و خلاقیت
و ...
منتظر قدوم سبزتان هستیم undefined

۶:۵۳

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
undefined #معرفی_کتاب |undefinedمجموعه طعم شیرین خداundefinedنویسنده: حجة الاسلام عباسی ولدیundefined دردر ادامه برشی از مقدمه جلد اول این مجموعه کتاب را می‌خوانید:undefinedسخنرانی تموم شد. سؤالا رو جمع کردم و ریختم تو یه پلاستیکی که از دفتر مدرسه برام آوردن. خیلی زود خداحافظی کردم و رفتم پایانۀ مسافربری تا برگردم قم. همین که سوار اتوبوس شدم، انبوه سؤالایی رو که بچّه‌ها در بارۀ خدا پرسیده بودن، یکی یکی از تو پلاستیک در آوردم و شروع کردم به خوندن. حسّم به دنیای اطرافم عوض شده بود. باری روی دوشم احساس می‌کردم که خیلی سنگین بود. این سؤالا حرف دل بچّه‌هایی بود که خیلیا فکر می‌کردن از خدا فراریَن زبون حال بچّه‌ها رو چه راحت می‌شد از دل این سؤالا فهمید. این سؤالا چند تا پیام مهم داشت: ما دنبال خدا می‌گردیم. کسی نشونی‌ای از خدا داره؟ ما نمی‌تونیم این خدایی رو که شما معرّفی می‌کنید، قبول کنیم. ما بدیم؟ یا شما دارید اشتباه می‌کنید؟ ما با خدایی که شما بهمون معرّفی می‌کنید، آروم نمی‌شیم. مشکل از دل ماست که سنگ شده؟ یا کار خدایی که شما ازش دم می‌زنید، آروم کردن بنده‌هاش نیست؟ یکی به دادمون برسه. ما تشنۀ خداییم. کاش یکی توی کاسۀ خالی دل ما، خدا می‌ریخت! تو این مدّت، همیشه به این فکر می‌کردم یه مجموعه کتاب بنویسم که اگه کسی عطش شناختن خدا رو داشت، بدون دردسر بتونه اون رو تهیّه کنه و با خوندنش سیراب بشه. این ایده، به یه آرزو تبدیل شده بود تا این که تصمیم گرفتم …ا༺◍⃟undefined჻ᭂ࿐❁❥༅••┅undefined@Emamrezasafadasht undefined#ایران-مقتدر undefined#ایران-پیروز🇮🇷undefined موجود در کتابخانه جهت امانت به اعضای محترم

۸:۱۷

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
ناگهان یک گرگ جلوی شنل قرمزی ظاهر شد.گرگ با لحن مهربانی گفت: دختر کوچولو ، چیکار می کنی؟شنل قرمزی گفت: می خواهم به دیدن مادر بزرگم بروم. او در میان جنگل، نزدیک نهر زندگی می کند.شنل قرمزی متوجه شد که خیلی دیر کرده است و از گشتن صرف نظر کرد و با عجله بطرف خانه مادربزرگ براه افتاد.در همان وقت، گرگ نیز به راه افتاد و از راه میان بر خودش را به خانه مادربزرگ رساند و آهسته در زد.undefinedundefined#قصه-کودک-متنیundefinedundefined گروه سنی:کودک

۱۵:۵۵

thumbnail
مادربزرگ تصور کرد، کسی که در می زند، نوه اش است. گفت : اوه عزیزم ! بیا تو. بیا تو. من نگران بودم که اتفاقی در جنگل برایت رخ داده باشد.گرگ داخل شد و بطرف مادر بزرگ دوید.مادربزرگ بیچاره دوید و داخل یک کمد شد و درش را بست. گرگ هر کاری کرد نتوانست در کمد را باز کند.گرگ صدای پای شنل قرمزی را شنید, به سمت تخت مادر بزرگ دوید لباس خواب مادربزرگ را بر تن کرد و کلاه خواب چین داری را به سر کرد.چند لحظه بعد، شنل قرمزی در زد .گرگ به رختخواب پرید و پتو را تا نوک دماغش بالا کشید و با صدایی لرزان پرسید : کیه ؟شنل قرمزی گفت : منمگرگ گفت : اوه چطوری عزیزم, بیا تو.
undefinedundefined#قصه-کودک-متنیundefinedundefined#گروه-سنی-کودک

۱۵:۵۹

thumbnail
وقتی شنل قرمزی وارد کلبه شد، از دیدن مادربرزگش تعجب کرد.شنل قرمزی پرسید: مادر بزرگ چرا صداتون اینقدر کلفت شده آیا مشکلی پیش آمده ؟گرگ ناقلا گفت : من کمی سرما خورده ام و در آخر حرفهایش چند سرفه کرد تا شنل قرمزی شک نکند.شنل قرمزی به تخت نزدیکتر شد و گفت : اما مادربزرگ! چه گوشهای بزرگی دارید.گرگ گفت : عزیزم با آن ها بهتر صدای تو را می شنوم.شنل قرمزی گفت : اما مادربزرگ ! چه چشمهای بزرگی دارید.گرگ گفت : چه بهتر عزیزم با آن بهتر تو را می بینیم.در حالیکه شنل قرمزی صدایش می لرزید گفت: اما مادربرزگ چه دندانهای بزرگی دارید؟گرگ گفت: برای اینکه تو را بهتر بخورم عزیزم. گرگ از تخت بیرون پرید و دنبال شنل قرمزی دوید.undefinedundefined#قصه-کودک-متنیundefinedundefined#گروه-سنی-کودک
undefinedادامه دارد

۱۶:۰۲

thumbnail
undefined میلاد على‌بن موسى‌الرضا ، مأواى دل‏شکستگان و تکیه‏گاه درماندگان بر دلدادگان بارگاه و حریمش مبارک بادundefined iranpl.irundefined ایتا | روبیکا | سروش | واتساپundefined @iranpl

۱۶:۴۷

thumbnail

۵:۱۴

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail

۱۰:۴۲

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
شنل قرمزی خیلی دیر متوجه شده بود، آن شخصی که در تخت بود مادربرزگش نیست بلکه یک گرگ گرسنه است و بطرف در دوید و با صدای بلند فریاد کشید: کمک ! گرگ !مرد جنگلبانی که آن نزدیکی ها هیزم می شکست صدای او را شنید و تا آنجایی که در توان داشت با سرعت بطرف کلبه دوید.
undefinedundefined#قصه-کودک-متنیundefinedundefinedگروه-سنی-کودک

۱۸:۵۵

thumbnail
مادربزرگ وقتی صدای نوه اش را شنید و فهمید او در خطر است از کمد بیرون آمد و ملحفه تخت را روی گرگ انداخت با یک چتر که در داخل کمد گیر آورده بود به سر گرگ کوبید.در همین موقع جنگلبان رسید و به مادر بزرگ کمک کرد و گرگ را اسیر کردند.شنل قرمزی بغل مادر بزرگش پرید و در حالیکه خوشحال بود گفت: اوه مادربزرگ من اشتباه کردم دیگر با هیچ غریبه ای صحبت نمی کنم .جنگلبان گفت : شما بچه ها باید این نکته مهم را هیچوقت فراموش نکنید.مرد جنگلبان گرگ را از خانه بیرون آورد و به قسمتهای دور جنگل برد، جائیکه دیگر او نتواند کسی را اذیت کند.
undefinedundefinedقصه-کودک-متنیundefinedundefinedگروه-سنی-کودک

۱۸:۵۷

thumbnail
بعد از این ماجرا شنل قرمزی و مادربرزگش و مرد جنگلبان از خوراکی های خوشمزه خوردند و شنل قرمزی هم به مادربزرگش قول داد که دیگر بازیگوشی نکند و به حرف بزرگترهایش گوش دهد.
undefinedundefinedقصه-کودک-متنیundefinedundefinedگروه-سنی-کودک
undefinedپایان

۱۸:۵۹

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.