در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
-9187660079216517376_595844897393573.pdf
۳.۳۴ مگابایت
۵:۳۱
همراه با برنامه های جنبی
و ...
منتظر قدوم سبزتان هستیم
۶:۵۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۸:۱۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
ناگهان یک گرگ جلوی شنل قرمزی ظاهر شد.گرگ با لحن مهربانی گفت: دختر کوچولو ، چیکار می کنی؟شنل قرمزی گفت: می خواهم به دیدن مادر بزرگم بروم. او در میان جنگل، نزدیک نهر زندگی می کند.شنل قرمزی متوجه شد که خیلی دیر کرده است و از گشتن صرف نظر کرد و با عجله بطرف خانه مادربزرگ براه افتاد.در همان وقت، گرگ نیز به راه افتاد و از راه میان بر خودش را به خانه مادربزرگ رساند و آهسته در زد.
#قصه-کودک-متنی
گروه سنی:کودک
۱۵:۵۵
مادربزرگ تصور کرد، کسی که در می زند، نوه اش است. گفت : اوه عزیزم ! بیا تو. بیا تو. من نگران بودم که اتفاقی در جنگل برایت رخ داده باشد.گرگ داخل شد و بطرف مادر بزرگ دوید.مادربزرگ بیچاره دوید و داخل یک کمد شد و درش را بست. گرگ هر کاری کرد نتوانست در کمد را باز کند.گرگ صدای پای شنل قرمزی را شنید, به سمت تخت مادر بزرگ دوید لباس خواب مادربزرگ را بر تن کرد و کلاه خواب چین داری را به سر کرد.چند لحظه بعد، شنل قرمزی در زد .گرگ به رختخواب پرید و پتو را تا نوک دماغش بالا کشید و با صدایی لرزان پرسید : کیه ؟شنل قرمزی گفت : منمگرگ گفت : اوه چطوری عزیزم, بیا تو.

#قصه-کودک-متنی
#گروه-سنی-کودک
۱۵:۵۹
وقتی شنل قرمزی وارد کلبه شد، از دیدن مادربرزگش تعجب کرد.شنل قرمزی پرسید: مادر بزرگ چرا صداتون اینقدر کلفت شده آیا مشکلی پیش آمده ؟گرگ ناقلا گفت : من کمی سرما خورده ام و در آخر حرفهایش چند سرفه کرد تا شنل قرمزی شک نکند.شنل قرمزی به تخت نزدیکتر شد و گفت : اما مادربزرگ! چه گوشهای بزرگی دارید.گرگ گفت : عزیزم با آن ها بهتر صدای تو را می شنوم.شنل قرمزی گفت : اما مادربزرگ ! چه چشمهای بزرگی دارید.گرگ گفت : چه بهتر عزیزم با آن بهتر تو را می بینیم.در حالیکه شنل قرمزی صدایش می لرزید گفت: اما مادربرزگ چه دندانهای بزرگی دارید؟گرگ گفت: برای اینکه تو را بهتر بخورم عزیزم. گرگ از تخت بیرون پرید و دنبال شنل قرمزی دوید.
#قصه-کودک-متنی
#گروه-سنی-کودک
ادامه دارد
۱۶:۰۲
۵:۱۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۰:۴۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
شنل قرمزی خیلی دیر متوجه شده بود، آن شخصی که در تخت بود مادربرزگش نیست بلکه یک گرگ گرسنه است و بطرف در دوید و با صدای بلند فریاد کشید: کمک ! گرگ !مرد جنگلبانی که آن نزدیکی ها هیزم می شکست صدای او را شنید و تا آنجایی که در توان داشت با سرعت بطرف کلبه دوید.

#قصه-کودک-متنی
گروه-سنی-کودک
۱۸:۵۵
مادربزرگ وقتی صدای نوه اش را شنید و فهمید او در خطر است از کمد بیرون آمد و ملحفه تخت را روی گرگ انداخت با یک چتر که در داخل کمد گیر آورده بود به سر گرگ کوبید.در همین موقع جنگلبان رسید و به مادر بزرگ کمک کرد و گرگ را اسیر کردند.شنل قرمزی بغل مادر بزرگش پرید و در حالیکه خوشحال بود گفت: اوه مادربزرگ من اشتباه کردم دیگر با هیچ غریبه ای صحبت نمی کنم .جنگلبان گفت : شما بچه ها باید این نکته مهم را هیچوقت فراموش نکنید.مرد جنگلبان گرگ را از خانه بیرون آورد و به قسمتهای دور جنگل برد، جائیکه دیگر او نتواند کسی را اذیت کند.

قصه-کودک-متنی
گروه-سنی-کودک
۱۸:۵۷
بعد از این ماجرا شنل قرمزی و مادربرزگش و مرد جنگلبان از خوراکی های خوشمزه خوردند و شنل قرمزی هم به مادربزرگش قول داد که دیگر بازیگوشی نکند و به حرف بزرگترهایش گوش دهد.

قصه-کودک-متنی
گروه-سنی-کودک
پایان
۱۸:۵۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.