بله | کانال فضه‌سادات حسینی
عکس پروفایل فضه‌سادات حسینیف

فضه‌سادات حسینی

۵۸۶ عضو
thumbnail
اولین شب قدر امسال استدر مراسم نشسته‌اممفاتیح جلوی باز استاشک چشمم خشک نمی‌شود و با وجود سرمای هوا، جگرم می‌سوزدهنوز مبهوتم، اولین شب قدری‌ست که آقایمان در کنار ما روی این زمین نفس نمی‌کشند و ما برای سلامتی و طول عمرشان دعا نمی‌کنیم.می‌دانم حالا دستشان بازتر است و برای مهمترین دعایمان، دست به دعا دارند.فرج حضرت حجت (عج) که گره‌گشایی از تمام مشکلات ماست.و ان شاءالله رجعت و بازگشت آقای شهیدمان و سایر شهدادست به قلم شده‌ام بلکه سوز جگرم کم شود و به مراسم دعا برگردم.پس باز هم #از_رهبر_شهیدم_مینویسم ۲سالها قبل که مجری برنامه‌های دانشگاه (و قبلتر از آن مجری برنامه های مهد و مدرسه) بودم، یکی از اساتیدم که مدیر فرهنگی دانشگاه بود گفت با چند نفر دیگر از بچه‌ها برویم شبکه خبر تست بدهیم، اصلا به مخیله‌ام خطور نمی‌کرد روزی بخواهم گوینده خبر شوم (قرارم با خودم استاد دانشگاه شدن بود)، بهمان گفتند این دغدغه #حضرت_آقا ست، اینکه خانمهای محجبه که زبان بلدند، به مسایل دینی و قرآن مسلطند و … در این صحنه باشند.مشورت کردم و تصمیمم را گرفتم، تست دادیم و دو نفرمان تستمان پذیرفته شد و در اوج فتنه ۸۸ کارمان را شروع کردیم.از سازمان برای خودم مدینه فاضله‌ای زیر نظر رهبری ساخته بودم که بعد از مدتی حضور، بخش مهمی‌اش بهم ریخت!مدتی به بهانه پایان‌نامه ارشد مرخصی گرفتم و بعد از دفاع هم بجای اجرا رفتم در بخش مونیتورینگ و مترجم زبان انگلیسی شدم و تصمیمم این بود کلا از سازمان بروم.تا اینکه برای اجرای گفتگوی ویژه دعوت شدم و بعد خبر ۱۴ و … و کلا مسیرم تغییر کرد.بعد از اولین بارها که خبر سراسری را خواندم، برخی در همان دانشگاه بایکوتم کردند که این شأن تو با این رشته و مدرک و دانشگاه و خانواده مذهبی و … نبود، تا اینکه خود حضرت آیه‌الله مهدوی‌کنی حمایتم کردند و به طرق مختلف به گوشم رسید و قوت قلبم شد برای ادامه مسیر و فضای دانشگاه هم به یکباره کامل تغییر کرد و شد حتی نمونه برای سایر افراد مشتاق و مستعد در این زمینه.اما هنوز نگرانی داشتم، کارم درست بود؟! به دیگران توصیه کنم؟! دیگران که دوست دارند را هدایت و حمایت کنم یا نه؟!تا اینکه دقیقا ۱۰ سال بعد یعنی ۱۷ مرداد ۹۸ با برخی از مدیران معاونت سیاسی و همکارانم، محضر حضرت آقا مشرف شدیم. حلاوت آن دیدار هرگز از دل و جانم نمیرود، آنچه گفتیم و شنیدیم بماند برای روزگاری دیگر.دیدار طولانی شد، نماز مغرب و عشاء را هم محضر حضرت آقا خواندیم، بعد از آن آقایان سریعتر رفتند محضر حضرت آقا و انگشتر و چفیه و دست و روبوسی و … .همان‌طور که با حسرت نگاه می‌کردم، آرام به یکی از خانمهای حفاظت گفتم خوش به سعادت آقایان که دست حضرت آقا را می‌بوسند، گفت از حضرت آقا اجازه بگیر، عبایشان را روی دست مبارکشان می‌اندازند و بعد ببوس. رفتم جلو، عرض سلام و احترام و و دستبوسی، بعد از آن به پدر عزیزمان، بی‌پرده عرض کردم آقاجان من بخاطر شما و دغدغه‌هایتان وارد این شغل شدم اما خیلی شرایط سخت است، کم آورده‌ام گاهی و بریده‌ام. مثل همیشه لبخند زدند و به آرامی فرمودند: می‌دانم، ولی باید بمانید و مقاومت کنید. بعد هم برای این آیه را خواندند: بسم الله الرحمن الرحیم … کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیره بأذن الله ...و کمی صحبتهای دیگر.و این شد چراغ راه زندگی من در همه این سالها و قوت قلب.البته مجدد سال ۱۴۰۲ هم در برنامه‌ای که در خدمتشان بودم، عرض کردم از سختی‌های مسیر و باز فرمودند استقامت کنید،و اگر نبود این توصیه رهبر شهیدمان، من مرده بودم از این داغ، چه برسد به اینکه روز اعلام خبر شهادت امام و قائدمان، بروم و محکم خبر بخوانم.آقاجان ما اسلاممان را از شما یاد گرفتیم.شما فقط مرجع تقلید من نبودید،شما ولی فقیه من بودید،مقتدایم بودید،پدرم بودید،جانم بودید.آرزو میکردم ای‌کاش روزهای بعد از شما را ندیده بودم اما حالا که تقدیر الهی این است و ما بعد از شما در یک جنگ بزرگ قرار گرفته‌ایم، دعا کنید در طرف درست بایستیم، دعا کنید برای پیروزی جبهه حق بر کفر و شر مطلق.خیلی به دعاهایتان محتاجیم مهربانترین پدردخترتان #فضه_سادات_حسینی@fshossseini

۲۰:۵۷

thumbnail
الحمدلله الحمدللهخدایا حافظ رهبر عزیز ما باش.این رهبر عزیز ما فرزند شهید، همسر شهید، برادر شهید، دایی شهید و برادر همسر شهید است.خدا در دل ایشان سکینه و ایمان فراوان قرار دهد.برای سلامتی و توفیقات ولی‌فقیه عزیزمان حتما امشب دعا و صدقه فراموش نشود.الهی امشب تقدیر ما در این سال، ظهور باشد.آیه‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای#صالح_بعد_صالح

۲۱:۳۰

الله اکبرخامنه‌ای رهبر undefined

۲۱:۳۵

بازارسال شده از فرهمند
شماره جهت واریز برای قربانی:- شماره کارت؛ ۶۲۲۱۰۶۱۲۳۸۵۱۱۷۵۴- شماره شبا؛IR740540104020101109108601 بانک پارسیان به نام فهیمه فرهمندپور
لطفا فقط به این شماره کارت واریز شود. نیازی به اعلام و اطلاع واریزی هم نیستundefined

۲۱:۴۷

بازارسال شده از وحید یامین پور
thumbnail
undefined تصاویر حضور آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای در جبهه‌های جنگ
undefinedدر ویدیویی که چندی پیش منتشر شده آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای فرزند رهبر شهید انقلاب در حالی که در آن زمان پدر بزرگوارش رئیس‌جمهور وقت بودند، برای دفاع از ایران به جبهه‌ها رفت.
undefinedوی در سال ۱۳۶۵ و زمانی که ۱۷ ساله بود به جبهه رفت و در چندین عملیات حضور داشت.
undefined@yaminpour

۲۳:۵۹

بازارسال شده از نو+جوان
undefined #خاطره رهبر شهید از دعای فرزندش سیدمجتبی برای آزادی او از زندان
undefined همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را که کودکی بود سرشار از معصومیت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات به حرم حضرت رضا (علیه‌السلام) می‌برده و به او می‌گفته: به وسیله‌ امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند.
undefined کودک، معصومانه رو به امام رضا(علیه‌السلام) می‌کرده و به او توسل می‌جست. یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرارشده؛ اما این بار نشانه‌های تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسه صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت کرده، او مثل کسی که در برابر امام ایستاده، با امام صحبت می‌کرده و به شدت اشک می‌ریخته؛ به حدی که مادربزرگش از کرده خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد.
undefined دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در می‌آید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانه برادرم در تهران با آن‌ها تماس گرفته بودم.
undefined برشی از کتاب «خون‌دلی‌که‌لعل‌شد» صفحه ۲۷۰؛ خاطرات شهید آیت‌الله خامنه‌ای از زندان‌ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکارundefined @Nojavan_khamenei

۰:۰۳

thumbnail
عصا را از پدر برگیر و عزم نیل کن، اینکتقاص خون او را مرگ اسرائیل کن اینک
ولیّ دَم! به نام حق ولیّ امر ما گشتیپدر را مجتبی بودی و ما را مقتدا گشتی
بخوان «خُذها بقُوّه» این علم بردار، بسم الله!علم بردار و در این ره قدم بگذار، بسم الله!
شاعر: دکتر محمد مهدی سیار

۰:۰۴

بازارسال شده از نو+جوان
thumbnail
🥹 شعری که آقای شهیدمون رو منقلب کرد
undefined این بار هم از اول مجلس شهدا را چیدند...
undefined نسخه مناسب برای شبکه‌های اجتماعی
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار undefined @Nojavan_Khamenei

۱۷:۳۰

آقای #محسن_چاوشی با شرف با این انتشار این متن، از قطعه جدیدش به نام «حسبی الله» رونمایی کرد:
به نام خدااز اول اعتراضات و نزدیک به دو ماه است فکر می‌کنم و رصد می‌کنم تا نکته‌ای را در آنسوی مرزها بیابم که جذبم کند و حرف حق باشد اما به وجدانم قسم که هرچه گشتم ناامیدتر شدم، پس سکوت کردم!و در این سکوت دیدم حق با بعضی از شماست: من «وسطم»«وسط» مثل عابری که دی ماه در خیابان به گران شدن گوشت فکر می‌کرد و از پشت تیر به سرش خورده بودوسط مثل پیرزنی روستایی که نه تلویزیون دارد و نه گوشی موبایل؛ فقط آلزایمر دارد و پسری که بیکار شده و چند ماه است قرص‌هایش را به موقع نمی‌رساند…و این «وسط»خیلی جای بزرگی است و خیلی‌ها در آن جا می‌شونداصلا جریانی که این «وسط» را ندارد نمی‌تواند انقلابی را رقم بزند یا حکومتش را حفظ کند!
در این دو ماه قلبم سوخت برای کشته‌شدگان…اما دست خودم نبود!من به عنوان کسی در وسط، قلبم برای پلیس و معترض و عابر با هم می‌سوخت و برای هر هموطنی که ناچار به خیابان آمده بود و دیگر به خانه برنگشت…
در خانه‌ی من نه صدا وسیما یک‌ریز جمهوری اسلامی را تبیین می‌کند نه اینترنشنال و منو تو مجال حضور دارنددر خانه من اما هنوز چراغ منطق روشن است و ذهن جستجوگرم آزاد است به هر مباحثه‌ای وارد شود و هر حرف حقی، مهر تایید دریافت کند و مهم نباشد که این حرف از دهان چه کسی خارج شده است.در این دو ماه خیلی فکر کردم و کسانی را دیدم که حتی یک دقیقه فرصت آزادانه و در خلوت فکر کردن را نداشته‌اند و هرچه از رسانه به خوردشان داده بودند را پشت هم تکرار می‌کردند ؛ آنچنان مسخ و مسحور که از کینه‌ی حاکمیت حاضرند شب را روز بنامند و روز را شب…و ایران امروز ما چقدر در فضای رسانه باخته است.به این فکر کردم که اگر برای هر کشوری حتی سوییس هم ده‌ها شبکه اپوزیسیون به زبان خودشان سال‌ها و شبانه روز محتوا تولید می‌کردند که “سوییس کشور خوبی نیست” اکنون درصدی از همین کسانی که در رفاه مطلق هستند نیز به دنبال براندازی بودند…آری همین رسانه کاری با کشور  ِسامورایی‌های متعصب کرد که در خیابان‌ها به سربازان آمریکایی لبخند گرم بزنند بی‌آنکه یادشان بیاید در هیروشیما و ناکازاکی چه بلایی به سرشان آورده‌اند…به هر حال هر چه فکر کردم دیدم نمی‌توانم از بیگانه بخواهم به کشورم حمله کند!دیدم نمی‌توانم کنار سلبریتی‌هایی باشم که به اعتقادات لااقل نیمی از مردم کشورم ناسزا می‌گویند و تهدید به قرآن‌سوزی می‌کنند و بدون اینکه خنده‌شان بگیرد، بشارت آزادی می‌دهند!دیدم حتی نمی‌توانم از اهالی جزیره‌ی اپستین بخواهم به جان کودکان و دختران بی‌گناه وطنم کاری نداشته باشند!!تا اینکه جنگ شروع شد و کمک‌ها رسیدند،همچنان که قبل از ما کمک‌ها به ویتنام و افغانستان و عراق و لیبی و… رسیده‌ بودند
دیدم جنگ است و فقط می‌توانم بخوانم!که اگر در زمان پهلوی و قاجار هم بودم و بیگانه‌ای به کشورم یورش می‌برد همین کار را می‌کردم…برای دلگرمی مردم و کسانی که از مردمم دفاع می‌کنند خواندم… «حسبی الله» گفتگوی من با مولایم علی (ع) است و براستی خدا برای ما بس است…    اکنون به عنوان کسی در وسط، حاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عده‌ای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم که در فردای به اصطلاح آزادی با چکمه روی سنگ قبر هموطنانم سرود شادی بخوانند!و آن عده!آن عده خیلی دیر می‌فهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمی‌کند و علاج واقعی در وطن‌هاست!این را هم به آن عده‌ای که سمت درست تاریخ را به من گوشزد می‌کنند می‌گویم:اصلا سمت درست تاریخ و هرچه می‌بافید ارزانی خودتان… من ترجیحم این است که در همین وسط بایستم و بمیرموسط مدرسه مینابوسط خانه‌هایی که سفره‌‌هایشان کوچک شدوسط صدای اذان در حیاط مسجدی فرو ریخته…وسط خیابان‌های شهرم…
محسن چاوشی/ اسفند ۱۴۰۴@fshossseini

۱۷:۵۴

بازارسال شده از سِد خارجی

Hasbi Allah.mp3

۰۴:۲۷-۱۰.۷۹ مگابایت
میان دشمن و وطنننگ بر آن که شک کندننگ بر آن که خواستهشمر به ما کمک کند@Sedkharejiundefined

۱۷:۵۴

بازارسال شده از کانال رسمی میثم مطیعی
thumbnail
بی زیور زخم قامت شیعه مباد
این کوه به زخم تیشه خوگر شده‌است

undefined مشاهده با کیفیت بالا:undefined Aparat.com/v/chdynuyundefined دریافت صوت و مشاهده متن:Meysammotiee.ir/post/3178
undefined @MeysamMotiee

۱۸:۳۷

از یک تجربه ناب و عجیب برایتان مینویسمهنوز دستهایم معطر است و چشمهایم اشکبارببخشید که طولانی شد ولی میخواستم حق مطلب را ادا کنماگر متن را خواندید و به دلتان نشست، دعا کنید برای صبر و طاقت بازماندگان خانواده های معظم شهدا:
هو المحبوبتا بحال این چنین نزدیک با پیکری مواجهه نداشتمولی نترسیدممثل نیمه شبهایی که در بهشت زهرا (س) و سایر گلزارهای شهدا سر ضبط هستیمتفاوت شهید با فردی که عادی از دنیا رفته، همین استرفته بودم برای وداع با شهدا، کنار خانواده هایشان نشسته بودم، صبورانه و آرام با عزیزدل و جگرگوشه شان وداع میکردندرفتم نماز شکر بخوانم و نماز حاجت در جوار پیکرهای پاک و مطهر شهداکه یکی از آقایان آمد صدایم کرد و با عجله گفت بیارفتم و دیدم یک مرد جوان است و ۴ تابوتمیخواست با همسر شهیدش وداع کند و هیچ محرمی نبودقسمت من شده بود که برایش خواهری کنمرفتم نشستم کنار تابوت همسر شهیدش، از شدت لرزش دست، نمیتوانست گره های کفن را باز کندمیخواست برای آخرین بار صورت ماه همسرش را ببیندگره را باز کردمصورت غرق به خون زنی جوان بود بین انبوهی پنبه و زیر یک کاور پلاستیکی که خون تازه مجدد بیرون نزندسرش را گذاشته بود روی صورت همسرش و مدام او را می بوسید و با او حرف میزدبعد شروع کرد به گشتن، دیدم بی تاب است و پیدا نمیکند، گفتم برادر دنبال چه میگردی؟ بگو کمکت کنم!گفت دستهایش …دنبال دستهایش میگردم تا بگذارم روی صورتممیخواهم دستهایش را برای آخرین بار روی صورتم بگذارد تا آرام شوم، مثل همیشه …گفتم بقیه تابوتها که هستند؟! گفت بچه هایم، ۳ فرزندش همراه همسرش شهید شده بودند، فرزندانش خردسال بودندبغضم را محکم قورت دادم و گفتم شما کجا بودید؟!گفت من ماموریت بودم، عزیزانم خانه پدر همسرم بودند.گفتم چند وقت ندیده بودینشان؟ گفت حدود یکماه.مبهوت بود، دایم سر میگذاشت روی صورت همسرش و چیزی میگفت، برخی جملاتش را می شنیدم، میگفت بی وفا قرار بود من شهید شوم نه تو! بعد دوباره میگفت تو بهشتی بودی، جنست زمینی نبود، خوش بحالت که شهید شدی، میگفت دعایم کن …بعد رفت سراغ تابوت دختر خردسالش، بندهای تابوت را باز کردیم، خون تازه از زیر کفن زد بیرون ولی سر بچه پیدا نشدرفت سمت دیگر تابوت، فکر میکرد حتما سر بچه سمت دیگر استدایم میگفت دخترم بدون بابا کجا رفتی؟! تو که بدون من جایی نمیرفتی …دیدم الان ممکن است قلبش بایستد، روی تابوت همسرش را پوشاندم و رفتم مردها را صدا کردمآمدندبه یکی از رفقایش گفت سر دخترم کجاست؟! پیدایش نمیکنم! مگر نگفتی صورتش سالم است؟! دوستانش اشک میریختند و شانه هایشان می لرزید …مات و مبهوت به همه نگاه میکردمردها بغلش کردند و بردند بالاسر تابوت پسرهایش و کمک کردند کفنها را همانطور بغل کند و پسرانش را در آغوش بگیرد و دیگر کفن ها را باز نکندبه گمانم با آن حجم آوار و جسمهای نحیف بچه ها، پیکری برایشان نمانده بود، آخر مگر بچه های ۴، ۵ ساله تاب آوار خانه را دارند؟!بچه ها را در آغوش گرفت، برایشان لالایی خواند، بوسیدشان، درددل کردو باز برگشت سر تابوت همسر شهیدشاین بار مداح هم آمده بود و روضه حضرت زهرا (س) میخواند:ببین میتوانی بمانی، بمان … عزیزم تو خیلی جوانی، بمان …مرد جوان همچنان سرش روی صورت همسرش بود و درددل میکرد، گاهی اشک میریخت، گاه به آدمهای دور و بر نگاه میکردمن هم نشسته بودم و مراقب حرمت بانوی شهید و مومن و پاکدامن بودمچفیه ای کنار دستش بود، شروع کرد با صورت همسرش تبرک کردنمداح «ریان ابن الشبیب» میخواندهمه با صدای بلند گریه میکردند، جز مرد جوانمرد جوانی که ۴ تابوت روبرویش بود، همسرش و ۳ فرزندشمیگفت حالا من بدون تو چی کار کنم …حقیقتا این همه غم را باهم یکجا و از نزدیک تجربه نکرده بودموقتی با خاله شهیدان ساداتی صحبت میکردم و همان روزهای اول دفاع مقدس ۱۲ روزه سر مزارهای خاک آلود ۷ شهید یک خانواده رفته بودیم، فکر میکردم این منتهای غم و داغ استاما حالا بالاسر تابوتهای عزیزترین دارایی های یک مرد بودم و برایش خواهری میکردمآن لحظات میگفتم حتما به برکت خونهای این شهدای مظلوم، نابودی رژیم و شیطان بزرگ نزدیک استمرد جوان با همسرش وداع میکرد، کفن را می انداخت روی صورت همسرشباز دوبار بازش میکرد، همسرش را نگاه میکرد، می بوسید و دوبارهچندین بار این کار را تکرار کردگفتم دلتون نمیاد بپوشونیدشون؟! گفت نه … سعی میکردم محکم باشمگفتم بسپارید به صاحب اسمش، به حضرت زهرا (س)گفتم از حضرت زینب (س) صبر بخواهیدمیگفتم ولی دلم میخواست در آن لحظات مرده بودم تا مردی را این چنین بی تاب و مستاصل نبینمبالاخره راضی شد و صورت همسر جوانش را با کفن پوشاندمیخواست بندهای کفن را گره بزند، خواستم کمکش کنم، آرام گفت خودم بلدم بپوشانمش، مرد بود وجوان و غیرتیمجدد صورت پوشیده شده با کفن، تا پاهای همسرش ...ادامه متن در بخش دیگر۱-@fshossseini

۱۹:۱۹

ادامه متن:
... از روی کفن بوسیدمجدد بچه ها را بوسیدرفقایش کمکش کردند و از جا بلند شدولی من حس میکردم کمرش در همین لحظات شکسته و خم شدهتشکر کرد و گفت خواهری کردید، سرم را انداختم پایینمیخواستم بگویم دعا کن عاقبت من هم مثل همسرت شود اما …تابوتها را بوسیدم و آمدم بیروندوباره ۲ رکعت نماز خواندمآمدم بیرون، باران روی صورتم میریخت، آمدم صورتم را پاک کنم، ناخودآگاه دیدم دستهایم بوی عطر میدهد، من قبلا هم کفن دیده و لمس کرده بودم، حتی پزشکی قانونی و سالن تشریح رفته بودم، نه تنها معطر نبودند که …دستهایم را گذاشتم روی صورتم و زیر باران اشک میریختمنشستم پشت فرمان، چشمهایم بخاطر اشک تار بود و شیشه جلوی ماشین از شدت بارش باران، تارتمام راه را گریه میکردمیکهو یادم آمد یکی از دوستان مرد جوان داشت برای بقیه تعریف میکرد که یکی از پسرها اخیرا خوابی دیده بوده و برای مادرش و بقیه تعریف کرده، خوابی که رویای صادقه بوده:خواب دیده بوده بمب خورده وسط خانه شان و همه شان با پرچم ایران رفته اند آسمانو همین شدحالا همه شان پیچیده در تابوت مزین به پرچم ایران آرمیده بودندفکر مرد جوان و داغ سنگین روی دلش یک لحظه رهایم نکرده و نمیکندچه خونهایی از ما ریختندگه جگری از ما سوزاندندچه داغهایی بر دلمان گذاشتنداز داغ جبران ناپذیر و سرد نشدنی رهبر شهیدمان، تا فرماندهان، تا دانشمندان، تا تمام کودکان و زنان و مردان و افراد مسنی که مظلومانه به شهادت رسیدندانتقام این خونها ان شاءالله نابودی هرچه زودتر رژیم خونخوار صهیونیستی و آمریکای جنایتکار باشد و ظهور منتقم مان، حضرت حجت (عج)این طور شاید آتش دلهامان بخوابد و اندکی آرام گیرد#فضه_سادات_حسینی ۲-@fshossseini

۱۹:۱۹

رفقا سلامچند روز است که میخواهم بنویسم اما فرصت نشده بودامشب شنیدم چند تا از ایست و بازرسی ها را زده اند و برخی بچه هایمان شهید یا زخمی شده اندهمین بچه های جان بر کفی که قوت قلب ما هستند و امنیت شهرها را کنار جان برکفان نیروهای مسلح برعهده دارند و تامین میکننددر دفاع مقدس ۱۲ روزه این کار را تجربه کردم و حالا هم تلاشم همین استکار دیگری از من برنمی آید اما بی تفاوت هم نمی توانم باشمحداقلش خدا قوت گفتن به این بچه هاستدو سه روز پیش که ۳ صبح بعد از اعلام رهبری آیه الله سید مجتبی حسینی خامنه ای باید به سازمان میرفتم، زیر باران شدید و در هوای بسیار سرد، دیدم وسط اتوبان ایست و بازرسی گذاشته انداز شدت سرما بخار از دهانشان بیرون می آمد اما غیرتشان اجازه نمیداد میدان را خالی کنندشیشه های ماشین را باز کردم و باصدای بلند خداقوت گفتمته دلم قرص است به وجودشانحالا که کلانتری ها و ساختمانهای پلیس ما را تخریب کرده اند اما نیروهای مسلح غیور ما خیابان را رها نکرده اند و در گوشه و کنار مشغول کارند، تلاش خودجوش نیروهای مردمی و بسیج، آرامش خاطری برای مردم عزیز استدیشب هم که حوالی ساعت ۸ شب زیر باران شدید در خیابون بودم، دیدم ایست و بازرسی هست اما کسی کنارش نیست، نگاه کردم دیدم بچه ها زیر سقف ساختمان مجاور گشت شان پناه گرفته اند که کمتر خیس شوندزدم روی ترمز، سرم را از شیشه ماشین بیرون کردمبلند فریاد زدم: دمتون گرم! خدا قوت! دلمون بهتون گرمه! خدا حفظتون کنه!فکر کنم ۲۰ و چند ساله بودند، با تعجب نگاهم کردند و بعد خندیدند، حتما با خودشان گفته اند زن گنده، دیوانه شده! اما میدانم بعد از آن حداقل برای لحظاتی خوشحال شده اند که ما بی تفاوت نیستیم نسبت به این ایثارشان، به بودنشان کف خیابان، به تامین امنیت مان!کمی جلوتر هم بچه های دیگری ایستگاه صلواتی برپا کرده بودند، چای میدادند و افطاری، با اینکه عجله داشتم، ایستادم و چای نوشیدم، خدا قوت گفتم بهشان! اینها خوشمزه ترین چای های زندگیم است!چایی که از دست جوان باغیرت ایرانی میگیری!چایی که به قیمت حفظ خانه و زندگی و خیابان است.این مردم میدان را خالی نمیکنند.ما طبق قرآن بین دو نیکی هستیم: یا کشته میشویم که شهادت است و پیروزی یا پیروز میشویم!شیعه باخت نمیدهد! ما ملت امام حسینیم، ما ملت شهادتیم!البته غیر از این گفتارها حتما قدردانی های دیگری هم میتواند دل این بچه های کف میدان را گرم کند.جانم فدای ایران و ایرانیان جان بر کف و غیورشundefined🫀#فضه_سادات_حسینی@fshossseini

۲۱:۲۲

بازارسال شده از ایران همدل
thumbnail
undefined ایران همدل از همه ملت ایران دعوت میکند:undefined به نیابت از رهبر شهیدمان ، #از_همدیگه_گره‌گشایی_کنیم
undefined ارسال گزارش‌های همدلی به@khamenei_Contact
مردم از طریق زیر می‌توانند به هموطنان نیازمند در پویش ایران همدل کمک کنند:شماره کارت: 6221068888888838شماره شبا:IR620540100220111111111601کد دستوری: #14*undefined پرداخت مستقیم در KHAMENEI.IR
undefined irane-hamdel.khamenei.ir

۲۱:۳۹

thumbnail
undefined هرچند که از داغ غمت سوخته‌ایمای کوه! به شوکتت نظر دوخته‌ایمای کشتۀ لب‌تشنه ستم‌سوزی رااز مشت گره‌کرده‌ات آموخته‌ایم
undefined یک غرّش بی‌پرده‌ات ای مرد! بس استابروی خم آورده‌ات ای مرد! بس استتا هیبت غرب را به هم درشکندیک مشت گره کرده‌ات ای مرد! بس است
undefined مشتش وا شد، اگرچه بی‌واهمه تاخت دستش رو شد، نبرد را باخت که باخت!یک مشتِ گره کرده به جسمی گلگوندر روز نخست کار دشمن را ساخت!
undefined جنگید... چه با شکوه و محکم جنگیدتا خون به رگش بود دمادم جنگیداین مشتِ گره‌‌کرده گواه است آن مردبا پیکر بی جان خودش هم جنگید!...
#محمد‌مهدی_سیار@fshossseini

۱۷:۲۷

thumbnail
سلام دوستان عزیزمدیروز عصر وقتی بسم الله گفتم، سلام کردم و قرائت نخستین پیام رهبر معظم انقلاب حضرت آیه الله سید مجتبی حسینی خامنه ای (حفظه الله) را آغاز نمودم، نهایتا تصورم انتشار و پخش در رسانه ها بود.اما من بواسطه این خبر، خیلی خوشبخت شدم.الهی هزاران بار شکر که این اتفاق مبارک روزی منِ کمترین شد.این پیام را در صحنهای حرم مطهر امام رضا (ع) جان هم پخش کرده بودند تا همه زائران و مجاوران و خادمان هم بشنوند.عکس و فیلمهای متعددی بدستم رسیده که این موارد که زحمت دوستان آستان بوده، تقدیم حضورتان میکنم.دعا کنید که من سعادت پیدا کنم خبر نابودی رژیم صهیونیستی و آمریکا و به درک واصل شدن سران ملعونش و بعد هم خبر ظهور حضرت حجت (عج) و رجعت رهبر عزیز شهیدمون و سایر شهدا با حضرتشان را بخوانم.برای عاقبت بخیری و توفیقاتم دعا کنید رفقای عزیز#فضه_سادات_حسینی@fshossseini

۱۹:۱۴

thumbnail

۱۹:۱۴

thumbnail

۱۹:۱۴

thumbnail

۱۹:۱۴