خدایا به حرمت همین آب، آبروی ما رو پیش شهدا نبر
۱۹:۳۹
۱۹:۴۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
مکیال
روزهی فسقلیها🥳 – قسمت اول
حکم شرعی روزه گرفتن بچهها چیه؟
واقعاً واجبه بچه به این کوچیکی روزه بگیره؟
بچهام ضعیفه، میتونه روزه نگیره؟
حکم شرعی؛ طبق نظر همه مراجع تقلید، دختر یا پسری که به «سن تکلیف» میرسه، روزه گرفتن ماه رمضان براش واجب میشه و باید روزههاشو بگیره 🤌
بدونیم ۱؛ اگر کسی عمداً جلوی روزه گرفتن بچهای که به سن تکلیف رسیده رو بگیره، کار حرام انجام داده؛ فرقی هم نمیکنه اون فرد پدر باشه، مادر باشه یا هر کس دیگه.
بدونیم ۲؛ اگر کسی بچهای که به سن تکلیف رسیده رو جوری بترسونه یا مسخره کنه که باعث بشه از انجام این واجب شرعی منصرف بشه، باز هم کار حرام انجام داده.
مثالهای ساده:
نگیم: «تو نمیتونی روزه بگیری!» (الکی دلشو خالی نکنیم)
نگیم: «حق نداری روزه بگیری!» بدون اینکه دلیل شرعی و پزشکیِ درست داشته باشیم. برعکس، وظیفه ما اینه که اگر شرایطش رو داره، کمکش کنیم با آرامش و برنامه جلو بره
️ استثناء مهم؛ اگر روزه گرفتن برای کسی که به سن تکلیف رسیده ضرر قابل توجه و جدی داشته باشه، روزه گرفتن بر اون شخص واجب نیست؛ حتی ممکنه حرام باشه. (در این صورت هیچکس حق نداره مجبورش کنه روزه بگیره)
«ضرر داشتن» یعنی چی؟ اینکه بگیم:
بچهم یه کم گرسنه میشه
تشنه میشه
شاید یه کمی وزن کم کنه اینها طبیعیه و اسمش ضررِ جدی نیست
«ضرر داشتن»؛ یعنی آسیبی که واقعاً مهم و قابل اعتنا باشه؛ مثلاً پزشک متخصص تشخیص بده که روزه گرفتن برای این بچه خطر جدی برای سلامتش داره. اگر تردید داشتیم، میشه با یک پزشک متخصصِ متعهد و قابل اعتماد مشورت کرد
ادامه دارد... ┈••✧❁

❁✧••┈ سید علی میرلوحی مشاور آموزشی و پژوهشگر حوزه حقوق و رسانه https://zil.ink/samirlohy
نتیجهی این کار چیه؟این شیوهی تربیتی، ناخواسته به ضرر بچه تموم میشه. فرزندی که هیچ وقت سختی نکشیده، وقتی بزرگ میشه ممکنه جلوی کوچیکترین مسئلهای جا بزنه، بترسه یا ندونه باید چیکار کنه.
باید هواشو داشته باشنباید حمایتش کننباید براش ابزار و آمادگی ایجاد کنن
پس وظیفه والدین اینه: که کمک کنن بچه بتونه درست و سالم وارد این مسیر بشه؛ کنارش باشن، راهنماییش کنن و نذارن احساس تنهایی یا ناتوانی کنه
┈••✧❁
۶:۲۵
تواغتشاشات لاهیجان کشته شده
خانواده اش برای چهلم اش بجای نذری و مراسم فاتحه، غذای سگ خیرات کردند.
خدا مردگان رو از دست برخی زندگان نجات بده ان شاء الله
@Myrlohi
خانواده اش برای چهلم اش بجای نذری و مراسم فاتحه، غذای سگ خیرات کردند.
۱۸:۲۷
این که کودکان و نوجوانان این مملکت را برخی معلمان خائن به اسلام و انقلاب فریب دهند، و کسی برخوردی نکند، تبعات خوبی ندارد و در آینده همین دانش آموزان را باید در کف خیابان علیه نظام جمع کرد. در مدارس ما وضعیت به شدت بغرنج است و هیچکسی هم جوابگو نیست. اینطور نمیشود که هرکسی در مدارس هرکاری دلش میخواهد انجام دهد و کسی هم با آنان برخوردی نکند.
متأسفانه طی سالهای اخیر روی خیلی از پروژهها در مدارس با واسطه و بی واسطه سازمان محارب رجوی خیمه زده است. و متاسفانه اقدامات این روزهای برخی معلمان خائن به انقلاب، دقیقا در امتداد همان پروژه مشکوک حوادث سال ۱۴۰۱ است.
اینکه در دوران #پسا_مهسا همچنان سرویسهای امنیتی بیگانه بدنبال تلفات گیری در مدارس هستند، بسی جای تأمل دارد که باید، هم وزارت #آموزش و #پرورش، هم دستگاههای امنیتی هوشیار باشند.
۱۸:۳۱
روایت کردهاند که روزی عدی بن حاتم بر معاویة بن ابي سفيان وارد شد.مجلس آراسته بود و نگاهها در سکوتی سنگین میان آن دو رفتوآمد میکرد.معاویه با لحنی آمیخته به کنایه گفت:«ای عدی، طَرَفات کجایند؟»و مرادش پسران عدی بود: طریف و طارف و طرفه.عدی بیدرنگ پاسخ داد:«در صفین، در رکاب علی بن ابیطالب علیهالسلام، به شهادت رسیدند.»معاویه گفت:«پسر ابوطالب با تو انصاف نکرد؛ پسران تو را به میدان فرستاد و پسران خود را نگاه داشت.»عدی، بیآنکه تزلزلی در صدایش پیدا شود، گفت:«بلکه من با علی انصاف نکردم؛ او شهید شد و من زنده ماندم.»سکوتی کوتاه مجلس را در بر گرفت.معاویه گفت: «علی را برایم وصف کن.»عدی سر به زیر افکند و گفت: «اگر مرا از این کار معاف داری، بهتر است.»گفت: «نه، تو را معاف نمیدارم.»عدی آهی کشید؛ گویی درهای خاطره را میگشود. سپس گفت:«به خدا سوگند، او مردی دوراندیش و نیرومند بود؛سخنش بر مدار عدالت میچرخید و داوریش قاطع و بیتزلزل بود.حکمت از اطراف وجودش میجوشید و علم از جانش میتراوید.از فریبندگی دنیا بیزار بود و با شب و خلوت آن مأنوس.بسیار میگریست و بسیار میاندیشید؛در تنهایی با نفس خویش محاسبه میکرد و بر گذشته خویش میگریست.لباسی کوتاه میپوشید و خوراکی سخت و ساده میخورد.چون در میان ما بود، یکی از ما مینمود؛اگر از او چیزی میخواستیم، دریغ نمیکرد؛اگر نزدش میرفتیم، ما را به خویش نزدیک میساخت.و با این همه، چنان هیبتی داشت که در حضورش زبانها به لکنت میافتاد؛و چنان عظمتی که دیدهها توان خیره شدن به او نداشت.چون لبخند میزد، دندانهایش چونان رشتهای از مروارید میدرخشید.دینداران را بزرگ میشمرد و با تهیدستان مهربان بود.توانگر از او بیم ستم نداشت و ناتوان از عدالتش نومید نمیشد.به خدا سوگند، شبی تاریک او را در محراب دیدم؛شب، پرده سیاهش را فرو افکنده بود و ستارگان در افق پنهان شده بودند.ایستاده بود، اشک بر محاسنش میغلتید،چون مارگزیدهای به خود میپیچیدو همچون مصیبتزدهای میگریست.گویی هنوز صدایش در گوشم طنین دارد که میگفت:"ای دنیا! آیا به من روی آوردهای یا مرا میطلبی؟دیگری را بفریب! زمان تو برای من سپری شده است.من تو را سه طلاقه کردهام؛ بازگشتی در کار نیست.لذتت اندک است و خطرت بزرگ.آه از کمیِ توشه و درازیِ سفر و اندکیِ مونس!"»چون عدی به اینجا رسید، اشک از دیدگان معاویه فرو چکید. با آستین آن را پاک کرد و گفت:«خدا ابوالحسن را رحمت کند؛ او چنین بود...اکنون چگونه دوری او را تاب میآوری؟»عدی گفت:«چون مادری که فرزندش را در دامانش سر بریده باشند؛اشکش خشک نمیشود و سوز دلش آرام نمیگیرد.»معاویه پرسید: «تا چه اندازه او را به یاد داری؟»عدی پاسخ داد:«مگر روزگار میگذارد که او را فراموش کنم؟»
@Myrlohi
۱۹:۴۲
مکیال
روزهی فسقلیها🥳 – قسمت دوم
اثر تربیتی #روزه_گرفتن روی بچهها چیه؟
آیا والدین برای روزه گرفتن فرزند، باید کمکش کنن؟
قانون مهم تربیتی
- انسانها توی سختیها رشد میکنن. - کسی که هیچ سختیای نکشه، عملاً فرصت رشد واقعی رو از دست میده.
یک خطای رایج والدین؛ با اینکه خیلیهامون این واقعیت رو میدونیم، اما متأسفانه بعضی پدر و مادرها (معمولاً از سر دلسوزی و علاقهی زیاد) نمیذارن بچهشون هیچ سختیای تو زندگی تجربه کنه!
مثالهای آشنا: مشقهاشو خودشون مینویسن، هر وسیلهی رفاهیای که بچه بخواد سریع براش فراهم میکنن، سعی میکنن فرزندشون همیشه از هر ناراحتی و سختیای دور باشه؛ یعنی عملاً بچه رو از «میدون تمرین زندگی» بیرون نگه میدارن! نتیجهی این کار چیه؟ این شیوهی تربیتی، ناخواسته به ضرر بچه تموم میشه. فرزندی که هیچ وقت سختی نکشیده، وقتی بزرگ میشه ممکنه جلوی کوچیکترین مسئلهای جا بزنه، بترسه یا ندونه باید چیکار کنه.
کار درست چیه؟ والدین باید اجازه بدن فرزندشون وارد میدون سختیها و چالشها بشه تا رشد کنه؛ اما نه با رها کردن یا با فشارِ بیش از حد. بلکه باید
باید هواشو داشته باشن باید حمایتش کنن باید براش ابزار و آمادگی ایجاد کنن
روزه گرفتن یکی از همون سختیهای هدفمند هست؛ سختیای که میتونه به شکل ویژهای باعث رشد فرزند ما بشه؛ هم از نظر مادی (در آینده) و هم از نظر روحی و معنوی. پس وظیفه والدین اینه: که کمک کنن بچه بتونه درست و سالم وارد این مسیر بشه؛ کنارش باشن، راهنماییش کنن و نذارن احساس تنهایی یا ناتوانی کنه
┈••✧❁

❁✧••┈ سید علی میرلوحی مشاور آموزشی و پژوهشگر حوزه حقوق و رسانه https://zil.ink/samirlohy
همونطور که میدونیم، انسان برای روزه گرفتن هم به "آمادگی روحی" نیاز داره، هم به "آمادگی جسمی" ؛ ما هم برای رسیدن به پاسخ سوالهای بالا چند راهکار رو در همین دو بخش میگیم:
اینجوری "حس توانمندی" و "رشد شخصیت" در فرزندمون تقویت میشه
در قسمت بعد میریم سراغ «حمایت و تقویت جسمی» که خیلی هم مهمه، مخصوصاً برای روزه اولیها...
┈••✧❁
۳:۵۸
خدا را صد هزار مرتبه شکر که دشمنان ما دشمنان اسلام هستند
افتخاری بالاتر از این نیست که دشمنان ما دشمنان قرآن و اسلام هم هستند
خدا را صدهزار مرتبه شکر در سمت درست تاریخ ایستادیم و پلیدترین انسان های زمین دشمنان ما هستند .
جبهه کاملا واضح و مشخص است
یک طرف نور مطلق ؛ اسلام و قرآن و عاشقان امام حسین و حضرت علی و صاحب الزمان و حضرت فاطمه زهرا و حضرت محمد ، یعنی عشاق ائمه ، صالحان و پاکان و روزه داران و برپادارندگان نماز و حامیان مظلومان
یک طرف ؛ کفر مطلق ، بچه بازها و همجنس بازها ، شیطان پرستان ، منافقین ، آدمخواران ، دشمنان اسلام ، آتئیست و ....
@Myrlohi
۵:۵۱
با نزدیک شدن ماه رمضان، سریال «حمدیه» قرار بود از شبکه MBC عراق پخش شود؛ اما پیش از پخش، موجی از خشم شیعیان را برانگیخت.
۶:۲۹
.
#استقلال_دادن
سال دوم راهنمایی کفشم خراب شده بود. چند بار به مادر گفته بودم و فرصت نکرده بود برایم خرید کند. به پدر گفتم. بهم پول داد و گفت: برو خودت بخر. هاج و واج نگاهش کردم: _من تا حالا تنهایی از خونه بیرون نرفتهام. حالا چطور برم بازار؟_کاری ندارد. بالاخره باید بروی یاد میگیری. دفعه اولش سخت است.
قبول کردم و راننده من را تا بازار برد. وقتی پیاده شدم، خیلی می ترسیدم. فکر میکردم همه دارند مرا نگاه میکنند. اما کمی که گذشت، راحت شدم. گشتم آن کفشی را که دوست داشتم خریدم و آمدم خانه.
پدر صدایم کرد و پرسید: «چی خریدی؟» کفش را نشانش دادم: _خیلی عالی است. تخفیف هم گرفتی؟متعجب گفتم:«نه.»_دفعه دیگر باید تخفیف هم بگیری.
تجربه خیلی هیجان انگیزی بود. از آن به بعد پدر آرام آرام، کارها را به عهده خودم می گذاشت. برای ثبت نام مدرسه خودم میرفتم. البته به دلایل امنیتی همه جا با راننده بودم. اما خودم میرفتم داخل و کارهایم را میکردم. این استقلالی که پدر به من داده بود خیلی کمکم کرد که بیشتر حواسم به اطرافیانم باشد و در حد توان و وسعم، برایشان کاری انجام دهم.
ادامه دارد...
به نقل از دختر #آیت_الله_حائری_شیرازی، کتاب من فاخرهام، صفحه ۴۷ و ۴۸
#خاطرات_تربیتی
┈••✧❁

❁✧••┈ سید علی میرلوحی مشاور آموزشی و پژوهشگر حوزه حقوق و رسانه https://zil.ink/samirlohy
#استقلال_دادن
┈••✧❁
۶:۲۹
یارو از اونور میگه برید بجنگید تو خیابون
خودش تو آمریکا یکی که احتمالا ایرانیه نگاهش کرد ترسید


خدایا چه دشمنانی داریم ما ! البته بسیاری شون چون عطش دیده شدن دارند و الان نیز الگوریتم توییتر و اینستا ضریب بسیاری به این محتوا میده ، مشغول موج سواری اند ؛ چند صباح دیگه برمیگردن بشغل اصلی شون که دلقک بازی کف فضای مجازی است.
@Myrlohi
خودش تو آمریکا یکی که احتمالا ایرانیه نگاهش کرد ترسید
۶:۳۶
۶:۵۰
۶:۵۰
بسوز ای باطل که حق نمیسوزد...
بین دعوای مردی از کوفه و اهل شام بر سر شتر، ۵۰ نفر از اهالی شام شهادت دادن که شتر ماده برای مرد شامی است. معاویه هم حکم را به نفع آن مرد داد، اما آن مرد کوفی گفت این شتر نر است و ماده نیست.
معاویه گفت برو به علی بگو با جماعتی به جنگ تو می آیم که فرق شتر نر و ماده را نمی فهمند
حالا جهل این جماعت هم دقیقا مثل همان مردم شام است که فرق بین مفاتیح و قرآن را نمی دانند اما توسط گروهی استحمار شدند
@Myrlohi
بین دعوای مردی از کوفه و اهل شام بر سر شتر، ۵۰ نفر از اهالی شام شهادت دادن که شتر ماده برای مرد شامی است. معاویه هم حکم را به نفع آن مرد داد، اما آن مرد کوفی گفت این شتر نر است و ماده نیست.
معاویه گفت برو به علی بگو با جماعتی به جنگ تو می آیم که فرق شتر نر و ماده را نمی فهمند
حالا جهل این جماعت هم دقیقا مثل همان مردم شام است که فرق بین مفاتیح و قرآن را نمی دانند اما توسط گروهی استحمار شدند
۱۶:۲۸
۱۷:۳۸
مکیال
. #استقلال_دادن
سال دوم راهنمایی کفشم خراب شده بود. چند بار به مادر گفته بودم و فرصت نکرده بود برایم خرید کند. به پدر گفتم. بهم پول داد و گفت: برو خودت بخر. هاج و واج نگاهش کردم: _من تا حالا تنهایی از خونه بیرون نرفتهام. حالا چطور برم بازار؟ _کاری ندارد. بالاخره باید بروی یاد میگیری. دفعه اولش سخت است.
قبول کردم و راننده من را تا بازار برد. وقتی پیاده شدم، خیلی می ترسیدم. فکر میکردم همه دارند مرا نگاه میکنند. اما کمی که گذشت، راحت شدم. گشتم آن کفشی را که دوست داشتم خریدم و آمدم خانه.
پدر صدایم کرد و پرسید: «چی خریدی؟» کفش را نشانش دادم: _خیلی عالی است. تخفیف هم گرفتی؟ متعجب گفتم:«نه.» _دفعه دیگر باید تخفیف هم بگیری.
تجربه خیلی هیجان انگیزی بود. از آن به بعد پدر آرام آرام، کارها را به عهده خودم می گذاشت. برای ثبت نام مدرسه خودم میرفتم. البته به دلایل امنیتی همه جا با راننده بودم. اما خودم میرفتم داخل و کارهایم را میکردم. این استقلالی که پدر به من داده بود خیلی کمکم کرد که بیشتر حواسم به اطرافیانم باشد و در حد توان و وسعم، برایشان کاری انجام دهم.
ادامه دارد...
به نقل از دختر #آیت_الله_حائری_شیرازی، کتاب من فاخرهام، صفحه ۴۷ و ۴۸
#خاطرات_تربیتی ┈••✧❁

❁✧••┈ سید علی میرلوحی مشاور آموزشی و پژوهشگر حوزه حقوق و رسانه https://zil.ink/samirlohy
.
همان روزها، برادرم به شیراز منتقل شد. وقتی زن داداش آمد شیراز باردار بود. قرار بود دختری به دنیا بیاورد و من خیلی ذوق کردم. خانهای اجاره کرده بودند که اتاقهای بزرگی داشت با شیشههای قدی و نور، تمام اتاق را میگرفت. وقتی وسایل بچه را در اتاق چیدند، حس کردم نور اتاق برای بچه زیاد است. آنها زندگی طلبگی داشتند و برای بعضی از خرجها، دستشان بسته بود. تصمیم گرفتم برایش پرده بخرم. عیدیها و پساندازم را گذاشتم وسط. با پدر مطرح کردم و گفتم:میشود شما هم مشارکت کنید؟ این پول را از کجا آوردهای؟
پسانداز یک سالم است. تمام عیدیهایی که گرفتهام.پدر لبخندی زد و قبول کرد. پرده را خریدیم و آویزان کردیم.
هفته بعد، پدر در خطبه نماز جمعه از اینکه حضرت زهرا(س) لباسی را که خیلی دوست داشته برای خدا هدیه داده و پیامبر به خاطر این کارش گفتهاند: «فداها اَبُوها» گفته بود و ادامه داد بود هیچ لذتی بهتر از این نیست که ببینی فرزندانت به خاطر خدا، از داشتههایشان میگذرند و انفاق میکنند. گفته بود همین چند روز پیش، دخترم از آنچه پس انداز کرده بود و برایش مهم بود انفاق کرد و من یاد این داستان افتادم و در دل به دخترم گفتم: فداها اَبوها.
معنی «فداها اَبُوها» را نمیدانستم. از حسام پرسیدم، گفت: یعنی پدر به فدایش. بیاختیار زدم زیر گریه. گریه شوق بود. نمیدانید این جمله با من چه کرد. تا امروز که زندهام با گرمای آن جمله کارهایم را میکنم و خسته نمیشوم.
به نقل از دختر #آیت_الله_حائری_شیرازی، کتاب من فاخرهام، ص ۴۸ و ۴۹
#خاطرات_تربیتی
┈••✧❁

❁✧••┈ سید علی میرلوحی مشاور آموزشی و پژوهشگر حوزه حقوق و رسانه https://zil.ink/samirlohy
پسانداز یک سالم است. تمام عیدیهایی که گرفتهام.پدر لبخندی زد و قبول کرد. پرده را خریدیم و آویزان کردیم.
┈••✧❁
۵:۵۳
۶:۰۴
۶:۰۷
۱۱:۰۰