بله | کانال نهضت مادری محله دولاب
عکس پروفایل نهضت مادری محله دولابن

نهضت مادری محله دولاب

۸۷عضو
نهضت مادری محله دولاب
undefined هیات نوجوانان دولاب برگزار می کند : undefinedبمناسبت ایام شهادت مادرمون حضرت زهرا(س)undefined ان شالله چهار جلسه درخدمت گل پسرای عزیز ۶ تا ۱۳ ساله مون هستیم: undefinedundefined undefined پنج شنبه ۱۵ آبان undefined پنج شنبه ۲۲ آبان undefined پنج شنبه ۲۹ آبان undefined پنج شنبه ۶ آذر undefined از ساعت ۱۴ تا ۱۵:۳۰ undefined undefined سخنران : حجت الاسلام حسینی مقدم (امام جماعت مسجد نیک عهد) undefined با مداحی : نوجوانان عزیز undefinedمکان: خ ارجمندی راد، کوچه سلمان جعفری، پلاک ۱۱، واحد یک ارتباط جهت هماهنگی‌: @omolbanin4 ╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب @NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯
جلسه آخر هیات نوجوانانبدلیل تعطیلات و نبودن بیشتر بچه ها ...برگزار نمیشه undefined

۱۹:۰۴

undefinedبسم الله الرحمن الرحیمundefinedسلام عزیزانان شالله جلسه این هفته هیئت حضرت ام البنین
undefined روز یکشنبه ۹ آذر undefinedundefined ساعت ۱۴ تا ۱۷۱۴ الی ۱۵:۳۰ ختم انعام*شروع سخنرانی راس ساعت ۱۵:۳۰
سخران این هفته : خانم صالحان پذیرایی، معرفی اعضای جدید، دورهمیundefined
undefinedآدرس: خ ارجمندی راد، کوچه سلمان جعفری،https://nshn.ir/7bvcquNxRYD-
╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۷:۳۷

thumbnail
undefinedپویانمایی شهید باقری
محمد تو یه خانوادهٔ مذهبی بدنیا اومد. undefined
پدر و مادرش عاشق امام حسین بودند و دوست داشتند بچه هاشون راه امام رو ادامه بدن و یک قهرمان باشنundefined
🪖 شهید باقری با تجربه‌ هایی که از دفاع مقدس بدست آورده بود، خیلی‌ها رو آموزش می‌داد ،یاد می داد چطور باید در مقابل دشمن ایستادگی کنیمundefined▣⃢undefined پویانمایی بچه شیعهundefinedundefined ༺◍⃟undefined჻ᭂ࿐undefined❁❥༅••┅┄https://eitaa.com/joinchat/1071317214C101d6cf6d6undefinedانتشار فقط با لینک کانال

۱۵:۲۳

thumbnail
حسدحسد، ظلم به نفس استدست بردن در آتش: انسان حسود مثل کسی است که دستشundefined را داخل آتشundefined میکند تا آن دست آتشین را روی کسی که بر او حسد می ورزد بگذارد تا از این طریق او را بسوزاند و زجر بدهد. در اینجا به حسود چقدر صدمه وارد شده و به محسود چقدر؟ حسود دستش له می شود و گوشت هایش میسوزد🥵؛ به علاوه تا بخواهد آن دست سوخته را روی محسود بگذارد دستش سرد می شود، پس حسود به خودش چقدر ظلم کرده و به محسود چقدر؟ حسود به خودش صد ضربه میزند تا بتواند یک صدم آن به محسودلطمه بزند دست که فلز نیست تا ظرفیت حرارتی اش بسیار باشد. غیبت و ظلم نیز همین طورند آن کسی که به دیگری ظلم می کند، به خودش صد درجه ظلم کرده و به دیگری یک درجه. @all


@nehzatemadari
undefined این شناسه شما رو به محله‌تون وصل می‌کنه undefined@h_sadat_hz
undefined کانال های ما :undefinedبله | ایتا
#تمثیلات #آیت_الله_حائری_شیرازی#نهضت_مادری_دزاشیب_اندرزگو#با_کتاب_دوست_باشیم#با_کتاب_خواندن_امر_ولی_رو_اجرا_کنیم#کتاب_خوب_را_خوب_بخوانیم#من_کتاب_می_خوانم#شما_کتاب_می_خوانید#ما_کتاب_می_خوانیم

۶:۴۳

thumbnail
#روایت_جشن یکشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۴
اول همه از تمامی خواهرانی که برای برگزاریاین جشن زحمت کشیدن تشکر میکنمundefinedو همینطور خواهرانی که صمیمانه پایه یاین مراسمات وجلسات هستنundefined.من واقعا در کنار شما حس عالی و مثبتی دارمهمیشه هر جا میرفتم بخاطر بچه ها انگشت نما بودمولی الان که همه مثل هم هستیم همدیگرو درکمیکنیم خیلی خوبه مخصوصا وقتایی که بچه هامون همبازی میشنundefined.انتخابتون برای گل نرگس(گل مورد علاقمundefined) فوق‌العاده بود عطرش تو کل خونه پیچیدهundefinedundefined.انشاالله که به زودی عطر خوش ظهور به مشاممون برسه🥹undefined#جشن_ولادت_حضرت_مادر
╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۱۶:۱۱

thumbnail
#گزارش_تصویری#هیات_یکشنبه
خیلی خیلی خیلی خسته بودمروحی ،جسمی ، فکری و...از اون مدل خستگیا که دوست داری فریاد بزنی بگی کم آوردم خدااااااااundefinedundefinedundefinedundefinedبه قول قدیمیا شیطون رو لعنت کردم🥺
درازکشیدم رو کاناپه یه دوری بزنم تو فضای مجازی که چن دقیقه ای از افکارم فاصله بگیرم.بی اغراق بگم قبل از همه کار اول پیام‌های #نهضت_مادری و بر و بچه های گروه رو میبینم. کمبودهایی که این سالا بخاطر سختگیری تو انتخاب دوست کشیدم خدا همشو یه باره جبران کرد.سرتونو درد نیارم. پیام سادات جان توجهم رو جلب کرد.خواسته بودن روز #جشن حضرت مادر مولودی رو من بخونم🥹🥹چادرت رو بتکان روزی مارا بفرست
خداروشکر همه دلمشغولی ها یه باره از ذهنم رفت.وقت عمل همسرم، داروهای نایاب خودم، پیدا شدن موارد مشکوک تو ازمایشام.بهم خوردن یه سری برنامه ریزیام،همه رو دخیل بستم به نخ چادرت یا #حضرت_زهرا🥹🥹🥹🥹انگار خون تازه ای در رگ هام جاری شد.کل خونمون فضاش عوض شد
برای اینکه بچه ها همکاری کنن و بزارن شعرامو بنویسم با یه مشت #شکلات شروع کردیم. من میخوندم قل بزرگتر شکلات میریخت و قل کوچیکتر لی لی میکرد و دست میزدundefined
مادرسادات خانم حضرت زهرا باز پادرمیونی کردن که رو سیاه و گناهکاری چون من بتونه خادمشون باشهundefinedundefined
خیلی زود می‌گذشت روزای نزدیک به جشن.undefined دیگه از اون حال و هوای نفس‌گیر و کش دارخبری نبود تو خونمون. هر چی بود کف و دست و جیغ و هورااا بود undefinedundefinedundefinedundefinedروز جشن از راه رسیدداشتم حاضر میشدم دنبال یه ساک میگشتم که کادو و خوراکی های بچه هارو بزارم توش دوباره نسخه ی داروهام اومد جلو چشمم.
نمیدونم توکل برخدا هیچ چیز نباید مانع بشه که طعم شیرینی این جشن ومولودی رو کنار دوستانی از جنس عشق و رحمت و محبت بچشم.

وقتی رسیدیم #حسینیهنگم براتون undefinedundefinedundefinedundefinedماه بانوهایی که وقار و متانت از سرو رویشان میریخت undefinedundefinedundefinedundefinedهرکدام یک دست به فرزندی نوگل داده بودن و دستی دیگر یک #هدیه در بغل آمده بودن برای عرض تبریک هم به ساحت حضرت صدیقه و هم #خواهر_ایمانی💝همه درتکاپو بودن انگار میزبانانی که خستگی ها و دغدغه هاشون رو پشت لبخند هاشون و خوش آمدگویی هاشون هنرمندانه پنهان کرده بودن و میهمانانی که دردها و مشغله های ذهنشان را زیر روسری های رنگی رنگیاشان از هم قایم میکردن.
#سخنران محترم جلسه پرمغز و پرفایده از #نقش_آفرینی_زنان برای اعتلای سطح جامعه و تلاش برا #فرزندآوری و #تربیت_صحیح وآگاهانه سخن گفتن.تا نوبت به منه بی‌مقدار و روسیاه رسید میکروفون رو که گرفتم دستمروبروم بهشت رو میدیدمundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedفرشتگانی که بال نداشتن از مهمونا پذیرایی میکردن. و مهمانانی که زیر سایه لطف حضرت مادر لبشون می‌خندید و از تبرکی ها متنعم میشدن.پانوشتundefinedهرکی گرفتاری داره ذکر ابالفضل میگیرهنداره هیچ راه چاره ذکر ابالفضل میگیره این شعرو روز جشن تقدیم کردیم به ساحت #حضرت_ام_البنین
صبح فردای مراسم داروهای نایاب م که یه هفته کامل میگشتم و پیدا نشدن چونکه باید تو یه ساعت و یه روز مشخص استفاده می‌شد ومن فقط یه روز دیگه وقت داشتم پیدا شدنundefinedundefined‍🩹
#روایت_جشن_حضرت_مادر
╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۵:۵۲

بچه ها میخوام از شروع اشناییم بگم براتون روزی که بهم گفتن دوست داری بیای تو گروه نهضت مادری؟ یه گروهه که توش ماماناجمع هستیم به هم کمک میکنیم، درزمینه های مختلف برنامه داریم، بهم خیر میرسونیم و در یه پیام کلی مواسات داریم که خود همین زمینه ساز ظهوره ان شالله. راستش کمی خندیدم تو دلم گفتم چطور تو این دنیا و جامعه ای که داریم ممکنه چنین چیزی؟اصلا همه الان درگیر زندگیه خودشون شدن، هرکس دنبال اینه گلیم خودشو ازآب بکشه بیرون،و کلا ادما وقت ندارن گاهی حتی بهم سلام کنن وانقدر غریبه شدن که توی آسانسور هم مثل دوتا طلبکار مقابل آیینه آسانسور می ایستند و بعدم هم هرکس توی مقصد خودش پیاده میشه دریغ از یه لبخند یا یه روز خوبی داشته باشید... بهم دیگه
میدونی؟ حالا همه اینها بماند! چطور این کارای کوچیک توی نهضت مادری میخواداصلا زمینه ساز ظهور باشهundefinedخلاصه بایه عالمه سوال وارد نهضت شدم . فقط گنگ و گیج میومدم گروه رو میخوندم و میرفتم آدمارو نمیشناختم، پروفایل ها برام غریبه بودن، نمیدونستم کی الان داره حرف میزنه و.. اما از اونجایی که همیشه اعتقاد دارم حتی بال زدن یه پرنده جلوی چشمم یا، رفتن یه سنگ زیر پام برام بی علت نیست دیگه نهضت رو کمی جدی گرفتم. میدونی؟ سحری که اعتقادش اینه. پس الان که یکی بهش نهضت رو معرفی کرده قطعاااا به این باور هست که خدا برام یه برنامه ای داره.. پس جدی بگیرمش. خلاصه بگم براتون از اولین جلسات اشنایی من با بچه ها که به لطف خدا جلسات هفتگی بود، اونجا چند نفرو دیدم شناختم دیگه توی گروه حرف میزدن یه کم از غربتی که قبلش داشتم کم شد.بعد روضه ها، بعد جلسات و کم کم این دایره شناخت و اشنایی بزرگ تر شد تا جایی ک الان حس میکنم خیلیاتون رو مدتهاست دیدم یا میشناسم. اما ب خودم گفتم قطعا فقط یه صمیمت و اشنایی ساده نمیتونه هدف نهضت باشه و اون برنامه ای که خدا برای تک تک ما رقم زدهپس بازم بگرد سحر... خبببب رسیدیم به قسمت جذاب بچه ها یه چیز بگم من کلا چون مامانم اینا اینجا نیستن و در اصل غریبم برای همین از ازدواجم ببعد ک اومدم تهران. آدم شلوغ و پر برنامه ای بودم از تو خونه موندن بیزارم چون تنهاییم و غربتم خیلی به چشم میاد. همش باید کار روز مره انجام بدم و تکراری برای همین حس پوچی پیدا میکنم مگراینکه مطالعه یا عبادت یا بازی با دخترم باشه ک حالمو خوب کنه در غیر این صورت بیرون روترجیح میدم. کلاس، روضه، مراسم، جلسه اخلاق، و جلسات مشاور و هر محیط جمعی خوببرنامه های زیاد و روزانه ای برا خودم داشتم و دارم اما از بعد بدنیا اومدن دخترم مخصوصا از بعد راه افتادنش یه چیزی قلقلکم میداد
که نروundefined ببین بچت اذیت میکنه دعواش میکنن، ببین مجبوری سرش داد بزنیundefinedببین نگاه چپ پیرزن هاروundefinedببین اخم و هیس هیس کردناشون رو undefinedرسیدم به جایی کهبین حال خوب بچم و حال خوب خودم که با بیرون رفتن بود مجبور بودم یه انتخاب داشته باشم. نمیخواستم ب دخترم آسیبی برسه خاطره بد از روضه و کلاس های من بمونه براش، از طرفی سختم بود بمونم تو خونه چون عملا دیوونه میشدم. این وسط هم اگر یکی بهم میگفت دومی رو بیار میخواستم کله اشو بکنم چون میگفتم با دوتا بچه من دیگه باید خونه نشین بشم و تو این جمعا جام نیستهرچند که به تک فرزندی هم فکر نمیکردم اما چون هنوز توی هیجانات سن اولی وچالش هاش بودم نمیتونستم ب دومی فکر کنم. خلاصه کنم سرتون درد نیاد از زمان ورودم به نهضت تا الان خیلی نمیگذره اما بالاخره انقد کنکاش کردم تایه سری چیزارو فهمیدم ـبچه ها برنامه هایی که من چندسال دنبالش بودم یا چند سال میخواستم انجام بدم و. نمیشد نهضت برام انجامش دادمن از زمان مجردی و دوران دبیرستان دنبال حفظ قران بودن اما هیچوقت نشد که بشه توی نهضت در کمال ناباوری و با وجود داشتن یه بچه شد 🥺 (البته نهصت محله ی قبلی منزلمون )
کلاسای اخلاقی که میرفتم. تا یه چیزی یاد بگیرم از همسرداری و تربیت فرزند بگیر تا چیزای دیگه... توی نهضت پیدا شدکلاس و روضه و قرانی که بچم باید هیس هیس میشنوید توی نهضت بانهایت سرو صدای این فرشته های زمینی برگزار شد وحال خوبشو دیدم کتابی که توی خونه بی اشتیاق باید ورق میزدم و میخوندم یا فیلم هایی که نقد نمیشدن، سوالات معنوبی که توی ذهنم بود ولی کسی نبود که هیچوقت ازش بپرسی،مشورت کرفتن واسه چیزایی جزئی،خنده و بحث های خواهرانه، گاهی میشه بحث داغ مباحثه دسته جمعی نهضتی ها... جلسات مشاوره ای که بیرون باید هزینه میدادم آخرم به جواب مطلوب نمیرسیدم توی نهضت رایگان و با جوابدهی برام رقم خرد جلسات دورهمی با دوستان که شاید سالی یبار اتفاق میفتاد اونم نه تهران توی نهضت شد، پارک رفتن و جشن گرفتن و آموزش های اشپزی و کیک پزی و صدها تجربه ی دیگه... توی نهضت برام شد#روایتگری#مواسات╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۹:۰۸

بازارسال شده از @Alinejad1423
thumbnail
undefined*علت تمنای مرگ توسط اهل تقوا**رساندن پول به بانک*: راز اینکه اهل تقوا همواره تمنای مرگ دارند این است که احساس سرمایه داری سرمایه ایمان می کنند،کسی که پول فراوانی از بانک گرفته تا به منزل برود، یا از منزل برداشته تا به بانک برود، تلاش میکند که سریع تر برود و زودتر به هدف برسد؛ دوست دارد از راه میان بر برود؛ دوست دارد دو خیابان یک خیابان بشود تا به هدف نزدیک تر گردد؛ اما آنکه سرمایه ای ندارد هدفی هم ندارد؛ بنابراین سرعت و تلاشی هم ندارد کسی هم که سرمایه ایمان ندارد نه هدفی دارد و نه تمنای مرگی؛ بلکه از مرگ گریزان است.
@all


@nehzatemadari
undefined این شناسه شما رو به محله‌تون وصل می‌کنه undefined@h_sadat_hz
undefined کانال های ما :undefinedبله | ایتا
#تمثیلات #آیت_الله_حائری_شیرازی#نهضت_مادری_دزاشیب_اندرزگو#با_کتاب_دوست_باشیم#با_کتاب_خواندن_امر_ولی_رو_اجرا_کنیم#کتاب_خوب_را_خوب_بخوانیم#من_کتاب_می_خوانم#شما_کتاب_می_خوانید#ما_کتاب_می_خوانیم

۲:۲۶

بازارسال شده از روایت کتاب
thumbnail
undefinedکتاب «این سه زن» نوشتهٔ مسعود بهنود، روایتی داستانی از زندگی سه زن_ایران (دختر عبدالحسین تیمورتاش)، مریم (دختر عبدالحسین میرزا فرمانفرما) و اشرف (دختر رضا شاه)_است که از خلال آن، تحولات مهم سیاسی و اجتماعی ایران از اواخر قاجار تا اواسط حکومت محمدرضا پهلوی به تصویر کشیده می‌شود.
undefinedundefinedساختار و محتوای کتاب:
• محوریت پدران: با وجود عنوان کتاب، به نظر می‌رسد سه پدر این زنان (تیمورتاش، فرمانفرما و رضاشاه) شخصیت‌های اصلی و پررنگ‌تر روایت هستند. زندگی و نقش آنان در تحولات تاریخی، کانون توجه نویسنده است.• بازه تاریخی: کتاب دورانی پرآشوب از تاریخ معاصر ایران را پوشش می‌دهد: زوال قاجار، تأسیس سلسله پهلوی، سلطنت رضاشاه و بخشی از دوران محمدرضا شاه.• رویکرد روایی: نویسنده با نثری روان و جذاب در بخش‌های ابتدایی، به ویژه در شرح زندگی شخصی رضاشاه و چهره‌های سیاسی هم‌عصر او، کشش زیادی ایجاد می‌کند. با این حال، در بخش‌هایی از میانه تا انتهای کتاب، تراکم نام‌ها و شخصیت‌های تاریخی بدون پیش‌زمینه کافی، ممکن است برای خواننده غیرمطلع سخت باشد.
undefinedنقاط قوت:
• ایجاد انگیزه برای مطالعه تاریخ: کتاب با مطرح کردن جزئیات تاریخی، کنجکاوی خواننده را برای پژوهش بیشتر در این برهه برمی‌انگیزد.• تصویر فضای سیاسی: نویسنده موفق شده است فضای آشفته، رقابت‌ها، ناامنی و فقدان نهادهای مقتدر در اواخر دوره قاجار، تاثیر روشنفکران و ترویج افکار سکولاریسم، وابستگی دولت پهلوی، نداشتن اصالت و ریشه و خاندان و پیشینه حکومت پهلوی و نیز نقش نیروهای خارجی و روشنفکران را در تحولات سیاسی و اجتماعی به خوبی به تصویر بکشد.• پرداخت به زمینه‌های تاریخی: بخش‌هایی مانند چگونگی تغییر سلطنت از قاجاریه به پهلوی، پیشینه خانوادگی و فکری چهره‌هایی مانند رضا خان، تیمورتاش، فرمانفرما، مصدق با جزئیات قابل توجهی روایت شده‌اند.• کتاب با لحنی طنزآمیز و خواندنی، به روایت بخش‌هایی از زندگی خانوادگی رضاخان و کودکی محمدرضا پهلوی می‌پردازد. این روایت داستانی و طنز، در میان شرح وقایع جدی تاریخی، جای گرفته و کارکردی خاص دارد: گویی نویسنده با چاشنی طنز و تصاویری تقریباً باورنکردنی از فضای درون خانواده پهلوی، تلویحاً می‌گوید که رسیدن چنین افرادی به اوج قدرت، آن هم بدون حمایت و طراحی قدرت‌های خارجی، امری نامعقول و دور از ذهن است. این طنز، خود تأکیدی بر شکنندگی پایه‌های مشروعیت این خاندان است.
undefinedundefinedنقاط ضعف و ملاحظات:
• روایت تاریخی غیردقیق: کتاب یک منبع تاریخی دقیق و بی‌طرف محسوب نمی‌شود. این اثر، داستانی است با گرایش‌ها و قضاوت‌های شخصی نویسنده که آمیزه‌ای از داده‌های درست و استنباط‌های قابل بحث است.
• سوگیری‌های آشکار: قضاوت‌های نویسنده درباره برخی شخصیت‌های تاریخی (مانند شهید مدرس) ممکن است با اسناد و روایت‌های دیگر همخوانی نداشته باشد. • شخصیت‌پردازی سطحی زنان: با وجود عنوان کتاب، پرداخت به زندگی و شخصیت خود این سه زن، عمق کمتری دارد و سایه پدران بر آنان سنگینی می‌کند.• عدم ذکر تاریخ‌های دقیق: در برخی مقاطع، عدم اشاره به تاریخ مشخص، تطبیق روایت با وقایع تاریخی را دشوار می‌سازد.
undefinedجمع‌بندی:«این سه زن»، بیشتر از آن که یک زندگینامه دقیق از سه زن باشد، روایتی داستانی و جذاب از یک مقطع سرنوشت‌ساز تاریخ ایران است که از نگاهی خاص ارائه می‌شود. نقطه قوت اصلی کتاب، توانایی آن در به تصویر کشیدن فضای کلی حاکم بر آن دوران و ایجاد انگیزه برای مطالعه عمیق‌تر است. با این حال، نباید آن را به عنوان یک سند تاریخی معتبر در نظر گرفت، بلکه باید با آگاهی از دیدگاه و احتمالاً سوگیری‌های نویسنده، آن را خواند و برای درک کامل‌تر تاریخ، به منابع معتبر و متعددی رجوع کرد.در نقد رویکرد تاریخی کتاب می‌توان گفت که روایت ارائه‌شده بیش از آنکه یک تحلیل مستند و بی‌طرف باشد، حکایت داستان‌گونه‌ای است که آمیخته‌ای از واقعیت‌ها و تفسیرهای شخصی نویسنده است. مثلا این امر در پرداخت به چهره‌ای مانند عبدالحسین تیمورتاش نمود دارد. نویسنده اگرچه ضعف‌ها و خطاهای او را نادیده نمی‌گیرد، اما در نهایت تصویری جذاب و یکپارچه از او ترسیم می‌کند: مردی بااقتدار، خوش‌پوش و دیپلماتی کارآزموده که تمام تلاشش را در جهت منافع رضاشاه در عرصه بین المللی به کار بست. بهنود می‌کوشد با تکیه بر این تصویر، او را از اتهام جاسوسی مبرا کند و پایان کارش را بیشتر از آن که نتیجه اقدامات خودش بداند، پیامد «توطئه انگلیسی‌ها» به دلیل قرارداد نفت نشان دهد. این نمونه بارزی از نحوه چینش روایت در کتاب است که در آن، داده‌های تاریخی در خدمت روایت دلخواه نویسنده قرار می‌گیرند.undefinedزهرا عطائی https://ble.ir/revayateketab#کتاب_این_سه_زن#مسعود_بهنود

۴:۲۳

سلام عزیزانجلسه هفتگی هیئت حضرت ام البنین (س) همراه با جشن میلاد امام علی (ع)
undefined روز یکشنبه ۱۴ دی undefinedundefined ساعت ۱۵ تا ۱۷
۱۵ الی ۱۵:۳۰ قرائت حدیث کسا و سوره فتح و دعای توسل
شروع سخنرانی راس ساعت ۱۵:۳۰بعد از سخنرانی: پذیرایی، معرفی اعضای جدید، دورهمیundefined
خ ارجمندی راد، کوچه سلمان جعفری،
این هفته همخوانی کتاب داریم با خانم آقایی عزیز با موضوع طرح کلی اندیشه اسلامی
اگر دوس دارید کنار ما باشید بهمون پیام بدید :@omolbanin4╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۳:۳۲

بازارسال شده از Z.B
thumbnail
#اطلاعیه undefinedundefinedundefined
undefined سلسله جلسات تربیت فرزند در سیره شهیده معصومه کرباسی و شهید رضا عواضه
سخنران سرکار خانم زهرا کرباسی خواهر شهیده
undefinedیکشنبه ۲۱ دی ماه ساعت ۱۰
undefinedمکان: بلوار قیام، خیابان شهید رضوی ، مسجد الزهرا سلام الله علیهاhttps://nshn.ir/rbv8bvNxufIG

undefined مسجد الزهرا سلام الله علیها@masjedeazzahra1403

۱۱:۱۳

بازارسال شده از اخبار چهارمحال و بختیاری - خبرگزاری فارس
thumbnail
مستکبر، بالا می‌رود تا زمین‌خوردنش صدا بکند!
undefined آیت الله حائری شیرازی
undefinedاین قانون خداست، قانون خلقت است: «يَرْفَعُ الْمُسْتَضْعَفِينَ وَ يَضَعُ الْمُسْتَكْبِرِينَ». «متکبر» باید زمین بخورد و «مستضعف»، رفعت پیدا کند.
undefinedاما مستکبر، یک دورۀ #بالا_رفتن دارد تا بعداً خدا او را زمین بزند. بالا رفتن او یعنی این که مثلاً قدرتِ زدنِ شهرها و امثال اینها را داشته باشد و دیگران هم قدرت دفاع نداشته باشند تا او بیشتر جرأت پیدا کند که بالا برود. این بالا رفتن به‌خاطر اینست که زمین خوردنش در عالَم #صدا_بکند! وگرنه اگر پایین بود و زمین می‌خورد، صدای خفیفی داشت، نشان نمی‌داد که بت بود و بت شکست. خدا اجازه می‌دهد که اینها بت بشوند بعد شکسته بشوند و اهل عالَم این معنا را ببینند.
آخرین خبرهای چهارمحال و بختیاری را اینجا ببینیدundefined@Fars_Chb

۱۴:۵۷

سلام عزیزانجلسه هفتگی هیئت حضرت ام البنین (س) همراه با جشن میلاد سرداران کربلا (ع)
undefined روز یکشنبه ۵ بهمن undefinedundefined ساعت ۱۴ تا ۱۶
۱۴ الی ۱۴:۳۰ قرائت حدیث کسا و سوره فتح و دعای توسل
شروع سخنرانی راس ساعت ۱۴:۳۰بعد از سخنرانی: پذیرایی، معرفی اعضای جدید، دورهمیundefined
خ ارجمندی راد، کوچه سلمان جعفری،
سخنران این هفته خانم عقیقی عزیز هستن با موضوع طرح کلی اندیشه اسلامی
اگر دوس دارید کنار ما باشید بهمون پیام بدید :@omolbanin4╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۸:۴۹

سلام عزیزانان شاءالله جلسه این هفته هیئت حضرت ام البنین (س)
undefined روز یکشنبه ۲۶ بهمن undefinedundefined ساعت ۱۴:۳۰ الی ۱۶:۳۰
۱۴:۳۰ الی ۱۵ قرائت حدیث کسا و سوره فتح و دعای توسل
شروع سخنرانی راس ساعت ۱۵بعد از سخنرانی: پذیرایی، دورهمیundefined
خ ارجمندی راد، کوچه سلمان جعفری،
سخنران این هفته خانم صالحان هستن
اگر دوس دارید کنار ما باشید بهمون پیام بدید :@omolbanin4╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۲۱:۱۹

thumbnail
مواسات دیروز منundefinedروزای قبل از عملم با اینکه خیلی روزای پرتکاپویی داشتم از خرید و تمیزکاری و رسیدن به کارهای عقب مونده و... ولی از پختن چن وعده غذا برا بچه ها و نگه داشتن یه مقدار از آب غذاهای مختلف برای همسرم که هنوزز فقط میتونه آب غذا هارو بخوره غافل نشدم.امروز وقتی بیدار شدیم از خواب همسرجااان اومد آب گوشتی رو که جاسازی کرده بودم اون عقبای یخچال بخوره که متوجه شده بود بوی خیلی بدی گرفته .سرتون رو درد نیارم،سفارش داد از بیرون براش آب گوشت بیارن که متوجه شدیم پراز ادویه س. دیگه اونم قسمتش نشد که بخوره.من پاشدم نماز بخونم یه تیکه گوشت رو گذاشتم توقابلمه و بهش قول دادم این دیگه کاری نداره که هنوز به اندازه بار کردن یه تیکه گوشت رو من حساب کن.undefinedبار کردم رفتم دراز کشیدم.این غذا حداقل باید ۶ساعت می‌پخت تا آبش غلیظ بشه. منم یه دارویی رو استفاده کردم که حداقل یه ساعت باید بعدش از جا بلند نمی‌شدم. هر لحظه احساس می‌کردم داره بوی غذا رو به برشتگی میره. بچه ها رو خوابونده بودیم. آقا هم با خیال راحت رفتن زیارت اهل قبور. که برگردن آب گوشت زهراپز رو تحویل بگیرن .undefinedوقتی تایم داروم تموم شد از جا بلندشدم که سرویس برم و بیام دیدم دلتون نخاسته باشه گوشته کاملا سرخ شدهundefinedundefinedخب حالا چیکار کنمundefinedundefinedاین بیچاره که روزی دوتا لیوان آب میتونه بخوره اونم که نشد که بشه.دیگه نه دسترسی به طبقه گوشتا داشتم یه تیکه دیگه بار کنمنه یه قابلمه شسته شده که بتونم یه جور کارو در بیارمundefinedدیگه کاری ازم برنمیومدundefinedبرگشتم رو تخت خوابیدم.همسر که اومد به شوخی گفتم ماکه یه غذای عالی داریم گوشت سرخ شده میخوریم undefinedولی شما حتما یه گناهی کردی که خدا دره رحمتشو به روت بسته برو استغفار کن آقا undefinedهمسرجان دلش شکست انگارundefinedگفت منکه سرتاپا گناهم این رزق و روزی هم که تا الان خدا داده صدقه سره امام حسین بوده.undefinedهنوز حرفش تموم نشده بود که گوشیم با اینکه رو سایلنت بود با ویبره اش منو به خودم آورد.سادات جان گفت یه سر میام دمه خونتون.هنوز توشوک حرفی بودم که به همسرم گفتم و جوابی که ازشون دریافت کردم. چرا اینو گفتم. مریضه اگه دلش بشکنه چیundefinedتا اومدیم به خودمون بجنبیم امام حسین جان به واسطه سلاله سادات رزق آب گوشت همسرجان رو با دورچین و مخلفات فرستاد🥹🥹جالب‌تر این که کم نمک و کم ادویهundefinedundefinedقربون مهربونی خدا بشم که هیچکس رو از رحمتش ناامید نمیکنه🥹undefinedحسین جااااااان ای آبروی دوعالمundefinedundefinedundefinedundefined#روایت_مواسات
╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۱۳:۲۹

دو دوتا چهارتای ما با محاسبات خدا فرق دارهundefinedوقتی این جمله رو از حاج آقا حسینی که معرف حضور همه دوستان هستن شنیدم آبی بر آتش دغدغه ها و پریشون احوالی هام ریخته شد🥹وقتی با خودت حساب میکنی دوتا بچه ی نوپا و سرتاپا نیاز به رسیدگی داری و همسرت تازه زیر تیغ جراحی بوده وهنوز نیاز به ترو خشک کردن داره و مادرت دیگه مث قبل جون و حالی نداره برای کمک به پروسه درمان باید چیکار کنمundefined از همه سخت‌تر شیطون لعنتی هر لحظه وسوسه میکنه که اگر اینهمه به درو ودیوار میکوبی خودتو نتیجه نگیری چیundefinedوقتی پرستار اومد بالاسرم گفت عزیزم پاشو بشین به همراهت گفتم بره واحد ترخیص.رشته افکارم پاره شد من همیشه کمبود خواهر داشتم با اینکه دارم ولی چون همیشه خواهرم راه دور بوده زیاد بهره ای از وجودش نمیتونم ببرم.حالا من با آرامش تموم از تخت پایین میام در حالی که آبجی سمیه ام با صبوری و متانت همیشگی داره برام خواهری میکنه و تمام قامت داره پرتوهای نور و آرامش رو به قلب من و خانواده ام میپاشهundefinedحالا من هستم یه لیست بلند بالا از کارایی که نباید بکنم و از داروهایی که باید بخورم و سخن پایانی دکتر هم موقع ترخیص دیگه نیشتر آخر بود که هرچقد میتونی از خودتون مراقبت کن.به فکر هزینه ها و بیهوشیت و عوارض داروها باش و تا جایی که راه داره استراحت کن 🥴
╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۱۳:۳۰

میگن بعضی حرفا چقد میتونه تاثیر بزاره رو آدم اینجاست.یکی از خادمای حرم سیدالکریم چنوقت پیش گفت بهم اولی رو که بالاخره میخاستی برا خودت حالا دوقلو شده اگه برا بعدی ها تلاش کردی حسابه. اون موقع دل امام زمان رو شاد کردی🥺از همون موقع ها افتادم دنبال درمان undefinedهربار که شیطان مایوسم میکرد دست رحمت خدای مهربون امید رو در دلم میکاشت هربار شیطان ملعون سنگ اندازی میکرد جلوی راهم خداوند رحمان یه اتوبان جلوم باز میکرد. حالا رسیدم به آخرین مرحله ی این مسابقه نفس گیر .نبرد تن به تن با دشمن رجیم و رانده شده که هربار اومدم قد راست کنم و شکوفه های امید رو در دلم رشد بدم با تیشه ی ناامیدی اومد سراغمundefinedundefinedچون فقط بچه های نهضت مادری از اول در جریان همه کارام بودن. الانم همون فرشته های مهربون با قلبای زلالشون پیگیر کارام هستن. حدیث داریم خداوند مهربان به عزت و جلالش سوگند میخوره که میبرم رشته ی امید کسی رو که غیر از من به کسی امید داشته باشه. من امیدم فقط به رحمت و عطوفت خداست. برا همین شماهارو بهم داده که بدون هیچ چشم داشتی خالصانه و بی ریا برام خواهری کنید. هربار هرکدومتون بهم زنگ می‌زنید و اصرار میکنید که دستمو بگیرید دست خدا رو تو آستین شما حس میکنم که به سمتم دراز شدهundefined
╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۱۳:۳۱

امروز که من رو تخت خوابیده بودم آرزوجانسفیر مهربون خداوند سبحان بود که آرزوی یه خانواده رو برای پهن کردن یه سفره آسمانی اجابت کرد. هنوز رزق مهربونی به تخت من نرسیده بود که همسرم گفت بیا خانم اینم سبزی خوردن تازه که هوس کرده بودی.🥺🥺 هنوز تو حال و هوای شکره خدا و دعا برای برآورده شدن آرزوهای آرزوجان بودم که دوباره یاد جمله حاج آقا افتادم وقتی یه کیسه پر از لواشک های تمیز و خوشرنگ و لعاب رو دیدم که خانم سلیمانی عزیزم برام فرستادن .چطور میتونم این زحمات رو جبران کنم. محاسبات ما با محاسبات خدا فرق داره🥰 فقط خدا میتونه این زحمات رو جبران کنه من لواشکایی که خودم درست میکنم حیفم میاد خودمون بخوریم فقط تیکه خیلی کوچیک به بچه ها میدادمundefinedخدای مهربون چه دل های پر وسعتی بهتون دادهundefinedundefinedمن خیلی خیلی ضعیفتر از اونم که بتونم یک هزارم این زحمتارو جبران کنم ولی دستان دعاگویم را تا آسمان برای اجابت خواسته هایتان بالا میبرم و امید وارم که خوشبختی و سلامتی و آرامش قرین لحظاتتون باشه.
#روایت_مواسات╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۱۳:۳۱

thumbnail
موقع نماز صبح اومدم از جا بلند بشم احساس کردم خودم بلند شدم ولی کمرم چسبیده به تخت. یه دنیایی از خاطرات تلخ برام تداعی شد یه روزی وقتی از روی تخت بلندشدم چهارسال پیش همین موقع ها چنان کمرم تیر کشید که نمیتونستم از درد قد راست کنم هنوز نفهمیده بودم چه بلایی سرم اومده که کل بدنم داغ داغ شد و تمام هستی ام رو که سالها برای آمدنش چشم انتظاری کشیده بودم از دست دادم.همسرم نبود خونه تنهای تنها درد کشیدم و از غم هجران دلبندم ضجه زدم .با هر لخته ای که دفع میکردم فریاد میزدم عزیزمادر رفتی از دستمundefinedundefinedundefinedundefinedدیگه هیچی برا از دست دادن نداشتمundefinedundefinedundefinedچقد سخت گذشت اون روزا. مهم تر این که هیچ کس رو نداشتم درکم کنم. حتی گاهی مورد تمسخر فامیل قرار میگرفتمundefinedخدای مهربونم صدای گریه هامو مناجات هامو شنید و همه بدبختی ها یکباره رخت بربست🥹🥹
دیگه بیشتر از این اوقاتتون رو تلخ نکنم🥹نمازصبح رو افتان و خیزان خوندم روحیه مو کامل از دست داده بودم فک میکردم دیگه به ظهر نرسیده کار تموم میشهundefinedهی برای پرت کردن حواسم به گوشیم پناه می‌بردم.انواع و اقسام پیام های احوالپرسی از بچه های نهضت روحم رو تازه کردچن دقیقه نگذشته بود که گل لبخند روی لبام شکوفه کرد.
چقد خوبه شماهارو خدا بهم داده🥹🥹undefinedundefinedانگار همگی تعهد و امضا دادین باید حال منو خوب کنن.از صب حانیه جون وعده یه نوشیدنی بهشتی رو داد بهمundefined و همراهش کرد با یه غذای نذری که نگم براتون از عطرو بوش اصلا کمردرد یعنی چیundefinedundefinedکلا یادم رفت از درده کمرundefinedمن بیشتر از هرچیزی به توجه و محبت احتیاج داشتم انگار.undefinedسادات جان هم مث همیشه زحمت آوردن تبرکی هارو کشیدن . هرچند روی ماهشون رو زیارت نکردم ولی نفس گرم و مهربونشون به تبرکی خورده بودundefined وقتی آبجی سمیه و آبجی هانیه اومدن که کلا بهشت برین شد برام خونمون.انگار نه انگار همین چن دقیقه پیش تحت فشار داروهای هورمونی فک میکردم خونمون مث جهنم میمونهundefinedآخه این رسمیه شماها دارید به قول قدیمیا نه به باره نه به داره undefinedundefinedundefinedاین کادوها وخوراکی رو کجای دلم جا بدم سمیه خانم و هانیه خانم با شما هستم دقیقاundefinedundefinedمگه قبلا اینجوری رسم نبود یکی بچه دنیا میاره براش از این چیزا میاوردنundefinedبعد رفتن این فرشته های بدون بال داشتم به امروز فک میکردم نمیخام دیگه حسرت گذشته هارو بخورم ولی چه روزایی نیاز به یک صدم از این محبت ها داشتم حتما مصلحت خدا نبوده چی بگم والاundefinedروزایی که ساعت ها فوکوس داشتم رو شمردن حرکات بچه ها برا اینکه یه حرکت کمتر کنه یکیشون همونو سوژه کنم واسه ساعتها گریه کردن و لیتر لیتر اشک ریختن ومداحی بزارم گوش کنم و ادا دربیارم که دارم بر مصیبت آل الله گریه می‌کنم. شاید همون اداها رو حضرت زهرا خریده ازم🥺🥺🥺نماز مغرب و عشا رو سلام دادم برم دراز بکشم که صدای زنگ آیفون به گوشمون رسید نه خریدی سفارش داده بودیم نه منتظر کسی بودیم بچه ها هردوتایی دویدن طرف در و پشت سرهم میگفتن مامان به به اومده.منم هرچی بیشتر تلاش میکردم صدای مخاطب رو بشنوم کمتر موفق میشدم.خلاصه مامانم که اومده بودن لباس مباسارو بشورن و جمع کنن قبول کردن برن ته و توی قضیه رو دربیارن.به طرفه العینی با یه دیگ آبگوشت و مخلفات نفس نفس زنان اومدن تو اتاق undefinedundefinedundefinedرفتم سراغ گوشیم دیدم خانم زارعی جان پیام داده بودن من ندیده بودم. دستپخت مادرسادات وقتی با زحمت سلاله سادات قاطی میشه دیگه اون غذا نیست که داروعه درمانه اصلا خوده شفاستundefinedundefinedروز قیامت که همه محبان و گریه کننان امام حسین کنار هم جمع میشن شماها اونجایید پیش ارباب و مولاتون اونجام دست منو بگیرید بیارید پیش خودتونundefinedundefinedundefinedundefined#روایت_مواسات
╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۱۳:۳۴

thumbnail
تو این هفته چند تا خبر خیلی خوب شنیدم که بارداری چند تا دوستای گلم بودولی چند نفرشون استراحت مطلق بودن و حالشون خیلی خوب نبود🥺
با وجود مشغله‌ای که داشتم تصمیم گرفتم براشون یه پک بفرستم و خوشحالشون کنمرفتم سراغ وسایل مادریاری و بسم‌الله گفتم و شروع کردم به درست کردن نذری و بقیه کارها
از اول صبح ذکر گفتم و به نیت حضرت رقیه و امام حسن جانمون نذری رو آماده کردمدر حین هم زدن همش فکرم پیش داروی بچم بود که پیدا نمیشد undefinedتوکل به خدا ....
به سادات جان زحمت دادم تا تبرکی‌ها رو برسونه به مامانای گلمون
تو همین حین پیام دادم به مامانای بیمارستان و ازشون درباره دارو پرسیدم یکی گفت فلان داروخانه شاید داشته باشهundefined🥹
داشتم آشپزخونه رو مرتب میکردم که دیدم مهسا جان مادریار پاسدار گمنام تماس گرفتن و گفتن یه تبرکی میخوایم برات بفرستیم فردا خونه‌ای؟گفتم نه خواهر فردا میریم بیمارستان
همسرم شب اومد خونه با داروی موردنظر و انگاری همه اینا برام نشونه بود🥹undefinedخلاصه سه‌شنبه رفتیم بیمارستان و تا شب کارمون طول کشید
فردا صبحش یکی از مهربون‌های گروه پاسدار گمنام تماس گرفتن باهام و تبرکی رو آوردنundefinedچقدر دعاشون کردم🥹undefinedبا باز کردن بسته همینجوری اشکام سرازیر میشدیکی از دوستام که تازه از کربلا برگشته و به یادم بوده برای کوثرم تبرکی فرستاده
چقدر این خاندان مهربونن چقدر خوبه که امام حسین داریمچقدر خوبه که خدا اینهمه بهمون لطف دارهتربت امام حسینغذای حضرتی و تسبیح تربتبا متن روش که دلم و بردundefined🥹
وای خدااااا ، همیشه کوثرم هوای حرم امام حسین و میکرد و با گریه می‌گفت مامان پس کی میریم کربلاولی اینبار ....
از ته ته قلبم برای همتون دعا کردمالهی که روزی همیشتون باشه زیارت اربابالهی که تن خودتون و خانواده‌هاتون سلامت باشه
#روایت_مواسات
╭┅───────┅╮ #نهضت_مادری_محله_دولاب@NehzatMadariDoolabundefinedundefined ╰┅───────┅╯

۱:۳۹