بله | کانال روزشمار به زبان داستان 🖍🗓
عکس پروفایل روزشمار به زبان داستان 🖍🗓ر

روزشمار به زبان داستان 🖍🗓

۱۶۵ عضو
thumbnail
undefined در گروه کلاس بالا و پایین می‌رود، آخرین «آنلاین»‌ها را چک می‌کند و به اسم‌ها خیره می‌شود؛ هلیا که ناخن می‌جود، آوین که همیشه آخر روز دوست دارد او را ماچ کند، هدیه که همیشه صبح‌ها دیر به کلاس می‌رسد.…چشم‌هایش را می‌بندد و هرکدام را تصور می‌کند: یکی کنار سفره هفت‌سین، یکی در حال سفر، یکی در خانه‌ای که شاید بوی نوروز در آن به مشام نمی‌رسد.می‌نویسد: «بچه‌ها، فقط سالم بمانید.» و آن را پاک می‌کند؛ با خود می‌گوید ای کاش آینده‌ای بهتر در انتظارشان باشد...
undefinedبه معلم‌هایی که مراقب نسل‌های بعدی‌اند... روزتان مبارک undefined
#مناسبت #روز_معلم
روزشمار به زبان داستان | مهسا علی‌نقیان@Timewriter

۱۰:۳۱

thumbnail
#داستانکundefined همیشه عادت دارم در حین انجام کارهای مربوط به خانه و نظافت آن پادکستی، موزیکی، چیزی گوش کنم. چون اگر نباشد هر ۵ دقیقه یکبار می‌نشینم و به مسائلی که زیر خروارها خاطره‌ی زودتر و زنده‌تر دفن شده فکر می‌کنم و این نشخوار فکری روحم را می‌خورد.
ولی وقتی به موسیقی گوش می‌کنم همه چیز تغییر می‌کند. مثلا آرمان گرشاسبی می‌خواند " به تن تو پیوسته نشد دو دست عاشقم..." چنگال به وصل قاشق  خود توی سبد قاشق و چنگال‌های تمیز می‌رسد.و یا وقتی همایون می‌گوید: "سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق، در قربت این مهلکه فریادرسم بود"، قاشق کثیفی که از روز قبل حلیم رویش خشک شده در مهلکه آب و اسکاچ، در حال رهایی با نفس مسیحایی ریکا است.
اشیا و خانه در عشق و شور برق می‌افتند اما وای به حال وقتی که موزیک قطع شود و موزیک بعدی وجود نداشته باشد! آن وقت است که این منم که حلیم را نمی‌توانم از روی قاشق پاک کنم و این اصلا مثل همه زندگی‌ام است.کارها را به موقع انجام نمی‌دهم. و اصلا من و این قاشق چرا داریم زندگی می‌کنیم و ....
روزشمار به زبان داستان | مهسا علی‌نقیان@Timewriter

۹:۴۶

thumbnail
بعضی روزها آدم فقط دنبال یک پناه کوچک می‌گردد؛ 🫂 یک جمله undefined یک تکه داستان undefinedیا چند خط که بشود چند دقیقه در آن زندگی کرد. undefined
«روزشمار به زبان داستان» از همان‌جا شروع شد؛ از روزهایی که داستان، تنها مامن امن من بود.
اینجا برای هر مناسبت، به‌جای تبریک‌های تکراری، یک داستان کوتاه نوشته می‌شود؛گاهی لطیف،گاهی تلخ،گاهی فقط یک تصویر از زندگی.
اگر فکر می‌کنی کلمات هنوز می‌توانند حال آدم را کمی جابه‌جا کنند، اگر به دنبال یک متن خاص برای تبریک به عزیزی هستی، این کانال برای توست.
روزشمار به زبان داستان | @Timewriter

۱۵:۰۶

thumbnail
undefined سال‌هاست اینجا نشسته‌ام، زیر نور آفتابی که همیشه مهربان بوده. با عطرِ بهارنارنج، با لهجه‌ی شیرینِ بچه‌هایم.جنگ‌ها آمدند و رفتند. غم‌ها آمدند و رفتند. اما من مانده‌ام.حافظ، حافظه من است و سعدی زبانم، باغ‌ها و خانه‌هایِ قدیمی‌ام پابرجایند و هر غریبه‌ای که بیاید، برای من آشناست.من همان شهرم که بشر حقوقش را در آن نوشته،و من هنوز، همان‌جا که انسان برای نخستین‌بار از کرامت خویش سخن گفت، ایستاده‌ام تا یادش نرود:آزادی، میراث هر دل بیدار است...
undefined برای ۱۵ اردیبهشت، برای روز شیراز
#مناسبت #روز_شیراز
روزشمار به زبان داستان | مهسا علی‌نقیان@Timewriter

۱۰:۰۹

thumbnail
undefined خودش هیچ‌وقت نزاییده ولی صاحب فرزندان زیادی است.دخترها و پسرهایی که به دنیا آورده است، همه را به یاد ندارد اما تعدادشان را می‌داند.برایش فرقی ندارد به مادری کمک کند که در آخر به او پاداش فراوان می‌دهد و یا به مادری که در نهایت طفلش را رها می‌کند و می‌رود. چون همگی از یک راه و با یک روش قدم در این دنیا می‌گذارند.
او سهمی در تولد هزاران زندگی دارد؛ اما سهمش از این زندگی‌بخشی، واریز حقوقش در آخر ماه است با کسر بیمه و حق عائله‌مندی...
برای ماماهایی که، نگهبانِ دروازه زندگی‌اند.
undefined 5 May ، روز جهانی ماما
#مناسبت #روز_جهانی_ماما
روزشمار به زبان داستان | مهسا علی‌نقیان@Timewriter

۱۵:۱۹

thumbnail
undefined دست‌هایم را روی میز قفل می‌کنم تا اگر شیبانی توی نقطه‌ی نامعلومی از اتاق، مثلا کنار لامپ یا توی سوراخ‌های پریز برق، دوربین کار گذاشته باشد، همین اول کار دست‌های گرد و قلمبه‌ام را ببیند و خیالش راحت شود و بهم اعتماد کند.
دست‌ها همه‌کاره‌اند، برعکس پا که کبریت بی‌خطر است. شست پا گنده‌تر از آن است که توی سوراخ دماغ برود. آن هم دماغ‌های این دوره که آن‌قدر ریز و ظریف شده که سوراخشان را فقط اندازه رد شدن انگشت کوچیکه دست درست می‌کنند. کسی پامالی نمی‌شود،همه دستمالی می‌شوند.
دست‌ها خفت می‌کنند، خفه می‌کنند، جرواجر می‌دهند.
این است که دست‌هایم را می‌گذارم روی میز.
undefined از رمان گشنگی، کتایون سنگستانی، نشر‌ چشمه
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان@timewriter

۸:۲۱

thumbnail
undefined یادداشت های گاه و بی گاه:
undefined شاید فکر‌ کنید دیوانه شده‌ام اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم چند لحظه خودم را نمی‌شناختم، نه فقط امروز، خیلی این اتفاق برایم می افتد! فکر می کنم این منم که از خواب بیدار شده‌ام!؟ بعد به خودم می‌آیم و همه چیز روتین می‌شود. اما انگار که در طول شب آدم دیگری بوده‌ام و زندگی دیگری را از سر گذرانده‌ام. انگار یک دانای کل هستم که از بالا خودم را نگاه می‌کنم طوری که گویی به دیگری می‌نگرم!
بعد از چند ثانیه به خودم می‌آیم و همه چیز دوباره عادی می‌شود، اما احساس می‌کنم که بخشی از من هنوز در آن دنیای دیگر مانده است. انگار که شب‌ها به یک دنیای موازی می‌روم و صبح‌ها به اینجا برمی‌گردم، ولی هیچ وقت از تغییرات عمیق درونی که در طول شب تجربه کرده‌ام باخبر نمی‌شوم. شاید این حالت، بازتابی از چیزی باشد که همیشه در جستجویش بوده‌ام: پاسخ‌هایی به سوالات ناتمام در ذهنم.
شاید ما همیشه در حال زندگی کردن در نقش‌های مختلفی هستیم، نقشی که از آن بی‌خبریم و فقط گاهی لحظاتی از آن را درک می‌کنیم.
نمی‌دانم. شاید واقعا دیوانه شده‌ام! 🪃
#یادداشت
روزشمار به زبان داستان | مهسا علی‌نقیان@timewriter

۷:۰۵

thumbnail
undefined راه افتاده بودند. با عجله و بدون هیچ حرف اضافه‌ای. فرمانده گفته بود: ساختمان کوچه پشتی محل اصابت رو بگیرین!و او فکر کرد: سیاستمدارها هرکدام با یک جمله می‌آیند، ادعای نجات دنیا را دارند، اما فقط ما می‌مانیم و دست‌هایی که باید زخم‌ها را ببندند. رسیدند. بی‌اختیار دستکش‌ها را محکم کرد، طناب را داد بالا و به همکارش گفت چراغ را درست نگه دارد. دیگر شعار معنا نداشت؛ فقط باید صدای نفس‌ها را دنبال می‌کردند...
برای امدادگران همیشه در صحنه،undefinedundefined
undefined 18 اردیبهشت، روز جهانی صلیب سرخ و هلال احمر
#مناسبت
روزشمار به زبان داستان | مهسا علی‌نقیان@Timewriter

۱۵:۴۱

thumbnail
undefined یادداشت های گاه و بی گاه:
undefined اینکه شب در اوج خستگی و سردرد به خاطر فکرهایی که در سرت می‌پیچد، تا صبح نتوانی بخوابی، و برای دمی رهایی از این فکر و خیال به کتابی محبوب پناه ببری. سمفونی مردگان را بازش کنی. بخوانی و به این جمله عباس معروفی برسی:
"دارم رفته رفته به آدمی تبدیل می‌شوم که به فکر کردن فکر می‌کند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همه‌اش دلم می‌خواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دست‌هام به چه کاری مشغولند."
مثل یک تفعل می‎‌ماند. انگار که کائنات پیامی دارند برایت. انگار که می‌خواهد بگوید: غصه نخور، قبل از تو هم در این سرزمین برخی آنقدر فکر کرده‌اند، که در نهایت به فکر کردن فکر می‌کنند و تو آخری نیستی.
و بعد به یاد این جمله از کتاب عامه‌پسند بوکوفسکی می‌افتی: "اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بودند که هیچ کاری نکرده‌ای و فقط نشسته‌ای و درباره زندگی فکر کرده‌ای."
و بعد به این نتیجه می‌رسی که این تجربه زیسته چیست و این خاورمیانه کجاست که تاثیر فکر کردن هم در آن با جاهای دیگر فرق می‌کند که انگار خود عمل فکر کردن را نیز به تجربه‌ای طاقت‌فرسا تبدیل می‌کند.
#یادداشت #ادبیات
روزشمار به زبان داستان | مهسا علی‌نقیان@Timewriter

۱۲:۴۷

thumbnail
undefinedدر باب چهره‌ها:
undefined چروک‌های صورتش به حدی زیاد شده که چشمم‌هایش دیگر پیدا نیست. هیج وقت روسری از سرش نمی‌افتد و حتی بچه‌هایش هم خیلی موهایش را ندیده‌اند. به خاطر دیابت و تیروئیدش کمی چاق است ولی در ۸۵ سالگی رعایت هیچ‌ چیز را نمی‌کند و عاشق شیرینی است. معتقد است اگر سیگار شوهرش را نکشت و صد سال زندگی‌ کرد، شیرینی هم او را نخواهد کشت.
#چهره‌هاروزشمار به زبان داستان | مهسا علی‌نقیان@Timewriter

۱۰:۴۰

سلام به شما همراهان جان 🤍
خیلی خوشحالم که اینجا هر روز داره بزرگ‌تر می‌شه و شما کنارم هستید undefined
امیدوارم بتونم محتوایی بسازم که هم به دلتون بشینه، هم براتون ارزشمند باشه.
می‌خوام یه قدم مهم رو با کمک خودتون بردارم undefined
بگید بیشتر چه مدل پست‌هایی رو بیشتر دوست دارید؟
هدف این کانال اینه که روزهای مهم سال رو به قشنگ‌ترین شکل ممکن و با توجه به حال‌وهوای جامعه یادآوری کنه undefined
اما خب بعضی روزها مناسبت خاصی ندارن…
اون وقت‌ها سراغ نوشته‌های خودم یا نوشته‌هایی از بزرگان و نویسنده‌های دیگه می‌رم تا یه محتوای درخور چشم و ذهنتون براتون بذارم undefinedundefined
حالا انتخاب با شماست 🤍
لطفاً توی نظرسنجی شرکت کنید تا بدونم از این به بعد بیشتر چه مسیری رو ادامه بدم.
نظرتون برای من مهمه undefined

۷:۳۴

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

سلام undefinedممنونم از همه عزیزانی که توی نظرسنجی شرکت کردن. واقعا نتیجه‌اش برام جالبه undefined
لطفا اگر‌ شرکت نکردید، گزینه‌های مدنظرتون رو انتخاب کنید تا بتونم محتوای بهتر و باب میلتون تولید کنم 🫶

۷:۰۹

thumbnail
undefined دختری در تهران، آرام و بی‌هیاهو، ساعت‌ها به مسئله‌هایی فکر می‌کرد که دیگران از کنارشان عبور می‌کردند.او این کار را خوب بلد بود و با جرئتِ فکر کردن بزرگ شد.خیلی زود راهش را در جهانی باز کرد که سال‌ها به زنان گفته بود: «سقف‌ها کوتاه‌اند.»اما او نشان داد برای ذهنی که رویا دارد، هیچ سقفی وجود ندارد.مریم میرزاخانی بعدها گفته بود: " تحقیقات ریاضی به‌نوعی شبیه رمان نوشتن هستند: شخصیت‌ها و کاراکترهای مختلفی در داستان شما پرسه می‌زنند و شما سعی می‌کنید آن‌ها را بهتر بشناسید. بعد همه‌چیز تکامل پیدا می‌کند، شما به یک شخصیت نگاه می‌کنید و می‌بینید به فردی کاملاً متفاوت از برداشت اولیه شما تبدیل شده است."و زندگی خودش هم شبیه همان داستان بود: پر از کشف، رنج، امید و ادامه دادن.مریم پس از تشخیص سرطان گفت:
«این عادلانه نیست. زندگی عادلانه نیست؛ همان‌طور که وقتی در یک خانواده عالی به دنیا آمدم هم عادلانه نبود. پس حالا شکایتی ندارم.»

undefined امروز 22 اردیبهشت، روز جهانی زن در ریاضیات، و سالروز تولد مریم میرزاخانی است.
روزشمار به زبان داستان | مهسا علی‌نقیان@Timewriter

۹:۱۸

خداوند یه جوری داره از ما امتحان می‌گیره تا تجدید نشیم ولمون نمیکنه undefined
#جنگ #تورم #بیکاری #اینترنت_پرو #زلزله
روزشمار به زبان داستان@timewriter

۲۲:۰۲

thumbnail
undefined او مردی خودساخته است. هیچ وقت از این آدم‌ها خوشم نمی‌آمد. چند سالی است آدم‌های خودساخته کلاس‌های مهارت‌های زندگی و چگونه موفق شویم ترتیب می‌دهند و مردم بدبخت را می‌چاپند.
جالب اینجاست که همیشه یکی دو نفر از این شاگردهای احمق به طرز مسخره‌ای موفق هم می‌شوند. غافل از اینکه عامل موفقیت چیزی نیست که در دست‌های شما باشد ولی شما می‌توانید روی موج موفقیت دیگران سواری کنید.
اگر شما پنج آدم موفق را با هزار فاکتور موفقیت به من نشان دهید، من می‌توانم 95 آدم ناموفق را با همان هزار عامل به شما نشان دهم.
undefined از رمان محله انگلیسی‌های لندن، عباس یزدی، انتشارات روزنه
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان@timewriter

۱۲:۲۵

thumbnail
undefined روی نیمکت پارک نشسته بود. از دور که نگاهش می‌کردی او را آرام‌ترین موجود جهان میافتی. کلاهش را کمی جلوتر کشیده بود تا آفتاب بی‌رمق، چشمش را نزند.
در‌ سکوت، خبرگزاری‌های داخلی را بالا و پایین می‌کرد، شاید به خبر تازه‌ای برسد.کلمات "آتش‌بس"، "برزخ" و "دیپلماسی"، مثل مه غلیظی صفحه را پر کرده بودند.
در ظاهر، پیرمردی بود که از تماشای درختان لذت می‌برد و شاید به فیلم مورد علاقه‌اش با بازی گوگوش نگاه می‌کرد، اما در میان اخبار ضد و نقیض ذهنش، داشت نقشه‌ی خانه‌ی دخترش را مرور می‌کرد؛ آیا جایی برای پناه گرفتن داشتند؟
او خود طعم آوار را چشیده بود و حالا، میان این تعلیق کشنده، بیش از خودش، نگران دست‌های کوچک نوه خردسالش و رویاهای ناتمام فرزندانش بود.
در این برزخ دیجیتال، او تنها یک خواننده‌ی خبر نبود؛ او پدربزرگی بود که سعی داشت با آرامش ساختگی‌اش روی نیمکت، لرزش پاهای جهانی را مهار کند که فرزندانش در آن قدم می‌زدند.
#داستانک
روزشمار به زبان داستان | مهسا علی‌نقیان@timewriter
عکس از دوست عزیزم@faezehphotos 🤍

۸:۵۹

thumbnail
undefined رستم در من زیست می‌کند، سیاوش در من زنده است و خرد ایران‌زمین در رگ‌های من روان است.من تنها یک کتاب نیستم؛ من دسترنج فردوسی‌ام...
هر بار که مرا می‌گشایی، صدای دل او را می‌شنوی که در گوش تاریخ زمزمه کرد:
«بسی رنج بردم در این سال سی...»
من سال‌هاست در خانه‌های شما هستم تا یادتان نرود:
زبان، خانه است و تنها یادگاری است که هیچ نیرویی نمی‌تواند از ما پس بگیرد.
undefined ۲۵ اردیبهشت، روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی و پاسداشت زبان پارسی گرامی باد.
#مناسبت
روزشمار به زبان داستان | مهسا علی‌نقیان
@timewriter

۸:۱۲