بله | کانال Mia:)
عکس پروفایل Mia:)M

Mia:)

۳۹ عضو
thumbnail

۱۳:۱۰

شماره‌ی چهار
احساس می‌کنم جمله‌ی "چشم‌های آدم‌ها دروغ نمی‌گه." فقط توی کتابا و فیلماست.توی دنیای واقعی اطرافم همه‌چیز‌ متفاوته.‌ اتفاقا خیلیم خوب می‌تونن دروغ بگن و چشماشون جوری باشه که تو باورشون کنی و حتی حسی مثلا واقعی رو تجربه کنی. دنیای فعلی خیلی بی‌رحمه و از تو به مرور زمان یه آدم دیگه می‌سازه. میگن آدما خودشون باید بخوان که تغییر کنن ولی حتی اینم دروغه چون گاهی اوقات تو تسلیم شرایط و احساسات و آدمای اطراف میشی و از نظرم تسلیم شدن، همیشه نمی‌تونه یه انتخاب خودساخته باشه.پس خیلی راحت دروغ میگن که تو باورشون کنی چون زبان بدنشون هم با دروغشون به خوبی همراهه و همه‌ی این‌ها، یه آدم متفاوت رو به جامعه تحویل میده.انگاری واقعا بخشی از سرنوشته و نمیشه زنجیره‌ی این اتفاق رو شکست... چون از دروغ گفتن تو دنیای الان نمیشه دست کشید.کاش اونقدر ذهنم منسجم بود که بهتر می‌تونستم توضیحش بدم.
میا.
یازدهم اردیبهشت‌ماه سال یک‌هزار و چهارصد و پنج
undefined @WhoisMia

۱۶:۲۵

You're still here and you're still breathing; So you're strong enough.
undefined @WhoisMia

۲۰:۱۱

شماره‌ی پنج
امسال اصلا روز معلم رو دوست ندارم و نمی‌دونم چرا تبریک گفتنا حس خاصی مثل همیشه برام نداره.شاید چون هیچ‌چیز اونجوری که لااقل بود، دیگه نیست...ولی خب می‌خوام بگم معلم بودن اونجاهاییش سخت میشه که تو خودت داری له میشی ولی باید سرکلاس دغدغه‌هات رو فراموش کنی، لبخند بزنی و درگیر مشکلات بچه‌هاتم بشی. (من به دانش‌آموزام میگم بچه‌هام فرقی نداره چه سنی باشن بزرگ‌تر یا کوچیک‌تر.)
فکر کنم فقط یک‌بار نتونستم خیلی حسم رو مخفی کنم و بچه‌هام کاملا همراه نبودن باهاشون رو حس کردن، چون واقعا اینقدر دل‌شکسته بودم که قابل مخفی کردن نبود؛ هر جوری هم تلاش می‌کردم نمی‌شد. همون یه‌بار هم فهمیدم همیشه معلم بی‌نقص پاراگراف بالایی لازم نیست باشم؛ چون نقش معلم و دانش‌آموز می‌تونه برای مدت‌های کوتاهی سرکلاس عوض بشه.
روزمون مبارک.
میا.
دوازدهم اردیبهشت‌ماه سال یک‌هزار و چهارصد و پنج
undefined @WhoisMia

۷:۱۶

Eternity Alex Warren.mp3

۰۳:۰۹-۷.۴۹ مگابایت

۹:۳۶

شماره‌ی شش
راستشو بگم من اونقدر خودمو آدم کتابخونی نمی‌دونم و شاید یک‌سال و نیم باشه که خودمو مجاب می‌کنم به کتاب خوندن اونم هر روز حتی شده یه پاراگراف. البته که این روزا برام مثل قرص آرامبخش عمل می‌کنه.
این همه گفتم که برسم به اینکه الان کتاب عادت می‌کنم از زویا پیرزاد تموم کردم. اولش اونقدر باهاش ارتباط نگرفتم ولی به مرور چرا. انگار حتی روند کتاب هم داشت بهم ثابت می‌کرد که ما به همه چیز عادت می‌کنیم حتی درد و رنج یا چیزی که ازش خوشمون نمیاد.همیشه نمیشه طغیان کرد و سرکش شد. همیشه نمیشه داد زد. حتی همیشه نمیشه حرف زد. ولی به مرور اونقدر عادت می‌کنیم به همه دردامون که انگار بخشی از شخصیت وجودی ما میشه. همیشه میگن دردت کمرنگ میشه برات ولی هیچ‌وقت کمرنگ نیست چون عادت می‌کنیم به نادیده گرفته شدن، کمرنگ شدن و ناگهان رها شدن.ما عادت می‌کنیم که چجوری با حسامون زندگی کنیم. عادت می‌کنیم که با شکسته شدن روحمون هم ادامه بدیم. عادت می‌کنیم به جای دویدن، راه بریم. عادت می‌کنیم به مرگ عزیزانمون. عادت می‌کنیم به چروکی که روی صورتمونه. عادت می‌کنیم به لبخندی که دیگه روی لبمون نیست. عادت می‌کنیم به از دست دادن و از دست رفتن.نصف روند زندگی ما به عادت کردن به تمامی جریانات زندگی می‌گذره و ما چاره‌ای جز عادت کردن هم نداریم.

میا.

سیزدهم اردیبهشت‌ماه سال یک‌هزار و چهارصد و پنج
undefined @WhoisMia

۱۴:۲۲

شماره‌ی هفت
کاش اینجا هم می‌شد نظراتتون رو بدونم.امروز برای نوشتن قسمت پیدا کردن واژه‌ی مغزم خاموش شده.آدما ارزش فرصت دوباره رو دارن؟نمی‌دونم.فکر کردن بهش خیلی پیچیده هست و نیاز به تحلیل‌های سنگین داره. حداقل برای من مهمه که طرفم چی‌کار کرده و چقدر برام ارزش داره.ولی هیچ‌وقت فرصت دوم مثل اولی نشده برام.انگار دومی با اینکه می‌تونه به جاهای خوبی برسه، هیچ‌وقت مثل اولی نیست.اولین‌بار همه چی یه جور خاص دیگه پیش میره ولی دومی اصلا خاص نیست چون همش آنالیز می‌کنی. یعنی میشه گفت دو برابر اولی همش فکر می‌کنی. یعنی فکر کردن تنها هم نیست، نشخوار فکریه.وقتی اولین‌بار کامل فرو می‌ریزه، دومین‌ بار اگر کامل هم تعمیر بشه و همون شکل اولی بشه، اما میشه رگه‌های ترک خوردنش رو دید.اولین‌بار هیچ‌وقت تکرار نمیشه. هرگز.اولین‌بار برای من خاص‌ترینش هست؛ ولی دومین‌بار خیلی معمولیه. خیلیییی زیاد معمولی.
متوجه شدید چی گفتم؟حتی اینم نمی‌دونم. چون نمی‌تونید اینجا برام بنویسید.

میا.
چهاردهم اردیبهشت‌ماه سال یک‌هزار و چهارصد و پنج
undefined @WhoisMia

۱۷:۳۱

اولین لایک پیامم اصلا خوندی که لایک کردی؟undefined

۱۷:۳۲

چه سرعتیundefined

۱۷:۳۳

شماره‌ی هشت
این‌بار متفاوته. این بار شروع دوباره همه چیز متفاوت‌تر از همیشه‌اس برام.چون خودمم نمی‌تونم بلند شم یعنی حتی می‌تونم بگم ۵ ماهه که انگار هر روز بیشتر میخ میشم به تختم و به دراز کشیدن بدون فکر کردن به آینده‌ام دارم عادت می‌کنم.خطرناکه ولی واقعیت جمعی خیلی از ماهاست.ولی بیاین یکم شروع کنیم.میاین با هم شروع کنیم؟

میا.
پانزدهم اردیبهشت‌ماه سال یک‌هزار و چهارصد و پنج
undefined @WhoisMia

۱۸:۴۰

thumbnail

۷:۱۳

شماره‌ی نه
در تلاش برای بقاایستاده در غبار ناامیدیفرو رفته در زمینخفه شده از افکارغمگین از سنگینی رویداد‌هاخنده‌هایی از ته دلخسته از تحلیل‌های همیشگیتحت‌فشار از روند گذرای زندگیسختی بیرون آمدن از نقطه‌ی امنغضبناک بودن از دوندگی‌های بی‌نتیجههمراه نبودن روح و روان و جسمتلاشی برای کنار آمدن با شخصیتی جدیددرهم‌رفتگی احساساتو تمرکز نداشتن برای چینش این واژه‌ها در کنار هم که تک به تک‌اش از ذهنم می‌پرید.

میا.
هجدهم اردیبهشت‌ماه سال یک هزار و چهارصد و پنج
undefined @WhoisMia

۱۵:۳۷

شماره‌ی ده
گاهی اوقات نیاز به این دارم که مثل قبلا با یه کارامل ماکیاتو بشینم روی یه نیمکت روبه‌روی خیابون.یه دفتر بگیرم دستم با یه خودکار.شروع کنم به نوشتن از چیزایی که می‌بینم.آدما؛نیمکتای دیگه؛ماشینا؛ارتباطا؛رنگ آسمون؛آسفالت خراب خیابون؛خونه‌ای که همیشه لامپش روشنه؛عابرایی که بی‌توجه از ماشینا از خیابون رد میشن؛پرنده‌ها؛درختا؛گربه‌هایی که لم دادن.
بعد یه هم‌صحبت کاملا غریبه بشینه کنارم و فقط حرف بزنیم در مورد همه چیز‌هایی که دیدم. متاسفانه اینقدر رو بازی می‌کنم، اینقدر خودمم که اون آدم‌ ناشناس زود یادم می‌گیره ولی کاش اینجوری نبودم.خواستم نباشم ولی خواستنش کافی نبود؛ چون نمی‌تونستم یکی دیگه باشم که این منِ الان نیست.بحث هم‌صحبت ناشناس بود...اگه من بشناسمش چی؟ اگه دیگه ناشناس نباشه چی؟ ناشناس نبودن ناشناس فقط توی کتابا و فیلما به جاهای خوب ختم میشه. زندگی واقعی دقیقا تو چیزایی خلاصه میشه که توی دفترم همون اول داستان فقط بخشیشو گفتم.زندگی واقعی هیچ‌وقت مثل رویاهامون نیست؛ چون رویاهامون تو فیلما و کتابا خلاصه شده.

میا.
نوزدهم اردیبهشت‌ماه سال یک‌هزار و چهارصد و پنج
undefined @WhoisMia

۱۷:۴۳

بخشی از کتاب ۱۹۸۴ جورج اورول
از عصر یکسانی و عدم تفاوت، از دوران انزوا، از عصر برادر بزرگ، از عصر دوگانه‌باوری، به آینده یا به گذشته، به زمانی که تفکر آزاد است، و انسان‌ها با یکدیگر متفاوت هستند و تنها زندگی نمی‌کنند - به زمانی که حقیقت وجود دارد و آنچه انجام نمی‌گیرد نمی‌توان مانع شد - سلام!
undefined @WhoisMia

۶:۵۴

thumbnail

۷:۴۵

بچه‌ها اینقدر یه سریاتون نایس برخورد می‌کنید با نوشته‌هام و باهام حرف می‌زنید راجبش حس می‌کنم کلی فن دارم جدیundefinedundefinedمرسی که سرذوقم میارین.

۱۱:۲۴

شماره‌ی یازده
آخرین‌باری که عکس تنهایی از خودم گرفتم اصلا یادم نمیاد. یعنی اینکه مثل همیشه قشنگ بشینم جلو دوربین گوشی بعد هی همینجوری عکس بگیرم منظورمه.فکر کنم آخرین روزاش خلاصه شد توی شهریور ۴۰۴ و بعدش یه مدت جلوی دوربین رفتم برای ضبط ویدیو برای یه پویشی که علاقه داشتم بهش که الانم بخاطر نت ملی دیگه همکاریمون قطع شد.خلاصه بعد از گرفتن آخرین ویدیوم برای تولیدمحتوای اون پویش... من انگار جلو دوربین رفتن بهم حروم شد؛ یعنی می‌رفتم ولی مثل همیشه نه.الانم کمو‌بیش یا با وجود دوستام حس عکس گرفتن دارم یا اگر بخوام محتوا درست کنم ترجیح میدم صدام باشه فقط.انگار برای رفتن جلو دوربین و تظاهر کردن به لبخند زدن زیادی توانایی ندارم. زود خسته میشم.یعنی این حسم برمی‌گرده؟ یا تو همین خلاء میمونم؟
میا.
بیستم اردیبهشت‌ماه سال یک‌هزار و چهارصد و پنج
undefined @WhoisMia

۲۰:۲۳

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.