اَفسونِ آبی
#شب_سوم، حضرت رقیه «علیه السلام» #محرم احمد ایرانی نسب: «بابای خوبم» می کشم روی زمین پای پر از آبله را تا میان من و تو کم کنم این فاصله را سرِ نیزه، وسط تشت طلا، کنج تنور فرصتی نیست بگیرم سر پر مشغله را کاش دست تو کمی موی مرا شانه کند بلکه آرام کنی دختر بی حوصله را علت لکنت من را که خودت می بینی ورم صورت و زخم لب و خون لثه را جان من فکر نکن قافیه را باخته ام خواستم پیش تو راحت بنویسم گله را بین بازار به اشکم همه می خندیدند دوست دارند چرا گریه ی در هلهله را کاش بودی و مرا باز بغل می کردی کاش بودی که بگیری یقه ی حرمله را عمه در هلهله ها گفت کجایی عباس؟ غیرت الله بیا ختم کن این غائله را عمه کوهیست که ما تکیه به او می کردیم مادری کرد، که آرام کند قافله را خطبه ای خواند که بند دلشان را لرزاند شام حس کرد دم صحبت او زلزله را راستی واژه ی یابن طلقا یعنی چه؟ عمه آتش زده این سلسله ی باطله را او عقیله ست، صبور است، خدا حفظ کند دختر فاطمه ی عالمه ی فاضله را حسم این است که من دردسر قافله ام کاش با خود ببری دردسر قافله را می کشم منت اگر ناز مرا هم بکشی می کشم روی زمین پای پر از آبله را
اَفسونِ آبی
#شب_چهارم، حُّر بن یزید ریاحی#محرمحاج غلامرضا سازگار:«*پناهم داد مولایم*»خدایا قطره بودم متصل کردی به دریایمبرون آورد دست رحمتت از دار دنیایممن آن آواره ای بودم که کوی یار را جستمو یا گم گشته ای بودم که مولا کرد پیدایمبه جای آنکه از درگاه لطف خود کند دورمصدا کرد و پذیرفت و پناهم داد مولایمبود بهر من از امروز نام حرّ برازندههمانا افتخارم بس که دیگر حرّ زهرایمسر و دست و تن و جانم هزاران بار قربانشکه مولا کرد زنجیر اسارت باز از پایمسرا پا غرق اشک خجلتم یا رب نمی دانمکه چشم خود چگونه بر روی عباس بگشایمیقین دارم یقین دارم که می بخشد مرا زینباگر بیند که دامن پر شده از خون سیمایمدعا کن یابن زهرا تا ز تیر و نیزه و خنجربه جای اکبرت از هم شود پاشیده اعضایمبه خود گفتم که شاید از کرم بخشی گناهم راندانستم که در نزد حبیبت می دهی جایمنبسته باب توبه بر روی کس توبه کن میثممرا از باب توبه سوی خود آورد آقایم
اَفسونِ آبی
۵۷۱
۱۶:۱۲