اَفسونِ آبی
#شب_پنجم، عبدالله بن الحسن «علیه السلام» #محرم مسعود اصلانی: سر می نهد تمام فلک زیر پای او دل می برد ز اهل حرم جلوه های او عبدالله است و ایل و تباری کریم داشت با این حساب عالم و آدم گدای او انگار قاب کوچکی از عکس مجتبی هر لحظه می تپد دل زینب برای او او حس نمی کند که یتیم است و خون جگر تا با حسین می گذرد لحظه های او بالاتر از تمامی افلاک می نشست وقتی که بود شانۀ عباس جای او نیمش حسن و نیمه دیگر حسین بود بوی مدینه می رسد از کربلای او مثل رقیه روح و روان حسین بود او همچو عمه دل نگران حسین بود
اَفسونِ آبی
#شب_ششم، قاسم بن الحسن «علیه السلام»#محرمعلیرضا لک:چشم هایش همه را یاد مسیحا انداختدر حرم زلزله ی شور تماشا انداختهیچ چیزی که نمی گفت فقط با گریهجلوی پای عمو بود خودش را انداختبا تعجب همه دیدند غم بدرقه اشکوه طوفان زده را یک تنه از پا انداختبی زره رفت و بلا فاصله باران آمدهر کس از هر طرفی سنگ به یک جا انداختبی تعادل سر زین است رکابی که نداشتنیزه ای از بغل امد زد و او را انداختاسب ها تاخته و تاخته و تاخته اندپس طبیعی است چه چیزی به تنش جا انداختبا عمو گفتن خود جان عمو را بردهآنکه چشمش همه را یاد مسیحا انداخت
اَفسونِ آبی
۴۹۰
۱۶:۳۳