اَفسونِ آبی
#شب_ششم، قاسم بن الحسن «علیه السلام» #محرم علیرضا لک: چشم هایش همه را یاد مسیحا انداخت در حرم زلزله ی شور تماشا انداخت هیچ چیزی که نمی گفت فقط با گریه جلوی پای عمو بود خودش را انداخت با تعجب همه دیدند غم بدرقه اش کوه طوفان زده را یک تنه از پا انداخت بی زره رفت و بلا فاصله باران آمد هر کس از هر طرفی سنگ به یک جا انداخت بی تعادل سر زین است رکابی که نداشت نیزه ای از بغل امد زد و او را انداخت اسب ها تاخته و تاخته و تاخته اند پس طبیعی است چه چیزی به تنش جا انداخت با عمو گفتن خود جان عمو را برده آنکه چشمش همه را یاد مسیحا انداخت
اَفسونِ آبی
#شب_هفتم، حضرت علیاصغر «علیه السلام»#محرمسیدمحمد جوادی:خندیدی و شکستم و عالم خراب شدسهم تمام ثانیهها اضطراب شدتیری رسید و صحبت من ناتمام ماندگفتم که آب؛ تیر برایم جواب شدتیری رسید حنجرت آتش گرفت و بعداز آتش گلوی تو قلبم کباب شدتصویر حلق پارهات ای کودک شهیددر چشمهای دخترکی تشنه قاب شدآنجا که موجموج دل آب سنگ شدآنجا که فوجفوج دل سنگ آب شدتیری رسید و هستی من را به باد دادآهنگ من بریده بریده «رباب» شد
اَفسونِ آبی
۴۷۸
۱۷:۱۳