بله | کانال آقای شهید ☫
عکس پروفایل آقای شهید ☫آ

آقای شهید ☫

۴۵۹ عضو
thumbnail
روایت شماره ۳: معجزه‌ی انگشتان کوچک undefined
زمستان بود و تازیانه‌های باد سرد، بر پیکر نحیف مشهد می‌کوفت undefined. در گوشه‌ای از یک مسجد قدیمی، شبستانی بود که حالا نقش «مکتب‌خانه» را بازی می‌کرد؛ اما شباهتی به کلاس‌های درس امروزی نداشت undefined. جایی که پنجره‌هایش به جای شیشه، با کاغذهای مومی پوشانده شده بود. نوری که از پشت این کاغذها به داخل می‌خزید، زرد، کدر و مات بود؛ انگار آفتاب هم پشت دیوارِ فقر گیر افتاده باشد undefined.
در صدر این اتاق نیمه‌تاریک، پیرمردی نشسته بود که بچه‌ها با بیم و امید، «جناب میرزا» صدایش می‌زدند. میرزا، معلمی سخت‌گیر بود که چوب‌وفلکش لرزه بر اندام شاگردان می‌انداخت، اما در میان آن‌همه هیاهو و ترس، نگاه او همیشه روی یک نفر نرم می‌شد: «سید علی» undefined.
سید علیِ پنج‌ساله، با قد و بالایی کوچک که در میان لباس‌هایش گم شده بود، کوچک‌ترین شاگرد مکتب بود. او نه فقط به خاطر هوشش، بلکه به خاطر «سیادت» و نام بلند پدرش، در چشم میرزا جایگاهی متفاوت داشت. پیرمرد که عمری را در تنگدستی گذرانده بود، ایمانی ساده و بی‌آلایش داشت و معتقد بود دست‌های این کودکِ سید، پلی است میان زمین و آسمان undefined.
هر روز صبح، وقتی سرمای اتاق زیر پوست بچه‌ها نفوذ می‌کرد، میرزا با صدایی که دیگر از آن تندیِ همیشگی خبری نبود، سید علی را صدا می‌زد:— «آقا سید! بیا اینجا، کنار من بنشین.»کودک جلو می‌رفت و کنار دست معلم زانو می‌زد. آن‌وقت، لحظه‌ی «ضیافت برکت» فرا می‌رسید undefined. میرزا با دست‌هایی چروکیده و لرزان، به جیب قبای کهنه‌اش دست می‌برد و چند سکه و اسکناس خرد بیرون می‌آورد؛ پول‌هایی که شاید تمام دارایی‌اش برای گذران زندگی بود: «پنج قِرانی‌ها» و «یک تومانی‌های» مچاله شده undefined.
پیرمرد پول ها را با احترامی وصف‌ناپذیر به دست‌های کوچک سید علی می‌داد و با لحنی التماس‌گونه می‌گفت:— «آقا سید! تو را به جدت قسم، این‌ها را به جلد قرآن بمال تا برکت پیدا کند.» undefined
سید علیِ کوچک، در حالی که شاید هنوز معنای دقیق کارهای معلمش را نمی‌فهمید، اسکناس‌های زبر و کهنه را می‌گرفت و روی جلد چرمیِ قرآن می‌کشید. در آن اتاق سرد با پنجره‌های کاغذی، این لحظه برای میرزا روشن‌ترین نقطه زندگی بود undefined. او امیدوارانه به دست کرم خداوند و به حرمتِ پاکی این کودک، از پروردگار میخواست که سفره‌اش خالی نماند و برکت به زندگی ساده‌اش ببارد.
سید علی در آن مکتب‌خانه‌ی نیمه‌تاریک، درس بزرگی گرفت که در هیچ کتابی نوشته نشده بود. او فهمید که گاهی «باور و اعتقاد» یک آدم، تمام دارایی اوست و دست‌های او، هرچقدر هم کوچک باشند، می‌توانند پناهگاهی برای امیدِ یک پیرمرد باشند. او در کنار میرزا یاد گرفت که «احترام» و «معنویت»، ریشه‌هایی فراتر از سن و سال دارند undefined.
#سید_علی_خامنه_ای#جناب_میرزا#داستان_کودکی
undefined خون دلی که لعل شد
@aghayeshahid

۸:۰۹