بله | کانال آقای شهید ☫
عکس پروفایل آقای شهید ☫آ

آقای شهید ☫

۴۵۹ عضو
thumbnail
روایت شماره ۱: پناهگاهِ شماره‌ی یک undefined
خورشید فروردین‌ماه سال ۱۳۱۸، هنوز رمق چندانی نداشت که خودش را از پشتِ گلدسته‌های حرم امام رضا (ع) بالا بکشد و پهن شود روی دیوارهای کاهگلی محله‌ی «بازار سرشور» undefined. در یکی از همین خانه‌های کاهگلی، در انتهای کوچه‌ی «حوض نصرت‌الملک»، همه‌چیز آماده بود تا قصه‌ای میان همین کوچه پس کوچه‌های معمولی شهر شروع شود.
چهارشنبه، بیست و نهمین روز بهار بود. مشهد لباس عزا پوشیده بود؛ تقویم‌ها می‌گفتند امروز ۲۸ صفر است و مردم عزادارِ رفتن پیامبرشان هستند، اما در خانه‌ی کوچکِ «آقا سید جواد»، اتفاقی افتاد که لبخند را به لب‌های این روحانی زاهد نشاند. نوزادی به دنیا آمد که نامش را گذاشتند: «سید علی» undefined.
آقا سید جواد، نوزاد را با احتیاط در آغوش گرفت و نزد رفیق دیرینه‌اش، «شیخ غلامحسین تبریزی» برد. شیخ که مردی مبارز و بزرگ بود، با صدایی آرام و نافذ در گوش راست نوزاد «اذان» و در گوش چپش «اقامه» گفت undefined.
زندگی برای سید علی، درست مثل بقیه بچه‌های آن محله، در سادگی و قناعتِ خالصانه شروع شد. او فرزندِ همین کوچه‌های خاکی و خانه‌های قدیمی بود؛ خانه‌ای که مساحتش به هفتاد متر هم نمی‌رسید و تمامِ دارایی‌اش از فضا، تنها «یک اتاق» بود undefined. همان یک اتاق، دنیای مشترک خانواده بود؛ جایی برای سفره پهن کردن، درس خواندن، مهمان‌داری و خوابیدن. زندگی او از همان روز اول، رنگ و بوی زندگی مردمی را داشت که دل در گروِ ایمان داشتند و بزرگی را نه در وسعت خانه، که در وسعتِ روح می‌جستند.
قانون خانه این بود: وقتی صدای کوبه‌ی در بلند می‌شد undefined، یعنی یک نفر از مردم محله با پدر کار دارد. آقا سید جواد، ملجأ و پناه مردم بود؛ می‌آمدند برای سوال، مشورت یا حلِ یک مشکل. در چنین موقعیتی، مادر مهربان اما با عجله، دست سید علی و برادر بزرگترش محمد را می‌گرفت و به سمت پله‌ها هدایت می‌کرد: «بچه‌ها، وقتِ رفتن است!»
مقصد آن‌ها کجا بود؟ «زیرزمین» undefined.پله‌های باریک را پایین می‌رفتند و وارد دنیایی می‌شدند که مثل تمام زیرزمین‌های آن روزگار، تاریک بود و بوی خاک مرطوب می‌داد. سید علی و بقیه بچه‌ها یاد گرفته بودن که تا وقتی که صدای گپ‌وگفت پدر با مهمان‌ها می‌آمد همانجا منتظر بمانند تا کار ایشان تمام شود.
گاهی این انتظار طول می‌کشید و آن‌ها در همان فضای ساده، صبوری می‌آموختند؛ یاد می‌گرفتند که چطور بدون هیاهو بازی کنند و با سایه‌ها رفیق شوند. سید علی، پیش از آنکه الفبا را یاد بگیرد، «قناعت» را در همان خانه‌ی کوچک یاد گرفت. او یاد گرفت که برای احترام به راهِ پدر و آسایش مردم، باید از سهمِ خودش از نور و شیطنت بگذرد undefined.
آن سال‌ها کسی نمی‌دانست پسربچه‌ای که در زیرزمینِ خانه‌ای معمولی در قلب مشهد، آرام و بی‌صدا درسِ صبر و گذشت می‌آموزد، قرار است روزی یکی از نام‌آوران تاریخ شود undefined.
#سید_علی_خامنه_ای #آقا_سید_جواد_خامنه_ای #غلامحسین_تبریزی #هزار_و_سیصد_و_هجده
@aghayeshahid

۴:۵۴

thumbnail
روایت شماره ۲: ضیافت در اتاقِ کوچک undefined
شب که می‌شد، اتاقِ کوچک آن خانه‌ی هفتادمتری در محله‌ی «بازار سرشور»، به دو دنیای متفاوت تبدیل می‌شد undefined.
در یک گوشه‌ی اتاق، آقا سید جواد، با آن وقار همیشگی، همچون صخره‌ای ساکت، زیر نور کم‌جانِ چراغ گردسوز غرق در کتاب‌های عربی و فقهی‌اش بود undefined. مردی که سال‌های جوانی‌اش را در حجره‌های تنهایی نجف گذرانده بود و حالا سکوت، بخشی از وجودش شده بود.
اما در گوشه‌ی دیگر اتاق، درست وسطِ قالیچه‌ی ساده‌ای که پهن بود، دنیای دیگری جریان داشت؛ دنیای رنگ و صدا و هیجان! undefined
سید علیِ آقا، همراه برادرش محمد و خواهرانشان، یک حلقه‌ی کوچک و گرم تشکیل داده بودند و مرکز این حلقه، کسی نبود جز مادر. بانو خدیجه، برخلاف پدر که آرام و ساکت بود، پر از عشق و سرزندگی بود undefined. او یک مادر معمولی نبود که فقط نگرانِ نان و پنیرِ صبحانه و شام بچه‌ها و همسرش باشد؛ قصه‌گویی چیره‌دست بود که به کلماتِ کتاب روح می‌بخشید و با حرف‌های جان‌دارش‌ به بچه‌ها درس زندگی می‌داد undefined.
مادر کتاب قرآن را روی زانویش باز می‌کرد و وقتی شروع به خواندن می‌کرد، سید علی مات و مبهوت به لب‌هایش خیره می‌شد undefined. او متولد شهر نجف بود و عربی را با همان لهجه‌ی شیرین و همان زیروبم‌ها‌ می‌خواند که توی گوش بچه‌ها مثل موسیقی می‌پیچید. اما جادوی اصلی وقتی اتفاق می‌افتاد که مادر قرائت را قطع می‌کرد و می‌گفت: «خب بچه‌ها، می‌دونید اینجا خدا چی می‌گه؟»
و بعد، ماجرا شروع می‌شد.در آن اتاقِ کوچک که نه تلویزیون و رادیو داشت و نه هیچ وسیله‌ی دیگری برای سرگرمی، صدای مادر به تصاویر ساخته در ذهن بچه‌ها جان می‌بخشد undefined. وقتی از موسی (ع) می‌گفت، سید علی می‌توانست رود نیل را وسط اتاق ببیند که شکافته می‌شود undefined. وقتی از ابراهیم (ع) می‌گفت، آتشِ نمرود جلوییپ چشم‌هایش به گلستان تبدیل می‌شد undefined. مادر فقط قصه نمی‌گفت؛ او شخصیت‌ها را پیش چشم کودکانش زنده می‌کرد.
ضیافتِ شبانه، فقط با قرآن تمام نمی‌شد، نوبت به مهمانِ دیگر خانه‌ی آن‌ها، جناب حافظ، هم می‌رسید undefined. مادر دیوان حافظ را که ازقبل دم دستش گذاشته بود، باز می‌کرد و زیر نور چراغ با دقت و وسواس چند بیت از یک شعر را می‌خواند و در چشم‌های کنجکاو بچه‌ها نگاه می‌کرد و معنی ابیات را ساده و شیوا برایشان بیان می‌کرد. شاید آن شب، شامشان فقط نان و کشمش بود؛ غذایی ساده که به سختی تهیه شده بود، اما وقتی مادر با آن صدای گیرا و آهنگین می‌خواند:«سحر چون خسرو خاور، عَلَم در کوهساران زد...» undefinedانگار دیوارهای گلی خانه کنار می‌رفتند و بچه‌ها در باغ‌های شیراز قدم می‌زندند. سید علیِ کوچک، معنی خیلی از کلمات قلمبه‌سلمبه‌ی حافظ را نمی‌فهمید، اما وزن و آهنگِ شعر، مثل یک سرودِ جذاب در جانش می‌نشست. او می‌دید مادرش گاهی حدیث‌هایی را بلد است که پدر با آن‌همه علم و کتاب، منبعش را به خاطر نمی‌آورد.
در آن شب‌های طولانی مشهد، در آن خانه‌ی محقر که گاهی سرد بود و نانش کم، سید علی گنجی پیدا کرد که هیچ‌وقت تمام نمی‌شد undefined. او لابه‌لای سکوتِ سنگینِ پدر و صدایِ شیرینِ مادر، عاشقِ چیزی شد که مسیر زندگی‌اش را تغییر داد: عشق به «کتاب» و «کلمه» undefined.
#سید_علی_خامنه_ای#خدیجه_میردامادی #سید_جواد_خامنه_ای #محمد_خامنه_ای
undefined خون دلی که لعل شد
undefined روایت قبل : روایت شماره ۱: پناهگاهِ شماره‌ی یک undefined

@aghayeshahid

۵:۲۳

thumbnail
روایت شماره ۳: معجزه‌ی انگشتان کوچک undefined
زمستان بود و تازیانه‌های باد سرد، بر پیکر نحیف مشهد می‌کوفت undefined. در گوشه‌ای از یک مسجد قدیمی، شبستانی بود که حالا نقش «مکتب‌خانه» را بازی می‌کرد؛ اما شباهتی به کلاس‌های درس امروزی نداشت undefined. جایی که پنجره‌هایش به جای شیشه، با کاغذهای مومی پوشانده شده بود. نوری که از پشت این کاغذها به داخل می‌خزید، زرد، کدر و مات بود؛ انگار آفتاب هم پشت دیوارِ فقر گیر افتاده باشد undefined.
در صدر این اتاق نیمه‌تاریک، پیرمردی نشسته بود که بچه‌ها با بیم و امید، «جناب میرزا» صدایش می‌زدند. میرزا، معلمی سخت‌گیر بود که چوب‌وفلکش لرزه بر اندام شاگردان می‌انداخت، اما در میان آن‌همه هیاهو و ترس، نگاه او همیشه روی یک نفر نرم می‌شد: «سید علی» undefined.
سید علیِ پنج‌ساله، با قد و بالایی کوچک که در میان لباس‌هایش گم شده بود، کوچک‌ترین شاگرد مکتب بود. او نه فقط به خاطر هوشش، بلکه به خاطر «سیادت» و نام بلند پدرش، در چشم میرزا جایگاهی متفاوت داشت. پیرمرد که عمری را در تنگدستی گذرانده بود، ایمانی ساده و بی‌آلایش داشت و معتقد بود دست‌های این کودکِ سید، پلی است میان زمین و آسمان undefined.
هر روز صبح، وقتی سرمای اتاق زیر پوست بچه‌ها نفوذ می‌کرد، میرزا با صدایی که دیگر از آن تندیِ همیشگی خبری نبود، سید علی را صدا می‌زد:— «آقا سید! بیا اینجا، کنار من بنشین.»کودک جلو می‌رفت و کنار دست معلم زانو می‌زد. آن‌وقت، لحظه‌ی «ضیافت برکت» فرا می‌رسید undefined. میرزا با دست‌هایی چروکیده و لرزان، به جیب قبای کهنه‌اش دست می‌برد و چند سکه و اسکناس خرد بیرون می‌آورد؛ پول‌هایی که شاید تمام دارایی‌اش برای گذران زندگی بود: «پنج قِرانی‌ها» و «یک تومانی‌های» مچاله شده undefined.
پیرمرد پول ها را با احترامی وصف‌ناپذیر به دست‌های کوچک سید علی می‌داد و با لحنی التماس‌گونه می‌گفت:— «آقا سید! تو را به جدت قسم، این‌ها را به جلد قرآن بمال تا برکت پیدا کند.» undefined
سید علیِ کوچک، در حالی که شاید هنوز معنای دقیق کارهای معلمش را نمی‌فهمید، اسکناس‌های زبر و کهنه را می‌گرفت و روی جلد چرمیِ قرآن می‌کشید. در آن اتاق سرد با پنجره‌های کاغذی، این لحظه برای میرزا روشن‌ترین نقطه زندگی بود undefined. او امیدوارانه به دست کرم خداوند و به حرمتِ پاکی این کودک، از پروردگار میخواست که سفره‌اش خالی نماند و برکت به زندگی ساده‌اش ببارد.
سید علی در آن مکتب‌خانه‌ی نیمه‌تاریک، درس بزرگی گرفت که در هیچ کتابی نوشته نشده بود. او فهمید که گاهی «باور و اعتقاد» یک آدم، تمام دارایی اوست و دست‌های او، هرچقدر هم کوچک باشند، می‌توانند پناهگاهی برای امیدِ یک پیرمرد باشند. او در کنار میرزا یاد گرفت که «احترام» و «معنویت»، ریشه‌هایی فراتر از سن و سال دارند undefined.
#سید_علی_خامنه_ای#جناب_میرزا#داستان_کودکی
undefined خون دلی که لعل شد
@aghayeshahid

۸:۰۹

thumbnail
روایت شماره ۴: رازِ قصاص‌گاه undefined
مدرسه «دارالتعلیم دیانتی»، جایی شبیه به هیچ‌کدام از مدرسه‌های آن زمان نبود undefined. ساختمانی که در اصل یک حسینیه‌ی بزرگ بود و حالا با تیغه‌بندی‌هایی به چند کلاس درس تقسیم شده بود. «سید علی» شش‌ساله، وقتی پا به پایه اول گذاشت، خودش را در شبستان اصلی حسینیه یافت؛ فضایی وسیع و بزرگ که سقف بلندش، صدای همهمه‌ی بچه‌ها را در خود گم می‌کرد undefined. اینجا دیگر از آن مکتب‌خانه‌ی کوچک خبری نبود، اما نظم و جذبه‌ی حاکم بر آن، دست‌کمی از مکتب نداشت. همه‌چیز زیر سر مدیر مدرسه بود: «آقای تدین».
آقای تدین، مردی سنگین، جاافتاده و باوقار بود که با آن قد بلند و چوبی که همیشه در دست می‌گرفت، در حیاط مدرسه قدم می‌زد undefined. او با همان چوب، هم نظم را برقرار می‌کرد و هم اگر لازم بود، بچه‌های خاطی را تنبیه می‌کرد. اما آنچه بیش از همه او را در ذهن شاگردان ماندگار می‌کرد، لهجه‌ی غلیظ و شیرینِ کرمانی‌اش بود که با ابهتِ مدیریتی‌اش تضاد جالب داشت undefined.
ترسناک‌ترین جای مدرسه، نه دفتر مدیر بود و نه کلاس‌های تیغه‌بندی شده؛ بلکه گوشه‌ای از حیاط بود که اسمش تنِ هر شاگردی را می‌لرزاند: «قصاص‌گاه» undefined.این اسم سنگین را خودِ آقای تدین انتخاب کرده بود. قصاص‌گاه در واقع زباله‌دانی مدرسه بود؛ جایی که بچه‌ها باید پوست خربزه و هندوانه‌هایی را که زنگ تفریح می‌خوردند، آنجا می‌ریختند undefined. اما این مکان یک کارکردِ دوم هم داشت: آنجا محل تنبیه و فلک کردن بچه‌ها بود 🪵.
تصویر همیشگی مدیر در ذهن سید علی، لحظه‌ای بود که آقای تدین میان حیاط می‌ایستاد و با همان لهجه‌ی خاص کرمانی‌اش فریاد می‌زد:— «هر کس مِیوه می‌خورد، پوست‌هایش را بریزد قصاص‌گاه!»
شنیدن کلمه «قصاص‌گاه» با آن آهنگِ کرمانی، ترکیبی عجیب از خنده و وحشت ایجاد می‌کرد undefined. سید علیِ شش‌ساله در آن سال‌ها یک‌بار گذارش به این گوشه‌ی پرماجرای حیاط افتاد و طعم تنبیه مدیر را چشید. آنجا بوی تندِ پوست‌های پلاسیده‌ی هندوانه در زیر آفتاب، با گرد و خاک و ابهتِ مدیر گره خورده بود undefined.
در آن روزهای پرهیاهو، سید علی یاد گرفت که احترام به قانون، گاهی از مسیرهای عجیبی می‌گذرد؛ حتی از گوشه‌ی یک حیاط خاکی که در آن، بوی پوست‌های مچاله شده‌ی هندوانه با جذبه‌ی مدیر و لهجه‌ی کرمانی‌اش، خاطره‌ای ساخته بود که هیچ‌گاه از ذهن کوچک او پاک نشد undefined.
#سید_علی_خامنه_ای#آقای_تدین#خاطرات_کودکی
undefined خون دلی که لعل شد
@aghayeshahid

۱۷:۱۱

thumbnail
روایت شماره ۵: دریچه‌ای به سوی نور undefined
سید علیِ سیزده‌ساله، تشنه‌ی دانستن بود، اما کلمه‌ها مدتی بود که با او نامهربانی می‌کردند undefined. عصرها، وقتی در محضر استادش، «آقا سید جلیل حسینی»، زانو می‌زد تا درس‌های جدید را بیاموزد، صحنه‌ای عجیب تکرار می‌شد؛ او مجبور بود آن‌قدر روی صفحات کتاب خم شود که صورتش کاملاً به کاغذها نزدیک شود تا بتواند خطوط را تشخیص دهد undefined. آقا سید جلیل با تعجب به شاگردِ کوشا و باهوشش نگاه می‌کرد که برای خواندنِ یک عبارت ساده، تا کمر روی کتاب دولا می‌شد. سید علی تا آن روز نمی‌دانست دنیا برای دیگران چقدر شفاف است؛ او گمان می‌کرد همه‌ی آدم‌ها مثل او، سال‌هاست در میان یک مهِ همیشگی زندگی می‌کنند undefined.
در آن سوی این سکوتِ مه‌آلود، «آقا سید جواد» قرار داشت؛ پدری که کوه وقار، تقوا و زهد بود undefined. برای سید جواد که تمام عمرش را به عبادت و پاسداری از سنت‌های اصیل گذرانده بود، هر چیزی که بویِ فرهنگِ وارداتی و نمایشیِ آن روزگار را می‌داد، نگران‌کننده بود. در آن روزگار او عینک را نه یک ابزار پزشکی، بلکه مظهری از «غربگرایی» می‌دید؛ چیزی شبیه به لباس‌های فرنگی که در آن زمان برای تغییر هویتِ جوان‌ها تبلیغ می‌شد undefined. آقا سید جواد که می‌خواست پسرش در نهایتِ سادگی و به دور از دلبستگی به ظواهر دنیا رشد کند، با احتیاطِ تمام می‌گفت:«لازم نیست عینک بزنی بابا جان! این‌ها برای زیبایی و تجملات است؛ طلبه باید به فکر صفای باطن باشد، نه پیرایش ظاهر.» undefined
او نگران بود که مبادا این شیشه‌های گرد، دریچه‌ای شوند برای ورودِ روحیه‌ی خودنمایی به قلبِ پاک پسرش. سید علی هم که احترام به پدر را بر هر چیزی مقدم می‌دانست، یک سالِ تمام با صبوری در همان فضای تار زندگی کرد undefined. نمره‌ی چشم او که در ابتدا ۱.۷۵ بود، به خاطر فشارِ مطالعه، به نمره ۴ و آستیگمات رسید. تاریِ دید، درس خواندن را برایش سخت کرده بود، اما او لب به شکایت باز نکرد undefined.
بالاخره مادر، که با نگاهِ مهربانش رنجِ پنهان پسر را درک کرده بود، راهی پیدا کرد undefined. او می‌دانست که اگر پدر مطمئن شود عینک یک «ضرورت» است و نه یک «زینت» و تجملات، حتماً خواهد پذیرفت. مادر با قناعت و سختی، مبلغ ۱۶ تومان جور کرد و با بیانی مهربانانه، آقا سید جواد را قانع کرد که چشمانِ سید علی‌آقا برای خدمت به علم، نیاز به این همراهی دارند undefined.
روز خرید عینک، روزِ کشف دوباره‌ی جهان بود undefined. وقتی برای اولین بار آن شیشه‌های گرد را جلوی چشمانش گذاشت، ناگهان پرده‌های مه کنار رفتند. او با حیرت به آن سوی خیابان خیره شد؛ می‌توانست صورت آدم‌ها و حتی جزئیاتِ حرکت برگ‌های درختان را به وضوح ببیند undefined. با هیجان از خودش می‌پرسید: «عجب! یعنی دنیا واقعاً این‌طور است؟!» undefined
او با همان عینکِ جدید، بلافاصله راهی حرم شد undefined. وقتی وارد صحن شد، سرش را بلند کرد و برای اولین بار در زندگی‌اش، آینه‌کاری‌های سقف و گچ‌بری‌های ظریفِ حرم را واضح دید. آن نقش‌ونگارهای اسلیمی که تا آن روز برایش توده‌ای کدر بودند، حالا مثل جواهری درخشان جلوی چشمش می‌درخشیدند undefined.
سید علی‌آقا در آن روزِ سیزده‌سالگی، درس بزرگی آموخت؛ او فهمید که هم احتیاطِ پدر از سرِ دلسوزی برای روح او بوده و هم حقیقت، همیشه درخشان و زیباست، به شرط آنکه دریچه‌ای درست و پاکیزه برای دیدن آن داشته باشی undefined.
#سید_علی_خامنه_ای#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #بانو_خدیجه_میردامادی #آقا_سید_جلیل_حسینی #خاطرات_نوجوانی
@aghayeshahid

۱۷:۵۵

thumbnail
روایت شماره ۶: ابابیل‌های شنی و فیل‌های سوخته undefined
اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۵۹ بود؛ هنوز بوی باروت و حرارت انفجار از ریگ‌های داغ طبس بلند می‌شد که آیت‌الله خامنه‌ای خودش را به دل کویر رساند undefined. منظره‌ای که مقابل چشمانش بود، شباهتی به هیمنه‌ی یک ابرقدرت نداشت؛ لاشه‌های سیاه‌شده‌ی بالگردها و هواپیماهایی که میان شن‌ها مچاله شده بودند، بیشتر شبیه به اسباب‌بازی‌های شکسته‌ای بودند که در طوفان رها شده‌ باشند undefined. با پیشرفته‌ترین تجهیزات نظامی آن روز دنیا، شبیخونی دقیق و وحشتناک طراحی شده بود که حالا زیر پای او به تلی از خاکستر تبدیل شده بودند.
ایشان میان خاکسترها قدم می‌زد و زیر لب آیاتی را زمزمه می‌کرد که سرنوشت متکبران را پیش‌بینی کرده بود: «أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ...» undefined
آمریکایی‌ها با بالگردهای غول‌پیکرشان مثل «اصحاب فیل» با لشکری مجهز آمده بودند تا قلب ایران را بزنند، اما کویر به فرمان خدا مأمور شده بود undefined. دانه‌های ریز شن، مثل «ابابیل» در موتورِ هواپیماهایشان نفوذ کرده و آن‌همه تکنولوژی را به زانو درآورده بود. ایشان همان‌جا دید که وقتی خدا بخواهد، ریگ‌های بیابان هم سرباز حق می‌شوند و درسی را که از ماسه‌های طبس گرفته بود به ذهن سپرد؛ درسی درباره‌ی قدرتی که فراتر از رادارها و تجهیزات پیشرفته‌ی «نیروی دلتا» است: ابابیل‌های شنی پروردگار، فیل‌های فولادی آمریکا را به زانو درآورده‌ بودند undefined.
سال‌ها گذشت. بارها و بارها طبل‌های جنگ در رسانه‌های دنیا به صدا درآمد undefined. در دوره‌هایی که تهدیدها به اوج می‌رسید و برخی از سایه‌ی قدرت آمریکا می‌ترسیدند، آیت‌الله خامنه‌ای با همان آرامشی که از ریگ‌های طبس به یادگار داشت، هیمنه‌ی دشمن را این‌طور در هم می‌شکست:
«آمریکایی‌ها یک بار هم اینجا به طبس حمله کردند دیگر، یادتان که هست؟ از ترس، خودشان را نجس کردند و برگشتند! درست است که ممکن است خیلی چیزها را نفهمند، اما به نظرم این‌قدرها هم خنگ نیستند که این یکی را نفهمند و دوباره همان اشتباه را تکرار کنند!» undefined
این جمله‌ی کوتاه و کوبنده، مثل آبی بود روی آتش نگرانی‌ها undefined. ایشان ثابت کرد که دشمن شاید تجهیزات مدرن داشته باشد، اما وقتی پایش به این خاک برسد، چنان دست‌وپایش را گم می‌کند که تمام آن دک و پوزِ هالیوودی‌اش در یک لحظه فرو می‌ریزد. این یک تحلیل نظامی نبود، اعتقادی بود که در واقع از دل قرآن جوشیده بود؛ باوری که می‌گفت اراده‌ی خدا، همیشه یک قدم از نقشه‌های شوم دشمن جلوتر است undefined.
امروز هم همان‌ها در برابر اراده‌ی این ملت، راهی جز عقب‌نشینی و فضاحت ندارند. تاریخ دوباره تکرار شده است و فیل‌های فولادی جدید، باز هم زیر پای ابابیل‌های مقاومت، مچاله خواهند شد. به اذن الله undefined.
#واقعه_طبس#آمریکا#هزار_و_سیصد_و_پنجاه_و_نه
undefined روایت قبل: روایت شماره ۵: دریچه‌ای به سوی نور undefined
@aghayeshahid

۱۳:۲۲

thumbnail
روایت شماره ۷: شکارچیان شب و معجزه‌ی تک‌درخت undefined
مهرماه سال ۱۳۵۹ بود. تانک‌های غول‌پیکر عراقی مثل هیولاهای آهنی، دشت‌های خوزستان را تا نزدیکی‌های اهواز شخم زده بودند undefined. اوضاع چنان بحرانی بود که آیت‌الله خامنه‌ای دیگر نتوانسته بود در اتاق‌های فرماندهی تهران دوام بیاورد؛ او نماینده‌ی امام در شورای عالی دفاع بود، اما دلش در خط مقدم می‌تپید. پس خودش را به اهواز رساند تا در کنار دکتر مصطفی چمران، «ستاد جنگ‌های نامنظم» را هدایت کند undefined.
همان عصر روز اول، ایشان تصمیمی گرفت که همه را غافلگیر کرد. یک دست لباس خاکی سربازی به تن کرد 🪖. یک تفنگ کلاشینکفِ قنداق‌تاشو روی دوش انداخت و پوتین‌هایش را محکم بست. دکتر چمران با دیدن این صحنه لبخندی از سر تأیید زد؛ حالا آیت‌الله خامنه‌ای آماده بود تا در خطرناک‌ترین و هیجان‌انگیزترین عملیات آن روزها شرکت کند: «شکار تانک» undefined.
قانون جنگ‌های نامنظم، شبیخون در تاریکی مطلق بود undefined. تیم‌های کوچک ۵۰ نفره، مثل سایه به دل دشمن نفوذ می‌کردند، چند تانک را با آر.پی.جی به آتش می‌کشیدند و قبل از آنکه دشمن از گیجی دربیاید، در دل دشت ناپدید می‌شدند undefined. جسارتِ آیت‌الله خامنه‌ای در همراهی با این گروه‌ها چنان بود که حتی افسران ارشد ارتش هم با دیدن او روحیه می‌گرفتند و با التماس می‌خواستند شب‌ها همراه این تیم‌های چریکی به شکار بروند.
اما یکی از دلهره‌آورترین مأموریت‌ها در منطقه‌ای به نام «دُبّ حردان» رقم خورد undefined. آیت‌الله خامنه‌ای همراه چمران برای شناسایی مواضع دشمن به آنجا رفته بود. وقتی به نزدیکی خطوط دشمن رسیدند، متوجه چند نفربر عراقی شدند. دکتر چمران که فرمانده‌ای بی‌قرار بود، می‌خواست جلوتر برود، اما به آیت‌الله خامنه‌ای گفت: «شما همین‌جا بمانید تا ما برگردیم.»
هوا داغ بود و تشنگی امان همه را بریده بود undefined. ایشان و همراهانش زیر سایه‌ی تنها درختِ آن دشت وسیع نشستند و از فرط عطش، از آب گل‌آلود جوی کوچکی که همان‌جا بود نوشیدند undefined. ناگهان صدای زوزه‌ی وحشتناکی در دشت پیچید؛ عراقی‌ها متوجه حضور آن‌ها شده بودند و منطقه را زیر آتش توپخانه گرفته بودند. گلوله‌ها یکی پس از دیگری در اطرافشان به زمین می‌خورد و صدای (تَرک... تَرک...) برخورد ترکش‌ها بلند می‌شد undefined. حتی صدای (تِک... تِک...) افتادن قطعات داغِ آهنِ گداخته داخل آب جوی شنیده می‌شد.
در آن لحظات حساس، آیت‌الله خامنه‌ای متوجه شد که آن «تک‌درخت» در دل دشت صاف، بهترین نشانه (گِرا) برای توپخانه‌ی دشمن است undefined. ایشان بلافاصله دستور داد همراهان خیز بردارند و با سرعت، خودشان را حدود ۶۰ متر به عقب کشیدند.
ثانیه‌ای نگذشته بود که یک گلوله توپ با صدایی مهیب، دقیقاً به همان درخت اصابت کرد و آن را در هم کوبید 🧨. اگر فقط چند لحظه دیرتر حرکت کرده بودند، آن درخت مزارِ همگی‌شان می‌شد.
آن روز، خوزستان دید که این روحانی بلندپایه، چگونه با لباس سربازی از میان آتش و دود عبور می‌کند undefined. آیت‌الله خامنه‌ای ثابت کرد که شجاعت، تنها در کلام نیست؛ بلکه ایستادن در قلب خطر برای دفاع از خاک و مردم است undefined.
#آیت_الله_خامنه_ای #دکتر_مصطفی_چمران#دفاع_مقدس #خاطرات_جنگ
undefined روایت قبل: روایت شماره ۶: ابابیل‌های شنی و فیل‌های سوخته undefined
@aghayeshahid

۸:۵۱

thumbnail
روایت شماره ۸: حلقه‌ی آرامش روی خاک undefined
تیرماه سال ۱۳۶۷ بود. گرمای خوزستان مثل تازیانه‌ی آتش، بر صورت دشت می‌خورد undefined، اما خبری که از رادیو پخش شد، داغ‌تر از هر آتشی بود. وقتی صدای گوینده در سنگرها پیچید که ایران «قطعنامه‌ی ۵۹۸» را پذیرفته است، سکوتِ مرگباری جبهه‌ها را فرا گرفت undefined. لحظاتی بعد، وقتی پیام امام خمینی (ره) خوانده شد و ایشان با همان صداقت همیشگی فرمودند که این کار برایشان مثل «نوشیدن جام زهر» است، بغضِ هشت‌ساله‌ی جبهه‌ها ترکید undefined. رزمندگانی که سال‌ها با آرزوی پیروزی نهایی جنگیده بودند، حالا با چشمانی خیس و چهره‌هایی بهت‌زده به هم نگاه می‌کردند. آن‌ها نگران خون رفقای شهیدشان بودند و با خود می‌گفتند: «یعنی همه چیز تمام شد؟» روحیه‌ی بچه‌ها چنان افت کرده بود که انگار رمقی برای نگه داشتن تفنگ در دست نداشتند undefined.
در تهران، آیت‌الله خامنه‌ای که در آن زمان رئیس‌جمهور بود، نامه‌ی رسمی صلح را امضا کرد؛ اما او خوب می‌دانست که در این لحظه‌ی تاریخی، امضا کردن کاغذ کافی نیست undefined. او می‌دانست که باید برود تا مرهمی بر دل‌های پر از ابهامِ بچه‌ها باشد. از امام اجازه گرفت، دوباره همان لباس خاکی محبوبش را پوشید و راهی جنوب شد 🪖.
مقصد، «پادگان امام رضا (ع)» در نزدیکی اندیمشک بود undefined. وقتی ایشان وارد پادگان شد، نه خبری از تشریفات بود و نه صندلی‌. رئیس‌جمهور مردمی، در میانِ حلقه‌ی بزرگی از رزمندگان، پاسداران و روحانیون خسته، درست روی همان خاک‌های داغ و فرش‌های ساده نشست undefined.
چشم‌ها پر از سؤال بود و فضا پر از سنگینی. بچه‌ها با بغض می‌پرسیدند: «چرا صلح؟ چرا جام زهر؟» آیت‌الله خامنه‌ای با همان آرامش و وقارِ همیشگی، شروع به صحبت کرد. ایشان برایشان از تاریخ گفت؛ از «صلح حدیبیه» همان که ۴ روز بعد از امضای قطعنامه در نماز جمعه برای مردم بازخوانی کرده بود undefined. برایشان توضیح داد که چطور پیامبر اسلام (ص) در زمان غربت اسلام، صلحی را پذیرفت که در ظاهر تلخ بود، اما همان صلح، کلیدِ فتح مکه شد undefined. ایشان با حوصله و عطوفت، ساعت‌ها نشست و به تک‌تک درددل‌ها گوش داد. نشستنِ عالی‌ترین مقام اجرایی کشور روی خاک، در کنارِ سربازان، پیامی قوی‌تر از هر سخنرانی داشت: «ما هنوز در کنار هم هستیم» undefined.
کم‌کم اخم‌ها باز شد و جای خود را به لبخند و امید داد undefined. اما این آرامش، قبل از یک طوفانِ بزرگ بود. چند روز بعد، صدام که خیال کرده بود ایران از سرِ ضعف صلح را پذیرفته، دوباره با تمام قوا به مرزها حمله کرد undefined. اما او یک چیز را محاسبه نکرده بود؛ او نمی‌دانست که آن حلقه‌ی گفت‌وگو در پادگان، روحِ مبارزه را دوباره بیدار کرده است undefined.
همان رزمندگانی که چند روز پیش از غصه رمق نداشتند، با فراخوانِ آیت‌الله خامنه‌ای، چنان سیل خروشانی به راه انداختند که جبهه‌ها در طول هشت سال جنگ، کمتر به خود دیده بود undefined. آن‌ها به سمت مرزها دویدند و در عملیاتی حماسی، چنان درسی به دشمن و منافقین دادند که برای همیشه بفهمند، صلحِ ایران از سرِ «عقلانیت» است، نه از سرِ «ترس» undefined.
#آیت_الله_خامنه_ای #قطعنامه_598 #خاطرات_جنگ#هزار_و_سیصد_و_شصت_و_هفت
undefined روایت قبل: روایت شماره ۷: شکارچیان شب و معجزه‌ی تک‌درخت undefined
@aghayeshahid

۸:۵۱

thumbnail
روایت شماره ۹: مأموریتِ شبانه برای دیپلم undefined
در خانه‌ی کوچکِ «آقا سید جواد» در مشهد، قانون‌های سفت‌وسختی حکم‌فرما بود undefined.پدر، عالمی زاهد بود که یک آرزوی بزرگ برای پسرانش داشت: اینکه در مسیر علمِ دین بمانند و بوی تجدد، غرب و کارهای دولتی، آن‌ها را از هویتشان دور نکند. به همین دلیل، درِ دبیرستان‌های دولتی به روی «سید علی» و برادرانش بسته بود undefined.
پدر نگران بود؛ نگرانِ اینکه میز و صندلی‌های مدرسه، پسرها را از دنیای فقه و اصول جدا کند. اما «سید علی آقا» نوجوانی بود با ذهنی بی‌قرار undefined. او روزها با استعدادی خیره‌کننده، سخت‌ترین کتاب‌های حوزوی را پیش پدر و اساتید بزرگ می‌خواند... و شب‌ها، قلبش برای کشف دنیای ریاضیات، فیزیک و تاریخِ جهان می‌تپید undefined.
اینجا بود که یک «عملیات مخفیانه» آغاز شد.او و برادر بزرگترش عهدی برادرانه بستند:«بدون اینکه پدر بویی ببرد، درس‌های دبیرستان را هم تمام می‌کنیم!» undefined
از آن روز، زندگی سید علی دو نیمه شد:صبح‌ها: یک طلبه‌ی جدی با عبا و عمامه، غرق در مباحث علمیِ حوزه undefined.شب‌ها: یک دانش‌آموزِ پنهانی، زیر نورِ لرزانِ چراغ نفتی، در حال حلِ معادلات ریاضی undefined.
مهم‌ترین بخش مأموریت، هزینه‌ی آن بود. او حتی یک ریال هم از پدرش نخواست. سید علی از همان «شهریه» ناچیزِ طلبگی‌اش که پولِ نان و زندگی‌اش بود، پس‌انداز می‌کرد تا بتواند هزینه‌ی آموزشگاه‌های شبانه را خودش بپردازد undefined.تمرکز و هوش سرشارش معجزه‌ی زندگی‌اش بودند؛ درس‌هایی را که دیگران در چند سال می‌خواندند، او به‌صورت «جهشی» تنها در دو سال درنوردید! undefined
سرانجام، بدون اینکه آرامشِ پدر به هم بخورد، سید علی «دیپلم» رسمی‌اش را گرفت و ثابت کرد که برای یک ذهنِ بزرگ، هیچ درِ بسته‌ای وجود ندارد undefined. او هم به خواسته‌ی پدر احترام گذاشت و روحانیِ فاضل و اندیشمندی شد و هم بال‌های پروازش را در دنیای علوم جدید باز کرد undefined.
این دیپلمِ مخفیانه، مدالِ «استقلال و پشتکار» نوجوانی بود که یاد گرفت: برای رسیدن به قله، اگر راه اصلی بسته باشد، باید راه خودش را حتی در دلِ تاریکی شب باز کند undefined.
#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #خاطرات_نوجوانی
undefined روایت قبل: روایت شماره ۸: حلقه‌ی آرامش روی خاک undefined
@aghayeshahid

۱۴:۴۱

thumbnail
روایت شماره ۱۰: وصله‌هایی بر آرزو undefined
زمستانِ مشهد شوخی نداشت؛ سرما از روی پوست رد می‌شد و تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد undefined. در آن روزهای سرد، تمامِ ذوق و اشتیاقِ «سید علیِ» کوچک، در پاپوشی خلاصه شده بود که قرار بود گرمابخشِ قدم‌هایش باشد undefined. او مثل خیلی از بچه‌های محله، یک کنجکاویِ کودکانه در دل داشت: تجربه‌ی پوشیدنِ یک جفت «کفش بنددار». برای او، آن بندهای نازک که روی کفش گره می‌خوردند، شکوهِ خاصی داشتند که با گیوه‌های تابستانی و کفش‌های ساده‌ی «میرزایی» فرق می‌کرد undefined.
اما در خانه‌ی آقا سید جواد، همه‌چیز با ترازوی «قناعت» اندازه می‌شد undefined. پدر، عالمی زاهد و باوقار بود که زندگی‌اش در نهایتِ سادگی می‌گذشت و پولی برای تشریفاتِ غیرضروری نداشت undefined. سهم بچه‌ها از زمستان، همان کفش‌های میرزاییِ مقاوم و بی‌بند بود. بالاخره روزی که سید علی منتظرش بود رسید و یک جفت کفش نو برایش تهیه شد. اما وقتی پایش را داخل چرمِ سفتِ کفش کرد، متوجه شد که کفش‌ها به شدت تنگ هستند undefined.
در آن لحظه، سید علی با خودش فکر کرد: «لابد این‌ها را پس می‌دهند و چون دیگر از این مدلِ ساده در مغازه نیست، شاید یک مدلِ دیگر برایم بخرند!» او در خیالش، خودش را با کفش‌های جدیدی تصور می‌کرد که به راحتی در آن‌ها قدم می‌زند undefined.
جیبِ خالی اما دلِ پُرِ پدر، راهِ دیگری پیدا کرد. آقا سید جواد که نمی‌خواست بگذارد کفشِ نو بلااستفاده بماند و بضاعتِ تعویض هم نبود، راهِ حلی پیدا کرد که نشان‌دهنده‌ی تلاشِ صمیمانه‌ی او برای حلِ مشکل با کمترین هزینه بود. او کفش‌ها را پیش پینه‌دوز محله برد و گفت: «لبه‌های این کفش را بشکاف و سوراخ کن تا بند از آن رد شود؛ این‌طوری گشاد می‌شود و به پای بچه می‌رود undefined
وقتی سید علی شنید که قرار است کفش‌هایش «بنددار» شوند، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید undefined. او تمامِ آن روز را با تصورِ کفش‌های محبوبش سپری کرد. اما وقتی کفش‌ها از مغازه‌ی پینه‌دوزی برگشتند، منظره‌ای متفاوت پیش رویش بود. پینه‌دوز برای باز کردنِ فضا، لبه‌های چرم را شکافته و بندهایی زمخت و ناهماهنگ از میان آن‌ها رد کرده بود؛ ترکیبی که با کفش‌های بندیِ بازاری خیلی فرق داشت undefined.
بغضِ کوتاهی راه گلوی سید علی را بست undefined. این آن تصویری نبود که در ذهن ساخته بود. اما وقتی به چهره‌ی مصمم و زحمت‌کشِ پدر نگاه کرد که چطور سعی کرده بود با همان داشته‌های اندک، نیازی از فرزندش را برطرف کند، سکوت کرد undefined. او در آن لحظه، درسِ بزرگی از واقعیت‌های زندگی آموخت. سعیِ پدر برای آنکه با همان بضاعتِ کم، آرزوی فرزندش را بی‌پاسخ نگذارد، در لابلای همان دوخت‌ودوزهای ساده پنهان بود undefined.
سید علی یاد گرفت که قناعت ، یعنی قدردانی از تلاشی که پشتِ یک هدیه‌ی ساده نهفته است. او با همان کفش‌ها در کوچه‌های خاکی دوید و بزرگ شد، اما یادش ماند که گاهی برکت، نه در زیباییِ ظاهر، که در صداقت و محبتی است که میان اعضای یک خانواده‌ی صمیمی جریان دارد undefined.
#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #خاطرات_کودکی
undefined روایت قبل: روایت شماره ۹: مأموریتِ شبانه برای دیپلم undefined
@aghayeshahid

۷:۰۱

thumbnail
روایت شماره ۱۱: گیسوانِ بافته در صبح عید undefined
نوروزِ سال ۱۳۶۴ داشت می‌رسید و عطرِ بهار، لابلای دیوارهای پایتخت می‌پیچید undefined. خانواده‌ی آقای رئیس‌جمهور برای زیارت راهی مشهد شده بودند... اما خانه‌ی تهران، یک مهمانِ کوچک و پاپِی داشت که یک لحظه از پدر جدا نمی‌شد undefined.
«بُشریٰ» چهارساله، با همان اصرارهای شیرینِ کودکی، پیشِ پدر مانده بود. چون می‌خواست روزِ اول عید، دست در دستِ پدر، به جماران برود و امام را ببیند undefined.
صبحِ عید شد و خورشید، زودتر از همیشه به پنجره‌ها سرک کشید undefined. دخترک لباس‌های نو و مرتبش را پوشید، اما یک جای کار می‌لنگید؛ موهای بلند او، شانه زدن و بافتن می‌خواست undefined.
بابا سیدعلی، مو شانه کردن و بافتن را خیلی خوب بلد بود. با همان لبخندِ همیشگی، شانه را به دست گرفت تا دخترک را برای مهمانیِ بزرگ آماده کند. اما یک مانعِ سخت وجود داشت؛ یک یادگاریِ سُرخ از تابستانِ داغ سال ۶۰ undefined. انفجارِ مسجدِ ابوذر، دستِ راستِ پدر را مجروح و بی‌حرکت کرده بود.
بافتنِ گیسو هم، یک هنرِ «دو دستی» است؛ هر چقدر هم که ماهر باشی، با یک دست نمی‌شود تارهای ظریفِ مو را لابلای هم نشاند و گره زد 🧶.
آقای رئیس‌جمهور، در حالی که شانه در دستش بود، نگاهی به قامتِ کوچکِ دخترش کرد. او دلش می‌خواست دخترک با همان شکلی که دوست دارد به دیدار امام برود. در را باز کرد و رو به «رفقای پاسدار» که بیرونِ اتاق منتظر بودند، کرد undefined.
صحنه‌ای عجیب و تماشایی رقم خورد: مردانی که کارشان حفاظتِ امنیتی و دست گرفتنِ اسلحه بود... حالا با نهایتِ دقت و احتیاط، به کمکِ پدر آمدند undefined. چند جفت دستِ ورزیده که به سختی‌های نظامی عادت داشتند، کنارِ دستِ مجروحِ پدر قرار گرفتند.
با همکاریِ «تیمِ حفاظتی» و «آقای رئیس‌جمهور»، تارها یکی‌یکی روی هم لغزیدند. بالاخره، گیسوانِ بُشریٰ بافته شد و لبخند رضایت جاریِ بر لبان دخترک undefined. پدر، چادرِ کوچکی روی سرِ دخترش انداخت و دستِ او را در دستِ سالمش گرفت undefined.
آن روز در جماران، امام خمینی (ره) با دیدنِ آن دختربچه‌ی مرتب و باوقار، لبخند زد. کسی نمی‌دانست که پشتِ آن بافتِ ساده‌ی موی زیر چادر، چه عملیاتِ صمیمانه و پُردردسری انجام شده است!
این زیباترین عیدیِ بُشریٰ بود؛ اینکه حس کرد برای پدرش، در کنار تمامِ وظایفِ سنگینِ ریاست‌جمهوریِ یک کشورِ در حال جنگ، آراسته بودنِ او و مرتب کردنِ موهای بلندش در صبحِ عید، چقدر اهمیت دارد و چه شیرینی لذت‌بخشی است.undefined
#بشری_خامنه_ای #امام_خمینی#هزار_و_سیصد_و_شصت_چهار
undefined کتاب یاد و یادگار
undefinedروایت قبل: روایت شماره ۱۰: وصله‌هایی بر آرزو undefined
@aghayeshahid

۷:۰۸

thumbnail
روایت شماره ۱۲: گنجینه‌ای که از یاد نرفت undefined
شب‌های مشهد در آن سال‌ها، حال‌وهوای دیگری داشت؛ به‌ویژه وقتی سرمای ملایمِ صحن با بوی گلاب و زمزمه‌های آرامِ زائران گره می‌خورد undefined. برای «سید علیِ» نوجوان، شب‌ها یک پاتوقِ ثابت و دوست‌داشتنی وجود داشت: حرمِ باصفایِ امام رضا (علیه‌السلام) undefined.
برنامه‌ی هر شبِ او و پدرش، آقا سید جواد، دقیق و حساب‌شده بود. بعد از نماز مغرب و عشا، پیاده راهیِ حرم می‌شدند undefined. آقا سید جواد، عارفی باوقار و اهل دل بود؛ وقتی مقابل ضریح می‌ایستاد، زمان برایش متوقف می‌شد. او مقید بود که زیارت‌هایش را با دقت و طمأنینه بخواند؛ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَمِينَ اللّهِ فِي أَرْضِهِ... زیارت امین الله هیچ‌وقت ترک نمی‌شد undefined. بعد از آن هم نوبت به زیارتِ طولانی و پُرمعنای جامعه کبیره می‌رسید.
سید علی آقا هم پابه‌پایِ پدر می‌ایستاد. کتابِ سنگینِ مفاتیح‌الجنان را با دو دست می‌گرفت و چشم می‌دوخت به کلماتی که مثل دانه‌های مروارید کنار هم چیده شده بودند undefined: اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ... سلام بر شما ای خاندانِ نبوت...
شب اول، شب دوم، شب دهم... هر شب، همان کلمات و همان آهنگِ دلنشین تکرار می‌شد. سید علی زیر نورِ ملایمِ چلچراغ‌های حرم، با پدر هم‌نوا می‌شد undefined: سلام بر شما ای معدنِ رحمت ، و گنجینه‌دارانِ دانش، و نهایتِ بردباری...
او فقط نمی‌خواند؛ او داشت این کلمات را در گنجینه‌ی ذهنش حک می‌کرد undefined. عباراتی مثل «اَرْكانَ الْبِلادِ» (ستون‌های شهرها) و «سِاسَةَ الْعِبادِ» (تدبیرکنندگانِ بندگان) در ذهنِ گیرای او نقش می‌بستند. تا اینکه یک شب، وقتی زیارت تمام شد و نسیمِ خنکِ شبانه در صحنِ حرم صورتشان را نوازش داد، سید علی با شوقی که در چشم‌هایش می‌درخشید، رو به پدر کرد: «آقاجان! من امشب زیارت جامعه را از حفظ شدم!» undefined
آقا سید جواد که می‌دانست حفظ کردنِ این متنِ طولانی، چقدر دقت و استمرار می‌خواهد، مکثی کرد. شاید در دلش به تلاش و حافظه‌ی پسرش آفرین گفت. برگشت، نگاهی پُر از مِهر به سید علی انداخت، دستِ نوازش بر سرش کشید و با صدایی که تحسین در آن موج می‌زد، گفت: «بارک‌الله!» undefined
آن تشویقِ کوتاه اما عمیق، مثلِ یک مُهرِ تأیید بر قلبِ نوجوان نشست undefined. چنان‌که دهه‌ها بعد، درحالی‌که هنوز آن کلماتِ نورانی را در حافظه داشت، با افتخار از آن شب‌های حرم یاد می‌کرد undefined.
#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #زیارت_جامعه_کبیره #خاطرات_نوجوانی#حرم_امام_رضا
undefined روایت قبل: روایت شماره ۱۱: گیسوانِ بافته در صبح عید undefined

@aghayeshahid

۱۳:۱۳

thumbnail
روایت شماره ۱۳: ردایِ بهشتی برای آقا undefined
فردوس، شهریور ۱۳۴۷؛ شهری که تا دیروز آرام بود، حالا زیر آوارِ زلزله‌ای سهمگین نفس‌نفس می‌زند undefined.
در میانِ آن همه خاک و ناامیدی، پایگاه اولین اردوی جهادی جوانان انقلابی به نام «امداد روحانیت» برپا شده بود. فرمانده‌اش یک روحانی جوان بیست‌ونه ساله و پُرانرژی به نام «سید علی» بود undefined.
مرکبِ این فرمانده برای سرکشی به روستاها و چادرهای زلزله‌زدگان، یک موتورگازیِ کهنه و پرسروصدا بود و راننده‌ی این موتور، جوانی باصفا و فرز به نام «سید جمال جلیلی». کسی که با آن موتورِ دودزا، آقا را در میانِ گرد و خاک جابه‌جا می‌کرد و حسابی هم گردوخاک به پا می‌کرد! undefined
یک روز، میانِ همان گیرودارِ ساخت‌وسازِ خانه‌ها برای مردم، سید علی رو به رفیقِ موتورسوارش کرد و پرسید:«آقا سید جمال! شنیده‌ام تعبیر خوابت خوب است؛ می‌توانی خوابِ مرا تعبیر کنی؟» undefined
سید جمال که می‌دانست این روحانیِ جوان چقدر متواضع و صادق است، با اشتیاق گفت:«خیر است ان‌شاءالله آقا! چه خوابی دیده‌اید؟» undefined
سید علی شروع کرد به تعریفِ رویای عجیبی که دیده بود:«خواب دیدم کسی درِ خانه را زد. سینیِ بزرگی روی دستش بود که پارچه‌ای روی آن کشیده بودند. گفت: این برای شماست. وقتی پارچه را کنار زدم، یک لباده‌ی زربافتِ بسیار زیبا و برازنده دیدم. روی آن یک نامه بود. بازش کردم؛ نوشته بود: آقای سید علی خامنه‌ای، این هدیه‌ای است از طرف حضرت رسول (ص) به شما. قدرش را بدانید. در خواب، نامه را به چشم کشیدم، لباده را پوشیدم و مقابل آینه ایستادم؛ چنان زیبا و اندازه بود که از دیدنش شگفت‌زده شدم.» undefined
سید جمال، نگاهی به چهره‌ی بی‌ریای سید علی انداخت، لبخندی زد و با شوخی و کنایه‌ای که تهِ دلش به آن ایمان داشت، گفت:«آقا! تعبیرش این است که شما شاه می‌شوید!» undefined
سید علی که زندگی‌اش را وقفِ مبارزه با رژیمِ ستم‌شاهی کرده بود، با تعجب و خنده‌ای تلخ جواب داد:«چه می‌گویی آقا سید؟! من دارم با شاه مبارزه می‌کنم! دعا کن بتوانم خدمتگزارِ مردم باشم.» undefined
سال‌ها گذشت. انقلاب شد و آن طلبه‌ی مبارز، ابتدا رئیس‌جمهور و بعد رهبرِ ایران شد undefined. بیست سال بعد، در شهریور ۱۳۶۷، وقتی ایشان در قامتِ عالی‌ترین مقامِ کشور دوباره به فردوس برگشت، سید جمالِ جلیلی در میانِ جمعیت به استقبالِ یارِ قدیمی‌اش رفت undefined.
سید جمال با چشمانی درخشان رو به آقا کرد و پرسید:«آقاجان! آن لباده‌ی زربافتِ توی خواب یادتان هست؟» undefined
آقا هم با دیدنِ او لبخندی زدند و به شوخی گفتند:«آن موتورگازیِ کهنه‌ات که آن‌قدر ما را با آن دود می‌دادی، هنوز یادت هست؟!» undefined
آنجا بود که همه فهمیدند آن ردایِ پادشاهی که در خواب دیده شده بود، نه یک تاج‌وتختِ مادی، بلکه ردایِ سنگین رهبری امتی بود که پیامبر (ص) به این سرباز شجاعش هدیه داده بود undefined. پادشاهی بر قلب‌هایی که بیست سال قبل، در میانِ آوارهای فردوس، مهربانیِ او را دیده بودند و سال‌ها بعد، با رهبریِ او، مبعوث و امتِ برانگیخته‌ی پروردگار گشتند undefined.
#سید_جمال_جلیلی#زلزله_فردوس#هزار_و_سیصد_چهل_و_هفت
undefined دوباره فردوس
undefinedروایت قبل:روایت شماره ۱۲: گنجینه‌ای که از یاد نرفت undefined
@aghayeshahid

۱۲:۱۶

thumbnail
روایت شماره ۱۴: بوی زندگی روی گاری دستی undefined
شهریورِ سال ۱۳۴۷ بود و آفتابِ داغِ خراسان بر ویرانه‌های «فردوس» می‌تابید undefined. چند روزی از آن حادثه‌ی ویرانگر گذشته بود و شهر، شبیه به زخمی عمیق روی صورتِ زمین به نظر می‌رسید. تمامِ محله‌ها زیر کوهی از آوار و غبار فرو رفته بودند و مردم، داغدار و خسته، در چادرهایی که گوشه‌وکنار برپا شده بود، پناه گرفته بودند undefined.
در روزهای اول، گرسنگی هم به دردهای دیگر اضافه شده بود؛ نانوایی‌ها خراب شده بودند و مردم نتوانسته بودند حتی یک وعده غذای گرم بخورند. بیسکویت و خرمای خشک، شاید ضعفِ بدن را می‌گرفت، اما بوی یک غذای گرم می‌توانست امید را به دل‌های لرزان بازگرداند undefined.
«سید علیِ جوان» که پایگاهِ امدادرسانی روحانیت را راه انداخته بود، می‌دانست شهر بیش از هرچیز به «امید» نیاز دارد و بویِ خوشِ یک دیگِ غذای گرم، شاید دوباره خون را در رگ‌های این شهرِ ویران به جریان بیندازد undefined. او بعد از گرم‌کردن تنور نانوایی، با پیگیری‌های زیاد، از مشهد اجاق و وسایل پخت‌وپز آورد، و به‌سرعت اولین دیگ‌های بزرگ در اردوگاه بار گذاشته شد.
اما یک نکته‌ی مهم وجود داشت که از چشمِ او دور نماند. مردمِ فردوس، حتی در اوجِ نیاز، بسیار باوقار و خویشتن‌دار بودند. بااینکه روزها بود غذای گرم نخورده بودند، حیا و عزتِ‌نفسشان اجازه نمی‌داد با ظرفی در دست، در صفِ طولانیِ غذا بایستند undefined. آن‌ها ترجیح می‌دادند گرسنگی بکشند، اما غرورِشان خدشه‌دار نشود.
سید علی که این روحیه‌ی نجیبانه را می‌شناخت، برای حفظِ آبرو و احترامِ مردم، مسیرِ توزیعِ غذا را تغییر داد. به‌جای آنکه مردم به سراغِ دیگ‌ها بیایند، تصمیم گرفت خودش با غذا به سراغِ آن‌ها برود undefined. گاری‌های چوبیِ دستی را آماده کردند و دیگ‌های سنگین را روی آن‌ها گذاشتند. سید علی، آستین‌ها را بالا زد، عبایش را جمع کرد و خودش دسته‌ی یک گاری را گرفت. تلق‌تلقِ چرخ‌های گاری روی زمین‌های ناهموار و خاکیِ فردوس، نویدِ مهربانی می‌داد undefined.
نوجوان‌های زبلِ فردوس، مثل «سید احمد» و «علی فرازی»، با دیدن این صحنه به وجد آمدند undefined. آن‌ها هم دویدند و پابه‌پایِ آقا، گاری را هل دادند. گاهی هم از سرِ شیطنت، کنارِ دیگ روی گاری می‌نشستند تا خبرنگارها از آن‌ها عکس بگیرند! گاری جلوی هر چادر متوقف می‌شد. سید علی با مهربانی آمار نفرات را می‌پرسید و با دستانِ خودش، غذای گرم را در ظرف‌هایشان می‌ریخت undefined. او اجازه نمی‌داد کسی احساسِ کوچکی کند؛ غذا را مثل یک هدیه به آن‌ها تقدیم می‌کرد undefined.
مردمِ فردوس هرگز آن لبخندها و آن دست‌های مهربان را فراموش نکردند undefined. سال‌ها بعد، وقتی از آن روزهای تلخ حرف می‌زدند، با افتخار سرشان را بالا می‌گرفتند و می‌گفتند: «*ما نمک‌پرورده‌ی آقاییم... آقا با دستِ خودش ما را اطعام کرده است* undefined
#زلزله_فردوس #سید_احمد #علی_فرازی#هزار_و_سیصد_چهل_و_هفت
undefined برگرفته از کتاب دوباره فردوس
undefinedروایت قبل: روایت شماره ۱۳: ردایِ بهشتی برای آقا undefined
@aghayeshahid

۱۴:۲۵

thumbnail
ای به قربان آن لحظه #شهود و #حضورت...undefined

۹:۱۹

بازارسال شده از آقای شهید ☫
thumbnail
روایت شماره ۶: ابابیل‌های شنی و فیل‌های سوخته undefined
اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۵۹ بود؛ هنوز بوی باروت و حرارت انفجار از ریگ‌های داغ طبس بلند می‌شد که آیت‌الله خامنه‌ای خودش را به دل کویر رساند undefined. منظره‌ای که مقابل چشمانش بود، شباهتی به هیمنه‌ی یک ابرقدرت نداشت؛ لاشه‌های سیاه‌شده‌ی بالگردها و هواپیماهایی که میان شن‌ها مچاله شده بودند، بیشتر شبیه به اسباب‌بازی‌های شکسته‌ای بودند که در طوفان رها شده‌ باشند undefined. با پیشرفته‌ترین تجهیزات نظامی آن روز دنیا، شبیخونی دقیق و وحشتناک طراحی شده بود که حالا زیر پای او به تلی از خاکستر تبدیل شده بودند.
ایشان میان خاکسترها قدم می‌زد و زیر لب آیاتی را زمزمه می‌کرد که سرنوشت متکبران را پیش‌بینی کرده بود: «أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ...» undefined
آمریکایی‌ها با بالگردهای غول‌پیکرشان مثل «اصحاب فیل» با لشکری مجهز آمده بودند تا قلب ایران را بزنند، اما کویر به فرمان خدا مأمور شده بود undefined. دانه‌های ریز شن، مثل «ابابیل» در موتورِ هواپیماهایشان نفوذ کرده و آن‌همه تکنولوژی را به زانو درآورده بود. ایشان همان‌جا دید که وقتی خدا بخواهد، ریگ‌های بیابان هم سرباز حق می‌شوند و درسی را که از ماسه‌های طبس گرفته بود به ذهن سپرد؛ درسی درباره‌ی قدرتی که فراتر از رادارها و تجهیزات پیشرفته‌ی «نیروی دلتا» است: ابابیل‌های شنی پروردگار، فیل‌های فولادی آمریکا را به زانو درآورده‌ بودند undefined.
سال‌ها گذشت. بارها و بارها طبل‌های جنگ در رسانه‌های دنیا به صدا درآمد undefined. در دوره‌هایی که تهدیدها به اوج می‌رسید و برخی از سایه‌ی قدرت آمریکا می‌ترسیدند، آیت‌الله خامنه‌ای با همان آرامشی که از ریگ‌های طبس به یادگار داشت، هیمنه‌ی دشمن را این‌طور در هم می‌شکست:
«آمریکایی‌ها یک بار هم اینجا به طبس حمله کردند دیگر، یادتان که هست؟ از ترس، خودشان را نجس کردند و برگشتند! درست است که ممکن است خیلی چیزها را نفهمند، اما به نظرم این‌قدرها هم خنگ نیستند که این یکی را نفهمند و دوباره همان اشتباه را تکرار کنند!» undefined
این جمله‌ی کوتاه و کوبنده، مثل آبی بود روی آتش نگرانی‌ها undefined. ایشان ثابت کرد که دشمن شاید تجهیزات مدرن داشته باشد، اما وقتی پایش به این خاک برسد، چنان دست‌وپایش را گم می‌کند که تمام آن دک و پوزِ هالیوودی‌اش در یک لحظه فرو می‌ریزد. این یک تحلیل نظامی نبود، اعتقادی بود که در واقع از دل قرآن جوشیده بود؛ باوری که می‌گفت اراده‌ی خدا، همیشه یک قدم از نقشه‌های شوم دشمن جلوتر است undefined.
امروز هم همان‌ها در برابر اراده‌ی این ملت، راهی جز عقب‌نشینی و فضاحت ندارند. تاریخ دوباره تکرار شده است و فیل‌های فولادی جدید، باز هم زیر پای ابابیل‌های مقاومت، مچاله خواهند شد. به اذن الله undefined.
#واقعه_طبس#آمریکا#هزار_و_سیصد_و_پنجاه_و_نه
undefined روایت قبل: روایت شماره ۵: دریچه‌ای به سوی نور undefined
@aghayeshahid

۵:۳۶

thumbnail
روایت شماره ۱۵: مردی در لباس خادمی undefined
صبحِ زود بود و خورشید تازه پشتِ گلدسته‌ها قد کشیده بود و انوارش را روی کاشی‌های لاجوردیِ حرم پاشیده بود undefined. درهای بخش‌هایی از حرم بسته شده بود تا مراسمِ ویژه‌ی «غبارروبی» آغاز شود. اینجا «روضه‌ی منوره» است؛ جایی که فرشته‌ها بال می‌سایند و عطرِ گلابِ قمصر با آهِ دلِ سوختگان گره می‌خورد undefined. صدایِ تلاوتِ قرآن، با بغضِ حاضران پیوند خورده بود. در میانه‌یِ این ضیافتِ نورانی، مردی آرام قدم به حریمِ یار گذاشت.
او را همه به صلابت می‌شناختند، به کوهی که در برابرِ طوفان‌ها خم نمی‌شود؛ اما اینجا... اینجا دیگر خبری از آن شکوهِ ظاهری نبود. اینجا دیگر خبری از «رهبری» و «مرجعیت» نبود undefined. هر چه بود، زائری بی‌قرار بود در برابرِ امامی مهربان.
آقا در گوشه‌ای از محوطه، عبای عسلی‌رنگشان را درآوردند، عمامه‌یِ مشکی‌‌شان را که عطرِ سیادت می‌داد، از سر برداشتند و با احترام کنار گذاشتند و به جای آن‌ها، یک روپوشِ بلند و سفیدرنگِ خادمی به تن کردند undefined. قامتِ ایشان در این لباسِ ساده و سپید، تصویرِ عجیبی ساخته بود.
وقتی وارد فضایِ داخل ضریح شدند، چشم‌های حاضران از پشتِ شبکه‌های نقره‌ای به دنبالشان می‌گشت undefined. از داخلِ چشمیِ دوربینِ یکی از عکاس‌ها، صحنه واضح‌تر بود: مردی سپیدموی و سفیدپوش، با آرامشی عجیب نشسته بود و با دستمالی آغشته به گلاب، به‌نرمی روی سنگِ مزار دست می‌کشید 🫧.
آقا چفیه‌شان را هم داخل ضریح برده بودند تا متبرک کنند. لحظاتی بعد، در قسمتِ بالاسرِ حضرت ایستادند. دست‌ها را به قنوت بالا آوردند؛ چشم‌هایشان خیسِ اشک شد و پانزده دقیقه، غرق در مناجاتی بی‌صدا و طولانی شدند undefined.
وقتی کار غبارروبی تمام شد، آقا دستمالِ سفیدی را که با آن غبارِ مزار را گرفته بودند، به سر و صورتِ خود کشیدند undefined. همه منتظر بودند تا آقا از ضریح خارج شوند، اما در همین لحظه، اتفاقی افتاد که همه را غرق در حیرت کرد. آیت‌الله خامنه‌ای که عالی‌ترین مقام کشور بودند، رو به تولیتِ حرم کردند و با لحنی آمیخته به احترام و حیا پرسیدند:
«آیا می‌توانم این دستمالِ متبرک را برای خودم بردارم؟» undefined
این حد از رعایتِ ادب و احترام، در حریمِ امام رضا (ع)، بی‌نظیر بود undefined. ایشان با اینکه رهبر بودند، برای برداشتنِ یک دستمالِ متبرک، از تولیت حرم «اجازه» گرفتند. اجازه که صادر شد، دستمال را با احترام و دقتِ تمام تا کردند و در جیبشان، درست رویِ قلبشان، گذاشتند تا برای همیشه یادگار بماند undefined.
آقا وقتی از محوطه خارج می‌شد، دیگر نه رهبر بود و نه صاحب‌مقام؛ زائری بود که دلش را میانِ شبکه‌های نقره‌ای جا گذاشته بود undefined.
undefined برگرفته از کتاب روایت اول شخص از شخص اول
#خادم_الرضا #حرم_امام_رضا
undefinedروایت قبل : روایت شماره ۱۴: بوی زندگی روی گاری دستی undefined
@aghayeshahid

۹:۰۵

thumbnail
شهید زین‌الدین فرمود:undefined هر کس در #شب_جمعه شهدا را یاد کند،
شهدا هم او را نزد #اباعبدالله یاد می کنند.

undefined به یاد آقای شهیدمون صَلَّی اللّهُ عَلَیْکَ یَا اَبَاعَبْدِاللهِ
@aghayeshahid

۱۹:۲۳