روایت شماره ۴: رازِ قصاصگاه 
مدرسه «دارالتعلیم دیانتی»، جایی شبیه به هیچکدام از مدرسههای آن زمان نبود
. ساختمانی که در اصل یک حسینیهی بزرگ بود و حالا با تیغهبندیهایی به چند کلاس درس تقسیم شده بود. «سید علی» ششساله، وقتی پا به پایه اول گذاشت، خودش را در شبستان اصلی حسینیه یافت؛ فضایی وسیع و بزرگ که سقف بلندش، صدای همهمهی بچهها را در خود گم میکرد
. اینجا دیگر از آن مکتبخانهی کوچک خبری نبود، اما نظم و جذبهی حاکم بر آن، دستکمی از مکتب نداشت. همهچیز زیر سر مدیر مدرسه بود: «آقای تدین».
آقای تدین، مردی سنگین، جاافتاده و باوقار بود که با آن قد بلند و چوبی که همیشه در دست میگرفت، در حیاط مدرسه قدم میزد
. او با همان چوب، هم نظم را برقرار میکرد و هم اگر لازم بود، بچههای خاطی را تنبیه میکرد. اما آنچه بیش از همه او را در ذهن شاگردان ماندگار میکرد، لهجهی غلیظ و شیرینِ کرمانیاش بود که با ابهتِ مدیریتیاش تضاد جالب داشت
.
ترسناکترین جای مدرسه، نه دفتر مدیر بود و نه کلاسهای تیغهبندی شده؛ بلکه گوشهای از حیاط بود که اسمش تنِ هر شاگردی را میلرزاند: «قصاصگاه»
.این اسم سنگین را خودِ آقای تدین انتخاب کرده بود. قصاصگاه در واقع زبالهدانی مدرسه بود؛ جایی که بچهها باید پوست خربزه و هندوانههایی را که زنگ تفریح میخوردند، آنجا میریختند
. اما این مکان یک کارکردِ دوم هم داشت: آنجا محل تنبیه و فلک کردن بچهها بود 🪵.
تصویر همیشگی مدیر در ذهن سید علی، لحظهای بود که آقای تدین میان حیاط میایستاد و با همان لهجهی خاص کرمانیاش فریاد میزد:— «هر کس مِیوه میخورد، پوستهایش را بریزد قصاصگاه!»
شنیدن کلمه «قصاصگاه» با آن آهنگِ کرمانی، ترکیبی عجیب از خنده و وحشت ایجاد میکرد
. سید علیِ ششساله در آن سالها یکبار گذارش به این گوشهی پرماجرای حیاط افتاد و طعم تنبیه مدیر را چشید. آنجا بوی تندِ پوستهای پلاسیدهی هندوانه در زیر آفتاب، با گرد و خاک و ابهتِ مدیر گره خورده بود
.
در آن روزهای پرهیاهو، سید علی یاد گرفت که احترام به قانون، گاهی از مسیرهای عجیبی میگذرد؛ حتی از گوشهی یک حیاط خاکی که در آن، بوی پوستهای مچاله شدهی هندوانه با جذبهی مدیر و لهجهی کرمانیاش، خاطرهای ساخته بود که هیچگاه از ذهن کوچک او پاک نشد
.
#سید_علی_خامنه_ای#آقای_تدین#خاطرات_کودکی
خون دلی که لعل شد
@aghayeshahid
مدرسه «دارالتعلیم دیانتی»، جایی شبیه به هیچکدام از مدرسههای آن زمان نبود
آقای تدین، مردی سنگین، جاافتاده و باوقار بود که با آن قد بلند و چوبی که همیشه در دست میگرفت، در حیاط مدرسه قدم میزد
ترسناکترین جای مدرسه، نه دفتر مدیر بود و نه کلاسهای تیغهبندی شده؛ بلکه گوشهای از حیاط بود که اسمش تنِ هر شاگردی را میلرزاند: «قصاصگاه»
تصویر همیشگی مدیر در ذهن سید علی، لحظهای بود که آقای تدین میان حیاط میایستاد و با همان لهجهی خاص کرمانیاش فریاد میزد:— «هر کس مِیوه میخورد، پوستهایش را بریزد قصاصگاه!»
شنیدن کلمه «قصاصگاه» با آن آهنگِ کرمانی، ترکیبی عجیب از خنده و وحشت ایجاد میکرد
در آن روزهای پرهیاهو، سید علی یاد گرفت که احترام به قانون، گاهی از مسیرهای عجیبی میگذرد؛ حتی از گوشهی یک حیاط خاکی که در آن، بوی پوستهای مچاله شدهی هندوانه با جذبهی مدیر و لهجهی کرمانیاش، خاطرهای ساخته بود که هیچگاه از ذهن کوچک او پاک نشد
#سید_علی_خامنه_ای#آقای_تدین#خاطرات_کودکی
@aghayeshahid
۱۷:۱۱