روایت شماره ۲: ضیافت در اتاقِ کوچک 
شب که میشد، اتاقِ کوچک آن خانهی هفتادمتری در محلهی «بازار سرشور»، به دو دنیای متفاوت تبدیل میشد
.
در یک گوشهی اتاق، آقا سید جواد، با آن وقار همیشگی، همچون صخرهای ساکت، زیر نور کمجانِ چراغ گردسوز غرق در کتابهای عربی و فقهیاش بود
. مردی که سالهای جوانیاش را در حجرههای تنهایی نجف گذرانده بود و حالا سکوت، بخشی از وجودش شده بود.
اما در گوشهی دیگر اتاق، درست وسطِ قالیچهی سادهای که پهن بود، دنیای دیگری جریان داشت؛ دنیای رنگ و صدا و هیجان!
سید علیِ آقا، همراه برادرش محمد و خواهرانشان، یک حلقهی کوچک و گرم تشکیل داده بودند و مرکز این حلقه، کسی نبود جز مادر. بانو خدیجه، برخلاف پدر که آرام و ساکت بود، پر از عشق و سرزندگی بود
. او یک مادر معمولی نبود که فقط نگرانِ نان و پنیرِ صبحانه و شام بچهها و همسرش باشد؛ قصهگویی چیرهدست بود که به کلماتِ کتاب روح میبخشید و با حرفهای جاندارش به بچهها درس زندگی میداد
.
مادر کتاب قرآن را روی زانویش باز میکرد و وقتی شروع به خواندن میکرد، سید علی مات و مبهوت به لبهایش خیره میشد
. او متولد شهر نجف بود و عربی را با همان لهجهی شیرین و همان زیروبمها میخواند که توی گوش بچهها مثل موسیقی میپیچید. اما جادوی اصلی وقتی اتفاق میافتاد که مادر قرائت را قطع میکرد و میگفت: «خب بچهها، میدونید اینجا خدا چی میگه؟»
و بعد، ماجرا شروع میشد.در آن اتاقِ کوچک که نه تلویزیون و رادیو داشت و نه هیچ وسیلهی دیگری برای سرگرمی، صدای مادر به تصاویر ساخته در ذهن بچهها جان میبخشد
. وقتی از موسی (ع) میگفت، سید علی میتوانست رود نیل را وسط اتاق ببیند که شکافته میشود
. وقتی از ابراهیم (ع) میگفت، آتشِ نمرود جلوییپ چشمهایش به گلستان تبدیل میشد
. مادر فقط قصه نمیگفت؛ او شخصیتها را پیش چشم کودکانش زنده میکرد.
ضیافتِ شبانه، فقط با قرآن تمام نمیشد، نوبت به مهمانِ دیگر خانهی آنها، جناب حافظ، هم میرسید
. مادر دیوان حافظ را که ازقبل دم دستش گذاشته بود، باز میکرد و زیر نور چراغ با دقت و وسواس چند بیت از یک شعر را میخواند و در چشمهای کنجکاو بچهها نگاه میکرد و معنی ابیات را ساده و شیوا برایشان بیان میکرد. شاید آن شب، شامشان فقط نان و کشمش بود؛ غذایی ساده که به سختی تهیه شده بود، اما وقتی مادر با آن صدای گیرا و آهنگین میخواند:«سحر چون خسرو خاور، عَلَم در کوهساران زد...»
انگار دیوارهای گلی خانه کنار میرفتند و بچهها در باغهای شیراز قدم میزندند. سید علیِ کوچک، معنی خیلی از کلمات قلمبهسلمبهی حافظ را نمیفهمید، اما وزن و آهنگِ شعر، مثل یک سرودِ جذاب در جانش مینشست. او میدید مادرش گاهی حدیثهایی را بلد است که پدر با آنهمه علم و کتاب، منبعش را به خاطر نمیآورد.
در آن شبهای طولانی مشهد، در آن خانهی محقر که گاهی سرد بود و نانش کم، سید علی گنجی پیدا کرد که هیچوقت تمام نمیشد
. او لابهلای سکوتِ سنگینِ پدر و صدایِ شیرینِ مادر، عاشقِ چیزی شد که مسیر زندگیاش را تغییر داد: عشق به «کتاب» و «کلمه»
.
#سید_علی_خامنه_ای#خدیجه_میردامادی #سید_جواد_خامنه_ای #محمد_خامنه_ای
خون دلی که لعل شد
روایت قبل : روایت شماره ۱: پناهگاهِ شمارهی یک 
@aghayeshahid
شب که میشد، اتاقِ کوچک آن خانهی هفتادمتری در محلهی «بازار سرشور»، به دو دنیای متفاوت تبدیل میشد
در یک گوشهی اتاق، آقا سید جواد، با آن وقار همیشگی، همچون صخرهای ساکت، زیر نور کمجانِ چراغ گردسوز غرق در کتابهای عربی و فقهیاش بود
اما در گوشهی دیگر اتاق، درست وسطِ قالیچهی سادهای که پهن بود، دنیای دیگری جریان داشت؛ دنیای رنگ و صدا و هیجان!
سید علیِ آقا، همراه برادرش محمد و خواهرانشان، یک حلقهی کوچک و گرم تشکیل داده بودند و مرکز این حلقه، کسی نبود جز مادر. بانو خدیجه، برخلاف پدر که آرام و ساکت بود، پر از عشق و سرزندگی بود
مادر کتاب قرآن را روی زانویش باز میکرد و وقتی شروع به خواندن میکرد، سید علی مات و مبهوت به لبهایش خیره میشد
و بعد، ماجرا شروع میشد.در آن اتاقِ کوچک که نه تلویزیون و رادیو داشت و نه هیچ وسیلهی دیگری برای سرگرمی، صدای مادر به تصاویر ساخته در ذهن بچهها جان میبخشد
ضیافتِ شبانه، فقط با قرآن تمام نمیشد، نوبت به مهمانِ دیگر خانهی آنها، جناب حافظ، هم میرسید
در آن شبهای طولانی مشهد، در آن خانهی محقر که گاهی سرد بود و نانش کم، سید علی گنجی پیدا کرد که هیچوقت تمام نمیشد
#سید_علی_خامنه_ای#خدیجه_میردامادی #سید_جواد_خامنه_ای #محمد_خامنه_ای
@aghayeshahid
۵:۲۳