بله | کانال آقای شهید ☫
عکس پروفایل آقای شهید ☫آ

آقای شهید ☫

۴۵۹ عضو
thumbnail
روایت شماره ۱: پناهگاهِ شماره‌ی یک undefined
خورشید فروردین‌ماه سال ۱۳۱۸، هنوز رمق چندانی نداشت که خودش را از پشتِ گلدسته‌های حرم امام رضا (ع) بالا بکشد و پهن شود روی دیوارهای کاهگلی محله‌ی «بازار سرشور» undefined. در یکی از همین خانه‌های کاهگلی، در انتهای کوچه‌ی «حوض نصرت‌الملک»، همه‌چیز آماده بود تا قصه‌ای میان همین کوچه پس کوچه‌های معمولی شهر شروع شود.
چهارشنبه، بیست و نهمین روز بهار بود. مشهد لباس عزا پوشیده بود؛ تقویم‌ها می‌گفتند امروز ۲۸ صفر است و مردم عزادارِ رفتن پیامبرشان هستند، اما در خانه‌ی کوچکِ «آقا سید جواد»، اتفاقی افتاد که لبخند را به لب‌های این روحانی زاهد نشاند. نوزادی به دنیا آمد که نامش را گذاشتند: «سید علی» undefined.
آقا سید جواد، نوزاد را با احتیاط در آغوش گرفت و نزد رفیق دیرینه‌اش، «شیخ غلامحسین تبریزی» برد. شیخ که مردی مبارز و بزرگ بود، با صدایی آرام و نافذ در گوش راست نوزاد «اذان» و در گوش چپش «اقامه» گفت undefined.
زندگی برای سید علی، درست مثل بقیه بچه‌های آن محله، در سادگی و قناعتِ خالصانه شروع شد. او فرزندِ همین کوچه‌های خاکی و خانه‌های قدیمی بود؛ خانه‌ای که مساحتش به هفتاد متر هم نمی‌رسید و تمامِ دارایی‌اش از فضا، تنها «یک اتاق» بود undefined. همان یک اتاق، دنیای مشترک خانواده بود؛ جایی برای سفره پهن کردن، درس خواندن، مهمان‌داری و خوابیدن. زندگی او از همان روز اول، رنگ و بوی زندگی مردمی را داشت که دل در گروِ ایمان داشتند و بزرگی را نه در وسعت خانه، که در وسعتِ روح می‌جستند.
قانون خانه این بود: وقتی صدای کوبه‌ی در بلند می‌شد undefined، یعنی یک نفر از مردم محله با پدر کار دارد. آقا سید جواد، ملجأ و پناه مردم بود؛ می‌آمدند برای سوال، مشورت یا حلِ یک مشکل. در چنین موقعیتی، مادر مهربان اما با عجله، دست سید علی و برادر بزرگترش محمد را می‌گرفت و به سمت پله‌ها هدایت می‌کرد: «بچه‌ها، وقتِ رفتن است!»
مقصد آن‌ها کجا بود؟ «زیرزمین» undefined.پله‌های باریک را پایین می‌رفتند و وارد دنیایی می‌شدند که مثل تمام زیرزمین‌های آن روزگار، تاریک بود و بوی خاک مرطوب می‌داد. سید علی و بقیه بچه‌ها یاد گرفته بودن که تا وقتی که صدای گپ‌وگفت پدر با مهمان‌ها می‌آمد همانجا منتظر بمانند تا کار ایشان تمام شود.
گاهی این انتظار طول می‌کشید و آن‌ها در همان فضای ساده، صبوری می‌آموختند؛ یاد می‌گرفتند که چطور بدون هیاهو بازی کنند و با سایه‌ها رفیق شوند. سید علی، پیش از آنکه الفبا را یاد بگیرد، «قناعت» را در همان خانه‌ی کوچک یاد گرفت. او یاد گرفت که برای احترام به راهِ پدر و آسایش مردم، باید از سهمِ خودش از نور و شیطنت بگذرد undefined.
آن سال‌ها کسی نمی‌دانست پسربچه‌ای که در زیرزمینِ خانه‌ای معمولی در قلب مشهد، آرام و بی‌صدا درسِ صبر و گذشت می‌آموزد، قرار است روزی یکی از نام‌آوران تاریخ شود undefined.
#سید_علی_خامنه_ای #آقا_سید_جواد_خامنه_ای #غلامحسین_تبریزی #هزار_و_سیصد_و_هجده
@aghayeshahid

۴:۵۴