روایت شماره ۱۱: گیسوانِ بافته در صبح عید 
نوروزِ سال ۱۳۶۴ داشت میرسید و عطرِ بهار، لابلای دیوارهای پایتخت میپیچید
. خانوادهی آقای رئیسجمهور برای زیارت راهی مشهد شده بودند... اما خانهی تهران، یک مهمانِ کوچک و پاپِی داشت که یک لحظه از پدر جدا نمیشد
.
«بُشریٰ» چهارساله، با همان اصرارهای شیرینِ کودکی، پیشِ پدر مانده بود. چون میخواست روزِ اول عید، دست در دستِ پدر، به جماران برود و امام را ببیند
.
صبحِ عید شد و خورشید، زودتر از همیشه به پنجرهها سرک کشید
. دخترک لباسهای نو و مرتبش را پوشید، اما یک جای کار میلنگید؛ موهای بلند او، شانه زدن و بافتن میخواست
.
بابا سیدعلی، مو شانه کردن و بافتن را خیلی خوب بلد بود. با همان لبخندِ همیشگی، شانه را به دست گرفت تا دخترک را برای مهمانیِ بزرگ آماده کند. اما یک مانعِ سخت وجود داشت؛ یک یادگاریِ سُرخ از تابستانِ داغ سال ۶۰
. انفجارِ مسجدِ ابوذر، دستِ راستِ پدر را مجروح و بیحرکت کرده بود.
بافتنِ گیسو هم، یک هنرِ «دو دستی» است؛ هر چقدر هم که ماهر باشی، با یک دست نمیشود تارهای ظریفِ مو را لابلای هم نشاند و گره زد 🧶.
آقای رئیسجمهور، در حالی که شانه در دستش بود، نگاهی به قامتِ کوچکِ دخترش کرد. او دلش میخواست دخترک با همان شکلی که دوست دارد به دیدار امام برود. در را باز کرد و رو به «رفقای پاسدار» که بیرونِ اتاق منتظر بودند، کرد
.
صحنهای عجیب و تماشایی رقم خورد: مردانی که کارشان حفاظتِ امنیتی و دست گرفتنِ اسلحه بود... حالا با نهایتِ دقت و احتیاط، به کمکِ پدر آمدند
. چند جفت دستِ ورزیده که به سختیهای نظامی عادت داشتند، کنارِ دستِ مجروحِ پدر قرار گرفتند.
با همکاریِ «تیمِ حفاظتی» و «آقای رئیسجمهور»، تارها یکییکی روی هم لغزیدند. بالاخره، گیسوانِ بُشریٰ بافته شد و لبخند رضایت جاریِ بر لبان دخترک
. پدر، چادرِ کوچکی روی سرِ دخترش انداخت و دستِ او را در دستِ سالمش گرفت
.
آن روز در جماران، امام خمینی (ره) با دیدنِ آن دختربچهی مرتب و باوقار، لبخند زد. کسی نمیدانست که پشتِ آن بافتِ سادهی موی زیر چادر، چه عملیاتِ صمیمانه و پُردردسری انجام شده است!
این زیباترین عیدیِ بُشریٰ بود؛ اینکه حس کرد برای پدرش، در کنار تمامِ وظایفِ سنگینِ ریاستجمهوریِ یک کشورِ در حال جنگ، آراسته بودنِ او و مرتب کردنِ موهای بلندش در صبحِ عید، چقدر اهمیت دارد و چه شیرینی لذتبخشی است.
#بشری_خامنه_ای #امام_خمینی#هزار_و_سیصد_و_شصت_چهار
کتاب یاد و یادگار
روایت قبل: روایت شماره ۱۰: وصلههایی بر آرزو 
@aghayeshahid
نوروزِ سال ۱۳۶۴ داشت میرسید و عطرِ بهار، لابلای دیوارهای پایتخت میپیچید
«بُشریٰ» چهارساله، با همان اصرارهای شیرینِ کودکی، پیشِ پدر مانده بود. چون میخواست روزِ اول عید، دست در دستِ پدر، به جماران برود و امام را ببیند
صبحِ عید شد و خورشید، زودتر از همیشه به پنجرهها سرک کشید
بابا سیدعلی، مو شانه کردن و بافتن را خیلی خوب بلد بود. با همان لبخندِ همیشگی، شانه را به دست گرفت تا دخترک را برای مهمانیِ بزرگ آماده کند. اما یک مانعِ سخت وجود داشت؛ یک یادگاریِ سُرخ از تابستانِ داغ سال ۶۰
بافتنِ گیسو هم، یک هنرِ «دو دستی» است؛ هر چقدر هم که ماهر باشی، با یک دست نمیشود تارهای ظریفِ مو را لابلای هم نشاند و گره زد 🧶.
آقای رئیسجمهور، در حالی که شانه در دستش بود، نگاهی به قامتِ کوچکِ دخترش کرد. او دلش میخواست دخترک با همان شکلی که دوست دارد به دیدار امام برود. در را باز کرد و رو به «رفقای پاسدار» که بیرونِ اتاق منتظر بودند، کرد
صحنهای عجیب و تماشایی رقم خورد: مردانی که کارشان حفاظتِ امنیتی و دست گرفتنِ اسلحه بود... حالا با نهایتِ دقت و احتیاط، به کمکِ پدر آمدند
با همکاریِ «تیمِ حفاظتی» و «آقای رئیسجمهور»، تارها یکییکی روی هم لغزیدند. بالاخره، گیسوانِ بُشریٰ بافته شد و لبخند رضایت جاریِ بر لبان دخترک
آن روز در جماران، امام خمینی (ره) با دیدنِ آن دختربچهی مرتب و باوقار، لبخند زد. کسی نمیدانست که پشتِ آن بافتِ سادهی موی زیر چادر، چه عملیاتِ صمیمانه و پُردردسری انجام شده است!
این زیباترین عیدیِ بُشریٰ بود؛ اینکه حس کرد برای پدرش، در کنار تمامِ وظایفِ سنگینِ ریاستجمهوریِ یک کشورِ در حال جنگ، آراسته بودنِ او و مرتب کردنِ موهای بلندش در صبحِ عید، چقدر اهمیت دارد و چه شیرینی لذتبخشی است.
#بشری_خامنه_ای #امام_خمینی#هزار_و_سیصد_و_شصت_چهار
@aghayeshahid
۷:۰۸