بله | کانال آقای شهید ☫
عکس پروفایل آقای شهید ☫آ

آقای شهید ☫

۴۵۹ عضو
thumbnail
روایت شماره ۱۰: وصله‌هایی بر آرزو undefined
زمستانِ مشهد شوخی نداشت؛ سرما از روی پوست رد می‌شد و تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد undefined. در آن روزهای سرد، تمامِ ذوق و اشتیاقِ «سید علیِ» کوچک، در پاپوشی خلاصه شده بود که قرار بود گرمابخشِ قدم‌هایش باشد undefined. او مثل خیلی از بچه‌های محله، یک کنجکاویِ کودکانه در دل داشت: تجربه‌ی پوشیدنِ یک جفت «کفش بنددار». برای او، آن بندهای نازک که روی کفش گره می‌خوردند، شکوهِ خاصی داشتند که با گیوه‌های تابستانی و کفش‌های ساده‌ی «میرزایی» فرق می‌کرد undefined.
اما در خانه‌ی آقا سید جواد، همه‌چیز با ترازوی «قناعت» اندازه می‌شد undefined. پدر، عالمی زاهد و باوقار بود که زندگی‌اش در نهایتِ سادگی می‌گذشت و پولی برای تشریفاتِ غیرضروری نداشت undefined. سهم بچه‌ها از زمستان، همان کفش‌های میرزاییِ مقاوم و بی‌بند بود. بالاخره روزی که سید علی منتظرش بود رسید و یک جفت کفش نو برایش تهیه شد. اما وقتی پایش را داخل چرمِ سفتِ کفش کرد، متوجه شد که کفش‌ها به شدت تنگ هستند undefined.
در آن لحظه، سید علی با خودش فکر کرد: «لابد این‌ها را پس می‌دهند و چون دیگر از این مدلِ ساده در مغازه نیست، شاید یک مدلِ دیگر برایم بخرند!» او در خیالش، خودش را با کفش‌های جدیدی تصور می‌کرد که به راحتی در آن‌ها قدم می‌زند undefined.
جیبِ خالی اما دلِ پُرِ پدر، راهِ دیگری پیدا کرد. آقا سید جواد که نمی‌خواست بگذارد کفشِ نو بلااستفاده بماند و بضاعتِ تعویض هم نبود، راهِ حلی پیدا کرد که نشان‌دهنده‌ی تلاشِ صمیمانه‌ی او برای حلِ مشکل با کمترین هزینه بود. او کفش‌ها را پیش پینه‌دوز محله برد و گفت: «لبه‌های این کفش را بشکاف و سوراخ کن تا بند از آن رد شود؛ این‌طوری گشاد می‌شود و به پای بچه می‌رود undefined
وقتی سید علی شنید که قرار است کفش‌هایش «بنددار» شوند، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید undefined. او تمامِ آن روز را با تصورِ کفش‌های محبوبش سپری کرد. اما وقتی کفش‌ها از مغازه‌ی پینه‌دوزی برگشتند، منظره‌ای متفاوت پیش رویش بود. پینه‌دوز برای باز کردنِ فضا، لبه‌های چرم را شکافته و بندهایی زمخت و ناهماهنگ از میان آن‌ها رد کرده بود؛ ترکیبی که با کفش‌های بندیِ بازاری خیلی فرق داشت undefined.
بغضِ کوتاهی راه گلوی سید علی را بست undefined. این آن تصویری نبود که در ذهن ساخته بود. اما وقتی به چهره‌ی مصمم و زحمت‌کشِ پدر نگاه کرد که چطور سعی کرده بود با همان داشته‌های اندک، نیازی از فرزندش را برطرف کند، سکوت کرد undefined. او در آن لحظه، درسِ بزرگی از واقعیت‌های زندگی آموخت. سعیِ پدر برای آنکه با همان بضاعتِ کم، آرزوی فرزندش را بی‌پاسخ نگذارد، در لابلای همان دوخت‌ودوزهای ساده پنهان بود undefined.
سید علی یاد گرفت که قناعت ، یعنی قدردانی از تلاشی که پشتِ یک هدیه‌ی ساده نهفته است. او با همان کفش‌ها در کوچه‌های خاکی دوید و بزرگ شد، اما یادش ماند که گاهی برکت، نه در زیباییِ ظاهر، که در صداقت و محبتی است که میان اعضای یک خانواده‌ی صمیمی جریان دارد undefined.
#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #خاطرات_کودکی
undefined روایت قبل: روایت شماره ۹: مأموریتِ شبانه برای دیپلم undefined
@aghayeshahid

۷:۰۱