بله | کانال آقای شهید ☫
عکس پروفایل آقای شهید ☫آ

آقای شهید ☫

۴۵۹ عضو
thumbnail
روایت شماره ۵: دریچه‌ای به سوی نور undefined
سید علیِ سیزده‌ساله، تشنه‌ی دانستن بود، اما کلمه‌ها مدتی بود که با او نامهربانی می‌کردند undefined. عصرها، وقتی در محضر استادش، «آقا سید جلیل حسینی»، زانو می‌زد تا درس‌های جدید را بیاموزد، صحنه‌ای عجیب تکرار می‌شد؛ او مجبور بود آن‌قدر روی صفحات کتاب خم شود که صورتش کاملاً به کاغذها نزدیک شود تا بتواند خطوط را تشخیص دهد undefined. آقا سید جلیل با تعجب به شاگردِ کوشا و باهوشش نگاه می‌کرد که برای خواندنِ یک عبارت ساده، تا کمر روی کتاب دولا می‌شد. سید علی تا آن روز نمی‌دانست دنیا برای دیگران چقدر شفاف است؛ او گمان می‌کرد همه‌ی آدم‌ها مثل او، سال‌هاست در میان یک مهِ همیشگی زندگی می‌کنند undefined.
در آن سوی این سکوتِ مه‌آلود، «آقا سید جواد» قرار داشت؛ پدری که کوه وقار، تقوا و زهد بود undefined. برای سید جواد که تمام عمرش را به عبادت و پاسداری از سنت‌های اصیل گذرانده بود، هر چیزی که بویِ فرهنگِ وارداتی و نمایشیِ آن روزگار را می‌داد، نگران‌کننده بود. در آن روزگار او عینک را نه یک ابزار پزشکی، بلکه مظهری از «غربگرایی» می‌دید؛ چیزی شبیه به لباس‌های فرنگی که در آن زمان برای تغییر هویتِ جوان‌ها تبلیغ می‌شد undefined. آقا سید جواد که می‌خواست پسرش در نهایتِ سادگی و به دور از دلبستگی به ظواهر دنیا رشد کند، با احتیاطِ تمام می‌گفت:«لازم نیست عینک بزنی بابا جان! این‌ها برای زیبایی و تجملات است؛ طلبه باید به فکر صفای باطن باشد، نه پیرایش ظاهر.» undefined
او نگران بود که مبادا این شیشه‌های گرد، دریچه‌ای شوند برای ورودِ روحیه‌ی خودنمایی به قلبِ پاک پسرش. سید علی هم که احترام به پدر را بر هر چیزی مقدم می‌دانست، یک سالِ تمام با صبوری در همان فضای تار زندگی کرد undefined. نمره‌ی چشم او که در ابتدا ۱.۷۵ بود، به خاطر فشارِ مطالعه، به نمره ۴ و آستیگمات رسید. تاریِ دید، درس خواندن را برایش سخت کرده بود، اما او لب به شکایت باز نکرد undefined.
بالاخره مادر، که با نگاهِ مهربانش رنجِ پنهان پسر را درک کرده بود، راهی پیدا کرد undefined. او می‌دانست که اگر پدر مطمئن شود عینک یک «ضرورت» است و نه یک «زینت» و تجملات، حتماً خواهد پذیرفت. مادر با قناعت و سختی، مبلغ ۱۶ تومان جور کرد و با بیانی مهربانانه، آقا سید جواد را قانع کرد که چشمانِ سید علی‌آقا برای خدمت به علم، نیاز به این همراهی دارند undefined.
روز خرید عینک، روزِ کشف دوباره‌ی جهان بود undefined. وقتی برای اولین بار آن شیشه‌های گرد را جلوی چشمانش گذاشت، ناگهان پرده‌های مه کنار رفتند. او با حیرت به آن سوی خیابان خیره شد؛ می‌توانست صورت آدم‌ها و حتی جزئیاتِ حرکت برگ‌های درختان را به وضوح ببیند undefined. با هیجان از خودش می‌پرسید: «عجب! یعنی دنیا واقعاً این‌طور است؟!» undefined
او با همان عینکِ جدید، بلافاصله راهی حرم شد undefined. وقتی وارد صحن شد، سرش را بلند کرد و برای اولین بار در زندگی‌اش، آینه‌کاری‌های سقف و گچ‌بری‌های ظریفِ حرم را واضح دید. آن نقش‌ونگارهای اسلیمی که تا آن روز برایش توده‌ای کدر بودند، حالا مثل جواهری درخشان جلوی چشمش می‌درخشیدند undefined.
سید علی‌آقا در آن روزِ سیزده‌سالگی، درس بزرگی آموخت؛ او فهمید که هم احتیاطِ پدر از سرِ دلسوزی برای روح او بوده و هم حقیقت، همیشه درخشان و زیباست، به شرط آنکه دریچه‌ای درست و پاکیزه برای دیدن آن داشته باشی undefined.
#سید_علی_خامنه_ای#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #بانو_خدیجه_میردامادی #آقا_سید_جلیل_حسینی #خاطرات_نوجوانی
@aghayeshahid

۱۷:۵۵