بله | کانال آقای شهید ☫
عکس پروفایل آقای شهید ☫آ

آقای شهید ☫

۴۵۹ عضو
thumbnail
روایت شماره ۱۲: گنجینه‌ای که از یاد نرفت undefined
شب‌های مشهد در آن سال‌ها، حال‌وهوای دیگری داشت؛ به‌ویژه وقتی سرمای ملایمِ صحن با بوی گلاب و زمزمه‌های آرامِ زائران گره می‌خورد undefined. برای «سید علیِ» نوجوان، شب‌ها یک پاتوقِ ثابت و دوست‌داشتنی وجود داشت: حرمِ باصفایِ امام رضا (علیه‌السلام) undefined.
برنامه‌ی هر شبِ او و پدرش، آقا سید جواد، دقیق و حساب‌شده بود. بعد از نماز مغرب و عشا، پیاده راهیِ حرم می‌شدند undefined. آقا سید جواد، عارفی باوقار و اهل دل بود؛ وقتی مقابل ضریح می‌ایستاد، زمان برایش متوقف می‌شد. او مقید بود که زیارت‌هایش را با دقت و طمأنینه بخواند؛ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَمِينَ اللّهِ فِي أَرْضِهِ... زیارت امین الله هیچ‌وقت ترک نمی‌شد undefined. بعد از آن هم نوبت به زیارتِ طولانی و پُرمعنای جامعه کبیره می‌رسید.
سید علی آقا هم پابه‌پایِ پدر می‌ایستاد. کتابِ سنگینِ مفاتیح‌الجنان را با دو دست می‌گرفت و چشم می‌دوخت به کلماتی که مثل دانه‌های مروارید کنار هم چیده شده بودند undefined: اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا اَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ... سلام بر شما ای خاندانِ نبوت...
شب اول، شب دوم، شب دهم... هر شب، همان کلمات و همان آهنگِ دلنشین تکرار می‌شد. سید علی زیر نورِ ملایمِ چلچراغ‌های حرم، با پدر هم‌نوا می‌شد undefined: سلام بر شما ای معدنِ رحمت ، و گنجینه‌دارانِ دانش، و نهایتِ بردباری...
او فقط نمی‌خواند؛ او داشت این کلمات را در گنجینه‌ی ذهنش حک می‌کرد undefined. عباراتی مثل «اَرْكانَ الْبِلادِ» (ستون‌های شهرها) و «سِاسَةَ الْعِبادِ» (تدبیرکنندگانِ بندگان) در ذهنِ گیرای او نقش می‌بستند. تا اینکه یک شب، وقتی زیارت تمام شد و نسیمِ خنکِ شبانه در صحنِ حرم صورتشان را نوازش داد، سید علی با شوقی که در چشم‌هایش می‌درخشید، رو به پدر کرد: «آقاجان! من امشب زیارت جامعه را از حفظ شدم!» undefined
آقا سید جواد که می‌دانست حفظ کردنِ این متنِ طولانی، چقدر دقت و استمرار می‌خواهد، مکثی کرد. شاید در دلش به تلاش و حافظه‌ی پسرش آفرین گفت. برگشت، نگاهی پُر از مِهر به سید علی انداخت، دستِ نوازش بر سرش کشید و با صدایی که تحسین در آن موج می‌زد، گفت: «بارک‌الله!» undefined
آن تشویقِ کوتاه اما عمیق، مثلِ یک مُهرِ تأیید بر قلبِ نوجوان نشست undefined. چنان‌که دهه‌ها بعد، درحالی‌که هنوز آن کلماتِ نورانی را در حافظه داشت، با افتخار از آن شب‌های حرم یاد می‌کرد undefined.
#آقا_سید_جواد_خامنه_ای #زیارت_جامعه_کبیره #خاطرات_نوجوانی#حرم_امام_رضا
undefined روایت قبل: روایت شماره ۱۱: گیسوانِ بافته در صبح عید undefined

@aghayeshahid

۱۳:۱۳