روایت شماره ۱۴: بوی زندگی روی گاری دستی 
شهریورِ سال ۱۳۴۷ بود و آفتابِ داغِ خراسان بر ویرانههای «فردوس» میتابید
. چند روزی از آن حادثهی ویرانگر گذشته بود و شهر، شبیه به زخمی عمیق روی صورتِ زمین به نظر میرسید. تمامِ محلهها زیر کوهی از آوار و غبار فرو رفته بودند و مردم، داغدار و خسته، در چادرهایی که گوشهوکنار برپا شده بود، پناه گرفته بودند
.
در روزهای اول، گرسنگی هم به دردهای دیگر اضافه شده بود؛ نانواییها خراب شده بودند و مردم نتوانسته بودند حتی یک وعده غذای گرم بخورند. بیسکویت و خرمای خشک، شاید ضعفِ بدن را میگرفت، اما بوی یک غذای گرم میتوانست امید را به دلهای لرزان بازگرداند
.
«سید علیِ جوان» که پایگاهِ امدادرسانی روحانیت را راه انداخته بود، میدانست شهر بیش از هرچیز به «امید» نیاز دارد و بویِ خوشِ یک دیگِ غذای گرم، شاید دوباره خون را در رگهای این شهرِ ویران به جریان بیندازد
. او بعد از گرمکردن تنور نانوایی، با پیگیریهای زیاد، از مشهد اجاق و وسایل پختوپز آورد، و بهسرعت اولین دیگهای بزرگ در اردوگاه بار گذاشته شد.
اما یک نکتهی مهم وجود داشت که از چشمِ او دور نماند. مردمِ فردوس، حتی در اوجِ نیاز، بسیار باوقار و خویشتندار بودند. بااینکه روزها بود غذای گرم نخورده بودند، حیا و عزتِنفسشان اجازه نمیداد با ظرفی در دست، در صفِ طولانیِ غذا بایستند
. آنها ترجیح میدادند گرسنگی بکشند، اما غرورِشان خدشهدار نشود.
سید علی که این روحیهی نجیبانه را میشناخت، برای حفظِ آبرو و احترامِ مردم، مسیرِ توزیعِ غذا را تغییر داد. بهجای آنکه مردم به سراغِ دیگها بیایند، تصمیم گرفت خودش با غذا به سراغِ آنها برود
. گاریهای چوبیِ دستی را آماده کردند و دیگهای سنگین را روی آنها گذاشتند. سید علی، آستینها را بالا زد، عبایش را جمع کرد و خودش دستهی یک گاری را گرفت. تلقتلقِ چرخهای گاری روی زمینهای ناهموار و خاکیِ فردوس، نویدِ مهربانی میداد
.
نوجوانهای زبلِ فردوس، مثل «سید احمد» و «علی فرازی»، با دیدن این صحنه به وجد آمدند
. آنها هم دویدند و پابهپایِ آقا، گاری را هل دادند. گاهی هم از سرِ شیطنت، کنارِ دیگ روی گاری مینشستند تا خبرنگارها از آنها عکس بگیرند! گاری جلوی هر چادر متوقف میشد. سید علی با مهربانی آمار نفرات را میپرسید و با دستانِ خودش، غذای گرم را در ظرفهایشان میریخت
. او اجازه نمیداد کسی احساسِ کوچکی کند؛ غذا را مثل یک هدیه به آنها تقدیم میکرد
.
مردمِ فردوس هرگز آن لبخندها و آن دستهای مهربان را فراموش نکردند
. سالها بعد، وقتی از آن روزهای تلخ حرف میزدند، با افتخار سرشان را بالا میگرفتند و میگفتند: «*ما نمکپروردهی آقاییم... آقا با دستِ خودش ما را اطعام کرده است*
.»
#زلزله_فردوس #سید_احمد #علی_فرازی#هزار_و_سیصد_چهل_و_هفت
برگرفته از کتاب دوباره فردوس
روایت قبل: روایت شماره ۱۳: ردایِ بهشتی برای آقا 
@aghayeshahid
شهریورِ سال ۱۳۴۷ بود و آفتابِ داغِ خراسان بر ویرانههای «فردوس» میتابید
در روزهای اول، گرسنگی هم به دردهای دیگر اضافه شده بود؛ نانواییها خراب شده بودند و مردم نتوانسته بودند حتی یک وعده غذای گرم بخورند. بیسکویت و خرمای خشک، شاید ضعفِ بدن را میگرفت، اما بوی یک غذای گرم میتوانست امید را به دلهای لرزان بازگرداند
«سید علیِ جوان» که پایگاهِ امدادرسانی روحانیت را راه انداخته بود، میدانست شهر بیش از هرچیز به «امید» نیاز دارد و بویِ خوشِ یک دیگِ غذای گرم، شاید دوباره خون را در رگهای این شهرِ ویران به جریان بیندازد
اما یک نکتهی مهم وجود داشت که از چشمِ او دور نماند. مردمِ فردوس، حتی در اوجِ نیاز، بسیار باوقار و خویشتندار بودند. بااینکه روزها بود غذای گرم نخورده بودند، حیا و عزتِنفسشان اجازه نمیداد با ظرفی در دست، در صفِ طولانیِ غذا بایستند
سید علی که این روحیهی نجیبانه را میشناخت، برای حفظِ آبرو و احترامِ مردم، مسیرِ توزیعِ غذا را تغییر داد. بهجای آنکه مردم به سراغِ دیگها بیایند، تصمیم گرفت خودش با غذا به سراغِ آنها برود
نوجوانهای زبلِ فردوس، مثل «سید احمد» و «علی فرازی»، با دیدن این صحنه به وجد آمدند
مردمِ فردوس هرگز آن لبخندها و آن دستهای مهربان را فراموش نکردند
#زلزله_فردوس #سید_احمد #علی_فرازی#هزار_و_سیصد_چهل_و_هفت
@aghayeshahid
۱۴:۲۵