روایت شماره ۱۳: ردایِ بهشتی برای آقا 
فردوس، شهریور ۱۳۴۷؛ شهری که تا دیروز آرام بود، حالا زیر آوارِ زلزلهای سهمگین نفسنفس میزند
.
در میانِ آن همه خاک و ناامیدی، پایگاه اولین اردوی جهادی جوانان انقلابی به نام «امداد روحانیت» برپا شده بود. فرماندهاش یک روحانی جوان بیستونه ساله و پُرانرژی به نام «سید علی» بود
.
مرکبِ این فرمانده برای سرکشی به روستاها و چادرهای زلزلهزدگان، یک موتورگازیِ کهنه و پرسروصدا بود و رانندهی این موتور، جوانی باصفا و فرز به نام «سید جمال جلیلی». کسی که با آن موتورِ دودزا، آقا را در میانِ گرد و خاک جابهجا میکرد و حسابی هم گردوخاک به پا میکرد!
یک روز، میانِ همان گیرودارِ ساختوسازِ خانهها برای مردم، سید علی رو به رفیقِ موتورسوارش کرد و پرسید:«آقا سید جمال! شنیدهام تعبیر خوابت خوب است؛ میتوانی خوابِ مرا تعبیر کنی؟»
سید جمال که میدانست این روحانیِ جوان چقدر متواضع و صادق است، با اشتیاق گفت:«خیر است انشاءالله آقا! چه خوابی دیدهاید؟»
سید علی شروع کرد به تعریفِ رویای عجیبی که دیده بود:«خواب دیدم کسی درِ خانه را زد. سینیِ بزرگی روی دستش بود که پارچهای روی آن کشیده بودند. گفت: این برای شماست. وقتی پارچه را کنار زدم، یک لبادهی زربافتِ بسیار زیبا و برازنده دیدم. روی آن یک نامه بود. بازش کردم؛ نوشته بود: آقای سید علی خامنهای، این هدیهای است از طرف حضرت رسول (ص) به شما. قدرش را بدانید. در خواب، نامه را به چشم کشیدم، لباده را پوشیدم و مقابل آینه ایستادم؛ چنان زیبا و اندازه بود که از دیدنش شگفتزده شدم.»
سید جمال، نگاهی به چهرهی بیریای سید علی انداخت، لبخندی زد و با شوخی و کنایهای که تهِ دلش به آن ایمان داشت، گفت:«آقا! تعبیرش این است که شما شاه میشوید!»
سید علی که زندگیاش را وقفِ مبارزه با رژیمِ ستمشاهی کرده بود، با تعجب و خندهای تلخ جواب داد:«چه میگویی آقا سید؟! من دارم با شاه مبارزه میکنم! دعا کن بتوانم خدمتگزارِ مردم باشم.»
سالها گذشت. انقلاب شد و آن طلبهی مبارز، ابتدا رئیسجمهور و بعد رهبرِ ایران شد
. بیست سال بعد، در شهریور ۱۳۶۷، وقتی ایشان در قامتِ عالیترین مقامِ کشور دوباره به فردوس برگشت، سید جمالِ جلیلی در میانِ جمعیت به استقبالِ یارِ قدیمیاش رفت
.
سید جمال با چشمانی درخشان رو به آقا کرد و پرسید:«آقاجان! آن لبادهی زربافتِ توی خواب یادتان هست؟»
آقا هم با دیدنِ او لبخندی زدند و به شوخی گفتند:«آن موتورگازیِ کهنهات که آنقدر ما را با آن دود میدادی، هنوز یادت هست؟!»
آنجا بود که همه فهمیدند آن ردایِ پادشاهی که در خواب دیده شده بود، نه یک تاجوتختِ مادی، بلکه ردایِ سنگین رهبری امتی بود که پیامبر (ص) به این سرباز شجاعش هدیه داده بود
. پادشاهی بر قلبهایی که بیست سال قبل، در میانِ آوارهای فردوس، مهربانیِ او را دیده بودند و سالها بعد، با رهبریِ او، مبعوث و امتِ برانگیختهی پروردگار گشتند
.
#سید_جمال_جلیلی#زلزله_فردوس#هزار_و_سیصد_چهل_و_هفت
دوباره فردوس
روایت قبل:روایت شماره ۱۲: گنجینهای که از یاد نرفت 
@aghayeshahid
فردوس، شهریور ۱۳۴۷؛ شهری که تا دیروز آرام بود، حالا زیر آوارِ زلزلهای سهمگین نفسنفس میزند
در میانِ آن همه خاک و ناامیدی، پایگاه اولین اردوی جهادی جوانان انقلابی به نام «امداد روحانیت» برپا شده بود. فرماندهاش یک روحانی جوان بیستونه ساله و پُرانرژی به نام «سید علی» بود
مرکبِ این فرمانده برای سرکشی به روستاها و چادرهای زلزلهزدگان، یک موتورگازیِ کهنه و پرسروصدا بود و رانندهی این موتور، جوانی باصفا و فرز به نام «سید جمال جلیلی». کسی که با آن موتورِ دودزا، آقا را در میانِ گرد و خاک جابهجا میکرد و حسابی هم گردوخاک به پا میکرد!
یک روز، میانِ همان گیرودارِ ساختوسازِ خانهها برای مردم، سید علی رو به رفیقِ موتورسوارش کرد و پرسید:«آقا سید جمال! شنیدهام تعبیر خوابت خوب است؛ میتوانی خوابِ مرا تعبیر کنی؟»
سید جمال که میدانست این روحانیِ جوان چقدر متواضع و صادق است، با اشتیاق گفت:«خیر است انشاءالله آقا! چه خوابی دیدهاید؟»
سید علی شروع کرد به تعریفِ رویای عجیبی که دیده بود:«خواب دیدم کسی درِ خانه را زد. سینیِ بزرگی روی دستش بود که پارچهای روی آن کشیده بودند. گفت: این برای شماست. وقتی پارچه را کنار زدم، یک لبادهی زربافتِ بسیار زیبا و برازنده دیدم. روی آن یک نامه بود. بازش کردم؛ نوشته بود: آقای سید علی خامنهای، این هدیهای است از طرف حضرت رسول (ص) به شما. قدرش را بدانید. در خواب، نامه را به چشم کشیدم، لباده را پوشیدم و مقابل آینه ایستادم؛ چنان زیبا و اندازه بود که از دیدنش شگفتزده شدم.»
سید جمال، نگاهی به چهرهی بیریای سید علی انداخت، لبخندی زد و با شوخی و کنایهای که تهِ دلش به آن ایمان داشت، گفت:«آقا! تعبیرش این است که شما شاه میشوید!»
سید علی که زندگیاش را وقفِ مبارزه با رژیمِ ستمشاهی کرده بود، با تعجب و خندهای تلخ جواب داد:«چه میگویی آقا سید؟! من دارم با شاه مبارزه میکنم! دعا کن بتوانم خدمتگزارِ مردم باشم.»
سالها گذشت. انقلاب شد و آن طلبهی مبارز، ابتدا رئیسجمهور و بعد رهبرِ ایران شد
سید جمال با چشمانی درخشان رو به آقا کرد و پرسید:«آقاجان! آن لبادهی زربافتِ توی خواب یادتان هست؟»
آقا هم با دیدنِ او لبخندی زدند و به شوخی گفتند:«آن موتورگازیِ کهنهات که آنقدر ما را با آن دود میدادی، هنوز یادت هست؟!»
آنجا بود که همه فهمیدند آن ردایِ پادشاهی که در خواب دیده شده بود، نه یک تاجوتختِ مادی، بلکه ردایِ سنگین رهبری امتی بود که پیامبر (ص) به این سرباز شجاعش هدیه داده بود
#سید_جمال_جلیلی#زلزله_فردوس#هزار_و_سیصد_چهل_و_هفت
@aghayeshahid
۱۲:۱۶