بله | کانال آقای شهید ☫
عکس پروفایل آقای شهید ☫آ

آقای شهید ☫

۴۵۹ عضو
thumbnail
روایت شماره ۱۳: ردایِ بهشتی برای آقا undefined
فردوس، شهریور ۱۳۴۷؛ شهری که تا دیروز آرام بود، حالا زیر آوارِ زلزله‌ای سهمگین نفس‌نفس می‌زند undefined.
در میانِ آن همه خاک و ناامیدی، پایگاه اولین اردوی جهادی جوانان انقلابی به نام «امداد روحانیت» برپا شده بود. فرمانده‌اش یک روحانی جوان بیست‌ونه ساله و پُرانرژی به نام «سید علی» بود undefined.
مرکبِ این فرمانده برای سرکشی به روستاها و چادرهای زلزله‌زدگان، یک موتورگازیِ کهنه و پرسروصدا بود و راننده‌ی این موتور، جوانی باصفا و فرز به نام «سید جمال جلیلی». کسی که با آن موتورِ دودزا، آقا را در میانِ گرد و خاک جابه‌جا می‌کرد و حسابی هم گردوخاک به پا می‌کرد! undefined
یک روز، میانِ همان گیرودارِ ساخت‌وسازِ خانه‌ها برای مردم، سید علی رو به رفیقِ موتورسوارش کرد و پرسید:«آقا سید جمال! شنیده‌ام تعبیر خوابت خوب است؛ می‌توانی خوابِ مرا تعبیر کنی؟» undefined
سید جمال که می‌دانست این روحانیِ جوان چقدر متواضع و صادق است، با اشتیاق گفت:«خیر است ان‌شاءالله آقا! چه خوابی دیده‌اید؟» undefined
سید علی شروع کرد به تعریفِ رویای عجیبی که دیده بود:«خواب دیدم کسی درِ خانه را زد. سینیِ بزرگی روی دستش بود که پارچه‌ای روی آن کشیده بودند. گفت: این برای شماست. وقتی پارچه را کنار زدم، یک لباده‌ی زربافتِ بسیار زیبا و برازنده دیدم. روی آن یک نامه بود. بازش کردم؛ نوشته بود: آقای سید علی خامنه‌ای، این هدیه‌ای است از طرف حضرت رسول (ص) به شما. قدرش را بدانید. در خواب، نامه را به چشم کشیدم، لباده را پوشیدم و مقابل آینه ایستادم؛ چنان زیبا و اندازه بود که از دیدنش شگفت‌زده شدم.» undefined
سید جمال، نگاهی به چهره‌ی بی‌ریای سید علی انداخت، لبخندی زد و با شوخی و کنایه‌ای که تهِ دلش به آن ایمان داشت، گفت:«آقا! تعبیرش این است که شما شاه می‌شوید!» undefined
سید علی که زندگی‌اش را وقفِ مبارزه با رژیمِ ستم‌شاهی کرده بود، با تعجب و خنده‌ای تلخ جواب داد:«چه می‌گویی آقا سید؟! من دارم با شاه مبارزه می‌کنم! دعا کن بتوانم خدمتگزارِ مردم باشم.» undefined
سال‌ها گذشت. انقلاب شد و آن طلبه‌ی مبارز، ابتدا رئیس‌جمهور و بعد رهبرِ ایران شد undefined. بیست سال بعد، در شهریور ۱۳۶۷، وقتی ایشان در قامتِ عالی‌ترین مقامِ کشور دوباره به فردوس برگشت، سید جمالِ جلیلی در میانِ جمعیت به استقبالِ یارِ قدیمی‌اش رفت undefined.
سید جمال با چشمانی درخشان رو به آقا کرد و پرسید:«آقاجان! آن لباده‌ی زربافتِ توی خواب یادتان هست؟» undefined
آقا هم با دیدنِ او لبخندی زدند و به شوخی گفتند:«آن موتورگازیِ کهنه‌ات که آن‌قدر ما را با آن دود می‌دادی، هنوز یادت هست؟!» undefined
آنجا بود که همه فهمیدند آن ردایِ پادشاهی که در خواب دیده شده بود، نه یک تاج‌وتختِ مادی، بلکه ردایِ سنگین رهبری امتی بود که پیامبر (ص) به این سرباز شجاعش هدیه داده بود undefined. پادشاهی بر قلب‌هایی که بیست سال قبل، در میانِ آوارهای فردوس، مهربانیِ او را دیده بودند و سال‌ها بعد، با رهبریِ او، مبعوث و امتِ برانگیخته‌ی پروردگار گشتند undefined.
#سید_جمال_جلیلی#زلزله_فردوس#هزار_و_سیصد_چهل_و_هفت
undefined دوباره فردوس
undefinedروایت قبل:روایت شماره ۱۲: گنجینه‌ای که از یاد نرفت undefined
@aghayeshahid

۱۲:۱۶