روایت شماره ۱۵: مردی در لباس خادمی 
صبحِ زود بود و خورشید تازه پشتِ گلدستهها قد کشیده بود و انوارش را روی کاشیهای لاجوردیِ حرم پاشیده بود
. درهای بخشهایی از حرم بسته شده بود تا مراسمِ ویژهی «غبارروبی» آغاز شود. اینجا «روضهی منوره» است؛ جایی که فرشتهها بال میسایند و عطرِ گلابِ قمصر با آهِ دلِ سوختگان گره میخورد
. صدایِ تلاوتِ قرآن، با بغضِ حاضران پیوند خورده بود. در میانهیِ این ضیافتِ نورانی، مردی آرام قدم به حریمِ یار گذاشت.
او را همه به صلابت میشناختند، به کوهی که در برابرِ طوفانها خم نمیشود؛ اما اینجا... اینجا دیگر خبری از آن شکوهِ ظاهری نبود. اینجا دیگر خبری از «رهبری» و «مرجعیت» نبود
. هر چه بود، زائری بیقرار بود در برابرِ امامی مهربان.
آقا در گوشهای از محوطه، عبای عسلیرنگشان را درآوردند، عمامهیِ مشکیشان را که عطرِ سیادت میداد، از سر برداشتند و با احترام کنار گذاشتند و به جای آنها، یک روپوشِ بلند و سفیدرنگِ خادمی به تن کردند
. قامتِ ایشان در این لباسِ ساده و سپید، تصویرِ عجیبی ساخته بود.
وقتی وارد فضایِ داخل ضریح شدند، چشمهای حاضران از پشتِ شبکههای نقرهای به دنبالشان میگشت
. از داخلِ چشمیِ دوربینِ یکی از عکاسها، صحنه واضحتر بود: مردی سپیدموی و سفیدپوش، با آرامشی عجیب نشسته بود و با دستمالی آغشته به گلاب، بهنرمی روی سنگِ مزار دست میکشید 🫧.
آقا چفیهشان را هم داخل ضریح برده بودند تا متبرک کنند. لحظاتی بعد، در قسمتِ بالاسرِ حضرت ایستادند. دستها را به قنوت بالا آوردند؛ چشمهایشان خیسِ اشک شد و پانزده دقیقه، غرق در مناجاتی بیصدا و طولانی شدند
.
وقتی کار غبارروبی تمام شد، آقا دستمالِ سفیدی را که با آن غبارِ مزار را گرفته بودند، به سر و صورتِ خود کشیدند
. همه منتظر بودند تا آقا از ضریح خارج شوند، اما در همین لحظه، اتفاقی افتاد که همه را غرق در حیرت کرد. آیتالله خامنهای که عالیترین مقام کشور بودند، رو به تولیتِ حرم کردند و با لحنی آمیخته به احترام و حیا پرسیدند:
«آیا میتوانم این دستمالِ متبرک را برای خودم بردارم؟»
این حد از رعایتِ ادب و احترام، در حریمِ امام رضا (ع)، بینظیر بود
. ایشان با اینکه رهبر بودند، برای برداشتنِ یک دستمالِ متبرک، از تولیت حرم «اجازه» گرفتند. اجازه که صادر شد، دستمال را با احترام و دقتِ تمام تا کردند و در جیبشان، درست رویِ قلبشان، گذاشتند تا برای همیشه یادگار بماند
.
آقا وقتی از محوطه خارج میشد، دیگر نه رهبر بود و نه صاحبمقام؛ زائری بود که دلش را میانِ شبکههای نقرهای جا گذاشته بود
.
برگرفته از کتاب روایت اول شخص از شخص اول
#خادم_الرضا #حرم_امام_رضا
روایت قبل : روایت شماره ۱۴: بوی زندگی روی گاری دستی 
@aghayeshahid
صبحِ زود بود و خورشید تازه پشتِ گلدستهها قد کشیده بود و انوارش را روی کاشیهای لاجوردیِ حرم پاشیده بود
او را همه به صلابت میشناختند، به کوهی که در برابرِ طوفانها خم نمیشود؛ اما اینجا... اینجا دیگر خبری از آن شکوهِ ظاهری نبود. اینجا دیگر خبری از «رهبری» و «مرجعیت» نبود
آقا در گوشهای از محوطه، عبای عسلیرنگشان را درآوردند، عمامهیِ مشکیشان را که عطرِ سیادت میداد، از سر برداشتند و با احترام کنار گذاشتند و به جای آنها، یک روپوشِ بلند و سفیدرنگِ خادمی به تن کردند
وقتی وارد فضایِ داخل ضریح شدند، چشمهای حاضران از پشتِ شبکههای نقرهای به دنبالشان میگشت
آقا چفیهشان را هم داخل ضریح برده بودند تا متبرک کنند. لحظاتی بعد، در قسمتِ بالاسرِ حضرت ایستادند. دستها را به قنوت بالا آوردند؛ چشمهایشان خیسِ اشک شد و پانزده دقیقه، غرق در مناجاتی بیصدا و طولانی شدند
وقتی کار غبارروبی تمام شد، آقا دستمالِ سفیدی را که با آن غبارِ مزار را گرفته بودند، به سر و صورتِ خود کشیدند
«آیا میتوانم این دستمالِ متبرک را برای خودم بردارم؟»
این حد از رعایتِ ادب و احترام، در حریمِ امام رضا (ع)، بینظیر بود
آقا وقتی از محوطه خارج میشد، دیگر نه رهبر بود و نه صاحبمقام؛ زائری بود که دلش را میانِ شبکههای نقرهای جا گذاشته بود
#خادم_الرضا #حرم_امام_رضا
@aghayeshahid
۹:۰۵