بله | کانال آقای شهید ☫
عکس پروفایل آقای شهید ☫آ

آقای شهید ☫

۴۵۹ عضو
thumbnail
روایت شماره ۷: شکارچیان شب و معجزه‌ی تک‌درخت undefined
مهرماه سال ۱۳۵۹ بود. تانک‌های غول‌پیکر عراقی مثل هیولاهای آهنی، دشت‌های خوزستان را تا نزدیکی‌های اهواز شخم زده بودند undefined. اوضاع چنان بحرانی بود که آیت‌الله خامنه‌ای دیگر نتوانسته بود در اتاق‌های فرماندهی تهران دوام بیاورد؛ او نماینده‌ی امام در شورای عالی دفاع بود، اما دلش در خط مقدم می‌تپید. پس خودش را به اهواز رساند تا در کنار دکتر مصطفی چمران، «ستاد جنگ‌های نامنظم» را هدایت کند undefined.
همان عصر روز اول، ایشان تصمیمی گرفت که همه را غافلگیر کرد. یک دست لباس خاکی سربازی به تن کرد 🪖. یک تفنگ کلاشینکفِ قنداق‌تاشو روی دوش انداخت و پوتین‌هایش را محکم بست. دکتر چمران با دیدن این صحنه لبخندی از سر تأیید زد؛ حالا آیت‌الله خامنه‌ای آماده بود تا در خطرناک‌ترین و هیجان‌انگیزترین عملیات آن روزها شرکت کند: «شکار تانک» undefined.
قانون جنگ‌های نامنظم، شبیخون در تاریکی مطلق بود undefined. تیم‌های کوچک ۵۰ نفره، مثل سایه به دل دشمن نفوذ می‌کردند، چند تانک را با آر.پی.جی به آتش می‌کشیدند و قبل از آنکه دشمن از گیجی دربیاید، در دل دشت ناپدید می‌شدند undefined. جسارتِ آیت‌الله خامنه‌ای در همراهی با این گروه‌ها چنان بود که حتی افسران ارشد ارتش هم با دیدن او روحیه می‌گرفتند و با التماس می‌خواستند شب‌ها همراه این تیم‌های چریکی به شکار بروند.
اما یکی از دلهره‌آورترین مأموریت‌ها در منطقه‌ای به نام «دُبّ حردان» رقم خورد undefined. آیت‌الله خامنه‌ای همراه چمران برای شناسایی مواضع دشمن به آنجا رفته بود. وقتی به نزدیکی خطوط دشمن رسیدند، متوجه چند نفربر عراقی شدند. دکتر چمران که فرمانده‌ای بی‌قرار بود، می‌خواست جلوتر برود، اما به آیت‌الله خامنه‌ای گفت: «شما همین‌جا بمانید تا ما برگردیم.»
هوا داغ بود و تشنگی امان همه را بریده بود undefined. ایشان و همراهانش زیر سایه‌ی تنها درختِ آن دشت وسیع نشستند و از فرط عطش، از آب گل‌آلود جوی کوچکی که همان‌جا بود نوشیدند undefined. ناگهان صدای زوزه‌ی وحشتناکی در دشت پیچید؛ عراقی‌ها متوجه حضور آن‌ها شده بودند و منطقه را زیر آتش توپخانه گرفته بودند. گلوله‌ها یکی پس از دیگری در اطرافشان به زمین می‌خورد و صدای (تَرک... تَرک...) برخورد ترکش‌ها بلند می‌شد undefined. حتی صدای (تِک... تِک...) افتادن قطعات داغِ آهنِ گداخته داخل آب جوی شنیده می‌شد.
در آن لحظات حساس، آیت‌الله خامنه‌ای متوجه شد که آن «تک‌درخت» در دل دشت صاف، بهترین نشانه (گِرا) برای توپخانه‌ی دشمن است undefined. ایشان بلافاصله دستور داد همراهان خیز بردارند و با سرعت، خودشان را حدود ۶۰ متر به عقب کشیدند.
ثانیه‌ای نگذشته بود که یک گلوله توپ با صدایی مهیب، دقیقاً به همان درخت اصابت کرد و آن را در هم کوبید 🧨. اگر فقط چند لحظه دیرتر حرکت کرده بودند، آن درخت مزارِ همگی‌شان می‌شد.
آن روز، خوزستان دید که این روحانی بلندپایه، چگونه با لباس سربازی از میان آتش و دود عبور می‌کند undefined. آیت‌الله خامنه‌ای ثابت کرد که شجاعت، تنها در کلام نیست؛ بلکه ایستادن در قلب خطر برای دفاع از خاک و مردم است undefined.
#آیت_الله_خامنه_ای #دکتر_مصطفی_چمران#دفاع_مقدس #خاطرات_جنگ
undefined روایت قبل: روایت شماره ۶: ابابیل‌های شنی و فیل‌های سوخته undefined
@aghayeshahid

۸:۵۱