بله | کانال آقای شهید ☫
عکس پروفایل آقای شهید ☫آ

آقای شهید ☫

۴۵۹ عضو
thumbnail
روایت شماره ۸: حلقه‌ی آرامش روی خاک undefined
تیرماه سال ۱۳۶۷ بود. گرمای خوزستان مثل تازیانه‌ی آتش، بر صورت دشت می‌خورد undefined، اما خبری که از رادیو پخش شد، داغ‌تر از هر آتشی بود. وقتی صدای گوینده در سنگرها پیچید که ایران «قطعنامه‌ی ۵۹۸» را پذیرفته است، سکوتِ مرگباری جبهه‌ها را فرا گرفت undefined. لحظاتی بعد، وقتی پیام امام خمینی (ره) خوانده شد و ایشان با همان صداقت همیشگی فرمودند که این کار برایشان مثل «نوشیدن جام زهر» است، بغضِ هشت‌ساله‌ی جبهه‌ها ترکید undefined. رزمندگانی که سال‌ها با آرزوی پیروزی نهایی جنگیده بودند، حالا با چشمانی خیس و چهره‌هایی بهت‌زده به هم نگاه می‌کردند. آن‌ها نگران خون رفقای شهیدشان بودند و با خود می‌گفتند: «یعنی همه چیز تمام شد؟» روحیه‌ی بچه‌ها چنان افت کرده بود که انگار رمقی برای نگه داشتن تفنگ در دست نداشتند undefined.
در تهران، آیت‌الله خامنه‌ای که در آن زمان رئیس‌جمهور بود، نامه‌ی رسمی صلح را امضا کرد؛ اما او خوب می‌دانست که در این لحظه‌ی تاریخی، امضا کردن کاغذ کافی نیست undefined. او می‌دانست که باید برود تا مرهمی بر دل‌های پر از ابهامِ بچه‌ها باشد. از امام اجازه گرفت، دوباره همان لباس خاکی محبوبش را پوشید و راهی جنوب شد 🪖.
مقصد، «پادگان امام رضا (ع)» در نزدیکی اندیمشک بود undefined. وقتی ایشان وارد پادگان شد، نه خبری از تشریفات بود و نه صندلی‌. رئیس‌جمهور مردمی، در میانِ حلقه‌ی بزرگی از رزمندگان، پاسداران و روحانیون خسته، درست روی همان خاک‌های داغ و فرش‌های ساده نشست undefined.
چشم‌ها پر از سؤال بود و فضا پر از سنگینی. بچه‌ها با بغض می‌پرسیدند: «چرا صلح؟ چرا جام زهر؟» آیت‌الله خامنه‌ای با همان آرامش و وقارِ همیشگی، شروع به صحبت کرد. ایشان برایشان از تاریخ گفت؛ از «صلح حدیبیه» همان که ۴ روز بعد از امضای قطعنامه در نماز جمعه برای مردم بازخوانی کرده بود undefined. برایشان توضیح داد که چطور پیامبر اسلام (ص) در زمان غربت اسلام، صلحی را پذیرفت که در ظاهر تلخ بود، اما همان صلح، کلیدِ فتح مکه شد undefined. ایشان با حوصله و عطوفت، ساعت‌ها نشست و به تک‌تک درددل‌ها گوش داد. نشستنِ عالی‌ترین مقام اجرایی کشور روی خاک، در کنارِ سربازان، پیامی قوی‌تر از هر سخنرانی داشت: «ما هنوز در کنار هم هستیم» undefined.
کم‌کم اخم‌ها باز شد و جای خود را به لبخند و امید داد undefined. اما این آرامش، قبل از یک طوفانِ بزرگ بود. چند روز بعد، صدام که خیال کرده بود ایران از سرِ ضعف صلح را پذیرفته، دوباره با تمام قوا به مرزها حمله کرد undefined. اما او یک چیز را محاسبه نکرده بود؛ او نمی‌دانست که آن حلقه‌ی گفت‌وگو در پادگان، روحِ مبارزه را دوباره بیدار کرده است undefined.
همان رزمندگانی که چند روز پیش از غصه رمق نداشتند، با فراخوانِ آیت‌الله خامنه‌ای، چنان سیل خروشانی به راه انداختند که جبهه‌ها در طول هشت سال جنگ، کمتر به خود دیده بود undefined. آن‌ها به سمت مرزها دویدند و در عملیاتی حماسی، چنان درسی به دشمن و منافقین دادند که برای همیشه بفهمند، صلحِ ایران از سرِ «عقلانیت» است، نه از سرِ «ترس» undefined.
#آیت_الله_خامنه_ای #قطعنامه_598 #خاطرات_جنگ#هزار_و_سیصد_و_شصت_و_هفت
undefined روایت قبل: روایت شماره ۷: شکارچیان شب و معجزه‌ی تک‌درخت undefined
@aghayeshahid

۸:۵۱