میگفت هرطوری که محاسبه انجام میدادی
باید بطری آب معدنی می نشست توی دستام
اما ؟!...
اصابت کرد به عینکشو عینک کمی جلوتر افتاده روی زمین..
رفت سمت عینک و برداشت
یهو متوجه افتادن شیشه عینک شدبا دستاش سعی کردشیشه عینک رو جای بگذاره اما تو محفظه جایگاه دور قاب قرار نمیگیره
میگفت مراجعه کردم تو خیابون طبرسیحوالی نبش طبرسی ۱۱ یا ۱۲مراجعه کرد به فروشگاه ترمیم عینک
وارد شد و یه سلام ؛
ببخشید قیمت این شیشه عینک چند؟
فروشنده: ۳ میلیون تومان..
ممنونم، راهی برای تعمیر نداره؟.فروشنده: نه متأسفانه ، باید یه عینک جدید بخرید
ممنونم تشکر. تو ذهن؛ تو که هزار تومنی تو جیبت نداری غلط میکنی بری قیمت عینک بگیری..
برگرد..برگشت به حرم؛ به هرنحوی بود یه مبلغی جور کرد و یه چسب آب قطره ای فراهم کرد.
خب این شیشه رو اینطوری بگیرم دورش بزنم..
دور شیشه های عینک چسب رو زد اماحین انجام کارنوک انگشت سبابه که حاوی چسب بودهخورد وسط شیشه عینک.....


ای بابا ' حالا چیکار کنم؟؟..اینکه دیگه پاک نمیشه.
ولش کن چیکار کنم، از هيچ که بهتره.مدتی گذشت؛..
روزها حوالی صبح یه هم صحبت که کارش تاسیسات یه واحد فنی بوده همکلام بوده و هم نشین تنهایی هاش..
ازش پرسید:چرا عینک اینطوری شده؟!!ماجرا رو براش شرح داد..
مدتی بعد. دیگه از گذاشتن عینک کلافه شدمیگفت وقتایی که زمان رفتن به سمت شعله های آتیش میری ،حرارت آتیش چشمای تو رو اذیت میکنه.عینک که میگذاشت همچنین حسی رو تجربه میکرد..
عینک رو گذاشت تو جعبه عینکش..تو تنهایی گفت ؛ من که زندگی رو باختمبه درک که چشمام کور شدگور بابای این زندگی..
روز بعد..سلام چطوریخوبم، شکر
عینکت کجاست؟تو کیف گذاشتم اذیتم میکرد، دیگه نتونستم تحمل کنم.
اذیت نمیشی؟؟چیکار کنم، چاره ای دیگه ای نیستهر زمان برگشتم مازندران، فرجی شدعینک بخرم دوباره..
حالا میخوای چیکار کنی؟هیچ؛ تحمل..
هم نشین یه نگاه تو صورتش انداخت و بعد از کمی مکث؛ چیزی خوردی؟ آره صبح صحن امام حسن مجتبی حلیم دادند
خانم همنشین از کیفی که همراهش بود که تحفه به همسرش داد..بگیر خانمم برات پخته
ممنون آبجی دستت درد نکنه..
طعام رو خورد و گفت کاری ندارید؟من برم تو دارالتفسیر یکم بخوابم،چشمام درد میکنه شب خوب نخوابیدم.
هم نشین: نه برومنم یکم اینجا هستم بعد میرم خدانگهدار..
عصرها معمولا توی دارالتفسیر میخوابیدچون جایی برا اسکان نداشته.
فردا منتظر هم نشین بود، اما نیومد یجوری تا شب سر کرد.باغبون باغ رضوان اون شب نون پنیر داشت باهم تحفه رو میل کردند..
بازم گرسنه بود..میگفت بعضی وقتا کارش شده بود بازی با گربه های باغ رضوان..
میگفت اون شب یه لیوان یکبار مصرف آبی که برا آبیاری محوطه فضای سبز حرم استفاده می شده خورد، که مدعی بوده اون لیوان آب هم شام شب و صبحانه فردای اون روزش شده بوده!!..
روز بعد نگاهش افتاد به آفتاب اما چشمانش اذیت نشدعه! چرا اینطوری شدم؟؟آفتاب چرا اذیتم نمیکنه؟!!
هنوز نمیدونسته داستان این حادثه چیه..تا روز بعد که همنشین اومد
سلام خوبی، نبودی هم نشین: یکم ناخوش احوال بودمآها ، الان بهتری؟هم نشین: آره خداروشکر، تماس نگرفتی با خونواده؟نه ، ولش کن اونا که براشون اهمیتی ندارم.
هم نشین : تو اینطوری فکر میکنی، هرچی باشند پدر و مادرت هستند، مگه میشه؟!
تا کی میخوای با این حال و روز زندگی کنی؟خودمم نمیدونم..
هم نشین :چشمات هنوز اذیت میشه بدون عینک؟؟دیگه برام مهم نیست..
روز گذشت؛ دوباره عصر به آفتاب خیره شده چند دقیقه ای گذشته..
سلام خوبی؟ دیروز ازم پرسیدی که چشمام اذیت نمیشن چی گفتم؟ الان قاطع میتونم بگم از قبل عینک هم بهترم.
هم نشین : !!!
#بخش_دوم
باید بطری آب معدنی می نشست توی دستام
اما ؟!...
اصابت کرد به عینکشو عینک کمی جلوتر افتاده روی زمین..
رفت سمت عینک و برداشت
یهو متوجه افتادن شیشه عینک شدبا دستاش سعی کردشیشه عینک رو جای بگذاره اما تو محفظه جایگاه دور قاب قرار نمیگیره
میگفت مراجعه کردم تو خیابون طبرسیحوالی نبش طبرسی ۱۱ یا ۱۲مراجعه کرد به فروشگاه ترمیم عینک
وارد شد و یه سلام ؛
ببخشید قیمت این شیشه عینک چند؟
فروشنده: ۳ میلیون تومان..
ممنونم، راهی برای تعمیر نداره؟.فروشنده: نه متأسفانه ، باید یه عینک جدید بخرید
ممنونم تشکر. تو ذهن؛ تو که هزار تومنی تو جیبت نداری غلط میکنی بری قیمت عینک بگیری..
برگرد..برگشت به حرم؛ به هرنحوی بود یه مبلغی جور کرد و یه چسب آب قطره ای فراهم کرد.
خب این شیشه رو اینطوری بگیرم دورش بزنم..
دور شیشه های عینک چسب رو زد اماحین انجام کارنوک انگشت سبابه که حاوی چسب بودهخورد وسط شیشه عینک.....
ای بابا ' حالا چیکار کنم؟؟..اینکه دیگه پاک نمیشه.
ولش کن چیکار کنم، از هيچ که بهتره.مدتی گذشت؛..
روزها حوالی صبح یه هم صحبت که کارش تاسیسات یه واحد فنی بوده همکلام بوده و هم نشین تنهایی هاش..
ازش پرسید:چرا عینک اینطوری شده؟!!ماجرا رو براش شرح داد..
مدتی بعد. دیگه از گذاشتن عینک کلافه شدمیگفت وقتایی که زمان رفتن به سمت شعله های آتیش میری ،حرارت آتیش چشمای تو رو اذیت میکنه.عینک که میگذاشت همچنین حسی رو تجربه میکرد..
عینک رو گذاشت تو جعبه عینکش..تو تنهایی گفت ؛ من که زندگی رو باختمبه درک که چشمام کور شدگور بابای این زندگی..
روز بعد..سلام چطوریخوبم، شکر
عینکت کجاست؟تو کیف گذاشتم اذیتم میکرد، دیگه نتونستم تحمل کنم.
اذیت نمیشی؟؟چیکار کنم، چاره ای دیگه ای نیستهر زمان برگشتم مازندران، فرجی شدعینک بخرم دوباره..
حالا میخوای چیکار کنی؟هیچ؛ تحمل..
هم نشین یه نگاه تو صورتش انداخت و بعد از کمی مکث؛ چیزی خوردی؟ آره صبح صحن امام حسن مجتبی حلیم دادند
خانم همنشین از کیفی که همراهش بود که تحفه به همسرش داد..بگیر خانمم برات پخته
ممنون آبجی دستت درد نکنه..
طعام رو خورد و گفت کاری ندارید؟من برم تو دارالتفسیر یکم بخوابم،چشمام درد میکنه شب خوب نخوابیدم.
هم نشین: نه برومنم یکم اینجا هستم بعد میرم خدانگهدار..
عصرها معمولا توی دارالتفسیر میخوابیدچون جایی برا اسکان نداشته.
فردا منتظر هم نشین بود، اما نیومد یجوری تا شب سر کرد.باغبون باغ رضوان اون شب نون پنیر داشت باهم تحفه رو میل کردند..
بازم گرسنه بود..میگفت بعضی وقتا کارش شده بود بازی با گربه های باغ رضوان..
میگفت اون شب یه لیوان یکبار مصرف آبی که برا آبیاری محوطه فضای سبز حرم استفاده می شده خورد، که مدعی بوده اون لیوان آب هم شام شب و صبحانه فردای اون روزش شده بوده!!..
روز بعد نگاهش افتاد به آفتاب اما چشمانش اذیت نشدعه! چرا اینطوری شدم؟؟آفتاب چرا اذیتم نمیکنه؟!!
هنوز نمیدونسته داستان این حادثه چیه..تا روز بعد که همنشین اومد
سلام خوبی، نبودی هم نشین: یکم ناخوش احوال بودمآها ، الان بهتری؟هم نشین: آره خداروشکر، تماس نگرفتی با خونواده؟نه ، ولش کن اونا که براشون اهمیتی ندارم.
هم نشین : تو اینطوری فکر میکنی، هرچی باشند پدر و مادرت هستند، مگه میشه؟!
تا کی میخوای با این حال و روز زندگی کنی؟خودمم نمیدونم..
هم نشین :چشمات هنوز اذیت میشه بدون عینک؟؟دیگه برام مهم نیست..
روز گذشت؛ دوباره عصر به آفتاب خیره شده چند دقیقه ای گذشته..
سلام خوبی؟ دیروز ازم پرسیدی که چشمام اذیت نمیشن چی گفتم؟ الان قاطع میتونم بگم از قبل عینک هم بهترم.
هم نشین : !!!
#بخش_دوم
۸۹
۱۸:۰۹