۱۴۰۵/۰۲/۱۹
۲۱:۳۱
یافتن معنا در ادامه یا ترک یک رابطهی زناشویی
" />
Susan Pease Gadoua
ترجمه توسط کانال تلگرام علی نیکجو@alipsychiatrist
اگرچه هیچ گزینهی سریع، قطعی و سادهای برای پاسخ به سوال پیرامون لزوم یا غیرضروری بودن طلاق وجود ندارد، اما فاکتورهایی وجود دارند که تعمق پیرامون آنها، تصمیمگیری برای ترک یا ادامهی یک زندگی زناشویی را تسهیل میکند.
برخی زوجدرمانگران بر این باورند که، زمانی که میل به ادامهی یک زندگی زناشویی، مبتنی بر حرکتی به سمت جلو و دستیابی به یک هدف است، به طور مثال "میخواهم فرزندانم را بزرگ کنم و شاهد پیشرفتشان باشم" یا "میخواهم بر روی حملات خشم خود کار کنم شاید شرایط تغییر کند"، احتمال باقی ماندن درازمدت فرد در تأهل افزایش مییابد.
اما هنگامی که افراد، اجتناب از مواجهه با درد و ترس را به عنوان توضیحی برای علت ادامه زندگی زناشویی گزارش میکنند، به طور مثال "دیگر هیچ کس به اندازه او من را دوست نخواهد داشت"، این موضوع تزلزل بیشتری را در رابطه زناشویی نشان میدهد.
به طور مشابه، افرادی که تصمیم آنها برای طلاق مبتنی بر حرکت به سوی یک هدف است، به طور مثال "من چیزهای بیشتری، بیش از ماندن در یک تأهل رنجآور، از زندگیام میخواهم"، به احتمال بیشتری قادر به ترک رابطه ناسالم میشوند، در مقایسه با افرادی که میل به جلوگیری از هرگونه درد و رنج هیجانی در آنها غالب است.
در بسیاری از تصمیمگیریهای مهم زندگی، از جمله حفظ یا ترک یک رابطه زناشویی، تجربهٔ هیجان 'ترس'، یک عامل تعیینکننده در انتخاب میان حرکت به سوی اهداف، یا اجتناب از تغییر و اصلاح شرایط است. در گروهی از افراد که در هنگام تصمیمگیریهای مهم زندگی بر پیامدهای دردناک انتخابهای خود متمرکز میشوند، احساس محاصره شدن با ترس، و احتمال باقی ماندن در شرایط رنجآور صرفا برای حفظ امنیت و دور ماندن از خطر، بالاتر است. در مقابل، در افرادی که برای رسیدن به اهداف و آنچه سزاوار خود میدانند، ریسکپذیری بالاتری دارند، احتمال اقدامات عملی و حرکت رو به جلو بالاتر است.
بدون شک، درجاتی از هر یک از این وضعیتها، تجربهی ترس از پیامدهای دردناک، و از آن سو میل به تغییر فعالانهی شرایط ناسالم، در هر فردی وجود دارد. اما در نهایت عامل تعیینکننده در تصمیمگیری این است که کدامیک از دو وضعیت، ترس یا جرأتمندی، بر فضای روانی فرد غلبه دارد. وضعیتهایی که با شناخت عمیقتر ترسها، اهداف، و انتظارات خود از زندگی و روابط، قابل تعدیل و تغییر هستند.
علاوه بر عوامل درونروانی، تأمل بر فاکتورهای دیگری در رابطه زناشویی، تصمیمگیری پیرامون کارایی یا ناکارآمدی رابطه، ماندن و تلاش برای اصلاح، یا ترک آن را، تسهیل می کنند. از یک دیدگاه، قابلیت یک زندگی زناشویی برای اصلاح و تبدیل شدن به رابطهای سالم و رضایتبخش، بستگی به میزان کارایی آن در برآورده کردن برخی نیازهای اساسی دارد.
ادامه در پست بعدی

ترجمه توسط کانال تلگرام علی نیکجو@alipsychiatrist
برخی زوجدرمانگران بر این باورند که، زمانی که میل به ادامهی یک زندگی زناشویی، مبتنی بر حرکتی به سمت جلو و دستیابی به یک هدف است، به طور مثال "میخواهم فرزندانم را بزرگ کنم و شاهد پیشرفتشان باشم" یا "میخواهم بر روی حملات خشم خود کار کنم شاید شرایط تغییر کند"، احتمال باقی ماندن درازمدت فرد در تأهل افزایش مییابد.
اما هنگامی که افراد، اجتناب از مواجهه با درد و ترس را به عنوان توضیحی برای علت ادامه زندگی زناشویی گزارش میکنند، به طور مثال "دیگر هیچ کس به اندازه او من را دوست نخواهد داشت"، این موضوع تزلزل بیشتری را در رابطه زناشویی نشان میدهد.
به طور مشابه، افرادی که تصمیم آنها برای طلاق مبتنی بر حرکت به سوی یک هدف است، به طور مثال "من چیزهای بیشتری، بیش از ماندن در یک تأهل رنجآور، از زندگیام میخواهم"، به احتمال بیشتری قادر به ترک رابطه ناسالم میشوند، در مقایسه با افرادی که میل به جلوگیری از هرگونه درد و رنج هیجانی در آنها غالب است.
در بسیاری از تصمیمگیریهای مهم زندگی، از جمله حفظ یا ترک یک رابطه زناشویی، تجربهٔ هیجان 'ترس'، یک عامل تعیینکننده در انتخاب میان حرکت به سوی اهداف، یا اجتناب از تغییر و اصلاح شرایط است. در گروهی از افراد که در هنگام تصمیمگیریهای مهم زندگی بر پیامدهای دردناک انتخابهای خود متمرکز میشوند، احساس محاصره شدن با ترس، و احتمال باقی ماندن در شرایط رنجآور صرفا برای حفظ امنیت و دور ماندن از خطر، بالاتر است. در مقابل، در افرادی که برای رسیدن به اهداف و آنچه سزاوار خود میدانند، ریسکپذیری بالاتری دارند، احتمال اقدامات عملی و حرکت رو به جلو بالاتر است.
بدون شک، درجاتی از هر یک از این وضعیتها، تجربهی ترس از پیامدهای دردناک، و از آن سو میل به تغییر فعالانهی شرایط ناسالم، در هر فردی وجود دارد. اما در نهایت عامل تعیینکننده در تصمیمگیری این است که کدامیک از دو وضعیت، ترس یا جرأتمندی، بر فضای روانی فرد غلبه دارد. وضعیتهایی که با شناخت عمیقتر ترسها، اهداف، و انتظارات خود از زندگی و روابط، قابل تعدیل و تغییر هستند.
علاوه بر عوامل درونروانی، تأمل بر فاکتورهای دیگری در رابطه زناشویی، تصمیمگیری پیرامون کارایی یا ناکارآمدی رابطه، ماندن و تلاش برای اصلاح، یا ترک آن را، تسهیل می کنند. از یک دیدگاه، قابلیت یک زندگی زناشویی برای اصلاح و تبدیل شدن به رابطهای سالم و رضایتبخش، بستگی به میزان کارایی آن در برآورده کردن برخی نیازهای اساسی دارد.
ادامه در پست بعدی
۱۸:۲۵
هرم نیازهایی که در زندگی زناشویی برآورده شدن آنها مورد انتظار است، در پنج سطح قابل توصیف است: نیاز به بقا، امنیت، عشق، احترام، و شکوفایی.هنگامی که توجیه ادامهٔ زندگی زناشویی صرفا به تامین نیازهای مربوط به حفظ بقا محدود شده است، میتوان آن را رابطهای ناکارآمد در ارضای نیازهای هیجانی دو طرف دانست و از آن سو، رابطهای که در آن، فراتر از نیازهای مربوط به بقا و امنیت، خودشکوفایی ممکن میشود، رابطهای با کارآمدی بالا در نظر گرفته میشود.اعتماد دوسویه، صداقت، احساس امنیت و عدم وجود سوءاستفاده در بعد فیزیکی، جنسی و کلامی، از جمله مؤلفههایی هستند که تحت عنوان کلی نیازهای مرتبط با بقا و احساس امنیت قرار میگیرند. ابراز دوسویهٔ دوست داشتن، تعهد، توجه و مراقبت، تحت عنوان کلی نیاز به عشق قرار میگیرند؛ حفظ احترام و حریمهای انسانی و خصوصی تحت عنوان نیاز به عزتنفس، و امکان تحقق بخشیدن به علائق و اهداف شخصی تحت عنوان نیاز به خودشکوفایی، قرار میگیرند.
وجود موانع اساسی در جریان ارضای هر یک از این نیازها، در قالب سلب شدن اعتماد، احساس ناامنی یا قرار گرفتن تحت سوء رفتار یا سوء استفاده روانی یا فیزیکی، و عدم دریافت توجه، احترام و حمایت طرف مقابل در مسیر خودشکوفایی، مطرح کنندهٔ نیاز به مشارکت طرفین برای ترمیم رابطه و در بسیاری از موارد استفاده از منابع حمایتی بیرونی و مداخلهی حرفهای برای ترمیم رابطه است. در صورت عدم مشارکت هر یک از طرفین در بازسازی احساس امنیت، علاقه و عزت نفس در طرف مقابل، و احساس محرومیت مزمن از برآورده شدن نیازهای اساسی، در نظر گرفتن امکان ترک رابطهی ناکارآمد و یا یافتن معنایی برای ماندن در آن، اجتنابناپذیر است.
#روان_پزشکی #روان_درمانی#طلاق #رابطه #زوج_درمانی #روان_درمانی_تحلیلی #coupletherapy
www.psychologytoday.com/intl/blog/contemplating-divorce/201101/how-do-you-know-if-you-should-stay-or-go@alipsychiatrist
۱۸:۲۶
.
کمک به کودک خودشیفته؛ تقویت توجه به دیگری
" />
Eileen Kennedy Moore
ترجمه توسط کانال تلگرام علی نیکجو https://t.me/alipsychiatrist
بسیاری از اوقات با کودکانی برخورد میکنیم که توقع رفتارهای ویژهای از اطرافیان خود دارند، خود را مبری از قوانین میدانند، دربارهٔ تواناییهای خود مبالغه میکنند، و به نظر میرسد که به احساسات و خواستههای هیچکس غیر از خود اهمیتی نمیدهند. این کودکان ممکن است در نگاه اول، حتی جذاب باشند، اما اغلب افراد هنگامی که زمان بیشتری را با آنها میگذرانند، در نهایت با احساس کلافگی از خودشیفتگی این کودکان، از آنها فاصله میگیرند.
کودکان در سنین ابتدایی زندگی، به طور طبیعی، خودمحور هستند و تصورات مثبت غیرواقعبینانهای راجع به خود دارند. هنگامی که یک پسربچه ۳ ساله با صدای بلند میگوید: «نگاه کنید چه پرش بلندی دارم»، این حرف نشانهٔ یک شادی متناسب با سن از رشد توانمندیها، و میل به دریافت تشویق از دیگران است.در حدود ۷ سالگی، کودکان قادر میشوند که خودشان را به طور واقعبینانهای با همسالانشان مقایسه کنند. برای بسیاری از آنها، این مقایسهها باعث کاهش اعتماد بهنفس میشود. اما برای بعضی، این مرحله، شروع شکلگیری یک تصویر ذهنی خودبزرگبینانه و توأم با خودشیفتگی ناسالم است.
خودشیفتگی، چیزی فراتر از این باور است که "من عالی هستم"؛ بلکه باور به این است که "من بهتر و مهمتر از دیگران هستم". بچههای خودشیفته دوست دارند که همواره مرکز توجه باشند؛ آنها بیشتر از آنکه به دنبال یک رابطهٔ دوستانه باشند، به دنبال دریافت تعریف و تحسین از دیگران هستند؛ و برایشان سخت است که خود را به جای دیگران بگذارند.آنها اگرچه ممکن است درباره تواناییهای خود لافزنی کنند و به ظاهر اعتمادبهنفس بالایی داشته باشند، اما در واقع، اعتماد به نفس آنها بسیار شکننده است و اگر مورد کمترین انتقاد، اذیت یا طرد شدن قرار بگیرند، به شدت مستعد حملات خشم و پرخاشگری شدید هستند.
مطالعاتی که برای یافتن ریشههای خودشیفتگی در کودکان انجام شده است، نشان داده است، که هر چه برداشت کودکان از میزان گرمی ارتباط با والدین، و احساس اینکه والدین علاقه و عشقشان را به آنها نشان میدهند، بیشتر باشد، اعتماد به نفس آنها طی سالهای بعدی زندگی بیشتر میشود؛ و این موضوع باعث شکلگیری خودشیفتگی در آنها نمیشود.
ادامه در بخش کامنتها
#روان_پزشکی #روان_درمانی#اختلال_شخصیتکودک نارسیسیزمخودشیفتگی https://www.instagram.com/p/DSHhKDuDAs_/?igsh=dGFscThiaWZrZGly
ترجمه توسط کانال تلگرام علی نیکجو https://t.me/alipsychiatrist
#روان_پزشکی #روان_درمانی#اختلال_شخصیتکودک نارسیسیزمخودشیفتگی https://www.instagram.com/p/DSHhKDuDAs_/?igsh=dGFscThiaWZrZGly
۱۹:۳۰
۱۹:۵۰
۱۹:۵۵
بازارسال شده از هُبوط ناتمام | یادداشتهای حسین نورانینژاد
نورانینژاد: مسبب اصلی وضعیت فعلی را اقلیت کوچک تندرو از جمله حاکمان بر صداوسیما میدانم
حسین نورانینژاد، قائم مقام حزب اتحاد ملت، در گفتوگو با آوش:
مسئله اصلی کشور که باعث ایجاد بحرانهای فراوان شده، تبعیضی است که قدرتی نامتناسب به یک اقلیت محض داده است؛ اقلیتی که با وجود درصد اندکی که در جامعه دارد قدرت فراوانی در اختیار گرفته و یکی از نشانه های آن، تسلط کامل آنها بر صداوسیما است.
مسئله اصلی این نیست که از کشور یک صدا بلند شود؛ مسئله این است که چه صدایی از کشور به خارج منتقل شود.
این اقلیت با داعیه وفاداری نامتناهی به نظام توانسته بقیه صداها و نگاهها را کنار بزند و هزینهای که این گروه برای کشور ایجاد کرده، بیش از فواید آن است.
ویژگیهای این نگاه متعصب، خشک، خشن، عبوس، بیمنطق، ایدئولوژیک، غیرملی، غیراخلاقی و زورگو از موضع اقتدارگرایی است و در آن هیچ نشانی از مدارا، منطق، اخلاق و توان ارتباط با اقشار مختلف جامعه و همینطور نگاههای متفاوت در دنیا دیده نمیشود.
صداوسیما بارها و بارها مخاطب را عصبانی کرده است. اما سؤال این است که چه چیزی باعث میشود تریبون در اختیار چنین افرادی باشد؟ پاسخی که توضیح دهد چرا و به چه حقی موجبات تسلط این اقلیت بر بسیاری از مقدرات کشور از جمله صداوسیما را فراهم کرده است.
در حوادث دیماه یک مجری در تلویزیون درباره اجساد کشتهشدگان و قرار دادن آنها در یخچالهای بستنیساز صحبت کرد و آن زمان مسئول شبکه را برکنار کردند. اما مسئله این است که آیا باید همچنان با همین برکناریهای کوچک مسئله را حلشده تلقی کرد یا باید نگاه کلی تغییر کند؟
مسئله فرد نیست مسئله یک گفتمان و یک رویکرد حاکم بر صداوسیما است. این گفتمان کاری جز تولید بحران، خشم و مواجهه از موضع زورگویی و تحقیر نسبت به اکثریت جامعه انجام نداده است.
من نمیگویم این افراد باید حذف یا کنار گذاشته شوند اما باید به اندازه سهمی که در جامعه دارند امکان بیان داشته باشند. به چه دلیل این اقلیت کوچک زیر پنج درصدی باید تا این اندازه اثرگذار باشد که کشور را مرتب دچار بحران کند؛ مسبب اصلی وضعیت فعلی همین اقلیت کوچک اما قدرتمند است.
@hosseinnoorani
حسین نورانینژاد، قائم مقام حزب اتحاد ملت، در گفتوگو با آوش:
@hosseinnoorani
۱۹:۵۸
۲۰:۰۵
۲۰:۰۵
۲۰:۰۶
۲۰:۰۷
۲۰:۰۸
بازارسال شده از اینساینس
کتاب خوب برای کسانی که مایل هستند با حوزه های مختلف مددکاری اجتماعی آشنا شوند
۵:۰۸
-5527874403761709309_53350630422406.mp3
۰۳:۳۰-۸.۷۸ مگابایت
۶:۱۰
یعنی انگار توی دنیایی زندگی میکنن که قانون، شکست، یا حتی واقعیت عادی زندگی مردم دیگه بهشون نمیرسه.
نویسنده میگه وقتی با این آدمها حرف میزدی، حس میکردی دیگه مثل بقیه انسانها به جامعه نگاه نمیکنن. مردم عادی براشون بیشتر شبیه «داده»، «کاربر»، «جمعیت» یا «بازار» هستن تا انسان واقعی با احساسات و زندگی پیچیده. مقاله بعد میره سراغ دنیای سیلیکونولی و توضیح میده که چطور بخشی از فرهنگ تکنولوژی کمکم به این باور رسیده که: اگر خیلی باهوش و خیلی پولدار باشی، پس حتما حق داری دنیا رو شکل بدی.
و اینجاست که نویسنده از آدمهایی مثل Elon Musk و Peter Thiel اسم میاره. نه فقط به خاطر ثروتشون، بلکه به خاطر نوع نگاهشون به جامعه، سیاست و انسانها. مثلا میگه در بخشی از این فرهنگ، «همدلی» تبدیل شده به یک نقطه ضعف. یعنی اگر زیادی نگران آسیب دیدن مردم باشی، از نظر اونها «احساسی» یا «غیرعملی» حساب میشی. در عوض، چیزی که تحسین میشه، قدرت، سرعت، تسلط و شکستن محدودیتهاست؛ حتی اگر وسطش کلی آدم له بشن.
نویسنده میگه مشکل اصلی این نیست که این آدمها پول زیادی دارن. مشکل اینه که اونقدر ثروت و نفوذ دارن که دیگه تقریبا هیچ مکانیسمی برای متوقف کردنشون وجود نداره. اگر یک مدیر عادی اشتباه بزرگی کنه، ممکنه اخراج بشه، ورشکست بشه یا اعتبارش نابود بشه. ولی برای بعضی از این میلیاردرها، شکست هم تبدیل شده به یک بازی. پروژه شکست میخوره؟ مهم نیست. هزاران نفر آسیب میبینن؟ باز هم مهم نیست. چون هنوز میلیاردها دلار دارن، رسانه دارن، نفوذ سیاسی دارن و میتونن دوباره از اول شروع کنن.
مقاله این وضعیت رو «زندگی بدون پیامد» توصیف میکنه؛ یعنی زندگیای که توش آدم دیگه واقعا هزینهی اشتباهاتش رو نمیده. یه بخش خیلی مهم مقاله اینه که نویسنده میگه این آدمها کمکم نه فقط از مردم، بلکه حتی از خودِ واقعیت هم فاصله گرفتن. چون وقتی همیشه خصوصیجت داری، جزیره خصوصی داری، حلقهی اطرافیانت فقط آدمهای فوقثروتمندن، و هیچکس هم جرئت نمیکنه بهت “نه” بگه، کمکم فکر میکنی هر چیزی ممکنه و هر مانعی فقط برای آدمهای معمولیه. به همین خاطر بعضی از میلیاردرهای تکنولوژی الان دربارهی استعمار مریخ، جاودانگی، کنترل ژنتیک، هوش مصنوعیِ فراتر از انسان یا ساختن شهرهای خصوصی حرف میزنن؛ در حالی که همزمان بخش بزرگی از مردم دنیا زیر فشار اجارهخانه، درمان و هزینهی زندگی دارن له میشن.
نویسنده میگه ترسناکترین بخش ماجرا اینه که این آدمها فقط پول ندارن؛ اهرمهای واقعی قدرت رو هم دارن: شبکههای اجتماعی، رسانه، زیرساخت ارتباطی، دادههای میلیاردها انسان و حتی نفوذ مستقیم روی سیاستمدارها. و وقتی چنین قدرتی دست آدمهایی بیفته که خودشون رو فراتر از جامعه میبینن، نتیجه میتونه خطرناک باشه. آخر مقاله حس کلی اینه که نویسنده داره هشدار میده: ما وارد دورهای شدیم که بعضی میلیاردرها دیگه فقط «ثروتمند» نیستن؛ عملا تبدیل شدن به ساختارهای قدرت مستقل. آدمهایی که میتونن روی سیاست، فرهنگ، اقتصاد و حتی درک ما از واقعیت اثر بذارن، بدون اینکه تقریبا هیچ پاسخگویی واقعیای وجود داشته باشه.
https://www.theatlantic.com/magazine/2026/05/billionaire-consequence-free-reality/686588/?utm_source=facebook&utm_campaign=the-atlantic&utm_medium=social&utm_content=edit-promo&fbclid=IwVERDUARu9TxleHRuA2FlbQIxMQBzcnRjBmFwcF9pZAo2NjI4NTY4Mzc5AAEe_IEhZWFzx2cDUS1vWOVrW1hAC0p-WxHX0Jren_M4cMgFhv6gYmouCH0cXDI_aem_r_1Vf1G-2AvFPMEtuStMsg
https://x.com/i/status/2053901421695647982
@alipsychiatrist
۷:۱۲