پرونـــدهء شیطان
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت26 ░░░░░░] پارت بیست و ششم
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مادر با صدایی بلند گفت:
ـ رها! دیگه بسه. برو برای درس فردات آماده شو.
رها از آشپزخانه بیرون آمد. الان؟
ـ نه، سال بعد.
ـ مامان، تازه شام خوردیم.
ـ دقیقا برو تا خوابت نگرفته درستو بخون.
ـ من بعد غذا مغزم کار نمیکنه.
ناهید گفت: قبل غذا هم کار نمیکرد، ظاهرا مشکل از غذا نیست.
حمید سرفهاش را پشت دست پنهان کرد تا خندهاش دیده نشود.
رها رو به پدر گفت: شما چیزی نمیگی؟
حمید به تلویزیون اشاره کرد، من اخبار میبینم. در مسائل داخلی کشور دخالت نمیکنم.
هانا خندید.
رها با ناراحتی ساختگی به سمت اتاقها رفت.
ـ هیچکس منو درک نمیکنه.
مادرش از پشت سر گفت: کتاب زیستتو هم ببر!
رها مسیرش را تغییر داد و بهجای اتاق خودش، وارد اتاق هانا شد.
هانا چند دقیقه بعد دنبالش رفت. رها روی تخت دراز کشیده و یکی از گوشهای خرگوشی لباس هانا را میان انگشتانش گرفته بود.
ـ تو قرار نبود بری درستو بخونی؟
ـ اومدم از نظر روحی آماده بشم.
. هانا مقابل آینه نشست و شروع به شانهکردن موهایش کرد.
. آمادگی روحی تو معمولاً تا سه صبح طول میکشه.
ـ امروز فرق داره.
ـ چه فرقی؟
ـ امروز نمرهم کم شده. نیاز به حمایت عاطفی دارم.
هانا از داخل آینه نگاهش کرد. حمایت عاطفی با درسخوندن تضادی نداره.
رها بالشت رو بغل کرد، تو هم طرف مامانی.
ـ جلوی مامان طرف توام. وقتی تنها میشیم، طرف حقیقت.
ـ چه خانواده بیرحمی دارم.
هانا شانه را روی میز گذاشت و کنارش نشست.
ـ چرا درس نخوندی؟
رها شانه بالا انداخت، حوصله نداشتم، نمیدونم اصلاً چی میخوام
. پس باید کمکم جدیتر شی.
. میدونم.
ـ لازم نیست همین الان جواب همه چیز رو بدونی.
ـ تو از اول میدونستی میخوای پلیس بشی؟
هانا مکث کرد.
ـ نه.
ـ پس کی فهمیدی؟
ـ وقتی فهمیدم نمیتونم فقط تماشا کنم که بعضی آدما هرکاری دلشون میخواد انجام بدن.
رها به صورتش نگاه کرد.
نمیترسی؟
هانا لبخند کمرنگی زد.
ـ چرا.
ـ ولی هیچوقت معلوم نیست.
ـ قرار نیست همیشه چیزی که حس میکنی، روی صورتت معلوم باشه.
. رها چند لحظه ساکت شد.
ـ من نمیتونم مثل تو باشم.
لازم نیست مثل من باشی.
ـ مامان انتظار داره من همیشه درس بخونم، تو همیشه قوی باشی، بابا همیشه همهچیز رو درست کنه... من نمیدونم خودم قراره چی باشم.
ھانا دستش را روی موھای خواھرش کشید، فقط خودت باش. ولی خودت بودن به این معنی نیست که از مسئولیتهات فرار کنی. رها لبهایش را جمع کرد.
ـ الان خیلی شبیه مامان حرف زدی.
ـ پس بهتره قبل از اینکه شعر هم برات بخونم، بری درستو بخونی.
رها از تخت پایین آمد.
ـ باشه. میرم.
هانا ابرویی بالا انداخت، واقعاً؟؟
ـ بله. من تصمیم گرفتم از این لحظه دانشآموزی مسئولیتپذیر باشم
. تلفنت رو بذار اینجا.
رها همانجا متوقف شد، چرا؟
ـ چون برای درسخوندن لازم نیست.
ـ شاید سؤال داشتم.
ـ از کتابت بپرس.
ـ شاید نیاز به ماشینحساب داشتم.
ـ زیست ماشینحساب نمیخواد.
ـ شاید...
هانا دستش را دراز کرد.
رھا چند ثانیھ بھ او نگاه کرد، بعد آھی نمایشی کشید و تلفنش را در دست ھانا گذاشت.
. این نقض حقوق بشره.
ـ برو قبل از اینکه اینترنتت رو هم قطع کنم. رها به سمت در رفت، اما درست پیش از خروج برگشت.
ـ هانا؟
ـ جانم؟
ـ مواظب خودت باش.
لحنش دیگر شوخی نداشت.
هانا سر تکان داد.
ـ هستم.
رها از اتاق بیرون رفت.
ادامه دارد...
```
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت26 ░░░░░░] پارت بیست و ششم
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مادر با صدایی بلند گفت:
ـ رها! دیگه بسه. برو برای درس فردات آماده شو.
رها از آشپزخانه بیرون آمد. الان؟
ـ نه، سال بعد.
ـ مامان، تازه شام خوردیم.
ـ دقیقا برو تا خوابت نگرفته درستو بخون.
ـ من بعد غذا مغزم کار نمیکنه.
ناهید گفت: قبل غذا هم کار نمیکرد، ظاهرا مشکل از غذا نیست.
حمید سرفهاش را پشت دست پنهان کرد تا خندهاش دیده نشود.
رها رو به پدر گفت: شما چیزی نمیگی؟
حمید به تلویزیون اشاره کرد، من اخبار میبینم. در مسائل داخلی کشور دخالت نمیکنم.
هانا خندید.
رها با ناراحتی ساختگی به سمت اتاقها رفت.
ـ هیچکس منو درک نمیکنه.
مادرش از پشت سر گفت: کتاب زیستتو هم ببر!
رها مسیرش را تغییر داد و بهجای اتاق خودش، وارد اتاق هانا شد.
هانا چند دقیقه بعد دنبالش رفت. رها روی تخت دراز کشیده و یکی از گوشهای خرگوشی لباس هانا را میان انگشتانش گرفته بود.
ـ تو قرار نبود بری درستو بخونی؟
ـ اومدم از نظر روحی آماده بشم.
. هانا مقابل آینه نشست و شروع به شانهکردن موهایش کرد.
. آمادگی روحی تو معمولاً تا سه صبح طول میکشه.
ـ امروز فرق داره.
ـ چه فرقی؟
ـ امروز نمرهم کم شده. نیاز به حمایت عاطفی دارم.
هانا از داخل آینه نگاهش کرد. حمایت عاطفی با درسخوندن تضادی نداره.
رها بالشت رو بغل کرد، تو هم طرف مامانی.
ـ جلوی مامان طرف توام. وقتی تنها میشیم، طرف حقیقت.
ـ چه خانواده بیرحمی دارم.
هانا شانه را روی میز گذاشت و کنارش نشست.
ـ چرا درس نخوندی؟
رها شانه بالا انداخت، حوصله نداشتم، نمیدونم اصلاً چی میخوام
. پس باید کمکم جدیتر شی.
. میدونم.
ـ لازم نیست همین الان جواب همه چیز رو بدونی.
ـ تو از اول میدونستی میخوای پلیس بشی؟
هانا مکث کرد.
ـ نه.
ـ پس کی فهمیدی؟
ـ وقتی فهمیدم نمیتونم فقط تماشا کنم که بعضی آدما هرکاری دلشون میخواد انجام بدن.
رها به صورتش نگاه کرد.
نمیترسی؟
هانا لبخند کمرنگی زد.
ـ چرا.
ـ ولی هیچوقت معلوم نیست.
ـ قرار نیست همیشه چیزی که حس میکنی، روی صورتت معلوم باشه.
. رها چند لحظه ساکت شد.
ـ من نمیتونم مثل تو باشم.
لازم نیست مثل من باشی.
ـ مامان انتظار داره من همیشه درس بخونم، تو همیشه قوی باشی، بابا همیشه همهچیز رو درست کنه... من نمیدونم خودم قراره چی باشم.
ھانا دستش را روی موھای خواھرش کشید، فقط خودت باش. ولی خودت بودن به این معنی نیست که از مسئولیتهات فرار کنی. رها لبهایش را جمع کرد.
ـ الان خیلی شبیه مامان حرف زدی.
ـ پس بهتره قبل از اینکه شعر هم برات بخونم، بری درستو بخونی.
رها از تخت پایین آمد.
ـ باشه. میرم.
هانا ابرویی بالا انداخت، واقعاً؟؟
ـ بله. من تصمیم گرفتم از این لحظه دانشآموزی مسئولیتپذیر باشم
. تلفنت رو بذار اینجا.
رها همانجا متوقف شد، چرا؟
ـ چون برای درسخوندن لازم نیست.
ـ شاید سؤال داشتم.
ـ از کتابت بپرس.
ـ شاید نیاز به ماشینحساب داشتم.
ـ زیست ماشینحساب نمیخواد.
ـ شاید...
هانا دستش را دراز کرد.
رھا چند ثانیھ بھ او نگاه کرد، بعد آھی نمایشی کشید و تلفنش را در دست ھانا گذاشت.
. این نقض حقوق بشره.
ـ برو قبل از اینکه اینترنتت رو هم قطع کنم. رها به سمت در رفت، اما درست پیش از خروج برگشت.
ـ هانا؟
ـ جانم؟
ـ مواظب خودت باش.
لحنش دیگر شوخی نداشت.
هانا سر تکان داد.
ـ هستم.
رها از اتاق بیرون رفت.
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۲:۵۴