عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت24 ░░░░░░] پارت بیست و چهارم * ناهید گفت: خیلی خوبه. شما همیشه میای و تمام زحمات تربیتی منو در پنج دقیقه نابود میکنی. حمید درحالیکھ ھنوز دخترھایش را در آغوش داشت گفت: من فقط مدیریت بحران میکنم. هانا سرش را روی شانه پدر گذاشت. ـ بهترین مدیر بحران دنیایی. رها گفت: منم موافقم. ناهید دست به سینه ایستاد، معلومه که موافقید. حمید گونه هر دو را بوسید و گفت: حالا برید آماده شید. شام حاضره. بعد به لباس رسمی هانا نگاه کرد، تو برو لباساتو عوض کن. از وقتی اومدی هنوز بوی اداره میدی. هانا گفت: اداره بو داره؟ رها جواب داد: بوی کاغذ، قهوه و اعصاب‌خوردی. هانا به او نگاه کرد، برای کسی که هفت و نیم گرفته، زیادی حرف میزنی. رها دهانش باز موند، تو که گفتی طرف منی! ـ جلوی مامان. الان شرایط عوض شده. حمید خندید و کیسھ ھا را بھ آشپزخانھ برد. هانا وارد اتاقش شد، در را بست و چند لحظه به آن تکیه داد. آرامش خانه به‌تدریج روی خستگی روزش مینشست. مانتو و شال رو کنار گذاشت و موهاش رو باز کرد. بعد از شستن صورتش، کمد را باز کرد و لباس راحتی محبوبش رو بیرون آورد؛ یک ست نرم و کرمرنگ با طرح خرگوش‌های کوچک صورتی. بالا تنه لباس کلاه کوچکی داشت که دو گوش بلند خرگوشی از آن آویزان بود. این لباس هیچ شباهتی به شخصیت جدی و رسمی هانا در سازمان نداشت. دقیقا به همین دلیل دوستش داشت. وقتی از اتاق بیرون اومد، رها که کنار میز ایستاده بود، با دیدنش خندید. ـ سروان خرگوشی تشریف آوردن! هانا کلاه را روی سرش کشید و گوش‌های خرگوشی رو صاف کرد. ـ یک کلمه دیگه حرف بزنی، برگه زیستتو قاب میکنم میزنم روی در اتاقت. رها دستش را روی دهان گذاشت، حمید از آشپزخانه بیرون اومد و با دیدن هانا خندید. ـ من هنوز نمیفهمم چطور با این لباس میری آدم دستگیر میکنی. هانا گفت: کسی که منو با این لباس ببینه، خودش داوطلبانه تسلیم میشه. ناهید سفره را روی میز مرتب کرد. بوی تھ‌چین زعفرانی و خورشت قیمھ فضای خانھ را پر کرده بود. روی میز، ظرف بزرگی از تھ‌چین طلایی با زرشک و خلال پسته قرار داشت. کنار آن خورشت قیمه، سالاد شیرازی، ماست وخیار و سبزی تازه چیده شده بود. هانا با تعجب گفت: چه خبره؟ مهمون داریم؟ مادرش بدون اینکه مستقیم نگاهش کند، گفت: نه. ـ پس چرا اینهمه غذا درست کردی؟ حمید صندلیش رو عقب کشید. ـ مادرت شنیده ممکنه به‌زودی مأموریت بری. از الان تصمیم گرفته برای یک ماه آینده بهت غذا بده. ناهید گفت: مأموریت کھ میره، معلوم نیست چی میخوره. دفعھ قبل برگشت، پنج کیلو وزن کم کرده بود. هانا کنار مادرش رفت و گفت: هنوز که معلوم نیست برم. ـ خودت صبح گفتی جلسه مهم دارید. الانم پدرت گفت ممکنه چند روز درگیر بشی. هانا به پدرش نگاه کرد، حمید دستهایش را بالا برد. ـ من فقط چیزایی رو که خودت گفتی کنار هم گذاشتم. مادرش بشقاب او را پر کرد، هرجا میری، حداقل غذاتو درست بخور. هانا به حجم ته‌چین داخل بشقاب نگاه کرد. ـ با این مقدار، من تا دو هفته احتیاج به غذا ندارم ناهید یک تکه دیگر هم اضافه کرد. ـ غر نزن. رها با حسرت به بشقاب هانا نگاه کرد. ـ چرا برای اون بیشتر ریختی؟ مادرش گفت: چون اون صبح تا شب سرکاره. ـ منم صبح تا ظهر مدرسه‌ام. هانا گفت: و عصر تا شب مشغول چت آموزشی هستی. رها با پا آرام به ساق او زد : خائن. شام با خنده و شوخی شروع شد، حمید درباره مشتریایی حرف زد که نزدیک به یک ساعت بین دو ساعتِ‌مچی مردد مانده و در نهایت هیچکدام را نخریده بود. ناهید ماجرای یکی از دانش‌آموزانش را تعریف کرد که در انشا نوشته بود: شاعر میخواهد بگوید زندگی خیلی سخت است، ولی چون شاعر بوده، پیچیده گفته. رها با دهان پر گفت: من با اون دانش‌آموز موافقم. مادرش گفت: اول غذاتو قورت بده، بعد از ادبیات انتقاد کن. حمید رو به هانا پرسید: امروز جلسه‌تون چطور بود؟... ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی

‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت25 ░░░░░░]
پارت بیست و پنجم*

معمولی.رها گفت: وقتی هانا میگه معمولی، یعنی حداقل دو نفر کشته شدن و یه ساختمان منفجر شده.هانا قاشقش را پایین گذاشت. تو فیلم زیاد میبینی.پدر نگاه دقیقتری به او انداخت، خطرناکه؟این سؤال را آروم پرسید.خنده‌های میز برای لحظه‌ای فروکش کرد. هانا نمیتونست حقیقت را بگوید. حتی خودش هنوز از جزئیات مأموریت اطلاع نداشت. اما نمیخواست با دروغی آشکار نگرانی پدر را بیشتر کند.ـ هنوز چیزی قطعی نیست. فقط یه پرونده جدیده و ممکنه مدتی سرم شلوغ باشه.مادر گفت: یعنی شبها دیر میای؟ـ شاید.ـ یعنی ممکنه چند روز خونه نباشی؟ـ احتمال داره.رها اخم کرد.ـ کجا میری؟ـ هنوز نمیدونم. چطور ممکنه قراره جایی بری ولی ندونی کجا؟حمید پیش از آنکه هانا جواب بدهد، گفت: چون کار خواهرت اینطوریه. لازم نیست بیشتر ازش سؤال کنیم.اما خودش هم نگاه نگرانش را از هانا برنداشت.هانا برای تغییر فضا، تکه‌ای ته‌چین در بشقاب رها گذاشت.ـ بخور که مغزت برای امتحان بعدی انرژی داشته باشه.رها گفت: من دیگه هیچ امتحانی نمیدم.مادرش بلافاصله پاسخ داد: خیلی هم میدی.حمید خندید.ـ قبل شام آتش‌بس اعلام کردیم.رها به پدر گفت: پس به مامان تذکر بده.ناهید گفت: من مادرشم، شامل آتش‌بس نمیشم.دوباره خنده به میز برگشت. هانا تلاش کرد تمام جزئیات آن لحظه را در ذهنش نگه دارد؛ صدای قاشق‌ها، عطر زعفران، خنده پدر، اعتراض‌های رها و نگاه مادر.مأموریت ھنوز آغاز نشده بود، اما ھمین احتمال دورشدن از خانھ باعث میشد ھمھ چیز برایش ارزش دیگری پیدا کند.پس از شام، حمید طبق عادت قصد داشت ظرفش را به آشپزخانه ببرد، اما ناهید مانع شد.ـ تو خسته‌ای، برو بشین.حمید گفت: من خسته‌ام، هانا نیست؟هانا بشقاب‌ها را جمع کرد.ـ من میشورم.رها گفت: منم کمک میکنم.مادرش با کنایه گفت: معجزه شده.رها جواب داد: میخوام ثابت کنم نمره زیست شخصیت واقعی منو نشون نمیده.هانا ظرفها را به آشپزخانه برد و شیر آب را باز کرد، رها کنار او ایستاد، ظرفهای شسته شده رو خشک میکردو داخل جاظرفی میذاشت، چند دقیقه اول هردو ساکت بودند.بعد رها آرام پرسید: واقعا قراره بری مأموریت؟ـ شاید.ـ خطرناکه؟هانا دستش را داخل کف ظرفشویی حرکت داد.. جواب درست بده.هانا به نیمرخ خواهرش نگاه کرد، رها دیگر آن دختر شوخ چند دقیقه قبل نبود. نگرانی در چشمهایش دیده میشد.ـ هنوز چیزی مشخص نیست.ـ یعنی خطرناکه.ـ رهااا...ـ من کوچیک نیستم.ـ هیچکس نگفت کوچیکی.ـ پس چرا هیچوقت چیزی بهم نمیگی؟هانا بشقاب را آب کشید و به دست او داد.چون بعضی چیزا رو نباید بدونی.ـ یا چون فکر میکنی اگه ندونم، نگران نمیشم.هانا چیزی نگفت، رها بشقاب را در جاظرفی گذاشت.ـ من حتی وقتی چیزی نمیگی هم نگران میشم.این جمله آروم گفته شد، اما بیشتر از هر اعتراض بلندی روی دل هانا نشست.دستهایش را شست و شیر آب را بست.ـ من مراقب خودم هستم.رها نگاهش کرد.ـ قول؟هانا میدونست نباید درباره چیزی که کاملاً در کنترلش نبود، قول بده.بااین حال لبخند زد و انگشت کوچک خود را بالا اورد.ـ قول میدم هرکاری بتونم انجام بدم که سالم برگردم.رها انگشتش را دور انگشت او حلقه کرد.ـ این قول نصفه بود.ـ بیشتر از این ازم برنمیاد.رها آهی کشید،فعلاً قبولش میکنم.بعد از تمام شدن ظرف‌ھا، رھا میز رو پاک کرد و سفره رو جمع کرد. حمید طبق معمول روی مبل ھمیشگی‌اش نشستھ و اخبار شبانگاھی رو تماشا می‌کرد. ناھید نیز با یک فنجان چای کنارش نشست و درباره قیمت‌ھا و خبرھای روز با او حرف میزد....
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۱۶
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۲.۴K

۱۷:۳۱