پرونـــدهء شیطان
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت28 ░░░░░░] پارت بیست و هشتم
هانا!!
هفت و نیم گرفتی.
ـ تو گفتی یه امتحانه و دنیا تموم نشده!
ـ دنیا تموم نشده، ولی اینترنتت برای امشب تموم شد.
رها بالشت کوچکش را به سمت او پرتاب کرد. هانا آن را گرفت و خندید.
ـ شب بخیر، دانشآموز مسئولیتپذیر.
ـ ازت متنفرم.
ـ منم دوستت دارم.
هانا در را بست و با لپتاپ به اتاقش برگشت.
در گروه نوشت: اصلاح میکنم. درس نمیخوند.
آرمیتا: غافلگیر شدیم.
آدرینا: نسل جوان امید آینده کشوره.
پریا: بیچاره رو اذیت نکن، خودمونم شب امتحان درس نمیخوندیم.
آرمیتا: تو نمیخوندی. من دانشآموز نمونه بودم.
آدرینا: تو کلاس هشتم از من خواستی برات انشا بنویسم.
آرمیتا: اون همکاری خانوادگی بود.
ھانا: عنوان انشا چی بود؟
آدرینا: علم بهتر است یا ثروت و ایشون نتیجه گرفته بود ثروت بهتره چون میتونه با پول معلم خصوصی بگیره و علم یاد بگیره. هانا خندید.
پریا: منطقش بد هم نبوده
آرمیتا: بالاخره یکی منو فهمید.
بعد از چند پیام دیگر پریا نوشت که باید صبح زود برای پخت سفارشها بیدار بشه و شب بخیر گفت. آدرینا هم اعلام کرد هنوز باید بخشی از گزارشش را ویرایش کند.
پیش از خروج از گروه پیام خصوصی کوتاهی برای هانا فرستاد
آدرینا: فایلهای قدیمی رو فردا پیدا میکنم. ولی قول بده تنهایی سراغ هیچکدوم از اسما نری.
هانا چند ثانیه به پیام نگاه کرد، میدونست اگر بنویسه «قول میدهم،» ممکنه بعدها مجبور بشه قولش رو بشکنه
پس نوشت: اول اطلاعات رو بررسی میکنم. هیچ اقدام عجولانهای انجام نمیدم.
آدرینا پاسخ داد: این جواب دقیقاً شبیه جواب آدماییه که قراره اقدام عجولانه انجام بدن.
هانا فقط یک شکلک لبخند فرستاد.
همگی بخوابید. مخصوصاً خانم مأمور. فردا قراره تست روانشناسی بده و بهتره روان داشته باشه.
هانا: شب بخیر آرمیتا.
آرمیتا: این لحن یعنی خفه شو؟
هانا: دقیقاً
آرمیتا: دوستت دارم منم.
گروه آروم شد، هانا تلفن را روی میز کنار تخت گذاشت و چراغ اصلی اتاق را خاموش کرد. فقط نور کمرنگ آباژور باقی ماند.
نور تلویزیون پذیرایی خاموش شده و پدر و مادرش به اتاقشان رفته بودند. از اتاق رها هم صدایی نمیاومد؛ هرچند هانا مطمئن نبود خواهرش واقعاً خوابیده باشه، روی تخت دراز کشید و پتو را تا روی شانه بالا کشید بدنش خسته بود. چشمهاش میسوخت. اما ذهنش هنوز بیدار مانده بود، فردا نخستین روز ارزیابی بود.
آزمون روانشناسی.
بازجویی معکوس.
ساخت هویت جعلی.
بررسی تواناییاش برای زندگی با نام و گذشتهای که متعلق به او نبود.
اگر موفق میشد، پرونده رسما به او سپرده میشد. اگر شکست میخورد، سوگل جای او را میگرفت و هانا مجبور میشد از دور شاهد مأموریتی باشد که خودش برای گرفتنش جنگیده بود.
چشمهایش را بست.
تصویرهای روز یکی پس از دیگری از ذهنش گذشتند.
پوشه سیاه.
نگاه سرهنگ.
هشدار آرمیتا.
ترس ناگهانی آدرینا با شنیدن نام لوسیفر.
چند ده میلیارد تومان برای بستھ شدن یک گزارش افرادی ناشناس در پشت بعضی ارگانها و مردی که هیچ نام واقعی از او در پرونده وجود نداشت.
هانا به پهلو چرخید، ساعت از یک بامداد گذشته بود. سعی کرد به شام فکر کنه به لباس خرگوشیش، به خنده پدر و به نمره هفتونیم رها.
اما جمله روی پرونده دوباره در ذهنش ظاهر شد: اعتماد، اولین اشتباه و آخرین اشتباه شما خواهد بود.*نفس عمیقی کشید. او هنوز وارد گروه لوسیفر نشده بود.هنوز حتی نمیدانست قرار است با چه هویتی زندگی کند.
ادامه دارد...
```*
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت28 ░░░░░░] پارت بیست و هشتم
هانا!!
هفت و نیم گرفتی.
ـ تو گفتی یه امتحانه و دنیا تموم نشده!
ـ دنیا تموم نشده، ولی اینترنتت برای امشب تموم شد.
رها بالشت کوچکش را به سمت او پرتاب کرد. هانا آن را گرفت و خندید.
ـ شب بخیر، دانشآموز مسئولیتپذیر.
ـ ازت متنفرم.
ـ منم دوستت دارم.
هانا در را بست و با لپتاپ به اتاقش برگشت.
در گروه نوشت: اصلاح میکنم. درس نمیخوند.
آرمیتا: غافلگیر شدیم.
آدرینا: نسل جوان امید آینده کشوره.
پریا: بیچاره رو اذیت نکن، خودمونم شب امتحان درس نمیخوندیم.
آرمیتا: تو نمیخوندی. من دانشآموز نمونه بودم.
آدرینا: تو کلاس هشتم از من خواستی برات انشا بنویسم.
آرمیتا: اون همکاری خانوادگی بود.
ھانا: عنوان انشا چی بود؟
آدرینا: علم بهتر است یا ثروت و ایشون نتیجه گرفته بود ثروت بهتره چون میتونه با پول معلم خصوصی بگیره و علم یاد بگیره. هانا خندید.
پریا: منطقش بد هم نبوده
آرمیتا: بالاخره یکی منو فهمید.
بعد از چند پیام دیگر پریا نوشت که باید صبح زود برای پخت سفارشها بیدار بشه و شب بخیر گفت. آدرینا هم اعلام کرد هنوز باید بخشی از گزارشش را ویرایش کند.
پیش از خروج از گروه پیام خصوصی کوتاهی برای هانا فرستاد
آدرینا: فایلهای قدیمی رو فردا پیدا میکنم. ولی قول بده تنهایی سراغ هیچکدوم از اسما نری.
هانا چند ثانیه به پیام نگاه کرد، میدونست اگر بنویسه «قول میدهم،» ممکنه بعدها مجبور بشه قولش رو بشکنه
پس نوشت: اول اطلاعات رو بررسی میکنم. هیچ اقدام عجولانهای انجام نمیدم.
آدرینا پاسخ داد: این جواب دقیقاً شبیه جواب آدماییه که قراره اقدام عجولانه انجام بدن.
هانا فقط یک شکلک لبخند فرستاد.
همگی بخوابید. مخصوصاً خانم مأمور. فردا قراره تست روانشناسی بده و بهتره روان داشته باشه.
هانا: شب بخیر آرمیتا.
آرمیتا: این لحن یعنی خفه شو؟
هانا: دقیقاً
آرمیتا: دوستت دارم منم.
گروه آروم شد، هانا تلفن را روی میز کنار تخت گذاشت و چراغ اصلی اتاق را خاموش کرد. فقط نور کمرنگ آباژور باقی ماند.
نور تلویزیون پذیرایی خاموش شده و پدر و مادرش به اتاقشان رفته بودند. از اتاق رها هم صدایی نمیاومد؛ هرچند هانا مطمئن نبود خواهرش واقعاً خوابیده باشه، روی تخت دراز کشید و پتو را تا روی شانه بالا کشید بدنش خسته بود. چشمهاش میسوخت. اما ذهنش هنوز بیدار مانده بود، فردا نخستین روز ارزیابی بود.
آزمون روانشناسی.
بازجویی معکوس.
ساخت هویت جعلی.
بررسی تواناییاش برای زندگی با نام و گذشتهای که متعلق به او نبود.
اگر موفق میشد، پرونده رسما به او سپرده میشد. اگر شکست میخورد، سوگل جای او را میگرفت و هانا مجبور میشد از دور شاهد مأموریتی باشد که خودش برای گرفتنش جنگیده بود.
چشمهایش را بست.
تصویرهای روز یکی پس از دیگری از ذهنش گذشتند.
پوشه سیاه.
نگاه سرهنگ.
هشدار آرمیتا.
ترس ناگهانی آدرینا با شنیدن نام لوسیفر.
چند ده میلیارد تومان برای بستھ شدن یک گزارش افرادی ناشناس در پشت بعضی ارگانها و مردی که هیچ نام واقعی از او در پرونده وجود نداشت.
هانا به پهلو چرخید، ساعت از یک بامداد گذشته بود. سعی کرد به شام فکر کنه به لباس خرگوشیش، به خنده پدر و به نمره هفتونیم رها.
اما جمله روی پرونده دوباره در ذهنش ظاهر شد: اعتماد، اولین اشتباه و آخرین اشتباه شما خواهد بود.*نفس عمیقی کشید. او هنوز وارد گروه لوسیفر نشده بود.هنوز حتی نمیدانست قرار است با چه هویتی زندگی کند.
ادامه دارد...
۱.۴K
۱۰:۳۳