عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطانundefined ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت26 ░░░░░░] پارت بیست و ششم * هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مادر با صدایی بلند گفت: ـ رها! دیگه بسه. برو برای درس فردات آماده شو. رها از آشپزخانه بیرون آمد. الان؟ ـ نه، سال بعد. ـ مامان، تازه شام خوردیم. ـ دقیقا برو تا خوابت نگرفته درستو بخون. ـ من بعد غذا مغزم کار نمیکنه. ناهید گفت: قبل غذا هم کار نمیکرد، ظاهرا مشکل از غذا نیست. حمید سرفه‌اش را پشت دست پنهان کرد تا خنده‌اش دیده نشود. رها رو به پدر گفت: شما چیزی نمیگی؟ حمید به تلویزیون اشاره کرد، من اخبار میبینم. در مسائل داخلی کشور دخالت نمیکنم. هانا خندید. رها با ناراحتی ساختگی به سمت اتاقها رفت. ـ هیچکس منو درک نمیکنه. مادرش از پشت سر گفت: کتاب زیستتو هم ببر! رها مسیرش را تغییر داد و به‌جای اتاق خودش، وارد اتاق هانا شد. هانا چند دقیقه بعد دنبالش رفت. رها روی تخت دراز کشیده و یکی از گوش‌های خرگوشی لباس هانا را میان انگشتانش گرفته بود. ـ تو قرار نبود بری درستو بخونی؟ ـ اومدم از نظر روحی آماده بشم. . هانا مقابل آینه نشست و شروع به شانه‌کردن موهایش کرد. . آمادگی روحی تو معمولاً تا سه صبح طول میکشه. ـ امروز فرق داره. ـ چه فرقی؟ ـ امروز نمره‌م کم شده. نیاز به حمایت عاطفی دارم. هانا از داخل آینه نگاهش کرد. حمایت عاطفی با درس‌خوندن تضادی نداره. رها بالشت رو بغل کرد، تو هم طرف مامانی. ـ جلوی مامان طرف توام. وقتی تنها میشیم، طرف حقیقت. ـ چه خانواده بیرحمی دارم. هانا شانه را روی میز گذاشت و کنارش نشست. ـ چرا درس نخوندی؟ رها شانه بالا انداخت، حوصله نداشتم، نمیدونم اصلاً چی میخوام . پس باید کم‌کم جدیتر شی. . میدونم. ـ لازم نیست همین الان جواب همه چیز رو بدونی. ـ تو از اول میدونستی میخوای پلیس بشی؟ هانا مکث کرد. ـ نه. ـ پس کی فهمیدی؟ ـ وقتی فهمیدم نمیتونم فقط تماشا کنم که بعضی آدما هرکاری دلشون میخواد انجام بدن. رها به صورتش نگاه کرد. نمیترسی؟ هانا لبخند کمرنگی زد. ـ چرا. ـ ولی هیچوقت معلوم نیست. ـ قرار نیست همیشه چیزی که حس میکنی، روی صورتت معلوم باشه. . رها چند لحظه ساکت شد. ـ من نمیتونم مثل تو باشم. لازم نیست مثل من باشی. ـ مامان انتظار داره من همیشه درس بخونم، تو همیشه قوی باشی، بابا همیشه همه‌چیز رو درست کنه... من نمیدونم خودم قراره چی باشم. ھانا دستش را روی موھای خواھرش کشید، فقط خودت باش. ولی خودت بودن به این معنی نیست که از مسئولیت‌هات فرار کنی. رها لبهایش را جمع کرد. ـ الان خیلی شبیه مامان حرف زدی. ـ پس بهتره قبل از اینکه شعر هم برات بخونم، بری درستو بخونی. رها از تخت پایین آمد. ـ باشه. میرم. هانا ابرویی بالا انداخت، واقعاً؟؟ ـ بله. من تصمیم گرفتم از این لحظه دانش‌آموزی مسئولیتپذیر باشم . تلفنت رو بذار اینجا. رها همانجا متوقف شد، چرا؟ ـ چون برای درسخوندن لازم نیست. ـ شاید سؤال داشتم. ـ از کتابت بپرس. ـ شاید نیاز به ماشین‌حساب داشتم. ـ زیست ماشین‌حساب نمیخواد. ـ شاید... هانا دستش را دراز کرد. رھا چند ثانیھ بھ او نگاه کرد، بعد آھی نمایشی کشید و تلفنش را در دست ھانا گذاشت. . این نقض حقوق بشره. ـ برو قبل از اینکه اینترنتت رو هم قطع کنم. رها به سمت در رفت، اما درست پیش از خروج برگشت. ـ هانا؟ ـ جانم؟ ـ مواظب خودت باش. لحنش دیگر شوخی نداشت. هانا سر تکان داد. ـ هستم. رها از اتاق بیرون رفت. ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطانundefined
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی

‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت27 ░░░░░░]
پارت بیست و هفتم

هانا تلفن او را روی میز گذاشت و درحالیکه خودش را برای خواب آماده میکرد، تلفن همراهش را برداشت.
چند پیام جدید در گروه دوستانشان داشت.
نام گروه را آدرینا چند ماه قبل تغییر داده بود:
چهارضلع دردسر

هانا وارد گروه شد، آرمیتا تصویر خراب نخستین عکس کافه را فرستاده بود؛ همان عکسی که در آن چشم‌هایش بسته و آدرینا نصفه داخل کادر افتاده بود.
آرمیتا: بچه‌ها این عکس خیلی طبیعیه پیشنهاد میکنم همینو قاب کنیم.
آدرینا: طبیعیھ چون چھره واقعی تو رو ثبت کرده؛ خواب آلود و بی‌ھدف.
آرمیتا: من حداقل كامل داخل کادرم تو شبیه روح سرگردانی که اشتباهی وارد عکس شده.
پریا: من هنوز نمیدونم چرا موقع عکس عطسه کردم
آدرینا: چون آرمیتا قبلش فلفل ریخت تو هوا.
آرمیتا: تهمت نزن. من فقط داشتم روی پاستام فلفل میریختم.
پریا: با فاصله دو متری از بشقابت؟
آرمیتا: من دستم قدرتمنده.
هانا لبخند زد و نوشت: من پیشنهاد میکنم هیچکدوم از عکسها منتشر نشه.
چند ثانیه بعد، آدرینا پاسخ داد: خانم محترم، خودت نیم ساعت پیش استوری کردی.
هانا: اشتباه کردم.
آرمیتا: اسکرینشات گرفتم. دیگه نمیتونی تاریخ رو پاک کنی.
پریا: منم ذخیره‌ش کردم برای روزی که معروف شدید، بفروشمش به رسانه‌ها.
آدرینا: من خودم رسانه‌ام. اول به من پیشنهاد بده.
هانا: دوستای فوقالعاده‌ای دارم. یکی میخواد عکسامو بفروشه، یکی میخواد خبرش رو چاپ کنه.
آرمیتا: منم مسئول دستگیری هر دوتاشون میشم. تو فقط درصد منو فراموش نکن.
آدرینا عکس نزدیک از صورت آرمیتا فرستاد که درحال خوردن پاستا دهانش کاملا پر بود.
آدرینا: این عکس برای پرونده فساد مالی سروان آرمیتا کافیه؟
آرمیتا: همین الان پاکش کن.
آدرینا: چرا؟ خیلی باوقاری.
پریا: من فکر میکنم این عکس باید روی کارت پرسنلیش چاپ بشھ.
هانا: موافقم.
آرمیتا: هانا تو هم علیه من شدی؟
هانا: من طرف حقیقت می‌ایستم.
آدرینا: این جمله منه! حق نشر داره.
هانا: از منابع موثق شنیدم جمله‌ت ثبت نشده.
پریا: لطفا دعوا نکنید. برای همه‌تون عکس بد دارم.
چند ثانیه گروه ساکت شد.
بعد آرمیتا نوشت: پریا جان تو از همه‌مون زیباتری و کافه ‌ت بهترین کافه دنیاست.
آدرینا: من همیشه گفتم پریا ستون اخلاقی گروهه
هانا: من هیچ وقت درباره پریا حرف بدی نزدم.
پریا: ترسوها
هانا زیر پتو رفت و به گفت و گو ادامه داد.
آدرینا: راستی هانا رها هنوز درس میخونه؟
هانا به تلفن رها روی میز نگاه کرد.
هانا: تلفنش پیش منه. پس احتمالا اره. همان لحظه، صدای خنده خفه‌ای از اتاق کناری شنیده شد.
هانا چند ثانیه بی‌حرکت ماند.
سپس از تخت بلند شد و در اتاق را باز کرد.
راهرو تاریک بود. از زیر در اتاق رها، نور باریکی دیده میشد.
هانا آروم نزدیک شد و در را بدون صدا باز کرد، رها پشت میز نشسته بود، اما کتاب زیست بسته بود، لپتاپ مقابلش باز و هندزفری داخل گوشش بود. روی صفحه، تماس تصویری چندنفره‌ای دیده میشد و رها
درحالیکه دهانش را با دست گرفته بود، می‌خندید. با دیدن هانا، صورتش یخ زد.
دوستانش هنوز از داخل هندزفری حرف میزدند.
هانا دست به سینه به چارچوب در تکیه داد. رها آروم هندزفری رو از گوشش بیرون آورد.
ـ تو... نخوابیده بودی؟
ـ ظاهرا نه.
ـ من داشتم...
ـ فیلم آموزشی میدیدی؟
رها لبخندی محتاط زد.
ـ اینبار واقعا ارتباط آموزشی بود.
هانا به صفحه لپتاپ نگاه کرد. یکی از دخترها فیلتر سبیل روی صورتش گذاشته بود و دیگری با عینک بزرگ صورتی دیده میشد.
ـ موضوع آموزش چی بود؟ تأثیر فیلترهای اینستاگرام بر ژنتیک؟
رها لپتاپ را بست.
ـ پنج دقیقه بود فقط.
ـ کتابتو باز کن.
ـ الان؟
ـ نه، سال بعد.
رها اخم کرد.
ـ تو، دقیقا مثل مامان شدی.
ـ این جمله رو امروز شنیدم.
هانا لپتاپ را برداشت و گفت: اینم تا فردا پیش من میمونه.
ـ هانا!

ادامه دارد... undefinedundefined```
undefined۱۱
undefined۷
undefined۱

۱.۹K

۱۸:۰۰