پرونـــدهء شیطان
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت27 ░░░░░░] پارت بیست و هفتم
هانا تلفن او را روی میز گذاشت و درحالیکه خودش را برای خواب آماده میکرد، تلفن همراهش را برداشت.
چند پیام جدید در گروه دوستانشان داشت.
نام گروه را آدرینا چند ماه قبل تغییر داده بود:
چهارضلع دردسر
هانا وارد گروه شد، آرمیتا تصویر خراب نخستین عکس کافه را فرستاده بود؛ همان عکسی که در آن چشمهایش بسته و آدرینا نصفه داخل کادر افتاده بود.
آرمیتا: بچهها این عکس خیلی طبیعیه پیشنهاد میکنم همینو قاب کنیم.
آدرینا: طبیعیھ چون چھره واقعی تو رو ثبت کرده؛ خواب آلود و بیھدف.
آرمیتا: من حداقل كامل داخل کادرم تو شبیه روح سرگردانی که اشتباهی وارد عکس شده.
پریا: من هنوز نمیدونم چرا موقع عکس عطسه کردم
آدرینا: چون آرمیتا قبلش فلفل ریخت تو هوا.
آرمیتا: تهمت نزن. من فقط داشتم روی پاستام فلفل میریختم.
پریا: با فاصله دو متری از بشقابت؟
آرمیتا: من دستم قدرتمنده.
هانا لبخند زد و نوشت: من پیشنهاد میکنم هیچکدوم از عکسها منتشر نشه.
چند ثانیه بعد، آدرینا پاسخ داد: خانم محترم، خودت نیم ساعت پیش استوری کردی.
هانا: اشتباه کردم.
آرمیتا: اسکرینشات گرفتم. دیگه نمیتونی تاریخ رو پاک کنی.
پریا: منم ذخیرهش کردم برای روزی که معروف شدید، بفروشمش به رسانهها.
آدرینا: من خودم رسانهام. اول به من پیشنهاد بده.
هانا: دوستای فوقالعادهای دارم. یکی میخواد عکسامو بفروشه، یکی میخواد خبرش رو چاپ کنه.
آرمیتا: منم مسئول دستگیری هر دوتاشون میشم. تو فقط درصد منو فراموش نکن.
آدرینا عکس نزدیک از صورت آرمیتا فرستاد که درحال خوردن پاستا دهانش کاملا پر بود.
آدرینا: این عکس برای پرونده فساد مالی سروان آرمیتا کافیه؟
آرمیتا: همین الان پاکش کن.
آدرینا: چرا؟ خیلی باوقاری.
پریا: من فکر میکنم این عکس باید روی کارت پرسنلیش چاپ بشھ.
هانا: موافقم.
آرمیتا: هانا تو هم علیه من شدی؟
هانا: من طرف حقیقت میایستم.
آدرینا: این جمله منه! حق نشر داره.
هانا: از منابع موثق شنیدم جملهت ثبت نشده.
پریا: لطفا دعوا نکنید. برای همهتون عکس بد دارم.
چند ثانیه گروه ساکت شد.
بعد آرمیتا نوشت: پریا جان تو از همهمون زیباتری و کافه ت بهترین کافه دنیاست.
آدرینا: من همیشه گفتم پریا ستون اخلاقی گروهه
هانا: من هیچ وقت درباره پریا حرف بدی نزدم.
پریا: ترسوها
هانا زیر پتو رفت و به گفت و گو ادامه داد.
آدرینا: راستی هانا رها هنوز درس میخونه؟
هانا به تلفن رها روی میز نگاه کرد.
هانا: تلفنش پیش منه. پس احتمالا اره. همان لحظه، صدای خنده خفهای از اتاق کناری شنیده شد.
هانا چند ثانیه بیحرکت ماند.
سپس از تخت بلند شد و در اتاق را باز کرد.
راهرو تاریک بود. از زیر در اتاق رها، نور باریکی دیده میشد.
هانا آروم نزدیک شد و در را بدون صدا باز کرد، رها پشت میز نشسته بود، اما کتاب زیست بسته بود، لپتاپ مقابلش باز و هندزفری داخل گوشش بود. روی صفحه، تماس تصویری چندنفرهای دیده میشد و رها
درحالیکه دهانش را با دست گرفته بود، میخندید. با دیدن هانا، صورتش یخ زد.
دوستانش هنوز از داخل هندزفری حرف میزدند.
هانا دست به سینه به چارچوب در تکیه داد. رها آروم هندزفری رو از گوشش بیرون آورد.
ـ تو... نخوابیده بودی؟
ـ ظاهرا نه.
ـ من داشتم...
ـ فیلم آموزشی میدیدی؟
رها لبخندی محتاط زد.
ـ اینبار واقعا ارتباط آموزشی بود.
هانا به صفحه لپتاپ نگاه کرد. یکی از دخترها فیلتر سبیل روی صورتش گذاشته بود و دیگری با عینک بزرگ صورتی دیده میشد.
ـ موضوع آموزش چی بود؟ تأثیر فیلترهای اینستاگرام بر ژنتیک؟
رها لپتاپ را بست.
ـ پنج دقیقه بود فقط.
ـ کتابتو باز کن.
ـ الان؟
ـ نه، سال بعد.
رها اخم کرد.
ـ تو، دقیقا مثل مامان شدی.
ـ این جمله رو امروز شنیدم.
هانا لپتاپ را برداشت و گفت: اینم تا فردا پیش من میمونه.
ـ هانا!
ادامه دارد...
```
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت27 ░░░░░░] پارت بیست و هفتم
هانا تلفن او را روی میز گذاشت و درحالیکه خودش را برای خواب آماده میکرد، تلفن همراهش را برداشت.
چند پیام جدید در گروه دوستانشان داشت.
نام گروه را آدرینا چند ماه قبل تغییر داده بود:
چهارضلع دردسر
هانا وارد گروه شد، آرمیتا تصویر خراب نخستین عکس کافه را فرستاده بود؛ همان عکسی که در آن چشمهایش بسته و آدرینا نصفه داخل کادر افتاده بود.
آرمیتا: بچهها این عکس خیلی طبیعیه پیشنهاد میکنم همینو قاب کنیم.
آدرینا: طبیعیھ چون چھره واقعی تو رو ثبت کرده؛ خواب آلود و بیھدف.
آرمیتا: من حداقل كامل داخل کادرم تو شبیه روح سرگردانی که اشتباهی وارد عکس شده.
پریا: من هنوز نمیدونم چرا موقع عکس عطسه کردم
آدرینا: چون آرمیتا قبلش فلفل ریخت تو هوا.
آرمیتا: تهمت نزن. من فقط داشتم روی پاستام فلفل میریختم.
پریا: با فاصله دو متری از بشقابت؟
آرمیتا: من دستم قدرتمنده.
هانا لبخند زد و نوشت: من پیشنهاد میکنم هیچکدوم از عکسها منتشر نشه.
چند ثانیه بعد، آدرینا پاسخ داد: خانم محترم، خودت نیم ساعت پیش استوری کردی.
هانا: اشتباه کردم.
آرمیتا: اسکرینشات گرفتم. دیگه نمیتونی تاریخ رو پاک کنی.
پریا: منم ذخیرهش کردم برای روزی که معروف شدید، بفروشمش به رسانهها.
آدرینا: من خودم رسانهام. اول به من پیشنهاد بده.
هانا: دوستای فوقالعادهای دارم. یکی میخواد عکسامو بفروشه، یکی میخواد خبرش رو چاپ کنه.
آرمیتا: منم مسئول دستگیری هر دوتاشون میشم. تو فقط درصد منو فراموش نکن.
آدرینا عکس نزدیک از صورت آرمیتا فرستاد که درحال خوردن پاستا دهانش کاملا پر بود.
آدرینا: این عکس برای پرونده فساد مالی سروان آرمیتا کافیه؟
آرمیتا: همین الان پاکش کن.
آدرینا: چرا؟ خیلی باوقاری.
پریا: من فکر میکنم این عکس باید روی کارت پرسنلیش چاپ بشھ.
هانا: موافقم.
آرمیتا: هانا تو هم علیه من شدی؟
هانا: من طرف حقیقت میایستم.
آدرینا: این جمله منه! حق نشر داره.
هانا: از منابع موثق شنیدم جملهت ثبت نشده.
پریا: لطفا دعوا نکنید. برای همهتون عکس بد دارم.
چند ثانیه گروه ساکت شد.
بعد آرمیتا نوشت: پریا جان تو از همهمون زیباتری و کافه ت بهترین کافه دنیاست.
آدرینا: من همیشه گفتم پریا ستون اخلاقی گروهه
هانا: من هیچ وقت درباره پریا حرف بدی نزدم.
پریا: ترسوها
هانا زیر پتو رفت و به گفت و گو ادامه داد.
آدرینا: راستی هانا رها هنوز درس میخونه؟
هانا به تلفن رها روی میز نگاه کرد.
هانا: تلفنش پیش منه. پس احتمالا اره. همان لحظه، صدای خنده خفهای از اتاق کناری شنیده شد.
هانا چند ثانیه بیحرکت ماند.
سپس از تخت بلند شد و در اتاق را باز کرد.
راهرو تاریک بود. از زیر در اتاق رها، نور باریکی دیده میشد.
هانا آروم نزدیک شد و در را بدون صدا باز کرد، رها پشت میز نشسته بود، اما کتاب زیست بسته بود، لپتاپ مقابلش باز و هندزفری داخل گوشش بود. روی صفحه، تماس تصویری چندنفرهای دیده میشد و رها
درحالیکه دهانش را با دست گرفته بود، میخندید. با دیدن هانا، صورتش یخ زد.
دوستانش هنوز از داخل هندزفری حرف میزدند.
هانا دست به سینه به چارچوب در تکیه داد. رها آروم هندزفری رو از گوشش بیرون آورد.
ـ تو... نخوابیده بودی؟
ـ ظاهرا نه.
ـ من داشتم...
ـ فیلم آموزشی میدیدی؟
رها لبخندی محتاط زد.
ـ اینبار واقعا ارتباط آموزشی بود.
هانا به صفحه لپتاپ نگاه کرد. یکی از دخترها فیلتر سبیل روی صورتش گذاشته بود و دیگری با عینک بزرگ صورتی دیده میشد.
ـ موضوع آموزش چی بود؟ تأثیر فیلترهای اینستاگرام بر ژنتیک؟
رها لپتاپ را بست.
ـ پنج دقیقه بود فقط.
ـ کتابتو باز کن.
ـ الان؟
ـ نه، سال بعد.
رها اخم کرد.
ـ تو، دقیقا مثل مامان شدی.
ـ این جمله رو امروز شنیدم.
هانا لپتاپ را برداشت و گفت: اینم تا فردا پیش من میمونه.
ـ هانا!
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۸:۰۰