پرونـــدهء شیطان ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت5 ░░░░░░]پارت پنجم
اسم پرونده؟
بردیا چند ثانیه مکث کرد.
لوسیفر.*نام در میان صدای آرام راهرو گم نشد. مثل چیزی سرد، مستقیماً روی پوست هانا نشست.مطمئنی؟این تنها چیزیه که همه مطمئنن.هانا نام را در ذهنش تکرار کرد. لوسیفر.حتی برای یک گروه تبهکاری، نام عجیبی بود. بیش از حد نمایشی، بیش از حد آشکار و درعین حال تهدیدکننده.پرسید: چه نوع پروندهایه؟بردیا شانه بالا انداخت.ـ هیچکس دقیق نمیدونه. قا،چ،اق، پولش،ویی، اسلحه، قت،ل سفارشی... هرکس یه چیزی میگه. ظاهراً چند ساله اطلاعات دنبالشونه، ولی نتونستن حتی به لایه دوم گروه نزدیک بشن.ـ رئیسش کیه؟بردیا خندید، اما خندهاش رنگی از اضطراب داشت.ـ سؤال چندساله پلیس رو پرسیدی.ـ یعنی هیچ اسمی ندارن؟ـ یه لقب دارن.هانا منتظر ماند.بردیا با صدایی آهسته گفت: ـ شیطان.هانا نگاه بیحالتری به او انداخت.ـ خیلی خلاقانهست.ـ ظاهرا اونقدرها هم خندهدار نیست. میگن هرکسی هویت واقعیش رو فهمیده، بیشتر از چند روز زنده نمونده.هانا بدون واکنش ظاهری به سمت اتاق حرکت کرد.بردیا کنارش راه افتاد.ـ حتی اعضای معمولی گروه هم اسمش رو نمیدونن. هیچ عکس واضحی ازش نیست، هیچ اثر انگشتی، هیچ آدرس ثابتی. فقط هسته اصلی لوسیفر بهش دسترسی دارن.ـ هر آدمی یه رد از خودش باقی میذاره. . این یکی ظاهرا خوب بلده ردهاشو پاک کنه وارد اتاق شدند. چند نفر از مأموران دور میز جمع شده بودند. مانی، یکی از نیروهای جوانتر، با دیدن هانا گفت: بالاخره خانم سروان تشریف آوردن. شنیدی قراره یکیرو بفرستن وسط جهنم؟هانا کیفش را روی میز گذاشت.ـ جهنم هنوز برای اعزام نیرو درخواست نداده.یکی از مأموران خندید، اما مانی جدی ماند.ـ شوخی نمیکنم. مأموریت نفوذیه.هانا سرش را بالا آورد.ـ منبعت؟منبع نمیخواد. وقتی واحد هویتسازی از نصف شب اینجاست، یعنی قراره یکی با اسم جدید از اداره خارج بشه.بردیا آرام پرسید: میدونی چه کسی رو انتخاب کردن؟مانی نگاهی به انتهای اتاق انداخت. هانا مسیر نگاهش را دنبال کرد.سوگل کنار پنجره کاذب راهرو ایستاده بود و با تلفن صحبت میکرد. مانتوی سرمهای اتو کشیده، موهای روشن جمعشده و حالت مطمئن چهرهاش، حتی از فاصله دور هم جلب توجه میکرد.سوگل شریفی از نیروهای باتجربه واحد نفوذ بود. باهوش، منظم و جاهطلب. دو سال بیشتر از هانا سابقه داشت و از همان نخستین روزی که هانا وارد واحد شده بود، رقابت خاموشی میانشان شکل گرفته بود. رقابتی که هیچکدام مستقیماً دربارهاش حرف نمیزدند.هانا نگاهش را از او گرفت: سوگل؟مانی آهسته گفت: اسم اون بیشتر از بقیه شنیده شده.بردیا زیر لب ناسزایی گفت: هنوز چیزی قطعی نیست.مانی گفت: دیشب خودش تا ساعت دو تو اتاق سرهنگ بوده. امروز هم زودتر از همه اومده.هانا چیزی نگفت، اما انگشتهایش دور لیوان قهوه محکمتر شدند...
ادامه دارد...
```*
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت5 ░░░░░░]پارت پنجم
اسم پرونده؟
بردیا چند ثانیه مکث کرد.
لوسیفر.*نام در میان صدای آرام راهرو گم نشد. مثل چیزی سرد، مستقیماً روی پوست هانا نشست.مطمئنی؟این تنها چیزیه که همه مطمئنن.هانا نام را در ذهنش تکرار کرد. لوسیفر.حتی برای یک گروه تبهکاری، نام عجیبی بود. بیش از حد نمایشی، بیش از حد آشکار و درعین حال تهدیدکننده.پرسید: چه نوع پروندهایه؟بردیا شانه بالا انداخت.ـ هیچکس دقیق نمیدونه. قا،چ،اق، پولش،ویی، اسلحه، قت،ل سفارشی... هرکس یه چیزی میگه. ظاهراً چند ساله اطلاعات دنبالشونه، ولی نتونستن حتی به لایه دوم گروه نزدیک بشن.ـ رئیسش کیه؟بردیا خندید، اما خندهاش رنگی از اضطراب داشت.ـ سؤال چندساله پلیس رو پرسیدی.ـ یعنی هیچ اسمی ندارن؟ـ یه لقب دارن.هانا منتظر ماند.بردیا با صدایی آهسته گفت: ـ شیطان.هانا نگاه بیحالتری به او انداخت.ـ خیلی خلاقانهست.ـ ظاهرا اونقدرها هم خندهدار نیست. میگن هرکسی هویت واقعیش رو فهمیده، بیشتر از چند روز زنده نمونده.هانا بدون واکنش ظاهری به سمت اتاق حرکت کرد.بردیا کنارش راه افتاد.ـ حتی اعضای معمولی گروه هم اسمش رو نمیدونن. هیچ عکس واضحی ازش نیست، هیچ اثر انگشتی، هیچ آدرس ثابتی. فقط هسته اصلی لوسیفر بهش دسترسی دارن.ـ هر آدمی یه رد از خودش باقی میذاره. . این یکی ظاهرا خوب بلده ردهاشو پاک کنه وارد اتاق شدند. چند نفر از مأموران دور میز جمع شده بودند. مانی، یکی از نیروهای جوانتر، با دیدن هانا گفت: بالاخره خانم سروان تشریف آوردن. شنیدی قراره یکیرو بفرستن وسط جهنم؟هانا کیفش را روی میز گذاشت.ـ جهنم هنوز برای اعزام نیرو درخواست نداده.یکی از مأموران خندید، اما مانی جدی ماند.ـ شوخی نمیکنم. مأموریت نفوذیه.هانا سرش را بالا آورد.ـ منبعت؟منبع نمیخواد. وقتی واحد هویتسازی از نصف شب اینجاست، یعنی قراره یکی با اسم جدید از اداره خارج بشه.بردیا آرام پرسید: میدونی چه کسی رو انتخاب کردن؟مانی نگاهی به انتهای اتاق انداخت. هانا مسیر نگاهش را دنبال کرد.سوگل کنار پنجره کاذب راهرو ایستاده بود و با تلفن صحبت میکرد. مانتوی سرمهای اتو کشیده، موهای روشن جمعشده و حالت مطمئن چهرهاش، حتی از فاصله دور هم جلب توجه میکرد.سوگل شریفی از نیروهای باتجربه واحد نفوذ بود. باهوش، منظم و جاهطلب. دو سال بیشتر از هانا سابقه داشت و از همان نخستین روزی که هانا وارد واحد شده بود، رقابت خاموشی میانشان شکل گرفته بود. رقابتی که هیچکدام مستقیماً دربارهاش حرف نمیزدند.هانا نگاهش را از او گرفت: سوگل؟مانی آهسته گفت: اسم اون بیشتر از بقیه شنیده شده.بردیا زیر لب ناسزایی گفت: هنوز چیزی قطعی نیست.مانی گفت: دیشب خودش تا ساعت دو تو اتاق سرهنگ بوده. امروز هم زودتر از همه اومده.هانا چیزی نگفت، اما انگشتهایش دور لیوان قهوه محکمتر شدند...
ادامه دارد...
۲.۸K
۱۵:۳۷