عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت4 ░░░░░░]پارت چهارم* صبحانه در میان شوخیهای رها درباره کنکور و اعتراض مادر به بی‌نظمی میز ادامه پیدا کرد. هانا ظاهراً در گفت‌وگو حضور داشت، اما ذهنش جای دیگری بود. جلسه اضطراری. حضور تمام نیروهای عملیاتی. لحن مبهم تماس‌گیرنده. نشانه‌ها میگفت پرونده‌ای مهم به اداره رسیده است. وقتی از خانه خارج شد، هوا هنوز سرد و خاکستری بود. صدای مادرش تا راهرو دنبالش اومد. برای شام دیر نکن. هانا درحالیکه دکمه آسانسور را فشار میداد، جواب داد: سعی میکنم. مادرش از پشت در گفت: این سعی میکنم‌های تو هیچوقت قابل اعتماد نیست در آسانسور باز شد. هانا پیش از ورود، نگاهی به صورت مادرش انداخت. ولی خودم قابل اعتمادم. ناهید لبخند زد. در آسانسور بسته شد و لبخند هانا هم آرام محو شد. ساختمان محل خدمت هانا از بیرون هیچ شباهتی به مرکزی برای عملیات محرمانه نداشت. ساختمانی اداری با نمای خاکستری، پنجره‌های یک شکل و تابلویی ساده که نام یکی از بخشهای معمولی نیروی انتظامی روی آن نوشته شده بود. رفت‌وآمدها کنترل میشد، اما نه به‌اندازه‌ای که توجه رهگذران را جلب کند. بخش اصلی واحد عملیات ویژه در دو طبقه زیرزمین قرار داشت؛ جایی بدون پنجره، با دیوارهای ضخیم، راهروهای بلند و اتاق‌هایی که بیشترشان فقط با کارتهای مخصوص باز میشدند. هانا کارت شناسایی‌اش را مقابل دستگاه گرفت. چراغ قرمز به سبز تغییر کرد و در شیشه‌ای باز شد. همین که وارد راهرو شد، متوجه فضای غیرعادی اداره شد. معمولاً در ساعت ابتدایی صبح افراد یا در حال نوشیدن چای بودند یا با صورت‌های خواب‌آلود گزارش‌های شب قبل را مرور میکردند، اما امروز گروههای کوچک در گوشه‌ وکنار ایستاده و آرام با یکدیگر حرف میزدند. با ورود هانا، دو نفر از نیروها صحبتشان را قطع کردند. این سکوت ناگهانی از هر خبری واضحتر بود. هانا کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد و به سمت اتاق واحد خودش رفت. هنوز به در نرسیده بود که صدای آشنایی از پشت سر گفت: شنیدی؟ برگشت. بردیا به‌ دیوار تکیھ داده بود و دو لیوان قھوه در دست داشت. یکی از آن‌ھا را بھ سمت ھانا گرفت. بردیا سلیمانی، همکار و نزدیکترین دوست هانا در اداره بود. سی‌ویک سال داشت، در عملیات تعقیب و مراقبت تخصص داشت و برخلاف فضای سنگین شغلشان، تقریباً همیشه راهی برای شوخی پیدا میکرد. هانا لیوان را گرفت، اگه منظورت جلسه‌ست، آره. بردیا اطراف را نگاه کرد و صدایش را پایین آورد، منظورم پرونده‌ست. ـ چه پرونده‌ای؟ ـ هنوز چیزی رسمی نگفتن، ولی از دیشب طبقه فرماندهی قفل شده. سه نفر از اطلاعات اومدن، دو تا مأمور ویژه امنیتی هم جلوی بایگانی گذاشتن. هانا جرعه کوچکی از قهوه نوشید... . ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت5 ░░░░░░]
پارت پنجم

اسم پرونده؟
بردیا چند ثانیه مکث کرد.
لوسیفر.*
نام در میان صدای آرام راهرو گم نشد. مثل چیزی سرد، مستقیماً روی پوست هانا نشست.مطمئنی؟این تنها چیزیه که همه مطمئنن.هانا نام را در ذهنش تکرار کرد. لوسیفر.حتی برای یک گروه تبهکاری، نام عجیبی بود. بیش از حد نمایشی، بیش از حد آشکار و درعین حال تهدیدکننده.پرسید: چه نوع پروندهایه؟بردیا شانه بالا انداخت.ـ هیچکس دقیق نمیدونه. قا،چ،اق، پولش،ویی، اسلحه، قت،ل سفارشی... هرکس یه چیزی میگه. ظاهراً چند ساله اطلاعات دنبالشونه، ولی نتونستن حتی به لایه دوم گروه نزدیک بشن.ـ رئیسش کیه؟بردیا خندید، اما خنده‌اش رنگی از اضطراب داشت.ـ سؤال چندساله پلیس رو پرسیدی.ـ یعنی هیچ اسمی ندارن؟ـ یه لقب دارن.هانا منتظر ماند.بردیا با صدایی آهسته گفت: ـ شیطان.هانا نگاه بیحال‌تری به او انداخت.ـ خیلی خلاقانه‌ست.ـ ظاهرا اونقدرها هم خنده‌دار نیست. میگن هرکسی هویت واقعیش رو فهمیده، بیشتر از چند روز زنده نمونده.هانا بدون واکنش ظاهری به سمت اتاق حرکت کرد.بردیا کنارش راه افتاد.ـ حتی اعضای معمولی گروه هم اسمش رو نمیدونن. هیچ عکس واضحی ازش نیست، هیچ اثر انگشتی، هیچ آدرس ثابتی. فقط هسته اصلی لوسیفر بهش دسترسی دارن.ـ هر آدمی یه رد از خودش باقی میذاره. . این یکی ظاهرا خوب بلده ردهاشو پاک کنه وارد اتاق شدند. چند نفر از مأموران دور میز جمع شده بودند. مانی، یکی از نیروهای جوانتر، با دیدن هانا گفت: بالاخره خانم سروان تشریف آوردن. شنیدی قراره یکیرو بفرستن وسط جهنم؟هانا کیفش را روی میز گذاشت.ـ جهنم هنوز برای اعزام نیرو درخواست نداده.یکی از مأموران خندید، اما مانی جدی ماند.ـ شوخی نمیکنم. مأموریت نفوذیه.هانا سرش را بالا آورد.ـ منبعت؟منبع نمیخواد. وقتی واحد هویت‌سازی از نصف شب اینجاست، یعنی قراره یکی با اسم جدید از اداره خارج بشه.بردیا آرام پرسید: میدونی چه کسی رو انتخاب کردن؟مانی نگاهی به انتهای اتاق انداخت. هانا مسیر نگاهش را دنبال کرد.سوگل کنار پنجره کاذب راهرو ایستاده بود و با تلفن صحبت میکرد. مانتوی سرمه‌ای اتو کشیده، موهای روشن جمع‌شده و حالت مطمئن چهره‌اش، حتی از فاصله دور هم جلب توجه میکرد.سوگل شریفی از نیروهای باتجربه واحد نفوذ بود. باهوش، منظم و جاه‌طلب. دو سال بیشتر از هانا سابقه داشت و از همان نخستین روزی که هانا وارد واحد شده بود، رقابت خاموشی میانشان شکل گرفته بود. رقابتی که هیچکدام مستقیماً درباره‌اش حرف نمیزدند.هانا نگاهش را از او گرفت: سوگل؟مانی آهسته گفت: اسم اون بیشتر از بقیه شنیده شده.بردیا زیر لب ناسزایی گفت: هنوز چیزی قطعی نیست.مانی گفت: دیشب خودش تا ساعت دو تو اتاق سرهنگ بوده. امروز هم زودتر از همه اومده.هانا چیزی نگفت، اما انگشت‌هایش دور لیوان قهوه محکمتر شدند...
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۱۲
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۲.۸K

۱۵:۳۷