پرونـــدهء شیطان
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت2 ░░░░░░]#پارت_دوم
در اتاق باز شد و صورت خوابآلود رها از لای در نمایان شد.
ـ تو بیداری؟
هانا نگاهش را از آینه گرفت، ظاهراً
رها در را بیشتر باز کرد و با موهای پریشان وارد اتاق شد. تیشرت سفید گشادی پوشیده بود و عروسک کوچکی را که از کودکی عادت داشت شبها کنار بالش بگذارد، زیر بغل گرفته بود. با وجود هجده ساله بودنش، هنوز در بعضی لحظهها شبیه همان دختر کوچکی میشد که با زانوهای زخمی به اتاق هانا میاومد و انتظار داشت خواهر بزرگترش همه
مشکلات دنیا را حل کند.
رها خودش را روی تخت انداخت امروز جمعه نیست؟
ـ نه.
ـ چرا حس میکنم باید جمعه باشه؟
ـ چون دیشب تا سه صبح بیدار بودی.
رها صورتش را در بالش فرو برد.
ـ داشتم زیست میخوندم، هانا ابرویی بالا انداخت.
با هندزفری و خندههای هر پنج دقیقه یکبار؟
رها سرش را از بالش بیرون آورد، فیلم آموزشی بود.
کمدی آموزشی؟
روش جدید یادگیریه. تو درک نمیکنی. لبخند کمرنگی گوشه لب هانا نشست. در کمد را باز کرد و مانتوی مشکی رسمیاش را بیرون آورد.
رها با دیدن لباس او، کمی جدیتر شد باز جلسه داری؟
+ احتمالاً
عملیات؟
دست هانا برای لحظهای روی چوب لباسی متوقف شد.
هنوز نمیدونم.
رها آهی کشید و نشست
من اصلا نمیفهمم چرا هیچوقت درباره کارت حرف نمیزنی.
چون بیشتر چیزهایی که دربارهشون حرف نمیزنم، ارزش شنیدن ندارن.
- یا اجازه نداری بگی. هانا مانتو را روی تخت گذاشت و به سمت خواهرش برگشت.
یا اجازه ندارم بگم.
رها چشمهایش را ریز کرد. یه روز بالاخره میفهمم دقیقا چهکار میکنی. ً
امیدوارم اون روز هیچوقت نرسه.
لحن هانا آرام بود، اما چیزی در آن باعث شد رها دیگر سؤال نپرسد.
کار هانا برای خانوادهاش همیشه در هالهای از ابهام قرار داشت. آنها میدانستند او افسر پلیس است، اما از جزئیات مأموریتها، نام پروندهها و خطرهایی که با آنها روبهرو میشد اطلاعی نداشتند.
پدرش تصور میکرد بیشتر وقت هانا در اداره، پشت میز و میان گزارشها میگذرد. مادرش هم با وجود نگرانی همیشگی، ترجیح میداد همین تصور را باور کند.
هیچکدام نمیدانستند هانا گاهی با نامی جعلی در میان قاچاقچیها مینشست، با مجرمان مسلح مذاکره میکرد یا شبهایی را در مکانهایی میگذراند که یک اشتباه کوچک در آنها میتوانست آخرین اشتباه زندگیاش باشد.
هانا نمیخواست آنها بدانند. خانه برای او تنها جایی بود که نباید بوی پرونده، اسلحه و دروغ میگرفت.
از اتاق بیرون آمد و بھ سمت آشپزخانھ رفت. عطر چای تازه و نان گرم در فضای خانھ پیچیده بود. مادرش کنار اجاق ایستاده و در حال آماده کردن صبحانھ بود.
ادامه دارد...
```
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت2 ░░░░░░]#پارت_دوم
در اتاق باز شد و صورت خوابآلود رها از لای در نمایان شد.
ـ تو بیداری؟
هانا نگاهش را از آینه گرفت، ظاهراً
رها در را بیشتر باز کرد و با موهای پریشان وارد اتاق شد. تیشرت سفید گشادی پوشیده بود و عروسک کوچکی را که از کودکی عادت داشت شبها کنار بالش بگذارد، زیر بغل گرفته بود. با وجود هجده ساله بودنش، هنوز در بعضی لحظهها شبیه همان دختر کوچکی میشد که با زانوهای زخمی به اتاق هانا میاومد و انتظار داشت خواهر بزرگترش همه
مشکلات دنیا را حل کند.
رها خودش را روی تخت انداخت امروز جمعه نیست؟
ـ نه.
ـ چرا حس میکنم باید جمعه باشه؟
ـ چون دیشب تا سه صبح بیدار بودی.
رها صورتش را در بالش فرو برد.
ـ داشتم زیست میخوندم، هانا ابرویی بالا انداخت.
با هندزفری و خندههای هر پنج دقیقه یکبار؟
رها سرش را از بالش بیرون آورد، فیلم آموزشی بود.
کمدی آموزشی؟
روش جدید یادگیریه. تو درک نمیکنی. لبخند کمرنگی گوشه لب هانا نشست. در کمد را باز کرد و مانتوی مشکی رسمیاش را بیرون آورد.
رها با دیدن لباس او، کمی جدیتر شد باز جلسه داری؟
+ احتمالاً
عملیات؟
دست هانا برای لحظهای روی چوب لباسی متوقف شد.
هنوز نمیدونم.
رها آهی کشید و نشست
من اصلا نمیفهمم چرا هیچوقت درباره کارت حرف نمیزنی.
چون بیشتر چیزهایی که دربارهشون حرف نمیزنم، ارزش شنیدن ندارن.
- یا اجازه نداری بگی. هانا مانتو را روی تخت گذاشت و به سمت خواهرش برگشت.
یا اجازه ندارم بگم.
رها چشمهایش را ریز کرد. یه روز بالاخره میفهمم دقیقا چهکار میکنی. ً
امیدوارم اون روز هیچوقت نرسه.
لحن هانا آرام بود، اما چیزی در آن باعث شد رها دیگر سؤال نپرسد.
کار هانا برای خانوادهاش همیشه در هالهای از ابهام قرار داشت. آنها میدانستند او افسر پلیس است، اما از جزئیات مأموریتها، نام پروندهها و خطرهایی که با آنها روبهرو میشد اطلاعی نداشتند.
پدرش تصور میکرد بیشتر وقت هانا در اداره، پشت میز و میان گزارشها میگذرد. مادرش هم با وجود نگرانی همیشگی، ترجیح میداد همین تصور را باور کند.
هیچکدام نمیدانستند هانا گاهی با نامی جعلی در میان قاچاقچیها مینشست، با مجرمان مسلح مذاکره میکرد یا شبهایی را در مکانهایی میگذراند که یک اشتباه کوچک در آنها میتوانست آخرین اشتباه زندگیاش باشد.
هانا نمیخواست آنها بدانند. خانه برای او تنها جایی بود که نباید بوی پرونده، اسلحه و دروغ میگرفت.
از اتاق بیرون آمد و بھ سمت آشپزخانھ رفت. عطر چای تازه و نان گرم در فضای خانھ پیچیده بود. مادرش کنار اجاق ایستاده و در حال آماده کردن صبحانھ بود.
ادامه دارد...
۲.۷K
۷:۰۶