پرونـــدهء شیطان ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت9 ░░░░░░]پارت نهم
ـ من عملیاتهای موفق بیشتری دارم ـ من سه ماه در شبکه آذرخش بودم و حتی یکبار از پوششم خارج نشدم.
ـ این پرونده آذرخش نیست.
ـ میدونم. به همین دلیل اینجام.
سرهنگ پشت میز برگشت.
ـ تو گاهی بیش از حد به غریزهت اعتماد میکنی.
ـ چون بیشتر وقتها درست بوده.
ـ و فقط یکبار اشتباهبودنش کافیه تا کشته بشی.
هانا نفس عمیقی کشید. میدانست اصرار بیش از حد ممکن است نتیجه معکوس بدهد، اما برای عقبنشینی نیامده بود.
اجازه بدید پرونده رو مطالعه کنم. آزمونهای لازم رو بگیرین. منو با هر نیرویی که در نظر دارید مقایسه کنید.
اگه بعدش هنوز معتقد بودید مناسب نیستم، تصمیم شما رو میپذیرم.
سرهنگ بدون حرف به او نگاه کرد.
هانا ادامه داد: شما همیشه گفتید مأمور خوب کسی نیست که از خطر نترسه؛ کسیه که خطر رو بشناسه و با وجود ترس، درست تصمیم بگیره. من خطر این پرونده رو دستِکم نمیگیرم. میدونم ممکنه ماهها از خانوادهم دور باشم. میدونم شاید هیچ پشتیبانی مستقیمی نداشته باشم. حتی میدونم ممکنه هویتم لو بره و فرصتی برای نجاتم نباشه.
صدایش آرامتر شد، اما استحکامش را از دست نداد.
ـ بااینحال، هنوز معتقدم میتونم این مأموریت رو انجام بدم.
سرهنگ گفت: چرا اینقدر برات مهمه؟
ـ چون برای همین کار آموزش دیدم.
ـ جواب اداری نده.
هانا سکوت کرد پاسخ واقعی را خودش هم بهدرستی نمیدانست.
شاید نمیتونست تحمل کنه گروهی وجود داشته باشه که قانون حتی چهره رهبرش را نشناسه شاید نام شیطان غرورش را تحریک کرده بود. شاید هم مرگ مأمور قبلی، حسی قدیمی و سرسخت را درونش بیدار کرده بود؛ حسی که به او اجازه نمیداد از کنار ظلمی ناشناخته عبور کند.
ـ چون اونها فکر میکنن دستنیافتنیان.
سرهنگ منتظر ادامه حرفش ماند.
. گروهی که اعضاش حتی اسم رئیسشون رو نمیدونن، خودشون رو فراتر از قانون میبینن. دو نفر از نیروهای ما رو حذف کردن و مطمئنن کسی نمیتونه بهشون نزدیک بشه. من میخوام ثابت کنم اشتباه میکنن.
ـ این مأموریت جای اثبات خودت نیست.
ـ نمیخوام خودمو ثابت کنم. میخوام ضعف اونها رو پیدا کنم.
سرهنگ آرام پرسید:
ـ و اگه ضعفی نداشته باشن؟
هانا بیدرنگ پاسخ داد: همه آدمها ضعف دارن.
برای نخستین بار، چیزی شبیه تأمل در نگاه سرهنگ شکل گرفت.
او به سمت میز برگشت، کشوی قفلشده را باز کرد و یک پوشه سیاه بیرون آورد. پوشه را مقابل خودش گذاشت، اما هنوز به هانا نداد.
روی جلد پوشه همان نشان نقرهای دیده میشد؛ دایره شکسته، بالهای تیره و حرف L.
ـ این پرونده معمولی نیست، هانا. استفاده از نام کوچک او نشان میداد گفتوگو از حالت رسمی خارج شده است.
ـ اگه واردش بشی، فقط اسمت عوض نمیشه. گذشتهت، رفتارت، روابطت و حتی شیوه حرفزدنت باید تغییر کنه.
ممکنه مجبور بشی کارهایی انجام بدی که بعداً نتونی بهراحتی باهاشون کنار بیای.
هانا نگاهش را روی پوشه نگه داشت.
ـ آمادهام.
ـ نه. ھیچ کس برای چنین چیزی آماده نیست....
ادامه دارد...
```
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت9 ░░░░░░]پارت نهم
ـ من عملیاتهای موفق بیشتری دارم ـ من سه ماه در شبکه آذرخش بودم و حتی یکبار از پوششم خارج نشدم.
ـ این پرونده آذرخش نیست.
ـ میدونم. به همین دلیل اینجام.
سرهنگ پشت میز برگشت.
ـ تو گاهی بیش از حد به غریزهت اعتماد میکنی.
ـ چون بیشتر وقتها درست بوده.
ـ و فقط یکبار اشتباهبودنش کافیه تا کشته بشی.
هانا نفس عمیقی کشید. میدانست اصرار بیش از حد ممکن است نتیجه معکوس بدهد، اما برای عقبنشینی نیامده بود.
اجازه بدید پرونده رو مطالعه کنم. آزمونهای لازم رو بگیرین. منو با هر نیرویی که در نظر دارید مقایسه کنید.
اگه بعدش هنوز معتقد بودید مناسب نیستم، تصمیم شما رو میپذیرم.
سرهنگ بدون حرف به او نگاه کرد.
هانا ادامه داد: شما همیشه گفتید مأمور خوب کسی نیست که از خطر نترسه؛ کسیه که خطر رو بشناسه و با وجود ترس، درست تصمیم بگیره. من خطر این پرونده رو دستِکم نمیگیرم. میدونم ممکنه ماهها از خانوادهم دور باشم. میدونم شاید هیچ پشتیبانی مستقیمی نداشته باشم. حتی میدونم ممکنه هویتم لو بره و فرصتی برای نجاتم نباشه.
صدایش آرامتر شد، اما استحکامش را از دست نداد.
ـ بااینحال، هنوز معتقدم میتونم این مأموریت رو انجام بدم.
سرهنگ گفت: چرا اینقدر برات مهمه؟
ـ چون برای همین کار آموزش دیدم.
ـ جواب اداری نده.
هانا سکوت کرد پاسخ واقعی را خودش هم بهدرستی نمیدانست.
شاید نمیتونست تحمل کنه گروهی وجود داشته باشه که قانون حتی چهره رهبرش را نشناسه شاید نام شیطان غرورش را تحریک کرده بود. شاید هم مرگ مأمور قبلی، حسی قدیمی و سرسخت را درونش بیدار کرده بود؛ حسی که به او اجازه نمیداد از کنار ظلمی ناشناخته عبور کند.
ـ چون اونها فکر میکنن دستنیافتنیان.
سرهنگ منتظر ادامه حرفش ماند.
. گروهی که اعضاش حتی اسم رئیسشون رو نمیدونن، خودشون رو فراتر از قانون میبینن. دو نفر از نیروهای ما رو حذف کردن و مطمئنن کسی نمیتونه بهشون نزدیک بشه. من میخوام ثابت کنم اشتباه میکنن.
ـ این مأموریت جای اثبات خودت نیست.
ـ نمیخوام خودمو ثابت کنم. میخوام ضعف اونها رو پیدا کنم.
سرهنگ آرام پرسید:
ـ و اگه ضعفی نداشته باشن؟
هانا بیدرنگ پاسخ داد: همه آدمها ضعف دارن.
برای نخستین بار، چیزی شبیه تأمل در نگاه سرهنگ شکل گرفت.
او به سمت میز برگشت، کشوی قفلشده را باز کرد و یک پوشه سیاه بیرون آورد. پوشه را مقابل خودش گذاشت، اما هنوز به هانا نداد.
روی جلد پوشه همان نشان نقرهای دیده میشد؛ دایره شکسته، بالهای تیره و حرف L.
ـ این پرونده معمولی نیست، هانا. استفاده از نام کوچک او نشان میداد گفتوگو از حالت رسمی خارج شده است.
ـ اگه واردش بشی، فقط اسمت عوض نمیشه. گذشتهت، رفتارت، روابطت و حتی شیوه حرفزدنت باید تغییر کنه.
ممکنه مجبور بشی کارهایی انجام بدی که بعداً نتونی بهراحتی باهاشون کنار بیای.
هانا نگاهش را روی پوشه نگه داشت.
ـ آمادهام.
ـ نه. ھیچ کس برای چنین چیزی آماده نیست....
ادامه دارد...
۳K
۱۴:۴۶