عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت7 ░░░░░░]پارت هفتم* یکی از مأموران پرسید: ساختار گروه مشخصه؟ مرد بالباس شخصی کنار سرهنگ پاسخ داد: لوسیفر ساختار لایه‌ای داره. اعضای هر بخش فقط با رابط مستقیم خودشون ارتباط دارن. بیشتر نیروها حتی نمیدونن برای یک شبکه واحد کار میکنن. تصویر نموداری پیچیده روی صفحه اومد. دایره‌های متعدد با خطوطی محدود به یکدیگر وصل شده بودند و در بالاترین نقطه نمودار، فقط یک مربع سیاه دیده میشد. سرهنگ به مربع اشاره کرد. ـ رهبر شبکه. مانی پرسید: اسمش؟ ـ نامشخص. + تصویر؟ ـ نداریم. + تابعیت؟ ـ نامشخص. + سن؟ مرد لباس شخصی گفت: براساس اطلاعات غیرقطعی، بین سی تا چهل سال. هانا به مربع سیاه خیره ماند. مردی بدون نام، بدون چھره و بدون گذشته سرهنگ گفت: اعضای گروه از لقب‌های مختلفی برای اشاره به اون استفاده میکنن، اما لقبی که بیشتر تکرار شده، شیطانه. سکوتی سنگین در سالن شکل گرفت. اینبار کسی به نمایشی بودن لقب نخندید. سرهنگ پرونده‌ای را روی میز گذاشت. طی شش ماه گذشته، سه مأمور برای نزدیک‌ شدن به لایه‌های پایینی شبکه اعزام شدن. هویت دو نفر لو رفت تصویر دو مرد روی صفحه ظاهر شد. سرهنگ مکث کرد، جسد یکی از مأمورها پیدا شد. از نفر دوم هنوز خبری نداریم هانا نگاهش را از تصویر برنداشت. ـ نفر سوم؟ ـ به محض احساس خطر از عملیات خارج شد. اطلاعاتی که اون به دست آورد، باعث شد برای اولین بار یک مسیر احتمالی ورود به گروه پیدا کنیم. تصویر خاموش شد. سرهنگ دستهایش را روی میز گذاشت. این مسیر فقط یکبار قابل استفاده‌ست. اگه کوچکترین اشتباهی رخ بده، شبکه ارتباطی خودش رو تغییر میده و شاید سالها فرصت دیگه‌ای پیدا نکنیم. یکی از نیروها پرسید: مأموریت دقیقا چیه؟ نفوذ تدریجی. مأمور منتخب باید با یک ھویت کاملا جدید وارد محیطی بشھ کھ احتمال میدیم یکی از حلقھ ھای جذب نیروی لوسیفره. هدف مرحله اول، فقط شناسایی رابط‌هاست. هیچ اقدام خودسرانه‌ای برای نزدیک‌شدن به هسته اصلی انجام نمیشه. هانا میدونست جمله آخر بیشتر برای اطمینان دادن به نیروها گفته شده است. در مأموریت نفوذ، هیچ چیز دقیقاً مطابق برنامه پیش نمیرفت. گاهی مرحله اول در چند روز تمام میشد و گاهی مأمور مجبور بود ماه‌ها با نام و گذشته‌ای جعلی زندگی کند. گاهی هم فرصتی برای خروج باقی نمی‌ماند. سرهنگ ادامه داد: انتخاب اولیه انجام شده، اما تصمیم نهایی تا پایان امروز اعلام نمیشه. نگاه کوتاه او روی سوگل متوقف شد. همین یک نگاه کافی بود. شایعه درست بود... هانا باقی جلسه را شنید، اما بخش زیادی از کلمات بی‌معنا از کنارش عبور کردند. دستورهای امنیتی، محدودیت ارتباط با خانواده، تغییر کامل سبک زندگی و احتمال قطع تماس برای مدتی نامعلوم. ذهن او فقط روی یک مسئله متمرکز بود، انتخاب اولیه. سوگل شریفی. وقتی جلسه تمام شد، افراد گروه گروه از سالن خارج شدند. هانا روی صندلی باقی ماند تا جمعیت کمتر شود. نگاهش به پرونده‌ای بود که سرهنگ پیش از خروج به مرد لباس شخصی تحویل داد. پرونده لوسیفر. احساس عجیبی داشت؛ نه حس کنجکاوی ساده و نه میل معمول برای رقابت. چیزی در آن مربع سیاه، در آن هویت پاک‌شده و مأمورانی که یکی مرده و دیگری ناپدید شده بود، او را به سمت خود میکشید. ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت8 ░░░░░░]
پارت هشتم *

بردیا کنار صندلی‌ش ایستاد.ـ حتی فکرشم نکن.هانا به او نگاه کرد.ـ چی رو؟ـ اون قیافه‌ت رو میشناسم. میخوای بری با سرهنگ حرف بزنی.ـ شاید.ـ هانا، دو نفر قبل از تو رفتن. یکیشون رو توی یه ماشین سوخته پیدا کردن.ـ لازم نیست یادآوری کنی.چرا، لازمه. چون تو وقتی یه پرونده رو میبینی، فکرمیکنی باید خودت حلش کنی.هانا از جا بلند شد.ـ اگه توانایی حلش رو داشته باشم، چرا نباید من باشم؟ـ چون بعضی پرونده‌ها برای حل‌شدن ساخته نشدن. برای بلعیدن آدمها ساخته شدن.هانا نگاه آرامی به او انداخت.ـ تو از من میخوای به‌خاطر خطر عقب بکشم؟ـ من ازت میخوام فرق شجاعت و خودکشی رو بفهمی.ـ فرقشون رو میدونم.ـ پس بذار سوگل بره.هانا کیفش را برداشت، مشکل تو سوگل نیست. مشکل اینه که میدونی وقتی چیزی وارد سر من بشه، بیرون آوردنش آسون نیست.بردیا دستش را روی بازوی او گذاشت.ـ فقط به این فکر کن که بیرون از اینجا یه خانواده منتظرتن.این جمله برای چند لحظه هانا را متوقف کرد. تصویر مادرش کنار اجاق، پدرش با کیسه نان و رها با موهای آشفته از ذهنش گذشت.اما همان تصویر با عکس مأمور کشته‌شده‌ای که روی صفحه دیده بود درهم آمیخت.اگر تمام مأموران به‌دلیل داشتن خانواده عقب میکشیدند،چه کسی باید مقابل آدمهایی مثل اعضای لوسیفر می‌ایستاد؟هانا دست بردیا را آروم کنار زد. دقیقا به ھمین فکر می‌کنم.
منشی سرهنگ ابتدا اجازه ورود نداد.ـ سرهنگ جلسه دارن.هانا مقابل میز ایستاد. منتظر میمونم.ـ ممکنه طول بکشه.ـ مشکلی نیست.بیست دقیقه گذشت.بعدِ چهل دقیقه، رفت‌وآمدها در راهرو کمتر شد، اما هانا از جایش تکون نخورد. میدانست سرهنگ از حضورش خبر دارد. این انتظار بخشی از گفتوگو بود؛ آزمونی برای سنجیدن میزان جدیت او.پس از نزدیک به یک ساعت، در اتاق باز شد و دو مرد لباس‌شخصی خارج شدند.یکی از آنها هنگام عبور، نگاه کوتاه و ارزیابانه‌ای به هانا انداخت.منشی تلفن داخلی را برداشت و چند کلمه آهسته گفت.سپس به هانا اشاره کرد.ـ میتونید وارد بشید.اتاق سرهنگ نادری بزرگ، ساده و عاری از وسایل غیرضروری بود. یک کتابخانه فلزی، میز کار تیره، دو صندلی مقابل آن و پرچمی که در گوشه اتاق قرار داشت.سرهنگ پشت میز نشسته و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، مشغول امضای برگه‌ای بود.ـ در رو ببند.هانا در رو بست و مقابل میز ایستاد. سرهنگ نوشتن را تمام کرد.ـ میدونم برای چی اومدی.ـ پس لازم نیست مقدمه‌چینی کنم.ـ لازم نیست؛ چون جوابم منفیه.هانا چند لحظه سکوت کرد، هنوز درخواستمو نشنیدید.ـ درخواستت رو از لحظه‌ای که توی جلسه به پرونده خیره شدی، فهمیدم.ـ من میخوام مأمور نفوذ پرونده لوسیفر باشم.سرهنگ به پشتی صندلی تکیه داد.گفتم جوابم منفیه.ـ چرا؟ـ چون تصمیم اولیه گرفته شده.ـ تصمیم اولیه، تصمیم نهایی نیست.چشم‌های سرهنگ باریک شد.ـ داری انتخاب من رو زیر سؤال میبری؟ـ دارم توانایی خودمو یادآوری میکنم.ـ توانایی‌های تو برای من روشنه.ـ پس دلیلی برای ردکردنم ندارید.سرهنگ از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره بسته اتاق رفت.دقیقا به خاطر توانایی‌ھات ردت می‌کنمهانا ابرو درهم کشید.ـ متوجه نمیشم.ـ تو یکی از بهترین نیروهای این واحدی. برای تربیت و آموزش تو سالها زمان صرف شده. چند پرونده مهم رو با موفقیت بستی و هنوز ظرفیت پیشرفت زیادی داری. منحاضر نیستم بهترین نیروی واحدم رو وارد مأموریتی کنم که احتمال بازگشتش کمتر از نصفه.هانا محکم گفت: من برای نشستن پشت میز آموزش ندیدم.ـ این حرفهای قهرمانانه رو برای من نزن. من بیشتر از تو جنازه مأمور تحویل خانواده‌ها دادم.لحن سرهنگ ناگهان تند شده بود.ـ مسئلھ شجاعت نیست، مھرآیین. مسئلھ اینھ کھ ما درباره گروھی حرف می زنیم که سه سال تمام نتونستیم حتی اسم واقعی یکی از سرشاخه‌هاش رو پیدا کنیم. دو مأمور ما در فاصله شش ماه حذف شدن. هنوز نمیدونیم در کدوم بخشهای سازمان نفوذ دارن. تو وارد محیطی میشی که حتی یک تماس اشتباه، یک مکث اضافی یا یک تناقض کوچک در گذشته جعل‌ شده‌ت میتونه حکم مرگت باشه.هانا یک قدم جلو رفت.ـ و فکر میکنید سوگل از من آماده‌تره؟ـ بحث سوگل نیست.ـ اتفاقا هست. وقتی نیروی دیگه‌ای برای مأموریت انتخاب شده، حق دارم بدونم کجای توانایی من کمتر بوده.سرهنگ با خستگی دستی روی صورتش کشید.ـ سوگل تجربه بیشتری داره.
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۱۱
undefined۱

۲.۷K

۸:۵۴