پرونـــدهء شیطان ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت8 ░░░░░░]پارت هشتم *
بردیا کنار صندلیش ایستاد.ـ حتی فکرشم نکن.هانا به او نگاه کرد.ـ چی رو؟ـ اون قیافهت رو میشناسم. میخوای بری با سرهنگ حرف بزنی.ـ شاید.ـ هانا، دو نفر قبل از تو رفتن. یکیشون رو توی یه ماشین سوخته پیدا کردن.ـ لازم نیست یادآوری کنی.چرا، لازمه. چون تو وقتی یه پرونده رو میبینی، فکرمیکنی باید خودت حلش کنی.هانا از جا بلند شد.ـ اگه توانایی حلش رو داشته باشم، چرا نباید من باشم؟ـ چون بعضی پروندهها برای حلشدن ساخته نشدن. برای بلعیدن آدمها ساخته شدن.هانا نگاه آرامی به او انداخت.ـ تو از من میخوای بهخاطر خطر عقب بکشم؟ـ من ازت میخوام فرق شجاعت و خودکشی رو بفهمی.ـ فرقشون رو میدونم.ـ پس بذار سوگل بره.هانا کیفش را برداشت، مشکل تو سوگل نیست. مشکل اینه که میدونی وقتی چیزی وارد سر من بشه، بیرون آوردنش آسون نیست.بردیا دستش را روی بازوی او گذاشت.ـ فقط به این فکر کن که بیرون از اینجا یه خانواده منتظرتن.این جمله برای چند لحظه هانا را متوقف کرد. تصویر مادرش کنار اجاق، پدرش با کیسه نان و رها با موهای آشفته از ذهنش گذشت.اما همان تصویر با عکس مأمور کشتهشدهای که روی صفحه دیده بود درهم آمیخت.اگر تمام مأموران بهدلیل داشتن خانواده عقب میکشیدند،چه کسی باید مقابل آدمهایی مثل اعضای لوسیفر میایستاد؟هانا دست بردیا را آروم کنار زد. دقیقا به ھمین فکر میکنم.
منشی سرهنگ ابتدا اجازه ورود نداد.ـ سرهنگ جلسه دارن.هانا مقابل میز ایستاد. منتظر میمونم.ـ ممکنه طول بکشه.ـ مشکلی نیست.بیست دقیقه گذشت.بعدِ چهل دقیقه، رفتوآمدها در راهرو کمتر شد، اما هانا از جایش تکون نخورد. میدانست سرهنگ از حضورش خبر دارد. این انتظار بخشی از گفتوگو بود؛ آزمونی برای سنجیدن میزان جدیت او.پس از نزدیک به یک ساعت، در اتاق باز شد و دو مرد لباسشخصی خارج شدند.یکی از آنها هنگام عبور، نگاه کوتاه و ارزیابانهای به هانا انداخت.منشی تلفن داخلی را برداشت و چند کلمه آهسته گفت.سپس به هانا اشاره کرد.ـ میتونید وارد بشید.اتاق سرهنگ نادری بزرگ، ساده و عاری از وسایل غیرضروری بود. یک کتابخانه فلزی، میز کار تیره، دو صندلی مقابل آن و پرچمی که در گوشه اتاق قرار داشت.سرهنگ پشت میز نشسته و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، مشغول امضای برگهای بود.ـ در رو ببند.هانا در رو بست و مقابل میز ایستاد. سرهنگ نوشتن را تمام کرد.ـ میدونم برای چی اومدی.ـ پس لازم نیست مقدمهچینی کنم.ـ لازم نیست؛ چون جوابم منفیه.هانا چند لحظه سکوت کرد، هنوز درخواستمو نشنیدید.ـ درخواستت رو از لحظهای که توی جلسه به پرونده خیره شدی، فهمیدم.ـ من میخوام مأمور نفوذ پرونده لوسیفر باشم.سرهنگ به پشتی صندلی تکیه داد.گفتم جوابم منفیه.ـ چرا؟ـ چون تصمیم اولیه گرفته شده.ـ تصمیم اولیه، تصمیم نهایی نیست.چشمهای سرهنگ باریک شد.ـ داری انتخاب من رو زیر سؤال میبری؟ـ دارم توانایی خودمو یادآوری میکنم.ـ تواناییهای تو برای من روشنه.ـ پس دلیلی برای ردکردنم ندارید.سرهنگ از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره بسته اتاق رفت.دقیقا به خاطر تواناییھات ردت میکنمهانا ابرو درهم کشید.ـ متوجه نمیشم.ـ تو یکی از بهترین نیروهای این واحدی. برای تربیت و آموزش تو سالها زمان صرف شده. چند پرونده مهم رو با موفقیت بستی و هنوز ظرفیت پیشرفت زیادی داری. منحاضر نیستم بهترین نیروی واحدم رو وارد مأموریتی کنم که احتمال بازگشتش کمتر از نصفه.هانا محکم گفت: من برای نشستن پشت میز آموزش ندیدم.ـ این حرفهای قهرمانانه رو برای من نزن. من بیشتر از تو جنازه مأمور تحویل خانوادهها دادم.لحن سرهنگ ناگهان تند شده بود.ـ مسئلھ شجاعت نیست، مھرآیین. مسئلھ اینھ کھ ما درباره گروھی حرف می زنیم که سه سال تمام نتونستیم حتی اسم واقعی یکی از سرشاخههاش رو پیدا کنیم. دو مأمور ما در فاصله شش ماه حذف شدن. هنوز نمیدونیم در کدوم بخشهای سازمان نفوذ دارن. تو وارد محیطی میشی که حتی یک تماس اشتباه، یک مکث اضافی یا یک تناقض کوچک در گذشته جعل شدهت میتونه حکم مرگت باشه.هانا یک قدم جلو رفت.ـ و فکر میکنید سوگل از من آمادهتره؟ـ بحث سوگل نیست.ـ اتفاقا هست. وقتی نیروی دیگهای برای مأموریت انتخاب شده، حق دارم بدونم کجای توانایی من کمتر بوده.سرهنگ با خستگی دستی روی صورتش کشید.ـ سوگل تجربه بیشتری داره.
ادامه دارد...
```*
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت8 ░░░░░░]پارت هشتم *
بردیا کنار صندلیش ایستاد.ـ حتی فکرشم نکن.هانا به او نگاه کرد.ـ چی رو؟ـ اون قیافهت رو میشناسم. میخوای بری با سرهنگ حرف بزنی.ـ شاید.ـ هانا، دو نفر قبل از تو رفتن. یکیشون رو توی یه ماشین سوخته پیدا کردن.ـ لازم نیست یادآوری کنی.چرا، لازمه. چون تو وقتی یه پرونده رو میبینی، فکرمیکنی باید خودت حلش کنی.هانا از جا بلند شد.ـ اگه توانایی حلش رو داشته باشم، چرا نباید من باشم؟ـ چون بعضی پروندهها برای حلشدن ساخته نشدن. برای بلعیدن آدمها ساخته شدن.هانا نگاه آرامی به او انداخت.ـ تو از من میخوای بهخاطر خطر عقب بکشم؟ـ من ازت میخوام فرق شجاعت و خودکشی رو بفهمی.ـ فرقشون رو میدونم.ـ پس بذار سوگل بره.هانا کیفش را برداشت، مشکل تو سوگل نیست. مشکل اینه که میدونی وقتی چیزی وارد سر من بشه، بیرون آوردنش آسون نیست.بردیا دستش را روی بازوی او گذاشت.ـ فقط به این فکر کن که بیرون از اینجا یه خانواده منتظرتن.این جمله برای چند لحظه هانا را متوقف کرد. تصویر مادرش کنار اجاق، پدرش با کیسه نان و رها با موهای آشفته از ذهنش گذشت.اما همان تصویر با عکس مأمور کشتهشدهای که روی صفحه دیده بود درهم آمیخت.اگر تمام مأموران بهدلیل داشتن خانواده عقب میکشیدند،چه کسی باید مقابل آدمهایی مثل اعضای لوسیفر میایستاد؟هانا دست بردیا را آروم کنار زد. دقیقا به ھمین فکر میکنم.
منشی سرهنگ ابتدا اجازه ورود نداد.ـ سرهنگ جلسه دارن.هانا مقابل میز ایستاد. منتظر میمونم.ـ ممکنه طول بکشه.ـ مشکلی نیست.بیست دقیقه گذشت.بعدِ چهل دقیقه، رفتوآمدها در راهرو کمتر شد، اما هانا از جایش تکون نخورد. میدانست سرهنگ از حضورش خبر دارد. این انتظار بخشی از گفتوگو بود؛ آزمونی برای سنجیدن میزان جدیت او.پس از نزدیک به یک ساعت، در اتاق باز شد و دو مرد لباسشخصی خارج شدند.یکی از آنها هنگام عبور، نگاه کوتاه و ارزیابانهای به هانا انداخت.منشی تلفن داخلی را برداشت و چند کلمه آهسته گفت.سپس به هانا اشاره کرد.ـ میتونید وارد بشید.اتاق سرهنگ نادری بزرگ، ساده و عاری از وسایل غیرضروری بود. یک کتابخانه فلزی، میز کار تیره، دو صندلی مقابل آن و پرچمی که در گوشه اتاق قرار داشت.سرهنگ پشت میز نشسته و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، مشغول امضای برگهای بود.ـ در رو ببند.هانا در رو بست و مقابل میز ایستاد. سرهنگ نوشتن را تمام کرد.ـ میدونم برای چی اومدی.ـ پس لازم نیست مقدمهچینی کنم.ـ لازم نیست؛ چون جوابم منفیه.هانا چند لحظه سکوت کرد، هنوز درخواستمو نشنیدید.ـ درخواستت رو از لحظهای که توی جلسه به پرونده خیره شدی، فهمیدم.ـ من میخوام مأمور نفوذ پرونده لوسیفر باشم.سرهنگ به پشتی صندلی تکیه داد.گفتم جوابم منفیه.ـ چرا؟ـ چون تصمیم اولیه گرفته شده.ـ تصمیم اولیه، تصمیم نهایی نیست.چشمهای سرهنگ باریک شد.ـ داری انتخاب من رو زیر سؤال میبری؟ـ دارم توانایی خودمو یادآوری میکنم.ـ تواناییهای تو برای من روشنه.ـ پس دلیلی برای ردکردنم ندارید.سرهنگ از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره بسته اتاق رفت.دقیقا به خاطر تواناییھات ردت میکنمهانا ابرو درهم کشید.ـ متوجه نمیشم.ـ تو یکی از بهترین نیروهای این واحدی. برای تربیت و آموزش تو سالها زمان صرف شده. چند پرونده مهم رو با موفقیت بستی و هنوز ظرفیت پیشرفت زیادی داری. منحاضر نیستم بهترین نیروی واحدم رو وارد مأموریتی کنم که احتمال بازگشتش کمتر از نصفه.هانا محکم گفت: من برای نشستن پشت میز آموزش ندیدم.ـ این حرفهای قهرمانانه رو برای من نزن. من بیشتر از تو جنازه مأمور تحویل خانوادهها دادم.لحن سرهنگ ناگهان تند شده بود.ـ مسئلھ شجاعت نیست، مھرآیین. مسئلھ اینھ کھ ما درباره گروھی حرف می زنیم که سه سال تمام نتونستیم حتی اسم واقعی یکی از سرشاخههاش رو پیدا کنیم. دو مأمور ما در فاصله شش ماه حذف شدن. هنوز نمیدونیم در کدوم بخشهای سازمان نفوذ دارن. تو وارد محیطی میشی که حتی یک تماس اشتباه، یک مکث اضافی یا یک تناقض کوچک در گذشته جعل شدهت میتونه حکم مرگت باشه.هانا یک قدم جلو رفت.ـ و فکر میکنید سوگل از من آمادهتره؟ـ بحث سوگل نیست.ـ اتفاقا هست. وقتی نیروی دیگهای برای مأموریت انتخاب شده، حق دارم بدونم کجای توانایی من کمتر بوده.سرهنگ با خستگی دستی روی صورتش کشید.ـ سوگل تجربه بیشتری داره.
ادامه دارد...
۲.۷K
۸:۵۴