پرونـــدهء شیطان
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[




░░░░░░ #پارت14 ░░░░░░] پارت چهاردهم *
هانا بار دیگر به تصویر مرد بیچهره نگاه کرد. نمیدونست چرا، اما همین نداشتن چهره بیش از هر چیز دیگری عصبیاش میکرد.مجرم باید هویت میداشت. باید گذشتهای، خانوادهای، دشمنی، ضعفی یا حتی عادت کوچکی از او باقی میماند. هیچکس نمیتوانست کاملاً از جهان حذف شود.اما این مرد انگار تنها در نتیجه اعمالش وجود داشت. انبار میسوخت و نام او شنیده میشد. مردی ناپدید میشد و همه به او شک میکردند. معاملهای چند میلیاردی انجام میشد و کسی زیر لب از لوسیفر حرف میزد.هیچکس نامش را نمیدانست و هیچکس نمیتوانست ثابت کند واقعاً وجود دارد. هانا با عصبانیت پوشه را بست.صدای برخورد جلد سنگین آن با میز در اتاق پیچید. حتی یه اسم واقعی هم ندارید.دستهایش را روی لبه میز گذاشت و سرش را پایین انداخت.او برای گرفتن مأموریت با سرهنگ بحث کرده، تواناییهایش را به رخ کشیده و اصرار کرده بود پرونده به او سپرده شود. حالا در برابر مجموعهای از کاغذهای پراکنده نشسته بود که حتی نقطه شروع مشخصی نداشتند.نمیدانست باید از کدام مسیر جلو برود. نمیدانست چه کسی حقیقت را گفته و چه کسی عمداً اطلاعات غلط وارد پرونده کرده است.بدتر از همه، احساس میکرد جایی میان همین صفحهها چیزی وجود داره که باید متوجهش شود، اما هر بار از کنار آن عبور میکند.دوباره پوشه را باز کرد و به صفحه نخست برگشت. مرد پشت به دوربین ایستاده بود.اندازه تنش بود. شانههای پهن و کت کاملا مشکی، حالت ایستادنش نشان میداد به اطرافش مسلط است. حتی در تصویری تار و بیکیفیت هم عجله یا اضطرابی در رفتارش دیده نمیشد.هانا به دست او روی سقف خودرو خیره ماند. انگشتهای بلند. یک ساعت تیرهرنگ. حلقهای ساده در انگشت کوچک دست راست تصویر را به صورتش نزدیکتر کرد.شاید آن حلقه نشانهای بود. شاید مدل ساعت اطلاعاتی به او میداد. اما کیفیت تصویر اجازه نمیداد چیزی را با اطمینان تشخیص دهد.ـ داری مسخرهم میکنی؟این جمله را خطاب به تصویر گفت: برای لحظهای خودش هم از رفتارش تعجب کرد. با مردی حرف میزد که حتی مطمئن نبود واقعاً داخل عکس باشد.با بیحوصلگی تصویر را روی میز گذاشت و دکمه داخلی خروج را فشار داد.باید برای مدتی از این اتاق بیرون میرفت؛ وگرنه احتمال داشت پرونده را صفحه به صفحه پاره کند و بعد مجبور شود برای سرهنگ نادری توضیح بدهد که چرا مهمترین اسناد محرمانه سازمان را از بین برده است.پوشه را داخل محفظه مخصوص گذاشت، در آن را قفل کرد و از اتاق خارج شد.هوای راهرو، با اینکه چندان تازه نبود، در مقایسه با فضای بسته اتاق مطالعه شبیه نسیمی خنک به صورتش خورد.چند قدم بیشتر برنداشته بود که تلفن همراهش پس از تحویل در بخش نگهبانی، دوباره به شبکه متصل شد و شروع به لرزیدن کرد.نام آرمیتا روی صفحه افتاد.هانا تماس را جواب دادـ جانم؟...
ادامه دارد...
```*
ژانر عاشقــانه ، مافیـایی
میزان رضایتتون از این رمان را با ریاکشن نشون بدید🥰
برای خواندن کلیک کنید
```[
░░░░░░ #پارت14 ░░░░░░] پارت چهاردهم *
هانا بار دیگر به تصویر مرد بیچهره نگاه کرد. نمیدونست چرا، اما همین نداشتن چهره بیش از هر چیز دیگری عصبیاش میکرد.مجرم باید هویت میداشت. باید گذشتهای، خانوادهای، دشمنی، ضعفی یا حتی عادت کوچکی از او باقی میماند. هیچکس نمیتوانست کاملاً از جهان حذف شود.اما این مرد انگار تنها در نتیجه اعمالش وجود داشت. انبار میسوخت و نام او شنیده میشد. مردی ناپدید میشد و همه به او شک میکردند. معاملهای چند میلیاردی انجام میشد و کسی زیر لب از لوسیفر حرف میزد.هیچکس نامش را نمیدانست و هیچکس نمیتوانست ثابت کند واقعاً وجود دارد. هانا با عصبانیت پوشه را بست.صدای برخورد جلد سنگین آن با میز در اتاق پیچید. حتی یه اسم واقعی هم ندارید.دستهایش را روی لبه میز گذاشت و سرش را پایین انداخت.او برای گرفتن مأموریت با سرهنگ بحث کرده، تواناییهایش را به رخ کشیده و اصرار کرده بود پرونده به او سپرده شود. حالا در برابر مجموعهای از کاغذهای پراکنده نشسته بود که حتی نقطه شروع مشخصی نداشتند.نمیدانست باید از کدام مسیر جلو برود. نمیدانست چه کسی حقیقت را گفته و چه کسی عمداً اطلاعات غلط وارد پرونده کرده است.بدتر از همه، احساس میکرد جایی میان همین صفحهها چیزی وجود داره که باید متوجهش شود، اما هر بار از کنار آن عبور میکند.دوباره پوشه را باز کرد و به صفحه نخست برگشت. مرد پشت به دوربین ایستاده بود.اندازه تنش بود. شانههای پهن و کت کاملا مشکی، حالت ایستادنش نشان میداد به اطرافش مسلط است. حتی در تصویری تار و بیکیفیت هم عجله یا اضطرابی در رفتارش دیده نمیشد.هانا به دست او روی سقف خودرو خیره ماند. انگشتهای بلند. یک ساعت تیرهرنگ. حلقهای ساده در انگشت کوچک دست راست تصویر را به صورتش نزدیکتر کرد.شاید آن حلقه نشانهای بود. شاید مدل ساعت اطلاعاتی به او میداد. اما کیفیت تصویر اجازه نمیداد چیزی را با اطمینان تشخیص دهد.ـ داری مسخرهم میکنی؟این جمله را خطاب به تصویر گفت: برای لحظهای خودش هم از رفتارش تعجب کرد. با مردی حرف میزد که حتی مطمئن نبود واقعاً داخل عکس باشد.با بیحوصلگی تصویر را روی میز گذاشت و دکمه داخلی خروج را فشار داد.باید برای مدتی از این اتاق بیرون میرفت؛ وگرنه احتمال داشت پرونده را صفحه به صفحه پاره کند و بعد مجبور شود برای سرهنگ نادری توضیح بدهد که چرا مهمترین اسناد محرمانه سازمان را از بین برده است.پوشه را داخل محفظه مخصوص گذاشت، در آن را قفل کرد و از اتاق خارج شد.هوای راهرو، با اینکه چندان تازه نبود، در مقایسه با فضای بسته اتاق مطالعه شبیه نسیمی خنک به صورتش خورد.چند قدم بیشتر برنداشته بود که تلفن همراهش پس از تحویل در بخش نگهبانی، دوباره به شبکه متصل شد و شروع به لرزیدن کرد.نام آرمیتا روی صفحه افتاد.هانا تماس را جواب دادـ جانم؟...
ادامه دارد...
🫶۲
۳K
۹:۰۶