عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت12 ░░░░░░]پارت دوازدهم * در این پرونده، اعتماد اولین اشتباه و آخرین اشتباه شما خواهد بود. زیر جمله، تصویری تار و سیاه‌وسفید دیده می‌شد. مردی بلندقد با کت تیره که پشت به دوربین، کنار خودرویی مشکی ایستاده بود. صورتش پیدا نبود تنها بخشی از نیمرخ و دستی که روی سقف خودرو قرار داشت، در تصویر دیده میشد. زیر عکس هیچ نامی نوشته نشده بود. فقط یک عنوان کوتاه وجود داشت: هدف اصلی: شیطان هانا انگشتش را روی لبه کاغذ گذاشت نمیدانست پشت آن تصویر تار، چه کسی ایستاده است. نمی‌دانست مردی کھ پلیس سال‌ھا با لقب شیطان تعقیبش کرده، در حقیقت آریا دادفر نام دارد و از همه مهمتر، نمیدانست بازکردن آن پوشه، نخستین قدم او به سوی پرونده‌ای نبود که باید حلش می‌کرد. نخستین قدم به سوی مردی بود که قرار بود تمام قانون‌های زندگی‌اش را به هم بریزد. تکه‌های بینام یک جهنم ساعت روی دیوار اتاق مطالعه محرمانه، یازده و هفده دقیقه را نشان میداد. صدای یکنواخت عقربه ثانیه‌شمار در فضای کوچک و بی‌پنجره اتاق میپیچید؛ صدایی که هرچه زمان بیشتری می‌گذشت، بیشتر روی اعصاب هانا راه میرفت. نزدیک به دو ساعت بود که پشت میز فلزی نشسته و صفحه‌های پرونده لوسیفر را یکی پس از دیگری ورق میزد، اما هرچه بیشتر جلو میرفت، کمتر میفهمید. پرونده‌ای که انتظار داشت پر از نام، تصویر، گزارشهای دقیق و سرنخ‌های محرمانه باشد، بیشتر به مجموعه‌ای از حدسها، گزارش‌های ناقص و شهادت‌های بی‌نتیجه شباهت داشت روی نخستین صفحه، تصویر تار همان مرد بلندقد دیده میشد؛ مردی پشت به دوربین، با کت مشکی و دستی که روی سقف خودرو قرار داشت. نه صورتش پیدا بود، نه پلاک ماشین مشخص بود و نه حتی محل دقیق عکس ثبت شده بود. زیر تصویر نوشته بودند: هویت احتمالی: نامعلوم
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی

‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت13 ░░░░░░]
پارت سیزدهم*

پرونده را دوباره از ابتدا مرور کرد، اسامی متعددی در آن دیده میشد، اما کنار بیشترشان علامت سؤال قرار داشت. بعضی افراد چند سال پیش مرده بودند، برخی از کشور خارج شده بودند و تعدادی نیز در بازجویی هرگونه ارتباط با لوسیفر را انکار کرده بودند.هیچ‌یک از اظهارات شاهدان با دیگری هماهنگ نبود. یک نفر رهبر گروه را مردی حدودا پنجاه‌ساله معرفی کرده بود.شاهد دیگری قسم خورده بود که او کمتر از سی سال دارد.یکی گفته بود صورتش زخمی است. دیگری ادعا کرده بود مردی با چهره‌ای آرام و بدون هیچ نشانه خاصی دیده است.حتی درباره ملیت و محل زندگی او ھم توافقی وجود نداشت.در یکی از گزارشها نوشته شده بود رهبر لوسیفر بیشتر سال را خارج از ایران زندگی می‌کند. در گزارش بعدی احتمال داده بودند او هرگز از کشور خارج نشده و تمام فعالیت‌هایش را از تهران کنترل میکند.هانا انگشتانش را روی شقیقه‌هایش گذاشت و چند ثانیه چشم‌هایش را بست. او پرونده‌های ناقص زیاد دیده بود، اما این یکی فقط ناقص نبود؛ پراکنده و آشفته بود. انگار هرکس تکه‌ای از یک تصویر را دیده و بدون اینکه بداند آن تکه متعلق به کدام بخش است، آن را داخل پوشه انداخته بود. گاهی حتی احساس میکرد بخشی از اطلاعات عمداً حذف شده است.در صفحه چهل‌وهفت، گزارشی درباره قتل یکی از واسطه‌های خرید اسلحه وجود داشت.مأمور بررسی صحنه نوشته بود قاتل هیچ اثر انگشتی باقی نگذاشته و گلوله شلیک‌شده نیز قابل تطبیق با هیچ سلاح ثبت‌شده‌ای نبوده است.اما پایین صفحه، جمله‌ای با خودکار قرمز خط خورده بود.هانا کاغذ را مقابل نور گرفت.تنها چند کلمه از زیر خط‌های قرمز خوانده میشد: احتمال حضور مستقیم هدف اصلی... باقی جمله کاملا پوشانده شده بود.هانا اخم کرد.چرا بخشی از یک گزارش رسمی باید در نسخه‌ای که به مأمور منتخب داده میشد، مخدوش شده باشد؟برگه بعدی هم شرایط بهتری نداشت. چند عکس از دوربین مداربسته یک هتل بود. مردانی با کت‌های تیره وارد آسانسور میشدند، اما صورت همه آنها یا پشت به دوربین بود یا با کلاه و ماسک پوشانده شده بود. در گوشه یکی از تصاویر، سایه مردی دیده میشد که خارج از محدوده اصلی دوربین ایستاده بود.زیر عکس نوشته بودند: احتمال حضور شیطان: ۳۷ درصد.هانا با ناباوری زیر لب گفت: سی‌وهفت درصد؟ این عدد رو دقیقا از کجا درآوردن؟ پرونده پاسخی برای سؤالش نداشت. از روی صندلی بلند شد و چند قدم در اتاق کوچک راه رفت. بعد دوباره برگشت و پوشه را ورق زد.گزارش مالی.حسابهای بانکی اجاره‌ای.شرکتهای صوری.انتقال پول از طریق چند کشور.نام چند تاجر.نام یک مدیر بازنشسته.نام دو شرکت حمل‌ونقل که هر دو سه سال پیش منحل شده بودند. هر مسیر به بن‌بست میرسید.هر نامی پیش از آنکه به شخص دیگری متصل شود، حذف میشد.هر شاهدی یا ناپدید شده بود یا حرفش را پس گرفته بود.انگار کسی ھمیشھ یک قدم جلوتر از پلیس حرکت می‌کرد و پیش از رسیدن آن‌ھا، تمام درھا را می‌بست.
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۱۹
undefined۳
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۳.۳K

۱۷:۳۵