عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت11 ░░░░░░]پارت یازدهم * هانا به سمت در رفت. پیش از آنکه دستگیره را پایین بکشه، صدای سرهنگ متوقفش کرد. ـ مهرآیین. برگشت. سرهنگ پشت میز ایستاده بود و نگاهش دیگر شبیه نگاه یک فرمانده نبود؛ بیشتر به نگاه مردی می‌ماند که آینده‌ای تاریک را میدید و نمی‌توانست آن را با صدای بلند توضیح دهد. ـ درباره مردی که لوسیفر رو اداره میکنه، هیچ پیشفرضی نداشته باش. اون چیزی نیست که در نگاه اول میبینی. هانا پرسید: ـ شما می دونید کیھ؟ سکوت سرهنگ، یک ثانیه بیشتر از حد طبیعی طول کشید. ـ نه. اما هانا مأمور آموزش‌دیده‌ای بود. مکث‌ها را میشناخت، تغییر نگاهها را میفهمید و میدانست گاهی چیزی که یک نفر نمیگوید، مهمتر از تمام حرفهایی است که بر زبان می‌آورد. سرهنگ نادری حقیقت را کامل نگفته بود. هانا بدون سؤال دیگری از اتاق خارج شد، سوگل درست روبه‌روی در ایستاده بود. مشخص نبود چه مدت آنجا منتظر مانده است. نگاهش ابتدا روی صورت هانا و سپس روی پوشه سیاه میان دست‌هایش نشست. لبخند همیشگی‌اش آرام محو شد. ـ اون چیه؟ هانا پوشه را نزدیکتر به بدنش گرفت. ـ پرونده. ـ میبینم پرونده‌ست. کدوم پرونده؟ چند نفر از نیروهای حاضر در راهرو، بی‌آنکه آشکارا نگاه کنند، منتظر پاسخ ماندند. هانا به چشمان سوگل نگاه کرد. ـ پرونده‌ای که هنوز تصمیم نهایی درباره‌ش گرفته نشده. ـ مأموریت لوسیفر به من واگذار شده. ـ ظاهرا تصمیم‌ها ممکنه تغییر کنن. صورت سوگل برای لحظه‌ای از کنترل خارج شد، اما خیلی زود حالت سرد و مطمئنش را پس گرفت. ـ تو رفتی داخل و درخواستش کردی؟ ـ من برای چیزی که توانایی انجامش رو دارم، منتظر نمیمونم بقیه تصمیم بگیرن. ـ فکر میکنی از من بهتری؟ هانا بدون عصبانیت پاسخ داد: فکر میکنم برای این مأموریت مناسبترم. ـ هنوز حتی پرونده رو نخوندی.، از کنار سوگل عبور کرد. صدای او از پشت سر آمد: لوسیفر مثل باندهای قبلی نیست، هانا. اینبار اگه اشتباه کنی، سرهنگ نمیتونه نجاتت بده. هانا ایستاد، اما برنگشت. ـ برای نجات‌دادن من استخدام نشده، سپس به راه افتاد. در انتهای راهرو، در فولادی اتاق مطالعه محرمانه قرار داشت. کارت خود را مقابل دستگاه گرفت و پس از تأیید اثر انگشت وارد شد. اتاق کوچک و بی‌پنجره بود. یک میز فلزی، یک صندلی و چراغ سفیدی کھ درست بالای میز روشن بود. ھیچ دوربین یا وسیلھ ارتباطی قابل مشاھده‌ای در اتاق وجود نداشت، ھر چند ھانا مطمئن بود تمام حرکاتش ثبت می‌شود، روی صندلی نشست. پوشه سیاه را مقابل خود قرار داد. برای چند لحظه فقط به نشان روی جلد نگاه کرد. لوسیفر. گروهی که پلیس نام اعضایش را نمیدانست. شبکه‌ای که مأمورانش را میکشت و ردهایش را پیش از رسیدن قانون پاک میکرد. و مردی که در بالاترین نقطه آن ایستاده بود؛ مردی بدون نام و چهره که حتی بیشتر اعضای خودش او را نمیشناختند. هانا قفل پوشه را باز کرد. صفحه اول فقط یک جمله داشت:... ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی

‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت12 ░░░░░░]
پارت دوازدهم

در این پرونده، اعتماد اولین اشتباه و آخرین اشتباه شما خواهد بود.
زیر جمله، تصویری تار و سیاه‌وسفید دیده می‌شد. مردی بلندقد با کت تیره که پشت به دوربین، کنار خودرویی مشکی ایستاده بود. صورتش پیدا نبود تنها بخشی از نیمرخ و دستی که روی سقف خودرو قرار داشت، در تصویر دیده میشد.
زیر عکس هیچ نامی نوشته نشده بود. فقط یک عنوان کوتاه وجود داشت:
هدف اصلی: شیطان*

هانا انگشتش را روی لبه کاغذ گذاشت نمیدانست پشت آن تصویر تار، چه کسی ایستاده است.نمی‌دانست مردی کھ پلیس سال‌ھا با لقب شیطان تعقیبش کرده، در حقیقت آریا دادفر نام دارد و از همه مهمتر، نمیدانست بازکردن آن پوشه، نخستین قدم او به سوی پرونده‌ای نبود که باید حلش می‌کرد. نخستین قدم به سوی مردی بود که قرار بود تمام قانون‌های زندگی‌اش را به هم بریزد.تکه‌های بینام یک جهنمساعت روی دیوار اتاق مطالعه محرمانه، یازده و هفده دقیقه را نشان میداد.صدای یکنواخت عقربه ثانیه‌شمار در فضای کوچک و بی‌پنجره اتاق میپیچید؛ صدایی که هرچه زمان بیشتری می‌گذشت، بیشتر روی اعصاب هانا راه میرفت.نزدیک به دو ساعت بود که پشت میز فلزی نشسته و صفحه‌های پرونده لوسیفر را یکی پس از دیگری ورق میزد، اما هرچه بیشتر جلو میرفت، کمتر میفهمید.پرونده‌ای که انتظار داشت پر از نام، تصویر، گزارشهای دقیق و سرنخ‌های محرمانه باشد، بیشتر به مجموعه‌ای از حدسها، گزارش‌های ناقص و شهادت‌های بی‌نتیجه شباهت داشت روی نخستین صفحه، تصویر تار همان مرد بلندقد دیده میشد؛ مردی پشت به دوربین، با کت مشکی و دستی که روی سقف خودرو قرار داشت.نه صورتش پیدا بود، نه پلاک ماشین مشخص بود و نه حتی محل دقیق عکس ثبت شده بود.زیر تصویر نوشته بودند: هویت احتمالی: نامعلومهانا کاغذ را بالا گرفت و با دقت بیشتری نگاه کرد. کیفیت تصویر آنقدر پایین بود که حتی نمیشد بااطمینان کامل گفت مرد داخل عکس همان رهبر لوسیفر است. شاید یکی از محافظانش بود. شاید راننده‌اش، شاید حتی مردی بی‌ارتباط که تنها در زمان نامناسب، کنار خودروی اشتباهی ایستاده بود.برگه را کنار گذاشت. گزارش دوم، مربوط به انفجار یک انبار متروکه در اطراف کرج بود. پلیس گمان میکرد انبار برای نگهداری اسلحه استفاده میشده، اما زمانی که نیروها به محل رسیده بودند، تمام ساختمان در آتش سوخته بود.هیچ اسلحه‌ای پیدا نشده بود. هیچ جسدی وجود نداشت.هیچ اثر انگشتی ثبت نشده بود. تنها چیزی که از میان خاکسترها بیرون کشیده بودند، قطعه فلزی کوچکی با نشان حرف L بود.گزارش سوم، درباره مردی بھ نام بھروز کیانی بود؛ صرافی کھ احتمال می‌دادند بخشی از پول‌ھای شبکھ را جابھ‌جا می‌کرده است. بهروز کیانی سه روز پیش از بازجویی ناپدید شده بود. چهار ماه بعد، خودروی او را در یکی از پارکینگ‌های عمومی تهران پیدا کرده بودند خودرو تمیز، بدون اثر درگیری و بدون هیچ نشانی از صاحبش بود.گزارش چهارم به یک تماس ناشناس مربوط می‌شد. فرد تماس‌گیرنده گفته بود: شیطان در میان سایه‌ها زندگی نمی‌کند؛ خودش سایه است.تماس کمتر از بیست ثانیه طول کشیده و سیمکارت بلافاصله بعد از آن برای همیشه خاموش شده بود.هانا برگه را با بی‌حوصلگی روی میز انداخت. این که اطلاعات نیست. صدایش در دیوارھای سرد اتاق برگشت... .
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۱۵
undefined۵
undefined۲
undefined۱

۲.۹K

۸:۵۰