عکس پروفایل 🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️🌤
۹.۶ هزار عضو

🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️

undefinedمادامــی که تلخــــی زندگــی دیگــران را شــیرین می‌کنی،
بدان که زندگــundefinedــی می کنی…🫰

🫧 🪷 ‌تأسیس1403/8/19🪷 🫧
🧿 ماشاءاللَّه لاحَولَ و لاقوة الّا باللَّه🧿
🌤️ نسیــمِ زِندِگیـــــے 🌤️
undefined ‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی ‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined ```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined ░░░░░░ #پارت18 ░░░░░░] پارت هجدهم* هانا پیش از پاسخ مکث کرد. ـ هر مأموریت نفوذی خطرناکه. آرمیتا گفت: ترجمه حرفش یعنی خیلی خطرناکه، ولی نمیخواد ما نگران بشیم. هانا جرعه‌ای از قهوه نوشید، هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده. سه روز باید ارزیابی بشم. ممکنه اصلاً انتخاب نشم. آرمیتا زیر لب گفت: امیدوارم نشی. هانا اینبار پاسخ نداد. آدرینا کھ تا آن لحظھ با دقت نگاھش میکرد، پرسید :موضوع پرونده چیه؟ هانا انگشتش را روی لبه فنجان حرکت داد. ـ نمیتونم جزئیاتش رو بگم. ـ اسم گروه رو هم نمیتونی بگی؟ آرمیتا قبل از هانا جواب داد: بهتره ندونه. آدرینا بلافاصله جدی شد. احتمالاً چیزی هست که وقتی تو میگی بهتره ندونه، یعنی من باید بدونم. هانا نفس آرامی کشید. او می‌دانست صحبت درباره پرونده با فردی خارج از سازمان برخلاف دستور مستقیم سرھنگ است. بااین حال آدرینا فقط یک خبرنگار معمولی نبود. سالها در سرویس حوادث کار کرده و با منابعی ارتباط داشت که گاهی اطلاعاتشان زودتر از گزارش‌های رسمی به دست پلیس می‌رسید. از طرفی، هانا قصد نداشت اطلاعات‌ محرمانه‌ای در اختیارش بگذارد. فقط یک نام. شاید واکنش آدرینا میتوانست نشان دهد این نام خارج از سازمان تا چه اندازه شناخته شده است. هانا آرام گفت: لوسیفر. دست آدرینا که به سمت لیوان آب میرفت، در میانه راه متوقف شد. رنگ صورتش تغییر کرد. نه آنقدر آشکار که هرکسی متوجه شود، اما هانا سالها برای دیدن همین تغییرات کوچک آموزش دیده بود. آدرینا دیگر لبخند نمیزد. چی گفتی؟ ـ لوسیفر. آدرینا نگاهش را میان هانا و خواهرش چرخاند. ـ مأموریتت درباره لوسیفره؟ آرمیتا گفت: صداتو بیار پایین. آدرینا کمی جلو آمد، هانا، مطمئنی؟ آدرینا چند ثانیه حرف نزد. سپس کیفش را از کنار صندلی برداشت و تلفن همراهش را خاموش کرد. حتی باتری دستگاه ضبط کوچکی را که همیشه همراه داشت، بیرون اورد. پریا با نگرانی پرسید: چه خبره؟ آدرینا دوباره اطراف را بررسی کرد. من تقریبا هشت ماه پیش روی یه گزارش کار میکردم. برای صفحه حوادث روزنامه «دیدبان امروز». هانا گفت: چه گزارشی؟ ناپدیدشدن یه تاجر حوزه حمل‌ونقل. اسمش کامران ادیبی بود. شرکتش روی کاغذ بار تجاری جابه‌جا میکرد، ولی یکی از منابع من میگفت بخشی از محموله‌ها اصلا ثبت گمرکی نداشتن آرمیتا پرسید: چه ربطی به لوسیفر داشت؟ ـ اولش هیچ ربطی نداشت. حداقل من نمیدونستم. دنبال پرونده مالی شرکتش رفتم و به چند انتقال پول عجیب رسیدم. پولها از حساب شرکت‌های مختلف وارد میشدن و چند ساعت بعد به حساب‌های خارج از کشور انتقال پیدا میکردن. هانا تمام حواسش را به او داد. ـ بعد چی شد؟ ـ یکی از کارمندای سابق شرکت حاضر شد باهام حرف بزنه. گفت چند بار مردایی رو دیده که شبانه وارد انبار میشدن و حتی مدیر شرکت هم اجازه نداشته بدون هماهنگی به اون بخش بره. اون کارمند یه اسم شنیده بود. آرمیتا ابرو درهم کشید. به چه دستوری؟ ـ هیچکس نگفت. فقط گفتن از بالا خواستن کار متوقف بشه.. ادامه دارد... undefinedundefined```*
thumbnail
‌ ‌ ‌پرونـــدهء شیطان
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ژانر عاشقــانه ، مافیـایی

‌ ‌میزان رضایتتون از این رمان را با ری‌اکشن نشون بدید🥰
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌برای خواندن کلیک کنیدundefined
```[ undefined undefinedundefined undefinedundefined undefinedundefined
░░░░░░ #پارت19 ░░░░░░]
پارت نوزدهم*

هانا آرام پرسید: لوسیفر؟آدرینا سر تکان داد، دقیقاًپریا صندلی‌اش را نزدیکتر کشید.ـ بعد گزارش رو چاپ کردید؟آدرینا خنده کوتاه و تلخی کرد، حتی فرصت نکردم کاملش کنم.ـ چرا؟ـ چون دو روز بعد، سردبیر منو صدا زد و گفت پرونده بسته شده. تمام یادداشتها، نسخه‌های چاپی و فایلهایی که روی سیستم تحریریه داشتم، جمع شدن. هانا پرسید: کامران ادیبی چی شد؟ـ پرونده ناپدید شدنش هم بعد از مدتی بی‌سروصدا کنار گذاشته شد. خانواده‌ش اول دنبال ماجرا بودن، ولی ناگهان وکیل گرفتن و اعلام کردن ادیبی به دلایل شخصی از کشور خارج شده.ـ مدرکی برای خروجش وجود داشت؟ـ نه که من دیده باشم.هانا کمی جلوتر آمد، گفتی پول وسط گذاشتن؟آدرینا لبهایش را روی هم فشرد.ـ چند هفته بعد، یکی از بچه‌های بخش مالی روزنامه بهم گفت مبلغ خیلی سنگینی وارد حساب مؤسسه شده. رقمی که با درآمد معمول روزنامه قابل مقایسه نبود. از یکی از شرکتهای تبلیغاتی که قبلاً حتی اسمش رو هم نشنیده بودیم.آرمیتا پرسید: چقدر؟ـ دقیقش رو نمیدونم، ولی صحبت از چند ده میلیارد بود.فقط برای اینکه یه گزارش چاپ نشه. سکوتی سنگین روی میز افتاد.صدای دستگاه قھوه ساز و گفت وگوی آرام مشتریان دیگر ھمچنان در کافھ شنیده می‌شد، اما فضای میان چھار دختر کاملاً تغییر کرده بود.هانا پرسید: مطمئنی پول برای بسته‌شدن همون پرونده بوده؟ـ مدرک مستقیم ندارم، ولی زمانش دقیقا همون بود. بعد از اون هم سردبیر بهم هشدار داد دیگه اسم لوسیفر رو توی تحریریه نیارم.ـ چه کسی پشتشه؟ـ نمیدونم.ـ حدس؟آدرینا به آرامی گفت: فقط یھ گروه مافیایی معمولی نیست. آدمای زیادی ازش حمایت میکنن. تاجر، مدیر، واسطھ، شاید حتی آدمایی داخل بعضی ارگان‌ھا. ھر بار که کسی بھ یکی از مسیرھاشون نزدیک میشھ، یا پرونده بستھ میشھ یا خود اون آدم عقب میکشھ.آرمیتا با نگرانی به هانا نگاه کرد، شنیدی؟هانا نگاهش را از آدرینا برنداشت.ـ هیچ اسمی از افراد مرتبط پیدا نکردی؟ـ یه فهرست ناقص داشتم؛ چند شرکت و دو نفر که احتمال میدادم واسطه باشن. ولی فایلها از سیستم پاک شدن.ـ نسخه دیگه‌ای نگه نداشتی؟آدرینا برای لحظه‌ای مکث کرد.همین مکث باعث شد هانا جوابش را بفهمد.ـ نگه داشتی.آدرینا با احتیاط گفت: شاید.آرمیتا با ناباوری به خواهرش نگاه کرد.ـ آدرینا!ـ چی؟ من خبرنگارم. هیچوقت تنها نسخه یه مدرک رو روی سیستم تحریریه نگه نمیدارم.ـ میفهمی اگه کسی بفهمه، چه خطری داره؟ـ برای همین هیچکس نفهمیده.هانا صدایش را پایین آورد.ـ اطلاعات کجاست؟آدرینا نگاه جدی‌ای به او انداخت، قبل از اینکه چیزی بهت بدم، باید بدونم دقیقا قراره چه‌کار کنیـ نمیتونم توضیح بدم.ـ پس منم نمیتونم اطلاعاتمو تحویلت بدم.آرمیتا با عصبانیت آرامی گفت: شما دوتا الان واقعا دارید سر اینکه کدومتون بیشتر خودشو توی خطر بندازه رقابت میکنید؟هانا به آدرینا گفت: فقط میخوام پرونده رو بررسی کنم. شاید چیزهایی که تو پیدا کردی، به اطلاعات سازمان متصل بشه.ـ و بعدش؟ـ بعدش هیچ اقدامی بدون هماهنگی نمیکنم. آرمیتا خندید.این جملھ رو ضبط کنیم برای روزی کھ دقیقا برعکسش رو انجام دادی.
ادامه دارد... undefinedundefined```*
undefined۳۰
undefined۱۹
undefined۱۲
undefined۱۰
undefined۱
🫶۱

۲.۴K

۱۸:۳۶