بله | کانال عصر خانواده
عکس پروفایل عصر خانوادهع

عصر خانواده

۳,۹۹۵عضو
عصر خانواده
undefined<img style=" />undefinedبسم الله undefined اواخر بارداری بودم، undefined روی هم فقط شش کیلو اضافه کرده بودم، undefined انگار بدنم تصمیم گرفته بود 🪶 سبک بماند، حتی وقتی روح 🧱 زیر بار مسئولیت خم می‌شد. undefined یک چشمم اشک بود، 🩸 یک چشمم خون؛ undefined اشک از ترسِ فرداهایی 🧳 که قرار بود undefinedundefined تنهایی به دوش بکشم، undefined با هزار سؤال بی‌جواب undefined و آینده‌ای که زودتر از من undefined در را باز کرده بود. 🧨 خون اما 🪞 از رفتارهای عجیبِ علی می‌آمد، undefined چیزهایی که undefined بهشان عادت نداشتم، 🧩 و بلد نبودم 🪡 چطور توی زندگی‌ام undefined جا بدهمشان. 🪢 اما بدتر از همه undefined انتخاب اسم بود. undefined چرا همه‌چیز من 🧭 با همه فرق داشت؟ undefined چرا حتی اسم دخترم undefined از دست من undefined خارج شده بود؟ undefined دختری که 🫀 همه‌ی دردهای جسمی‌اش 🧷 از تنِ من گذشته بود، undefined و تمام فشارهای عاطفی‌اش 🪨 روی قلب من نشسته بود. undefined دختری که undefined شب‌ها undefined با ترس و دعا undefined بزرگش کرده بودم undefined حتی قبل از اینکه undefined صدایش کنم. 🪞 اسم، فقط یک کلمه نبود؛ 🧬 هویت بود، undefined ردّ من روی زندگی او، undefined امضای مادری 🩶 که سهمش از تصمیم‌ها undefined کمتر از سهمش از درد بود. undefined من فقط می‌خواستم undefined یک‌بار undefined صدایش بزنم undefined با اسمی undefined که شبیه خودم باشد؛ 🧵 ساده، 🫶 زخم‌خورده، undefined اما مالِ من. ...و این روایت ادامه دارد...
من رو بخوان undefinedundefined

۲۰:۰۶

undefined<img style=" />undefinedبسم الله
undefined هر شب undefined اسم‌ها را 🪢 مثل نخِ گره‌خورده 🧶 می‌کشیدیم و ول می‌کردیم، undefined اسم‌هایی که undefined هیچ‌کدام undefined درِ آینده را باز نمی‌کردند. undefined با خودم می‌گفتم undefined مگر می‌شود undefined پدرِ بچه undefined برای دخترش 🧸 سیسمونی نخرد؟ undefined اما من undefined تمام شهر را 🧭 تنهایی می‌چرخیدم. undefined تنهایی یعنی undefined شاید کسی کنارم بود، undefined اما علی نبود. undefined نبودنش undefined همیشه undefined دقیقاً همان‌جایی بود undefined که باید می‌بود. undefined چه باردار، undefined چه نه، undefined او undefined همیشه undefined یک قدم undefined عقب‌تر از زندگی می‌ماند. undefined سیزده‌بدر undefined قرار بود برویم undefined باغِ فامیلشان. undefined دقیقه‌ی آخر undefined گوشی‌ام undefined توی خانه گم شد. undefined دنبال صدا، undefined دنبال نور، undefined دنبال تمرکز undefined که سال‌ها بود 🧳 از من رفته بود. undefined نه کسی منتظرمان بود، undefined نه دیر شده بود، undefined اما ناگهان undefined پشت مانتویم را گرفت، undefined کشید، undefined داد زد؛ 🧵 آن‌قدر undefined که پارچه undefined تسلیم خشم شد. undefined گریه کردم، undefined و با اشک undefined حتی جرأت نکردم بگویم undefined «نمی‌آیم». 🫥 زنِ بارداری 🪞 که بلد نبود undefined اعتراض کند. undefined گوشی را undefined با دست‌های لرزان پیدا کردم، undefined لباس عوض کردم، undefined نشستم توی ماشین. undefined تا باغ undefined باران من undefined قطع نشد. undefined آن‌جا undefined همه بودند، undefined خنده، undefined موسیقی، undefined هیجان. undefined و من undefined باز undefined نامرئی. undefined پسرعمه‌های مجردش undefined دور دور، undefined بازی، undefined شوخی، undefined انگار undefined من undefined صدای قطع‌شده بودم. undefined من ماندم undefined و کچل. 🪁 دوتایی 🧸 گوشه‌ای 🫶 بازی می‌کردیم، undefined مادر و دختری undefined وسطِ شلوغی undefined آدم‌هایی undefined که نگاه نمی‌کردند. undefined آن روز فهمیدم undefined تنهایی undefined اندازه‌ی جمع نیست؛ undefined گاهی undefined کنار کسی undefined زندگی می‌کنی undefined که سال‌هاست 🧳 رفته، undefined و تو 🩶 فقط undefined مادری را 🧵 به دوش می‌کشی undefined که هیچ‌کس undefined صدایش نکرده.
...و این روایت فقط تا فرداشب ادامه دارد...

۲۰:۰۶

undefined شما هم طعم تلخ تنهایی در شلوغی رو چشیده‌ایدundefined
با واکنش بوسیله undefined یا undefined نظرتون رو با ما به اشتراک بذارید undefined.

۲۰:۰۷

thumbnail
نوزادی که انگشت مادر را رها نکرد؛ روایتی که تصمیمِ «نه» به سقط را جاودانه کرد
او صدای مادرش را شنید،انگشتش را گرفت و رها نکرد؛و همان لحظه، تصمیمی شکل گرفتکه مسیر یک زندگی و یک کنش اجتماعی را تغییر داد.شما اگر جای این مادر بودید، چه می‌کردید؟
#مادری#حفظ_حیات_جنین#پیوند_مادر_و_فرزند#روایت_زندگی#عصر_خانواده

۸:۵۱

thumbnail
مرگِ تقدیری یا گرفتنِ جان؟ جایی که مرز اخلاق، ایمان و انتخاب روشن می‌شود.
از دست‌دادنِ جان با «گرفتنِ جان» یکی نیست.حتی اگر فقدان سخت باشد،سلبِ عمدیِ حیات، زخمی عمیق‌تر بر جان انسان می‌گذارد.وقتی زندگی را ذیل ربوبیت الهی ببینیم،رنج هم می‌تواند معنا پیدا کند.نظر شما چیست؟
#حیات_جنین#اخلاق_زندگی#نگاه_توحیدی#انتخاب_سخت#عصر_خانواده

۹:۳۱

thumbnail
تکه‌ای از فرشِ حرم؛ یادگاری که اشک‌ها، دعاها و دلتنگی‌ها را با خود آورد
روی همین فرش‌ها نشسته‌ایم،زیارت‌نامه خوانده‌ایم،شبِ قدر اشک ریخته‌ایمو نگاه‌مان به گنبد گره خورده است.حالا تکه‌ای از حرم آمده؛برای دل‌هایی که از دلتنگی، تابِ دیدن ندارند.شما با شنیدن نام امام رضا علیه‌السلام، یاد چه لحظه‌ای می‌افتید؟
#امام_رضا#فرش_حرم#تبرک#زیارت#عصر_خانواده

۱۰:۱۱

thumbnail
وقتی رفتنِ یک فرزند، ظرفیتی بزرگ‌تر از ماندن می‌شود
از دست دادن فرزند، یکی از سخت‌ترین رنج‌های انسانی است؛اما در نگاه اولیای الهی، این فقدان می‌تواندمنشأ برکت، شکوفایی درونی و ذخیره‌ای جاودان برای پدر و مادر باشد.آیا می‌شود به «رفتن» هم جور دیگری نگاه کرد؟
#فقدان_فرزند#صبر_و_ایمان#تسکین_قلب‌ها#معنای_رنج#عصر_خانواده

۱۰:۱۵

thumbnail
چرا تخمک‌گذاری هست، اما بارداری اتفاق نمی‌افتد؟
درمان ناباروری با حدس جلو نمی‌رود؛اول باید علت را شناخت.کاهش یا نبود تخمک‌گذاری، افزایش سن،و سندرم تخمدان پلی‌کیستیک از شایع‌ترین موانع‌اند.دارو، سونوگرافی، اصلاح سبک زندگی و پیگیری مداوم،مسیر درمان را واقعی و علمی می‌کند.شما چقدر با علت مشکل‌تان آشنا هستید؟
#ناباروری#تخمک_گذاری#سلامت_باروری#سبک_زندگی_سالم#عصر_خانواده

۱۲:۲۸

thumbnail
وقتی اسپرم «نرمال» است، اما بارداری اتفاق نمی‌افتد!
در بررسی ناباروری مردان،سه شاخص کلیدی تعیین‌کننده‌اند: تعداد، حرکت و شکل اسپرم.اگر همه‌چیز طبیعی باشد، پای «ناباروری با علت ناشناخته» در میان استو مسیر درمان به IUI یا IVF می‌رسد.اما اگر یکی از این شاخص‌ها افت کرده باشد،باید دنبال علت رفت؛ واریکوسل یکی از شایع‌ترین آن‌هاستکه در موارد متوسط تا شدید، درمان جراحی را ضروری می‌کند.شما از مسیر درست تشخیص چقدر می‌دانید؟
#ناباروری_مردان#کیفیت_اسپرم#واریکوسل#درمان_ناباروری#عصر_خانواده

۱۵:۴۱

thumbnail
فریز تخمک؛ تصمیم پزشکی یا فرار از زمان؟
انجماد تخمک، وقتی معنا دارد که پای بیماری، درمان‌های سنگینیا شرایط حاد جسمی در میان باشد.اما اگر فقط به‌خاطر «حوصله نداشتن» یا رسیدن به شرایط ایده‌آل است،باید واقع‌بین بود؛ حتی IVF هم تضمین صددرصدی نمی‌دهد.شما فریز تخمک را راه‌حل می‌دانید یا تعویق یک تصمیم؟
#فریز_تخمک#تعویق_بارداری#سلامت_باروری#واقع_بینی#عصر_خانواده

۱۷:۰۵

undefinedundefined خب، زنگ داستان امشب هست،
هر شب یک خرده‌روایتِ واقعی
از مادر شدن؛
داستانی کوتاه اما دنباله‌دار.
همراه ما باشید
و نظرتان را برای عصر خانواده بنویسید.

داستان دیشب اینجاستundefined🫶undefinedundefined

۱۸:۳۶

عصر خانواده
undefined<img style=" />undefinedبسم الله undefined هر شب undefined اسم‌ها را 🪢 مثل نخِ گره‌خورده 🧶 می‌کشیدیم و ول می‌کردیم، undefined اسم‌هایی که undefined هیچ‌کدام undefined درِ آینده را باز نمی‌کردند. undefined با خودم می‌گفتم undefined مگر می‌شود undefined پدرِ بچه undefined برای دخترش 🧸 سیسمونی نخرد؟ undefined اما من undefined تمام شهر را 🧭 تنهایی می‌چرخیدم. undefined تنهایی یعنی undefined شاید کسی کنارم بود، undefined اما علی نبود. undefined نبودنش undefined همیشه undefined دقیقاً همان‌جایی بود undefined که باید می‌بود. undefined چه باردار، undefined چه نه، undefined او undefined همیشه undefined یک قدم undefined عقب‌تر از زندگی می‌ماند. undefined سیزده‌بدر undefined قرار بود برویم undefined باغِ فامیلشان. undefined دقیقه‌ی آخر undefined گوشی‌ام undefined توی خانه گم شد. undefined دنبال صدا، undefined دنبال نور، undefined دنبال تمرکز undefined که سال‌ها بود 🧳 از من رفته بود. undefined نه کسی منتظرمان بود، undefined نه دیر شده بود، undefined اما ناگهان undefined پشت مانتویم را گرفت، undefined کشید، undefined داد زد؛ 🧵 آن‌قدر undefined که پارچه undefined تسلیم خشم شد. undefined گریه کردم، undefined و با اشک undefined حتی جرأت نکردم بگویم undefined «نمی‌آیم». 🫥 زنِ بارداری 🪞 که بلد نبود undefined اعتراض کند. undefined گوشی را undefined با دست‌های لرزان پیدا کردم، undefined لباس عوض کردم، undefined نشستم توی ماشین. undefined تا باغ undefined باران من undefined قطع نشد. undefined آن‌جا undefined همه بودند، undefined خنده، undefined موسیقی، undefined هیجان. undefined و من undefined باز undefined نامرئی. undefined پسرعمه‌های مجردش undefined دور دور، undefined بازی، undefined شوخی، undefined انگار undefined من undefined صدای قطع‌شده بودم. undefined من ماندم undefined و کچل. 🪁 دوتایی 🧸 گوشه‌ای 🫶 بازی می‌کردیم، undefined مادر و دختری undefined وسطِ شلوغی undefined آدم‌هایی undefined که نگاه نمی‌کردند. undefined آن روز فهمیدم undefined تنهایی undefined اندازه‌ی جمع نیست؛ undefined گاهی undefined کنار کسی undefined زندگی می‌کنی undefined که سال‌هاست 🧳 رفته، undefined و تو 🩶 فقط undefined مادری را 🧵 به دوش می‌کشی undefined که هیچ‌کس undefined صدایش نکرده. ...و این روایت فقط تا فرداشب ادامه دارد...
من رو بخوان undefinedundefined

۱۸:۳۶

undefined<img style=" />undefined بسم الله
undefined بلاخره شبِ موعود رسید؛ undefined شبی که هوا خودش را عقب و جلو می‌کشید، انگار نمی‌دانست باید عطر انتظار را پخش کند یا سکوت را. undefined قرار بود دخترکم ۲۳ شهریور به دنیا بیاید، undefined اما من دلم می‌خواست او در روزِ دختر — ۱۶ شهریور — چشم باز کند، undefined دقیقاً همان روزی که دختر بودن معنی پیدا می‌کند؛ شبیه شعری که خودش تصمیم می‌گیرد کی شروع شود. undefined دکتر ابتدا گفت «شرایطت عالیه برای زایمان طبیعی»، undefined ولی من از واژه‌ی “طبیعی” بیشتر از خودِ درد می‌ترسیدم! 🫨 واقعاً، کی گفته هر اتفاق طبیعی باید بی‌درد باشه؟ 🩺 با اصرار بچه‌گانه‌ام، بالاخره قبول کرد سزارینم کند. undefined شب را طبق رسم هر شب، در خانه‌ی مامان ماندم. undefined علی طبق معمول گفت: «من فردا صبح میام بیمارستان!» undefined صبح، بیمارستان بیدار بود، من فقط بیدارتر. undefined سرم وصل شد، آن مایع سرد که آرام آرام وارد تنم شد و گفت: «آماده باش، قراره مادر بشی.» undefined نوبت اتاق عمل رسید، همه‌ی صداها دور شدند، undefined دکتر بیهوشی از راه رسید با لبخند مکانیکی و آمپولِ سردش. undefined بهش گفتم: «تو رو خدا، از بی‌حسی کمر می‌ترسم، بیهوشم کن!» 🫣 نمی‌دانم چرا این جمله، از زبانم مثل اعتراف بیرون آمد؛ 🥹 شاید دلم می‌خواست در لحظه‌ی مادر شدن، کمی کودک بمانم. undefined دکتر اصلی سرش را به نشانه‌ی رضایت تکان داد، اپیزود خاموش شد و... هیچ نفهمیدم. undefined وقتی در راهروی بیمارستان چرخ‌ها زیر تخت صدای نرم‌شان را کشیدند، undefined انگار دنیا تازه خودش را تنظیم می‌کرد، لبه‌های تصویر واضح می‌شدند. undefined و ناگهان آوردندش... جوجه‌ی طلایی من. undefined یه مورچه‌ی طلایی کوچولو، دو و نیم کیلویی، بی‌مو، بی‌ابرو، undefined با چشم‌های سبز که مثل تیله‌های درخشان توی صورتش جا خوش کرده بودند. undefined نگاهش برق داشت، مثل اینکه خودش از ستاره افتاده نه از رحم من. undefined دلم لرزید، undefined احساسی از خوشبختی پیچید در هوا، undefined انگار دیوارهای اتاق بیمارستان، مبدل به باغی پر از شکوفه شدند. undefined همه‌ی دردهایم جمع شدند و در یک لحظه عطرافشان شدند. 🫀 حسی بود که تا امروز هم نتوانستم دوباره لمسش کنم؛ 🤍 ترکیبی از زهر، شیرینی و شکرگزاری ناب. undefined خدایا شکرت، undefined که حتی وقتی از ترس، به بیهوشی پناه بردم، undefined بیدارم کردی با مهربان‌ترین موجود روی زمین.
به پایان آمد این روایت، اما روایت همچنان باقیست.

۱۸:۳۷

undefinedشما هم زایمان سزارین رو به طبیعی ترجیح می‌دهیدundefined
با واکنش بوسیله undefined یا undefined نظرتون رو با ما به اشتراک بذارید undefined.

۱۸:۳۸

thumbnail
امید، اتفاق نیست؛ ساخته می‌شود…
این فصل به ما یاد داد امید از آسمان نمی‌افتد؛از فهمیدن شروع می‌شود، در گفت‌وگو رشد می‌کند و با معنا ادامه پیدا می‌کند.به نظر شما امید در خانه از کجا ساخته می‌شود؟
#امید#خانواده#سبک_زندگی#گفت‌وگو#مسئولیت_پذیری#عصر_خانواده#شبکه_دو

۶:۱۳

thumbnail
«درست نمی‌شود»؛ خطرناک‌ترین باوری که امید خانواده‌ها را می‌گیرد

بزرگ‌ترین امید زندگی این است که بدانیم مغز ما ثابت نیست.هر تجربه، فرصتی برای ساختن نسخه‌ای بهتر از خودمان است.به نظر شما کدام باورِ اشتباه، بیشتر جلوی تغییر را می‌گیرد؟
#دکتر‌یزدانی#تغییر#خانواده#تربیت_فرزند#عصر_خانواده

۱۰:۱۲

thumbnail
خانه فقط با حرف گرم نمی‌شود؛ رفتارهای ما بلندتر از کلمات حرف می‌زنند
ارتباط فقط به «گفتن» نیست؛لباس، لحن، راه رفتن و حتی صدای ظرف‌ها پیام می‌دهند.برای داشتن خانه‌ای گرم، احترام را زندگی کنیم. نظر شما چیست؟
#خانواده#دکتر‌اکرامی‌فر#احترام_متقابل#سبک_زندگی_خانوادگی#عصر_خانواده

۱۲:۵۷

thumbnail
زندگی، تصمیم شخصی ما نیست؛ حقیقتی است که باید فهمیده و پاس داشته شود
از همان لحظه‌ای که حیات آغاز می‌شود، با «زندگی» طرفیم؛زندگی‌ای که معنا دارد، مسیر دارد و حق تصمیم‌گرفتنش با ما نیست.شما معنای زندگی را در کدام نقطه پررنگ‌تر احساس کرده‌اید؟
#دکتر‌حجت‌اله‌کاظمی#حرمت_حیات#امید#خانواده#عصر_خانواده

۱۳:۴۰

thumbnail
زندگی مشترک با درصد جلو نمی‌رود؛ با فهمِ حالِ همدیگر معنا پیدا می‌کند
در خانواده عاشقانه، سهم‌بندی عددی وجود ندارد.هرکس آن‌قدر که می‌تواند، آن‌جا که لازم است، وارد می‌شود.شناخت شرایط همسر، خودِ مسئولیت‌پذیری است. نظر شما چیست؟

#دکتر‌پروانی#همدلی#مسئولیت_مشترک#روابط_همسران#عصر_خانواده

۱۵:۳۴

thumbnail
اگر همه مثل هم بودیم، نه اخلاقی شکل می‌گرفت و نه رشدی اتفاق می‌افتاد
تفاوت سلیقه‌ها تهدید نیست؛ فرصتِ رشد اخلاق است.بخشندگی، گذشت و مهربانی فقط در کنار «دیگریِ متفاوت» معنا پیدا می‌کند.اگر همه شبیه هم بودیم، زندگی چه جذابیتی داشت؟ نظر شما چیست؟
#دکتر امین‌فروغی#اخلاق_اجتماعی#رشد_انسانی#سبک_زندگی#عصر_خانواده

۱۵:۳۷