بله | کانال عصر دانایی | گاه‌نوشته‌های سید حجت سیدوکیلی
عکس پروفایل عصر دانایی | گاه‌نوشته‌های سید حجت سیدوکیلیع

عصر دانایی | گاه‌نوشته‌های سید حجت سیدوکیلی

۳۳۲ عضو
undefined چرا برای «انسان شدن» منتظر سیلی روزگاریم؟
دیشب لبه‌ی تخت نشسته بودم و داشتم به یک تناقض غریب فکر می‌کردم: چرا ما آدم‌ها شبیه «فنرهای زنگ‌زده» شدیم؟ تا فشارِ یک بحران روی سرمان نیاید، به آن نقطه یگانگی و رفاقت برنمی‌گردیم؟؟
حرفِ حاج امیر اسماعیلی مدام توی سرم چرخ می‌خورد: «تا دمِ آدم لا تله گیر می‌کنه، یادِ خدا و توسل می‌افته و تا دشمنِ مشترک پیدا می‌شه، جی‌جی‌باجی می‌شیم...»
انگار حتماً باید «دم‌مون لای تله» گیر کنه تا یادمان بیفتد خدایی هست، دو خط دعا بخوانیم، با اطرافیان مهربان تر باشیم و... ولی تا فشار برداشته می‌شود به رفتار اول بر می‌گردیم!!
وقتی بیشتر فکر‌کردم، به این نتایج رسیدم:
undefined ما آدم‌ها وقتی در امنیت هستیم، بخش تحلیل‌گر مغزمان درگیر مَنیّت‌ها و مرزبندی‌ها می‌شود.اما به محض بروز خطر، سیستم عصبی به «وضعیت بقا» سوئیچ می‌کند. اینجا تمام نقاب‌های اجتماعی فرو می‌ریزد و ما به ریشه فطری‌مان بازمی‌گردیم.
در واقع، ما در بحران‌ها مهربان نمی‌شویم، بلکه فقط «نقاب‌هایمان» می‌افتد! و به اصلمان بر می‌گردیم
از نگاه روان‌شناسی تحلیلی هم انگار همین است؛ در روزهای خوشی، نقص‌هایم را در دیگران می‌بینم و از آن‌ها دیو می‌سازیم؛ اما در روزهای سخت، «درد مشترک» مرا به آغوشِ یگانگی می‌برد.
undefined حالا وقتی از منظر دین به‌موضوع نگاه می‌کنم؛ می‌بینم:آن حالتی که در اوج درماندگی داریم (پناه بردن به خدا، دعا و یا همدلی با دیگران)، اتفاقاً «نرم‌افزار اصلی» وجود ماست. اما وقتی روزگار آرام می‌شود، «زنگارِ غفلت» روی آینه دل می‌نشیند. دوری از خدا، دوری از خودمان و دیگران را به دنبال دارد.چه زیبا میگه وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ
انگار ما شبیه سرنشینان کشتی‌ای هستیم که ناخدا را نمی‌بینند؛ در آرامشِ دریا به جان هم می‌افتیم اما در طوفان، به دنبال دستِ نجات‌بخش می‌گردیم.
undefined با خودم می گفتم کاش قبل از آنکه سیلیِ بلا بیدارمان کند؛ آگاهانه به همان «نقطه اول» برگردیم. جایی که نه «من» هست و نه «تو»؛ بلکه فقط «یک‌ مِهر مشترک» که ما را به هم وصل می‌کند.
با این نگاه شاید تصویری که از دوره‌ی ظهور داریم کاملتر شود؛ وقتی که دیگر برای رفاقت، نیازی به «دشمن مشترک» نداشته باشیم.
undefined اللهم عجل لولیک الفرج

یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۴سید حجت سیدوکیلی
#روانشناسی_تحلیلی #توحید #امام_زمان #سبک_زندگی #انتظار
undefinedundefinedundefinedundefined کانال: [ble.ir/asredana]undefined ارتباط با ادمین: [ble.ir/shsv110]

۱۰:۵۲

از مرکز تهران تا شمال غرب تهران اومدمهمه‌ی داروخانه‌های شبانه روزی بسته بودنولی همه‌ی جیگرکی‌های سیار باز بودنبه نظر شما چرا؟undefinedundefined

۲۱:۱۸

متنی زیبا به قلم برادرم محمد تبریزیان عزیز
گاه نوشت جنگ تحمیلی سوم سال ۱۴۰۴ شماره ۱؛دوشنبه ۲۵ اسفند
عنوان:بمباران میدان شهدا - خیابان پیروزی- سر شکوفه
جایی خواندم وقتی دست به قلم بشوی و بنویسی؛ هر کدام از کلماتی که روی کاغذ میاید؛ بخشی از بار سنگینی که در دل داری را بر می دارند و با تو شریک می شوندحتی خواندن آن کلمات می تواند بعضی وقت ها دیگران را هم کمی سبک کند...مثل وقتی آدم ها می نشینند و با هم گریه می کنند ...
پس تصمیم گرفتم دوباره دست به قلم شوم
حوالی ظهر امروز پس از ۱۷ روز جنگ نابرابر و ظالمانه و بدون منطق حتی برای خود آمریکایی ها؛ محله ما هم بمباران شد:
میدان شهدا؛ خیابان پیروزی؛ سر شکوفهشاید برای بعضی ها این ها چند کلمه کنار هم شبیه عنوان یک فیلم باشد؛
برای خیلی ها هم یاداور یک منطقه متوسط در تهران ...

اما برای ما بخشی از هویت وجودی مان است که امروز در کنار بچه محل هایمان و بچه های بچه محل هایمان در زیر آوراها؛ خاک شد ...
خیابان ها و کوچه هایی که سال ها در آن خاک خوردیم تا به میانسالی رسیدیم ...
خیلی سال پیش اواخر زمستان ها؛ دست در دست پدربزرگ ها و مادربزرگ هایمان می رفتیم و قنادی خوشه شیرینی و آجیل شب عید می خریدیم ...
کمی بعد ترش؛ شد شروع سال تحصیلی و دست در دست پدر و مادرمان از همین کوچه ها و خیابان ها به مدرسه می رفتیم
در گرمای تابستان هایش در زلالی استخر اداره برق شنا می کردیم و کیف می کردیم
کمی بعد تر بزرگ تر شدیمآنقدر بزرگ که قد کشیدیم و شانه به شانه پدرمان؛ زیر تابوت پدربزرگ ها و مادربزرگ هایمان را گرفتیم و از کنار گذر همین خیابان ها و کوچه ها آنها را تا خانه ابدی بدرقه کردیم
و امروز انگار خیلی دور خیلی نزدیک بودیم به پدری که داشت با التماس مدام به دخترش زنگ می زد که زیر آوار داشت برای زنده ماندن تلاش می کرد ... و مادری که داشت زجه زنان التماس می کرد تا بگذارند برود جلو ...
امروز ما زیر آوار بهت و غم باد ماندیم...بدجوری هم ماندیم ...
حالا از اینجا به بعدش دست خودمان استکه زیر این آوار بمیریم یا بجنگیم برای زنده ماندن و بعدش زندگی کردن ...
از دست دادن ها آدم را صبور نمی کند؛یا آدم را خاکستر می کند یا از نو می سازد ...

محمد تبریزیانتهران ۲۵ اسفند ۱۴۰۴

۲۱:۲۳

عصر دانایی | گاه‌نوشته‌های سید حجت سیدوکیلی
متنی زیبا به قلم برادرم محمد تبریزیان عزیز گاه نوشت جنگ تحمیلی سوم سال ۱۴۰۴ شماره ۱؛ دوشنبه ۲۵ اسفند عنوان: بمباران میدان شهدا - خیابان پیروزی- سر شکوفه جایی خواندم وقتی دست به قلم بشوی و بنویسی؛ هر کدام از کلماتی که روی کاغذ میاید؛ بخشی از بار سنگینی که در دل داری را بر می دارند و با تو شریک می شوند حتی خواندن آن کلمات می تواند بعضی وقت ها دیگران را هم کمی سبک کند... مثل وقتی آدم ها می نشینند و با هم گریه می کنند ... پس تصمیم گرفتم دوباره دست به قلم شوم حوالی ظهر امروز پس از ۱۷ روز جنگ نابرابر و ظالمانه و بدون منطق حتی برای خود آمریکایی ها؛ محله ما هم بمباران شد: میدان شهدا؛ خیابان پیروزی؛ سر شکوفه شاید برای بعضی ها این ها چند کلمه کنار هم شبیه عنوان یک فیلم باشد؛ برای خیلی ها هم یاداور یک منطقه متوسط در تهران ... اما برای ما بخشی از هویت وجودی مان است که امروز در کنار بچه محل هایمان و بچه های بچه محل هایمان در زیر آوراها؛ خاک شد ... خیابان ها و کوچه هایی که سال ها در آن خاک خوردیم تا به میانسالی رسیدیم ... خیلی سال پیش اواخر زمستان ها؛ دست در دست پدربزرگ ها و مادربزرگ هایمان می رفتیم و قنادی خوشه شیرینی و آجیل شب عید می خریدیم ... کمی بعد ترش؛ شد شروع سال تحصیلی و دست در دست پدر و مادرمان از همین کوچه ها و خیابان ها به مدرسه می رفتیم در گرمای تابستان هایش در زلالی استخر اداره برق شنا می کردیم و کیف می کردیم کمی بعد تر بزرگ تر شدیم آنقدر بزرگ که قد کشیدیم و شانه به شانه پدرمان؛ زیر تابوت پدربزرگ ها و مادربزرگ هایمان را گرفتیم و از کنار گذر همین خیابان ها و کوچه ها آنها را تا خانه ابدی بدرقه کردیم و امروز انگار خیلی دور خیلی نزدیک بودیم به پدری که داشت با التماس مدام به دخترش زنگ می زد که زیر آوار داشت برای زنده ماندن تلاش می کرد ... و مادری که داشت زجه زنان التماس می کرد تا بگذارند برود جلو ... امروز ما زیر آوار بهت و غم باد ماندیم... بدجوری هم ماندیم ... حالا از اینجا به بعدش دست خودمان است که زیر این آوار بمیریم یا بجنگیم برای زنده ماندن و بعدش زندگی کردن ... از دست دادن ها آدم را صبور نمی کند؛ یا آدم را خاکستر می کند یا از نو می سازد ... محمد تبریزیان تهران ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
ما پدر بزرگم و دایی‌هایم را از ابتدای خیابان شکوفه بدرقه‌ی خانه‌ی ابدی کردیم.تابستان‌های زیادی در استخر اداره برق شنا کردیم.برای خواستگاری از شیرینی خوشه خرید کردیم. شیرینی‌های دانمارکی نوک کاکائویی را همیشه از خوشه می خریدیم. بسیاری از سالها از تحفه سرا کادوی روز مادر خریدیم. آجیل رئوف سر سفره‌های عید و شب چله‌مان بود. و حالا همه‌ی اینها به خرابه‌ای تبدیل شده. خدا از باعث و بانی‌اش نگذرد.و به خانواده‌های داغدار صبر بدهد.

۲۱:۲۹

هنگام نزول باران دعا کنید.برای فرج مولامون دعا کنید.برای فرج آقامون دعا کنید.undefined

۲۱:۳۰

بازارسال شده از خانه مهــــرروان
thumbnail
undefined در این روزهای تلخ جنگ،همراه درمانگران خانه مهرروان در خانه شماییم.
امروز با: آقای سید حجت سید وکیلیمشاور والدگری آگاهانه
«بمب ها خطرناک‌تر هستند یا سکوتِ اتاقِ نوجوان؟»
دیشب یکی از والدین می‌گفت: «وقتی اخبار حمله رو شنیدیم، پسرم حتی از جاش بلند نشد. فقط زل زده بود به گوشیش. نه حرفی، نه ترسی... انگار یخ زده بود.» undefined
شاید فکر کنیم آن‌ها «بی‌خیال» هستند، اما واقعیت این است که در اتاق فرمان ذهن نوجوان، چندین هشدار قرمز همزمان در حال چشمک زدن است:
undefined چالش استقلال:او می‌خواهد بزرگ شود و به خیابان برود، اما جنگ او را به خانه زنجیر می‌کند. جمله‌ی «چرا همه‌اش می‌پرسید کجایی؟» در واقع فریادِ خفقان است، نه لجبازی.
undefined چالش چشم انداز آینده: وقتی می‌گوید «درس بخونم که چی بشه؟»، تنبلی نمی‌کند؛ او دچار «بی‌معناییِ موقت» شده. جنگ، افقِ دیدِ او را تا نوکِ دماغش کوتاه کرده است.
undefined چالش سواد رسانه‌ای:او شاید به اخبار تلویزیون نخندد، اما در شبکه های ماهواره‌ای و اجتماعی، ثانیه به ثانیه با تصاویر و تحلیل‌های عریانِ و راست و دروغ جنگ بمباران می‌شود؛ حتی اگر به روی خودش نیاورد.
undefined چطور این اتاق فرمانِ پرآشوب را آرام کنیم؟
۱. نقشِ «ضدِ پارازیت» داشته باشید: نوجوان به چشمان شما نگاه می‌کند تا بفهمد چقدر باید بترسد. اگر شما مضطربانه پای اخبار بدوید، او آخرین پناهگاهش (ثبات شما) را از دست می‌دهد. آرامشِ شما، اولین سدِ دفاعی اوست.
۲. اینترنت را ممنوع نکنید، «هضم» کنید:در این شرایط سواد رسانه‌ای خیلی مهم است.به جای «گوشی رو بذار کنار»، کنارش بنشینید و بگویید: «فلان خبری که خوندی رو شنیدم، به نظرت چقدرش واقعیه؟ بیا با هم تحلیلش کنیم.» با این کار، او را از یک «قربانیِ خبر» به یک «تحلیلگر» تبدیل می‌کنید.
۳. قهرمان‌سازی نکنید، «انسان‌سازی» کنید:لازم نیست سوپرمن باشید. بگذارید ببیند که ترس طبیعی است. بگویید: «من هم نگرانم، اما یاد گرفتم چطور با این نگرانی زندگی کنم و کارم رو انجام بدم.» این یعنی آموزشِ اصیلِ تاب‌آوری.
undefined یک جمله برای یادگاری:نوجوان در میانه جنگ، بیش از کیسه‌ی شن و پناهگاه بتنی، به «آرامشِ تماشاییِ چشم‌های والدینش» نیاز دارد. بگذارید او در نگاه شما، امنیت را پیدا کند.
خانه مهــــرروانخانه مشاوره و روان درمانیmehrravan.com@mehrravanhomeundefined09002700904

۸:۴۴

undefined آهای خدای‌ ما معمولی ها
خدایا ببخش...ما شبیه بنده‌های درجه‌یک تو نیستیم.undefinedبلد نیستیم برای تمام شدنِ مهمانی‌ات زار بزنیم.undefined
ما مثل «آدم‌حسابی‌ها» نیستیم که این روزهای آخر، دعای وداع بخوانند و بغض راه گلوی‌شان را ببنددundefined.
راستش را بخواهی،ما اصلا نمی‌فهمیم جمع شدنِ سفره‌ی تو یعنی چه؟undefined
حالی‌مان نیست در چه ساحل خوش‌آب‌وهوایی نشسته‌ایم و حالا باید بساطمان را جمع کنیم و برگردیم به همان زندگی‌های نکبت‌زده‌ی قبل...undefined
ما دلمان خوش بودبه «غیرعادی‌»های مهمانی‌ات؛به بیداری‌های ساعت چهار صبح؛به اینکه تمام عشقمان در سحرهای رمضان، سر کشیدنِ آن آخرین لیوان آب باشد، طوری که دقیقاً روی ثانیه‌ی پنجمِ قبل از اذان فیکس شود و قبل از «الله‌اکبر»ِ موذن پایین برود.undefined
ما دلبسته‌ی نعناداغِ روی آش و کنجدِ داغِ نان سنگک بودیم.undefined
ما را ببخش undefined که نایِ آن را نداشتیم قبل از افطار مثل فرهیخته‌ها، اول نماز بخوانیم و هنوز اذانِ مغرب در گلوی موذن جا نیفتاده، لقمه‌ی اول را پایین می‌دادیم.undefined
ما را همین‌طوری بپذیر؛ undefinedلطفا!مایی که تمام توانمان را می‌گذاشتیم برای تمام کردنِ جوشن‌کبیر در شب‌های قدر،و اگر هر سه شب را به فرازِ آخر می‌رسیدیم، کیفور می‌شدیم.undefined
ما بلد نبودیم «افتتاح» بخوانیم؛ «ابوحمزه» هم به نظرمان طولانی می‌آمد؛undefinedپس لطفا همان «یا علیُ یا عظیم»‌های نصفه‌نیمه را به عنوان ادعیه‌ی رمضانیه از ما قبول کن.undefined
ما دوست داشتیم در این ماه، همان‌طور زندگی کنیم که تو دوست داری.undefined
حالا هم اسم ما را بنویس در فهرست خوب‌ها؛ در لیستِ بخشیده‌شده‌ها.undefined
ما بد نیستیم... یعنی دلمان نمی‌خواهد که بد باشیم.undefined
ما اول و آخرش بنده‌ی توایم؛بنده‌ی خاص و مقرب که نه،ولی بین «معمولی‌ها» که هستیم... نیستیم؟undefined
ما «ردیف‌وسطی‌»های کلاسیم که دوستت داریم.مثل عینکی‌های ردیف اول که مشق‌هایشان را کامل و خوش‌خط نوشته باشند؛ نیستیم!undefinedاما سعی کردیم شبیه ردیف‌آخری‌ها و بچه‌شرهای کلاس هم نباشیم.ما تمام تلاشمان را کردیم که خلاف نکنیم. undefined
جرات نداریم بدون اجازه‌ات حتی آب بخوریم.اصلاً یاد نگرفته‌ایم نافرمانی‌ات را بکنیم.پس لطفا ما را هم ببخش...undefined
می‌گویند اول ماه مبارک که می‌شود، به تعداد روزه‌داران، گندم بهشتی در دل‌ها می‌کاری تا گرسنگی را تاب بیاورند.
اصلا کلِ دلِ ما مالِ تو...
همه‌اش را گندم‌زار کن؛خرید تضمینی‌اش هم با خودت!undefined
این روزها هوای ما را هم داشته باش.ما عربی‌مان خوب نیست، فارسی‌مان هم بلاغت ندارد؛اما دلمان می‌خواهد کلمه‌های ساده‌ی ما را هم بخری و ببری بالا؛کنار همان کلمات قشنگی که بنده‌های محبوبت برایت می‌فرستند.
فقط حواست به ما بی‌دست و پاها باشد؛به خودمان باشد خراب می‌کنیمخرابِ خراب...undefinedundefinedundefined

undefinedundefinedundefinedundefined کانال: [ble.ir/asredana]undefined ارتباط با ادمین: [ble.ir/shsv110]

۱۹:۵۴

thumbnail
undefined لنکرگاهی برای زیستن
مرگ، لزوماً پایانِ تپشِ قلب نیست؛ گاهی مرگ همان لحظه‌ای است که دیگر چیزی برای فدا کردن نداریم.
هر شب در گذر از خیابان‌های شهر، زنان و مردان خسته‌ای را می‌بینم که در نگاهشان استقامت موج‌می‌زند.
در مقابل، بارها با کسانی هم‌سخن شده‌ام که تمامِ امکاناتِ زیستن را دارند، اما «حالِ زندگی» ندارند. وقتی لایه‌های اضطرابشان را ورق می‌زنم، به حفره‌ای عمیق و تاریک می‌رسم: «فقدانِ چیزی بزرگ‌تر از خویشتن».
انسان برای بقا به اکسیژن نیاز دارد، اما برای «زندگی کردن» محتاجِ یک لنگرگاه است؛ باوری عمیق، هدفی والا یا انسان محبوبی که چنان در جانش ریشه دوانده باشد که حتی جان‌فشانی برای آن، نه یک فداکاریِ دردناک، بلکه شکوهِ شکوفاییِ او جلوه کند.
تفاوت میان آنان که در طوفان‌ها دوام می‌آورند و آنان که فرو می‌پاشند، در قدرتِ تن یا ترازِ هوش نیست؛ بلکه در داشتنِ همان «چرا»یِ بزرگ است. کسی که در زندگی‌اش آرمانی برای از دست دادن ندارد، در مواجهه با تلاطم‌های روزگار، دچارِ «بی‌سرزمینیِ روحی» می‌شود. در این حال، حوادثِ تلخ، صرفاً رنج‌هایی بی‌معنا هستند که ما را به هر سو پرتاب می‌کنند. ما در چنین غوغایی، مانند قایقی بی‌بادبان هستیم که در طوفان، غرق شدن را تنها سرنوشتِ خود می‌بیند؛ چرا که مقصدی ندارد تا به‌خاطرش با موج‌ها بجنگد.
اما آن‌که جانش را در گروِ باوری نهاده، در سخت‌ترینِ حوادث هم «مرکز ثقل» خود را گم نمی‌کند. او رنج می‌کشد، اما فرو نمی‌ریزد؛ زیرا رنجِ او *«جهت‌دار» است. او می‌داند برای چه ایستاده و همین «دانستن»، به او شجاعتی فراتر از ظرفیت‌هایِ معمول می‌بخشد.

روانِ انسان زمانی به آرامشی اصیل می‌رسد که بفهمد زندگی‌اش نه یک تکرارِ بیولوژیک، که مأموریتی است برای پاسداری از چیزی که از خودِ او عزیزتر است.

امشب با خود می‌اندیشیدم اگر هنوز آن
«یک نفر»* یا آن «یک باور» را نیافته‌ایم که حاضریم تمامِ خود را فدای آن کنیم، ریشه‌ی اضطراب‌های مبهم زندگی‌مان را باید در همین بی‌معنایی بجوییم.

باید گشت و آن معنایِ جان‌بخش را پیدا کرد؛ چرا که انسان بدونِ چیزی برای فدا شدن، پیش از مرگ، بارها در تنهاییِ خویش می‌میرد.
undefinedundefinedundefinedپی‌نوشت:در این متن، از مفاهیم کلیدی معنادرمانی، استفاده شده است. خلاصه این نظریات عبارتند از:
۱. اراده‌ی معطوف به معنا:برخلاف نظریات قدیم که می‌گفتند انسان فقط دنبال لذت یا قدرت است، فرانکل معتقد است محرک اصلی انسان، یافتن «معنا» در زندگی است. اگر معنا نباشد، انسان دچار «خلاء وجودی» (همان حفره‌ی بزرگ) می‌شود.
۲. رنجِ جهت‌دار:رنج کشیدن به تنهایی هنر نیست؛ اما اگر رنج معنا داشته باشد (مثلاً رنج مادری برای فرزند یا رنج مبارز برای وطن)، دیگر ویرانگر نیست. معنا، رنج را به دستاورد تبدیل می‌کند.
۳. تفاوت بقا و زندگی:«بقا» مربوط به نیازهای جسمی (غذا و اکسیژن) است که ما با حیوانات مشترکیم. اما «زندگی» مختص انسان است و از طریق فرارفتن از خود (پیوند خوردن به چیزی بزرگتر از خود) حاصل می‌شود.
۴. تراژدیِ بی‌معنایی:بسیاری از اضطراب‌ها و افسردگی‌های مدرن، ریشه در بیماری جسمی ندارند؛ بلکه ناشی از این هستند که فرد نمی‌داند «چرا» باید زنده بماند و این همان چیزی است که در متن «بی‌سرزمینی روحی» نامیده شد.
undefinedundefinedundefinedundefined کانال: [ble.ir/asredana]

۲۲:۴۲

undefined ایران را نباید فقط «حفظ» کرد؛ ایران را باید «زیست»!
سال‌هاست که جغرافیا، علوم اجتماعی و سواد رسانه‌ای در مدارس و دانشگاه‌های ما، لای کتاب‌های قطور و تعاریف تئوریک حبس شده‌اند. نتیجه این خشکیِ آموزشی، غریبه شدن فرزندانمان با هویت ملی و ریشه‌های اصیل‌شان بوده استدر تدارک تولید یک برنامه تلویزیونی متفاوت هستیم که قرار است «ویژگی‌های خاص ایران» را نه با نگاهی کلیشه‌ای، بلکه با منطق نسل جوان و برای زندگی امروز روایت کند.
از دوستان توانمند در حوزه‌های فنی، اقتصادی، کشاورزی، تولیدی و... دعوت می‌کنیم در تحریریه و اتاق فکر این برنامه ما را یاری کنند.

تماس از طریق: @shsv110

۱۰:۲۴

thumbnail
خدایا شکرتبابت همه‌ چیزایی که دادی و ندیدیم...
undefinedundefinedundefined عصر دانا، پنجره‌ای به جهان از نگاه یک معلمble.ir/asredana

۱۵:۴۳

undefined جنگ، آدم‌ها را زودتر لو میدهد!
امشب که از کوچه‌‌ رد می‌شدم، رفتگر محله را دیدم؛ خسته بود اما لبخندی زد و سلامی داد.
با خودم فکر کردم جنگ و بحران؛ زودتر نشان می‌دهد که آدم‌ها واقعاً چه کسی هستند؟
آدم‌ها شاید در روزهای آرام، خیلی‌ها شبیه هم‌اند؛ اما وقتی بحران می‌رسد، تفاوت‌ها آشکار می‌شود.
آن‌جا که همه‌چیز به هم می‌ریزد، ارزش واقعی آدم‌ها روشن‌تر دیده می‌شود: این‌که در فشار، منصف می‌مانند یا نه؛ در اضطراب، مسئولیت‌پذیر می‌مانند یا نه؛ و در دلِ آشوب، می‌توانند برای دیگران نشانه‌ای از نظم و اطمینان باشند یا نه.
نصف شبی یادم می‌افتد به دعاهایی که از شیخ حسین انصاریان شنیده‌ایم؛ برای رفتگر، پاسبان، راننده‌ی کامیون، راننده‌ی اتوبوس... چقدر این دعاها به دل می‌نشستند.
انگار یادمان می‌دادند که هیچ کاری کوچک نیست، اگر درست و مسئولانه انجام شود. شاید چون انسان، در عمق روانش، بیش از عنوان و جایگاه، به «قابل‌اعتماد بودن» نیاز دارد؛ و هر کسی که کارش را درست انجام می‌دهد، فقط خدمت نمی‌کند، بلکه به دیگران احساس امنیت هم می‌دهد.
با این نگاه انگار آدم را از توهمِ «کار مهم» نجات می‌دهد و به حقیقتی مهم‌تر می‌رساند: این‌که مهم، جای ما نیست؛ کیفیت حضور ماست.
و شاید از منظر روانی، همین کیفیت حضور است که به زندگی معنا می‌دهد؛ چیزی که آدم را از فرسودگی، بی‌معنایی و بی‌اثر بودن نجات می‌دهد.
خیلی وقت‌ها از آدم‌ها می‌شنوم: «کاش در این دوره کاری از ما برمی‌آمد...» اما شاید مسئله این نباشد که چه کار بزرگی از ما برمی‌آید؛ شاید اصلِ ماجرا این باشد که هر جا هستیم، همان‌جا را با دقت، انصاف و آرامشِ بیشتری نگه داریم.
چون آدم‌ها در روزهای سخت، بیش از هر چیز به نشانه‌های کوچکِ اعتماد نیاز دارند؛ به کسی که کارش را درست انجام بدهد، سوءاستفاده نکند، و حتی در دلِ آشوب، از مهربانی کم نگذارد.
در بحران، بزرگ‌ترین خدمت شاید همین باشد: کارمان را خوب انجام دهیم، به وقتش انجام دهیم، سوءاستفاده نکنیم، و با دیگران مهربان بمانیم.
این‌ها شاید ساده به نظر برسند، اما روانِ جمعی از همین چیزهای ساده تغذیه می‌کند؛ از همین رفتارهای قابل‌پیش‌بینی، منصفانه و آرام‌کننده.
شاید همین نظم، انصاف و کاردانی، کشور را جای بهتری کند. و شاید همین‌ها، به مدافعان وطن هم آرامش بیشتری بدهد؛ این حس را که پشتِ سرشان فقط دیوار و دستگاه نیست، بلکه جامعه‌ای ایستاده که می‌فهمد امنیت، فقط با سلاح حفظ نمی‌شود؛ با اعتماد، مسئولیت‌پذیری و اخلاقِ روزمره هم حفظ می‌شود.
شاید قهرمانی همیشه با لباس خاص و اسم بزرگ نیاید.
گاهی قهرمان، مادری است که وسطِ خستگی، خانه را آرام نگه می‌دارد و به دلِ فرزندانش امنیت می‌بخشد.
گاهی پدری است که با کم‌حرفی و مسئولیت، ستونِ خانه می‌ماند.
گاهی فرزندی است که با احترام، صبر و درستکاری، امید را در خانواده زنده نگه می‌دارد.
گاهی مغازه‌داری است که در روزهای سخت، انصاف را فراموش نمی‌کند، کم‌فروشی نمی‌کند، و با رفتار درستش به مردم حس اعتماد می‌دهد.
و گاهی هر کدام از ما، اگر همان کاری را که در دست داریم، با صداقت و مهربانی انجام بدهیم.
شاید قهرمانی، در نهایت، همین باشد:
این‌که در زمانه‌ای که همه‌چیز لرزان است، آدم هنوز بتواند ستونِ کوچکی برای آرامشِ دیگران باشد.
سید حجت سیدوکیلیسحرگاه دوشنبه ۱۰ فروردین
undefinedundefinedundefinedعصر داناپنجره‌ای به جهان از نگاه یک معلمble.ir/asredana

۲۳:۲۶

undefined امن‌ترین پناه دنیا...
در خلوتِ تنهایی، وقتی به چهره‌های خسته و در جست‌وجویِ پناهِ بعضی افراد فکر می‌کنم، مدام به این فکر می‌افتم که ریشهٔ تمامِ اضطراب‌های ما، گم کردنِ آن «دلبستگی امن» است.
ما در این جهانِ پرآشوب، به دنبالِ رفیقی می‌گردیم که «آقا» باشد؛ نه از آن آقایی‌های قراردادی، بلکه از جنسِ اصالت و جوانمردیِ مطلق.
گاهی که دلم از تکرارِ رنج‌ها می‌گیرد، با خودم واگویه می‌کنم: او آقاترین و جوانمردترین مردِ این عالم است. در دنیایی که همه چیز «معامله» شده،او تنها کسی است که رابطه‌اش با ما، فراتر از حساب‌وکتاب‌هایِ زمینی است.
یادِ این کلامِ نورانی می‌افتم: «وَإِذَا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا...».
خداوند قانونی را وضع کرده که امام، به عنوانِ کامل‌ترین الگوی اخلاقی، بیش از هر کسی به آن پایبند است.
تصور می‌کنم که این فقط یک دستورِ اخلاقی نیست؛این قانونِ اصیلِ زیستِ کریمان است. و چه کسی کریم‌تر و بااصالت‌تر از او؟محال است من با تمامِ بضاعتِ مزجاتم و در میانِ مشغله‌هایِ روزمره، لحظه‌ای به یادش بیفتم و برای سلامتی‌اش دعا کنم (که همان تحیتِ قلبی من است)، و او که مظهرِ تمام‌عیارِ جوانمردی است، پاسخی «احسن» و زیباتر به من ندهد.
تصورِ این «عملِ متقابلِ متعالی» چقدر به زندگی‌ام معنا می‌دهد.انگار وقتی زیر لب برای تندرستیِ آن جوانمردِ غریب دعا می‌کنم، موجی از مهر را به اقیانوسِ هستی پرتاب می‌کنم که طبقِ همان قاعدهٔ قرآنی، با شدتی صدچندان به سمتِ زندگی خودم و خانواده‌ام برمی‌گردد.
او که معدنِ فتوت است، حتماً با دعایی لایقِ مقامِ خودش، برای آرامشِ روان و برکتِ خانه‌ام دعا می‌کند.
در عصرِ تنهایی‌هایِ مدرن، داشتنِ چنین «پناهگاهِ امنی» که پاسخِ یک یادآوریِ کوچک را با دریایی از خیر و سلامتی می‌دهد، چقدر شفابخش است.
حس می‌کنم هر بار که برایش آرزوی سلامت می‌کنم، در واقع دارم ریشه‌هایِ امنیتِ درونیِ خودم و عزیزانم را در خاکِ دعای او محکم می‌کنم.
او «آقا»ست؛ و آقا یعنی کسی که هرگز اجازه نمی‌دهد ترازویِ محبت به نفعِ او سنگینی کند؛ او همیشه زیباتر پاسخ می‌دهد...

سیدحجت سیدوکیلیسه شنبه ۱۱ فروردین ۱:۲۷ دقیقه بامداد

undefinedundefinedundefined عصر دانا، پنجره‌ای به جهان از نگاه یک معلمble.ir/asredana

۲۱:۵۷

thumbnail

۱۶:۱۱

thumbnail
undefined دعای نماز استغاثه به امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف
undefinedدو رکعت نماز (مثل نماز صبح)undefinedدعای سلام الله الکامل التام (در تصویر و مفاتیح‌ هست)undefinedدعا برای فرج حضرت ولی عصر و نصرت اهل ایمان
امشب ساعت ۲۲
تنبلی نکنیم...
گرچه خوبه این ایام هر شب استغاثه رو جدی بگیریم...

undefinedundefinedundefined عصر دانا، پنجره‌ای به جهان از نگاه یک معلمble.ir/asredana

۱۶:۱۱

thumbnail

۱۶:۱۱

بازارسال شده از خانه مهــــرروان
thumbnail
undefined در این روزهای تلخ جنگ،همراه درمانگران خانه مهرروان در خانه شماییم.
undefinedامروز با : آقای سید حجت سید وکیلیمشاور والدگری آگاهانه
undefinedیارکشی ممنوع! (چرا نباید فرزندتان را سپر بلای اختلافات زناشویی کنیم؟)

undefinedدر این روزهای پرفشار که اضطرابِ شرایط جامعه ممکن است سایه‌اش را بر روابط صمیمی ما هم بیندازد، یک «تله‌ی عاطفی» بزرگ وجود دارد: *فاصله گرفتن از همسر و پناه بردن به فرزند!

اگر حس می‌کنید همسرتان از شما فاصله گرفته، قبل از اینکه با فرزندتان «تیم» تشکیل دهید و علیه شریک زندگی‌تان جبهه‌بندی کنید، این ۵ نکته حیاتی را بخوانید:

۱.
این تیم‌سازی، یک «سمِ مهلک» است!* 🧪
وقتی فرزندتان را محرمِ درددل‌های علیه همسرتان می‌کنید، او را در فشار اخلاقی قرار می‌دهید. کودک مدام می‌ترسد که مبادا محبت کردن به پدر/مادرش، خیانت به شما باشد. این جبهه‌بندی نه تنها مشکل را حل نمی‌کند، بلکه همسرتان را تنهاتر و دورتر می‌کند.
۲. نمایشِ وحدت در حضور تماشاگران کوچک undefinedفرزندان محرمِ اسرار اتاق خواب یا اختلافات جدی شما نیستند. در حضور آن‌ها، شما و همسرتان باید «یک تیم واحد» به نظر برسید. نگذارید شکاف‌های رابطه‌تان، امنیت روانی خانه‌ای که آن‌ها در آن رشد می‌کنند را تخریب کند.
۳. فرزند شما، «پل» است نه «دیوار»! undefinedبه‌جای غیبت کردن، از پتانسیل فرزندتان برای نزدیک شدن استفاده کنید. وقتی حس کردید همسرتان منزوی شده، کودک را با یک پیام مثبت بفرستید:undefined «برو به بابا بگو دل‌مون برات تنگ شده، بیا کنار ما.»undefined «بیا با هم یه چای خوش‌طعم برای مامان ببریم، چون امروز خیلی زحمت کشیده.»با این کار به‌جای دیوار کشیدن، پل می‌سازید.
۴. فرزند شما «مشاور» شما نیست! undefinedاگر از دست همسرتان کلافه‌اید، به مشاور یا یک دوستِ پخته پناه ببرید. فرزندتان نیاز دارد شما را در جایگاه «تکیه‌گاه» ببیند، نه کسی که خودش نیاز به حمایت عاطفیِ کودکانه دارد.
۵.حتی وقت دلخوری، «قانون» را دور نزنید undefinedاگر همسرتان قانونی در خانه گذاشته، جلوی فرزندان از آن حمایت کنید. دست‌به‌یکی کردن با بچه‌ها برای دور زدن قوانین همسرتان، نظم و اقتدار خانه را فرو می‌ریزد و به فرزندتان درسِ بی‌قانونی می‌دهد.
سخن پایانی:در این روزهای سخت، فاصله گرفتن‌ها تا حدی طبیعی است؛ اما مراقب باشید برای آرامش موقت خودتان، امنیت روانی فرزندانتان را قربانی نکنید. مشکل زناشویی، راهکار زناشویی می‌طلبد، نه یارکشی خانوادگی.
خانه مهــــرروانخانه مشاوره و روان درمانیmehrravan.com@mehrravanhomeundefined09002700904

۱۰:۲۶

thumbnail
undefined ببخش که دعاهای ما تاریخ انقضا دارد!
یا صاحب‌الزمان...
ببخش که دعاهای ما تاریخ انقضا دارد؛ که تا آسمان صاف می‌شود و غبارِ حادثه فرو می‌نشیند؛ یادمان می‌رود راهِ زمین به آسمان، تنها از میان دستان شما می‌گذرد.
ما را ببخش که الغوث‌‌هایمان، بیشتر بوی نیاز به "امنیتِ تن" می‌دهدتا اشتیاق به "حضورِ جان".
این روزها که طعمِ تلخِ "خائفٌ یترقب" را با تمام وجود چشیده‌ایم؛ بیش از هر زمان دیگری می‌فهمیم که غیبت شما، نه یک روالِ عادی،که طولانی‌ترین اضطرارِ تاریخ است.
حتی اگر برای چند روز صدای موشک‌ها خاموش شود، قلب‌های برادرانمان در لبنان، یمن، عراق و فلسطین هنوز زیر آوارِ سنگینِ بی‌عدالتی می‌تپد و این یعنی هنوز دلیل برای بلندترین استغاثه‌ها باقیست.
آقا جان! ما را از این خوابِ سنگینِ بعد از طوفان بیدار نگه دار. نگذار آرامشِ موقتِ این آتش‌بس‌ها، ما را به فراموشیِ آن آرامشِ ابدیکه تنها با "آمدن" شما می‌رسد، دچار کند.
حقیقتِ محض اینجاست که تمام این جنگ‌ها، آوارگی‌ها و بیمناکی‌ها، چیزی جز عوارضِ جانبیِ غیبتِ شما نیست.
ما درگیرِ درمانِ زخم‌های کوچکی هستیم، در حالی که ریشه‌ی تمامِ دردها در غیابِ طبیب است.
کاش یاد میگرفتم، استغاثه نباید منحصر به این شب‌ها و روزها باشد! چرا که ما به جای این امنیتِ لرزان، تشنه‌ی آن امنیتی هستیم که در سایه‌ی بیرق‌ماندگار حضورِ توست.
سید حجت سیدوکیلیشامگاه چهارشنبه ۱۹ فروردین
undefinedundefinedundefined عصر دانا، پنجره‌ای به جهان از نگاه یک معلمble.ir/asredana

۱۹:۴۸

thumbnail
undefined نامه‌ای به تو، که هرگز تو را ندیده‌ام...
چهل شب است که هر وقت دخترم را در آغوش می‌گیرم و بوی گیسوانش مستم می‌کند، ناگهان فرو می‌ریزم؛یاد تو می‌افتم و آن لحظه‌ای که موشک‌های بی‌رحم، عطرِ دخترانه‌ی «میناب» را با بوی باروت و خون عوض کردند.هر روز تصور می‌کنمچهل روز است که کیف مدرسه‌اش گوشه‌ی اتاق مانده و تو جرئت نمی‌کنی لای زیپش را باز کنی. چهل روز است که آن گیره‌سرهای فانتزی و آن مدادِ گلیِ نیمه‌تراشیده سوهان روحت شده‌اند. سخت است، نه؟ اینکه از در وارد شوی و هیچ صدای ظریفی نگوید: «بابا اومدی؟»؛ اینکه کلید را بچرخانی و به جای صدای دویدنِ پاهای کوچک، فقط سکوتِ سنگینِ دیوارها به استقبا‌لت بیاید.
دخترها با همه فرق دارند؛آن‌ها جوری خودشیرینی می‌کنند که انگار تمام خستگی‌های جهان با یک حلقه شدنِ دست‌هایشان دور گردنِ پدر، دود می‌شود. اما حالا، تو مانده‌ای و تصویری که از ذهنت پاک نمی‌شود: بیرون کشیدنِ آن تَنِ نحیف و سرد از زیر آوار. پدری که نمی‌گذاشت خار به پای دخترش برود، حالا باید خاک از روی صورت ماهِ او کنار می‌زد.
اما برادر، اگر دروغ نگویم،‌همه‌ی این شب‌ها روایت این چهل روز را جای دیگری تمام می‌کنم.به‌خودم آرامش می‌دهم کهدخترِ کوچک تو، از آن ویرانه‌های سرد، مستقیم به گرم‌ترین آغوشِ جهان پرتاب شد.
شک ندارم حالا سرش را روی زانوی ریحانه‌ی حضرت حسین گذاشته است؛ همان بانویی که خودش «بابایی‌ترین» دختر تاریخ است و بهتر از هر کسی می‌داند چطور موهای خاک‌آلودِ یک دخترِ شهید را شانه بزند.
خودم را آرام می‌کنمکه اگر حالا خانه‌ات ساکت است؛او در بهشتی‌ترین آغوش،برای غربتِ چشم‌های تو دعا می‌کند.
سیدحجت سیدوکیلی نیمه شب ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
پی نوشت:نماهنگ نیمکت خالی با صدای محمد حسین حدادیان
undefinedundefinedundefined عصر دانا، پنجره‌ای به جهان از نگاه یک معلمble.ir/asredana

۲۰:۳۸

thumbnail
undefinedصبحت به خیر عزیز دلم
تو هم‌آوای آفتابی؛ دعوت‌کننده به خورشیدی؛ سلام بر تو که نوری پس از نوری!
undefined السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَ رَبَّانِيَّ آيَاتِهِ
undefined ذائقه‌هایمان را عوض کرده‌اند؛ دیگر دل‌مان با آسمان گرم نمی‌گیرد. به زمین چسبیده‌ایم و با زمینی‌ها خو گرفته‌ایم.
undefined لذت‌هایمان بوی نفْس می‌دهد و عادت کرده‌ایمبه تعفن این بو؛ و شاید همین حالِ غبارآلود راز دور ماندن ما از توست.
undefined تو دعوت کننده به سوی خدایی؛ دعوت‌کننده‌ای به سوی نور، اما ما گوش‌هایمان را با صدای زمین پر کرده‌ایم. همین است که ندای آسمانی تو کمتر به دل‌هایمان می‌رسد.
undefined تو اگرچه بر زمینی، اما اهل آسمانی و می‌خواهی زمین را هم آسمانی کنی؛ و ما با این ذائقه‌های بیمار، چگونه می توانیم دل به تو ببندیم؟
undefined جز تو پناهی نداریم؛ کاری برای دل‌های خسته‌مان بکن آقا...
صبحت بخیر محبوب خدا undefined
undefinedundefinedundefined عصر دانا، پنجره‌ای به جهان از نگاه یک معلمble.ir/asredana

۱:۵۰

thumbnail
میان شلوغیِ این جهان، میان تمام صداهایی که از بیرون می‌آیند و سکوتی که درونم را پر می‌کند، فقط یک چیز آرامم می‌کند؛ اینکه تو حالم را می‌بینی.
لازم نیست همیشه قوی باشم، لازم نیست همیشه لبخند بزنم و وانمود کنم همه‌چیز خوب است. تو لرزش صدایم را می‌فهمی، سنگینیِ دلم را می‌دانی، و حتی اشک‌هایی را که نیامده، می‌شماری.
خدایا... چقدر آرامش‌بخش است دانستن اینکه در این دنیا هیچ احساسی در من گم نمی‌شود، هیچ بغضی بی‌صاحب نمی‌ماند، و هیچ دردِ ناگفته‌ای از نگاه تو پنهان نیست.
وقتی خسته‌ام و نمی‌دانم چه بگویم، وقتی حتی دعا کردن هم برایم سخت می‌شود، تو پیش از کلماتم، پیش از صدایم، حالِ دلم را می‌خوانی.
من خوشحالم... نه چون همیشه همه‌چیز خوب است، بلکه چون تو هستی. چون می‌دانم دیده می‌شوم، فهمیده می‌شوم، و تنها نیستم.
خدایا، ممنون که بی‌هیاهو مراقبی، ممنون که حتی وقتی خودم را گم می‌کنم، تو مرا پیدا می‌کنی.


undefinedundefinedundefined عصر دانا، پنجره‌ای به جهان از نگاه یک معلم سابقble.ir/asredana

۱۹:۴۲