بله | کانال عطیه محمدزاده | روزنوشته
عکس پروفایل عطیه محمدزاده | روزنوشتهع

عطیه محمدزاده | روزنوشته

۱۴۴عضو
بلند شدم کولرو خاموش کنم دیگه خوابم پرید. البته خودمم دلم نخواست برگردم به رختخواب.می‌شینم رو مبل و تو دلم میگم یعنی واقعا جنگ شده؟چند بار تو ذهنم این کلمه رو تکرار می‌کنم.جنگ جنگ جنگ جنگ...
چقدر منفوره این واژه اما بهرحال که یک حقیقت بزرگه و الان توشیم.
به احساساتم نگاه می‌کنم.آش شله قلم‌کاریه واسه خودش!
ولی افتخار توش خیلی پررنگه...افتخار به اینکه برای «دفاع» از وطن به کشوری موشک فرستادیم که کل دنیا فقط با شعار و تظاهرات محکومش کرده بودن!
افتخار به ایرانی بودنم.جایی که سران نظامی اون توسط دشمن ترور می‌شن اما خللی تو قدرت نظامیش وارد نمی‌شه!
افتخار به دانشمندان کشورم که وسط تحریم و هزار و یک مشکل و محدودیت، موشک هایی ساختن که نه فقط دشمن بلکه خود ما مردم رو هم غافلگیر کرده...
و امروز با دیدن حجم مشارکت مردم تو نماز جمعه تو شهرای مختلف، احساس افتخار به اوج خودش رسید و تبدیل به اشک شد‌.
اما غم هم هست...
یادم میاد از روزایی که فیلمای غزه رو می‌دیدیم و جیگرمون می‌سوخت و استوریشون می‌کردیم.
بلافاصله یادم میاد از اون جمله که می‌گفت اگر تو غزه و سوریه با دشمن نجنگیم، باید توی تهران بجنگیم!
شاید خیلی هامون این جمله رو باور نکردیم و شعار «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» سر دادیم.
شاید دور از تصور می‌دیدیمش اما اون شب خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم دشمن واقعا به تهران رسیده بود...
و از اون روز زندگی یه شکل دیگه شد...
واسه صبح عدسی بار گذاشتم.بوش حسابی توی خونه پیچیده.باید برم زیرشو خاموش کنم و بخوابم.دلم می‌خواست قبل خواب حداقل پنج هزار کلمه دیگه می‌نوشتم.
نه اینکه نتونم به خواب غلبه کنم.اتفاقا عجیب دلم میخواد بیدار بمونم و بنویسم و بنویسم و بنویسم.
اما این روزا بیشتر از هروقت دیگه ای و کمی آسون تر از همیشه پا روی دلم می‌ذارم برای انجام اون کاری که می‌دونم درست تره...
ادامه دارد...
شب بخیر هم‌وطن منundefined
روز هشتم جنگ۱۴۰۴/۰۳/۳۰۱ بامداد
@atiemohamadzade

۵:۵۴

برای شام کوکوی سیب زمینی پختم.طبق عادت هرچیزی که میشد به عنوان دورچین کنارش گذاشت را هم آماده کردم و پدر و دختر را صدا زدم که بیایند کمک برای پهن کردن سفره.توی ذهنم کلمات درهم و برهم رژه می‌رفتند و بعضی هایشان بدجوری خودنمایی می‌کردند:
جنگ، سیب‌زمینی، خیارشور، F35، دعای توسل، سس کچاپ، نماز جمعه، روفرشی، ترامپ، خیارشور، زیتون، سرزمین زیتون، غزه، مقاومت، پیاز،گوجه، مذاکره، پهباد...
و تمام روزها و شب‌ها اوضاع ذهنم همین است....
در این ۹ روز، تک تک ساعت‌های زندگی مان با جنگ آمیخته شده، حتی برای مایی که در شهرهایمان ناامنی واضحی دیده نشده.
همسرم پیشنهاد می‌دهد شام را روی تراس بخوریم. استقبال می‌کنم. دخترم بیشتر...دخترم شاد است‌.با اشتها لقمه ها را یکی پس از دیگری می‌خورد.نگاهش می‌کنم، طولانی...توی سرم باز کلمات رژه می‌روند:عملیات، موشک، انفجار، پدافند، ترور، پناهگاه...چه واژه های جدیدی.بعضی هایشان را یادم نمی‌آید در این ۳۳ سال هیچ وقت توی گفتگوهایم استفاده کرده باشم مثلا پدافند!حتی معنی اش را نمی‌دانستم!«آفند» را بگو!این یکی را تازه پریشب شنیدم!
نگاهم را از چشمان گرد و سیاه دخترم می‌گیرم و میدوزم به آسمان سیاه شب‌.عجب سکوتی.فقط صدای گاه و بیگاه جیرجیرک به گوش می‌رسد و صدای دور موتورسیکلتی که معلوم نیست مقصدش کجاست.
پس توی جنگ هم می‌شود کوکو و خیارشور خورد و لذت برد.خنده ام می‌گیرد.شام را می‌خوریم و سفره را جمع می‌کنیم.
اضطراب روزهای اول کمرنگ شده و حالا بی انصافیست اگر یک چیز را نگویم.
البته گفتنش جرأت می‌خواهد ولی بگذار من هم مثل فرماندهان و نیروهای امنیتی جان برکفمان، کمی جرأتمندانه زندگی کردن را تمرین کنم:
کاری که این یک هفته جنگ با منِ پزشکِ مادرِ ۳۳ ساله کرد را هیچ کتابی، هیچ دوره توسعه فردی ای و هیچ تراپیستی نمی‌توانست بکند!
امروز با دوستم صحبت کردم.گفتم: تو هم؟!گفت: آره منم...گفت: عطیه نمی‌دونی چه شوری تو وجودم راه افتاده.
گفتم تا قبل از این، تو توهم زندگی می‌کردیم نه؟گفت: اصلا از حقیقت بریده شده بودیم انگار!
این جمله‌اش رفت نشست وسط قلبم.حقیقت یعنی همین.یعنی ما هر لحظه توی جنگ بودیم نه فقط الان!
دنیا همیشه بی ثبات بوده نه فقط الان!
دختر من، جنین توی شکمم، همسرم، وسایل تزئینی توی خانه، سقف روی سرم، همیشه امانت بودند، نه فقط الان!
این دنیا محل رنج کشیدن بوده نه فقط الان!
انگار جنگ «کارخانه انسان سازیست» ...باید از تک تک لحظاتِ این فرصت طلایی استفاده کرد.
مسواک میزنم و می‌نشینم پشت میز که دعای ۱۴ صحیفه را قبل از خواب بخوانم.
خودمانیم ها! هرگز فکر نمی‌کردم این یکی به برنامه ریزی روزانه ام اضافه شود.
ولی دنیا همیشه غیرقابل پیش بینی بوده نه فقط الان!
دلم قرص است به واژه هایی که بر زبانم جاری می‌شود‌.به اینکه «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی»
خدایا به تو پناه می‌برم از تصور باطل اینکه دشمن نیرویی قوی تر از توست!
ببخش اگر گاهی ترس به جانم می‌افتد.سعی می‌کنم تا خط تولید این کارخانه از کار نیفتاده آدم تر شوم...
undefined عطیه محمدزاده
روز نهم جنگ۱۴۰۴/۰۳/۳۱
undefined بله:@atiemohamadzadeundefined ایتا:https://eitaa.com/atiemohamadzade

۷:۵۲

چهارِ چهارِ چهارصد و چهار.تاریخ رندی که خیلی ها دوست داشتند یکی از وقایع مهم زندگیشان در این روز ثبت شود!
خوب یادم است که سه سه چهارصد و سه، پستی با محتوای طنز در اینستاگرام دیدم که می‌گفت:امسال که گذشت، اما متأسفانه، چهارِ چهارِ ۴۰۴ هم نه تولدم است، نه سالگرد ازدواجم خواهد بود و نه بچه دار می‌شوم، در این تاریخ فقط می‌توانم بمیرم!
چقدر هم لایک و کامنت خنده گرفته بود.
حالا تا این تاریخ کمتر از دو روز دیگر باقی مانده و بنظر می‌رسد که برای همه ما در خاطراتمان ثبت خواهد شد، بدون اینکه تولد تقویمی‌مان، سالگرد ازدواجمان، تاریخ بچه دار شدنمان و حتی روز مرگمان باشد...
چرا که یکی از اولین روزهایی بود که خودمان را، تعلقاتمان را و حقیقت دنیا را، شکل دیگری می‌دیدیم.
دغدغه هامان!!آه از برخی دغدغه های پوشالی که پیش از این داشتیم و عمر و جوانی‌مان را به تاراج برد...
«واسه عروسی فلانی خانوادگی دعوت نشدیم!این گدابازیا چیه؟عروسی واسه بچه هاست نه آدم بزرگابذار دفعه بعد ببینمش، می‌دونم چجوری به روش بیارم.»
«باید هرسال هر طور شده عکس تولد بچه رو تو آتلیه بگیرم.»
«رنگ مبل و فرش ها اونطور که دلم می‌خواد باهم جور نیست، اصلا حالم خوش نیست تو همچین خونه ای»
«دیگه واجبه برای بچه پرستار بگیرم و برای دکترا بخونم. بقیه چی می‌گن؟لابد میگن شاگرد اول دانشگاه، بااون همه دبدبه و کبکبه حالا صبح تا شب بشور و بساب می‌کنه و پوشک بچه عوض می‌کنه...»
«دماغم!یعنی اگه این قوز دماغم نبود من هیچ غم دیگه ای نداشتم. ولی روم نمیشه بااین همه قسط از شوهرم پنجاه میلیون بخوام... کاش با یه مرد پولدارتر ازدواج کرده بودم و این آرزوهارو با خودم به گور نمی‌بردم...»و....
این سناریوها چقدر برایمان آشناست؟اگر نیست خوش به سعادتمان که قبل از جنگ نیز دنیا را آنطور که می‌بایست زندگی می‌کردیم. اما اگر آشناست و حالا بنظرمان مضحک می‌رسد، تولدمان مبارک!
undefinedعطیه محمدزاده
روز یازدهم جنگ کمی مانده به ۴۰۴/۰۴/۰۴
undefined بله:@atiemohamadzade
undefined ایتا:https://eitaa.com/atiemohamadzade

۸:۴۳

thumbnail
این کتابو قبلا شروع کرده بودم به خوندن ولی شبیه آبی بود که روی آسفالت بریزیدوساعت بعد خبری ازش نبود

اما الان انگار روی یه خاک نرم یا اسفنج میریزمش. میره میشینه تو وجودم.
اینجاشو بخونیممخصوصا اگر این روزا خدا رو قسم دادیم بهمون رحم کنه
مخصوصا اگه امیدواریم که پیروزی با مومنینه(که هست...)
اما آیا؟....
۴۰۴/۰۴/۰۵@atiemohamadzade

۷:۳۴

thumbnail
این همه شنیدیم انفاق کنین انفاق کنیناما واقعا انفاق یعنی چی؟
اسم کتاب:طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن ۶۵۰ صفحه اسو جمع آوری صحبت های رهبرمونه سال ۵۳ در مشهد!
(حیرت انگیزه من واقعا و عمیقا دارم از خوندنش لذت می‌برم‌. اگه زیاد رهبرمون رو نمی‌شناسید حتما توصیه‌اش می‌کنم)
@atiemohamadzade

۹:۰۰

تا به حال تشنج پرنده ندیده بودم.مثل تشنج آدمیزاد دلخراش است.سخت می‌شود نگاهش کرد و دل آشوب نشد.
دخترکم که چشم‌هایش را گرفت و فرار کرد.حالا هم که مرغ عشق بیچاره نفس های آخرش را می‌کشد، من وا رفتم روی مبل و دست و دلم جز به نوشتن به کار دیگری نمی‌رود.
مال خواهرم بود.فکر کرده بود شاید اگر به من بسپاردش شانس زنده ماندنش بیشتر می‌شود اما نشد...
از مسجد محل صدای عزاداری شب اول محرم می‌‌آید‌.
آه می‌کشم و به جنایت های بشر فکر می‌کنم.به اینکه چه بر سر مغز و قلب و روح این موجود دوپا می‌آید که...
قبلا هم گفته بودم که قوه تخیل خوبی دارم.شاید از آنجا که همه حفظیات کنکور را با تصویر سازی ذهنی به خاطر سپردم.
اخبار که خانه های تخریب شده را در تهران نشان می‌داد، برای یک لحظه زل زدم به یکی از واحد ها که فقط یک اسکلت بود و کوهی از سنگ و آجر و سیمان.
در کسری از ثانیه این تصویر توی ذهنم نقش بست‌:
مادر خانه فرزند شیرخوارش را توی اتاق خوابانده و مشغول سرخ کردن کتلت هاییست که موادش را از عصر آماده کرده و توی یخچال گذاشته تا مزه ها خوب به خورد هم بروند‌.
دختر ۵ ساله خانه گرسنه است و پشت میز ناهارخوری غر میزند و با بی‌حوصلگی نقاشی می‌کشد‌.
مادر قربان صدقه اش می‌رود و قول می‌دهد به محض اینکه عقربه بزرگتر ساعت برود روی عدد ۳ دو تا کتلت خوشمزه روی میز آماده است.
بوی خوشی توی خانه پیچیده‌.مادر چای دم می‌کند.دخترک رنگین کمان می‌کشد‌.کتلت ها جیلیز و ویلیز می‌کنند.چیزی به برگشتن همسر نمانده.مادر دوتا کتلت برشته برمی‌دارد و کنار دفتر نقاشی دخترک می‌گذارد و می‌گوید:«داغه ها نسوزی»
بعد یک نفس آسوده می‌کشد و به سمت اتاق راه می‌افتد تا از جگرگوشه اش خبر بگیرد.
و...بوم....
کاش اینجایش را تصور نمی‌کردم که آیا مادر بلافاصله جانش را از دست داده یا فرصت داشته نگران جان دادن دخترک ۵ ساله اش با شکم گرسنه باشد؟undefined
گریه امانم نمی‌دهد.کاش می‌شد داد زد.نمیخواستم این‌ها را بنویسم ولی شب اول محرم بود.
پرنده دیگر تکان نمی‌خورد...
شب اول محرم ۴۰۴
@atiemohamadzade

۱۷:۳۵

thumbnail
بنظرم بی انصافیه از ترامپ تشکر نکنیم بابت ایجاد این میزان اتحاد بین مردم ایران!
شاید هیچ اتفاق دیگه ای به این سرعت نمی‌تونست جامعه مارو اینقدر یکدست کنه

#عدوشودسببخیراگرخداخواهد
@atiemohamadzade

۸:۴۷

thumbnail
امروز رفته بودم تره بار.چند هفته‌اس که می‌خوام برم و نمی‌شد‌.این کارو خیلی دوست دارم.چرخیدن بین میوه ها و سبزیجات رنگارنگ رو می‌گم.فک کن که تابستونم باشه.از ماشین که پیاده شدم انگار افتادم تو جعبه مدادرنگی.آلوهای رنگارنگ، سیب گلاب، هلوهای مجلسی، گیلاس، آلبالو...آخه زردآلو و این همه تنوع؟انگار یاقوتی...آخ که از بچگی عاشقشم.دنبال شلیل گشتم، دخترم عاشقشه.نمی‌دونم چرا کمتر از بقیه میوه ها بود ولی خریدم براش.

الان ده شبه.من نتونستم برم مراسم اما پدر و دختر رفتنداشتم گوشیمو می‌ذاشتم کنار که این فیلمو‌ دیدم.
زیرش نوشته بود:
صحنه‌ای دلخراش از غزه؛ تلاش یک دختر و مادربزرگش برای جمع‌آوری ماکارونی ریخته‌شده روی شن‌ها در میانه جنگ و گرسنگی...
دیگه نتونستم بلند شم.نشستم پای برنامه معلی.یا امام حسینیه عمری تو روضه هات زور می‌زدیم عاشورا رو تصور کنیم.این روزا ولی نگه داشتن اشکه که زور زدن می‌خواد...
لعنت الله علی القوم الظالمین...
@atiemohamadzade

۱۹:۲۰

thumbnail
اینجا یه پاساژه تو یزد!
شمارو نمی‌دونم ولی من همش دارم فکر می‌کنم دشمن هرگز نمی‌دونست چه زمان بدی رو واسه حمله انتخاب کرده!
روز اول که فرمانده هارو شهید کردن جمعه بود.یعنی کمتر از ۶ ساعت بعد از اینکه خبر شهادتشون اومد کل ایران جمع شدن تو مصلا ها و مساجد.
چه رسانه ای، چه جور اطلاع رسانی ای غیر نماز جمعه می‌تونست اون حجم از ایرانی رو تو چند ساعت دورهم جمع کنه واسه محکوم کردن حمله دشمن؟دشمنی که متوهمانه فکر می‌کرد ایرانی ها منتظر یه جرقه ان واسه براندازی نظام؟undefined
و دو هفته بعد محرم!یعنی هر کدوم ازین ویدئوها خاری به قلب دشمنه.
ای بیچاره ما اگر امیدمون فقط به موشک و سلاح باشه و هی بشینیم دودوتا چهارتا کنیم که پدافند اونا فلانه یا پدافند ما!
ما خدا داریمما توکل داریم...ما امام حسین داریم!
امسال محرم یه جور دیگه می‌چسبه...
ایتا و بله و تلگرام:@atiemohamadzade

۱۰:۰۷