عکس پروفایل کانون خبر و رسانه دانشگاه علامه‌طباطبائی ک
۳۲۳ عضو

کانون خبر و رسانه دانشگاه علامه‌طباطبائی

undefinedکانال رسمی کانون خبر و رسانه دانشگاه علامه‌طباطبائی در "بله"undefined️کانال تلگرام:@atu_khabar_o_resaneundefined️ارتباط با دبیر کانون:undefined️‎ @raharavandi
کانون خبر و رسانه دانشگاه علامه‌طباطبائی
undefined undefined#برمدارِ_زمان undefinedمجلهٔ اختصاصی کانون خبر و رسانه_بر مدارِ زمان undefinedفصل"دوم" | قسمتِ "نوزدهم" ملکه ی غمگین: روایت عروس قاهره، غریبهٔ تهران undefinedفاطمه سوری دانشجوی کارشناسی مددکاری اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی فوزیه فواد، شاهدخت مصر و ملکه پیشین ایران، در ۱۴ آبان ۱۳۰۰ در کاخ رأسالتین اسکندریه به دنیا آمد. او فرزند ملک فؤاد اول و ملکه نازلی صبری بود. وی برای تحصیل به مدرسه‌ای شبانه‌روزی در سوئیس فرستاده شد و در آن محیط بین‌المللی به زبان‌های عربی (زبان مادری)، فرانسوی و انگلیسی تسلط کامل پیدا کرد. او بعدها برای ازدواج با محمدرضا پهلوی، اندکی فارسی نیز آموخت، اما گفت‌وگوی این دو همواره به زبان فرانسوی بود. زیبایی خیره‌کننده‌اش، چهره او را بر جلد مجلاتی چون لایف نشاند و سسیل بیتون، عکاس برجسته، او را «ونوس آسیایی» نامید. در سال ۱۳۱۷، رضاشاه برای تحکیم جایگاه سلسله پهلوی و ایجاد پیوند با خاندان‌های سلطنتی ریشه‌دار، خواستار ازدواج ولیعهدش محمدرضا با شاهدختی از مصر شد. این وصلت که حاصل یک معامله سیاسی میان دو دربار بود، در ۲۴ اسفند همان سال در قاهره و سپس تهران جشن گرفته شد و این در صورتی بود که محمدرضا و فوزیه پیش از ازدواج تنها یک بار یکدیگر را ملاقات کرده بودند و هیچ‌گونه رابطه عاطفی میان آن‌ها شکل نگرفته بود. پس از تبعید رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰ و به سلطنت رسیدن محمدرضا، فوزیه در ۱۹ سالگی ملکه ایران شد. با این حال، نفوذ و جایگاه او به شدت تحت تأثیر ساختار دربار و روابط شخصی‌اش قرار داشت. فوزیه در ابتدای ورود به ایران، نمادی از مدرنیته و پیوند با خاندان‌های سلطنتی جهان به شمار می‌رفت. او با گرداندن انجمن حمایت از مادران و نوزادان، تلاش کرد در قالبی سنتی و متناسب با نقشش، در امور خیریه ایفای نقش کند، اما نفوذ واقعی و آسایش روانی او در هاله‌ای از انزوا و فشار رنگ باخت. ریشه‌های ناخشنودی عمیق فوزیه چندلایه و مستند بود. نخست، رفتار شخصی محمدرضا پهلوی ضربه‌ای مهلک به زندگی زناشویی آن‌ها وارد کرد؛ از حدود سال ۱۳۱۹، گزارش‌های متعددی از روابط فرازناشویی شاه با زنان دیگر در تهران منتشر می‌شد و حتی نقل شده که او معشوقه‌هایش را به کاخ گلستان می‌آورد. دوم، رفتار خصمانه و گاه خشونت‌آمیز حلقه اصلی قدرت دربار، یعنی مادرشوهرش تاج‌الملوک و خواهران شوهرش که این تنش‌ها تنها لفظی نبود؛ در یک حادثه، یکی از خواهران محمدرضا که اسم او بصورت دقیق در منابع ذکر نشده گلدانی را به سمت فوزیه پرتاب کرد و بر سر او شکست. سومین لایه از این سرخوردگی، تضاد فرهنگی و مادی عمیقی بود که فوزیه تجربه می‌کرد. او که در کاخ‌های باشکوه و مدرن اسکندریه و فضای آزاد قاهره بزرگ شده بود، تهرانِ دهه ۱۳۲۰ را شهری توسعه‌نیافته، کوچک و محدود می‌یافت. حتی محل سکونتش، کاخ مرمر، از نظر او عاری از امکانات ابتدایی همچون سیستم گرمایش مرکزی بود و آن را «ابتدایی» توصیف می‌کرد. فشار برای به دنیا آوردن یک ولیعهد پسر نیز مزید بر علت شد و مجموعه این عوامل، او را چنان در خود فرو برد که از سال ۱۳۲۳ تحت درمان یک روان‌پزشک آمریکایی قرار گرفت. همین انزوا و غربت عمیق، چهره‌ای محزون و جدی از او در مراسم رسمی به نمایش گذاشت. از همین رو، مطبوعات و ناظران آن دوره، برای توصیف روحیه و سیمای او در انظار عمومی، لقب غیررسمی «ملکه غمگین» را به کار بردند؛ لقبی که نه یک عنوان درباری، که بازتاب نگاه رسانه‌ها به انزوای عاطفی او در قلب دربار بود. حاصل این ازدواج که هرگز به پیوندی عاطفی تبدیل نشد، دختری به نام شهناز پهلوی بود که در ۵ آبان ۱۳۱۹ متولد شد. ناخشنودی فوزیه چنان عمیق بود که در سال ۱۳۲۴ ایران را به مقصد مصر ترک و دیگر بازنگشت. پس از سه سال کشمکش بر سر حضانت شهناز و عنوان سلطنتی، طلاق آن‌ها به طور رسمی در ۲۶ آبان ۱۳۲۷ پذیرفته شد. دلیل رسمی این جدایی، «نامساعد بودن آب و هوای ایران برای سلامت ملکه» اعلام شد، هرچند بستر اصلی آن، شکست یک پیوند سیاسی و انباشت همان فشارهای روحی و فرهنگی بود. یکی از شروط اصلی طلاق، ماندن شهناز در ایران برای بزرگ شدن نزد پدرش بود. سرانجام فوزیه در ۸ فروردین ۱۳۲۸ با اسماعیل شیرین، دیپلمات بلندپایه و وزیر پیشین جنگ و نیروی دریایی مصر، ازدواج کرد. این ازدواج که بر پایه عشق و تفاهم توصیف شده، حاصلش یک پسر به‌نام حسین و یک دختر به‌نام نادیا بود. او هرگز خاطرات خود را منتشر نکرد و در سکوتی متین از دنیای سیاست و جنجال‌های مطبوعاتی فاصله گرفت. فوزیه فواد سرانجام در ۱۱ تیر ۱۳۹۲ در ۹۱ سالگی در اسکندریه درگذشت. undefinedدرخواست خود مبنی بر روایتِ تاریخ مد نظرتان را به صورت ناشناس برای ما ارسال نمایید: ble.ir/payamresanimbot?start=Ywbj0hdDHHUoNLbHN2VXaD5Bt ‌ کانون خبر و رسانه دانشگاه علامه‌طباطبائی undefined@atu_khabar_o_resane
thumbnail
undefined#برمدارِ_زمان

undefinedمجلهٔ اختصاصی کانون خبر و رسانه_بر مدارِ زمان
undefinedفصل"دوم" | قسمتِ "بیستم"تهران وقتی شب می‌شدundefinedامیرحسین عبدی دانشجوی کارشناسی جامعه‌شناسی دانشگاه علامه‌طباطبائی
در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، تهران شهری بود با دو چهره کاملاً متفاوت. روزها پایتختی در حال مدرن شدن به نظر می‌رسید؛ خیابان‌های تازه، برج‌ها، فروشگاه‌های لوکس و نشانه‌های توسعه‌ای که حکومت پهلوی با افتخار از آن‌ها سخن می‌گفت. اما شب‌ها، بخشی از این شهر به دنیایی تبدیل می‌شد که بیشتر به ویترین یک طبقه خاص شباهت داشت: دنیای کاباره‌ها، کافه‌ها و کلوب‌های شبانه.در خیابان‌هایی مثل لاله‌زار، نادری، و بعدتر در شمال شهر، مکان‌هایی شکل گرفت که زندگی شبانه تهران را تعریف می‌کردند. کاباره‌هایی مثل «مولن‌روژ»، «میامی»، «تهران‌نو» و ده‌ها سالن دیگر جایی بودند که خواننده‌ها، رقاص‌ها و ارکسترهای زنده برنامه اجرا می‌کردند. بسیاری از خوانندگان معروف موسیقی پاپ و کوچه‌بازاری ایران نخستین شهرت خود را در همین فضاها به دست آوردند. شب‌ها میزها پر می‌شد، موسیقی زنده جریان داشت و مشتریان تا نیمه‌های شب مشغول نوشیدن، گفتگو و تماشای برنامه بودند.اما این زندگی شبانه فقط یک سرگرمی ساده نبود. در واقع بخشی از شکاف اجتماعی‌ای را نشان می‌داد که در حال عمیق‌تر شدن بود.در همان سال‌هایی که درآمد نفتی ایران به سرعت افزایش می‌یافت و پول زیادی وارد اقتصاد می‌شد، طبقه‌ای از ثروتمندان جدید، مدیران دولتی، تاجران و نزدیکان قدرت شکل گرفت. این طبقه توان مالی داشت که در رستوران‌های گران‌قیمت غذا بخورد، به کاباره‌ها برود و بخشی از سبک زندگی غربی را تجربه کند. برای آن‌ها، این مکان‌ها نشانه مدرن بودن و تعلق به جهانی متفاوت بود.اما در همان شهر، بخش بزرگی از مردم چنین دنیایی را فقط از دور می‌دیدند. مهاجران روستایی که برای کار به تهران آمده بودند، کارگران کارخانه‌ها، کارمندان کم‌درآمد و ساکنان محله‌های حاشیه‌ای، سهمی از این زندگی شبانه نداشتند. بسیاری از آن‌ها در محله‌هایی زندگی می‌کردند که هنوز زیرساخت‌های ابتدایی شهری هم کامل نبود.به همین دلیل، کاباره‌ها و کافه‌های پرزرق‌وبرق برای بخشی از جامعه تبدیل به نمادی از فاصله طبقاتی شدند. جایی که ثروت و مصرف به نمایش گذاشته می‌شد، در حالی که بخش بزرگی از جامعه با مشکلات اقتصادی و اجتماعی دست‌وپنجه نرم می‌کرد.از سوی دیگر، همین فضاها نقش مهمی در فرهنگ شهری داشتند. موسیقی پاپ فارسی، ترانه‌های کوچه‌بازاری و بسیاری از چهره‌های هنری در همین سالن‌ها شکل گرفتند و محبوب شدند. برای برخی، این مکان‌ها نماد آزادی و هیجان شهر مدرن بود؛ برای برخی دیگر، نشانه شکاف عمیقی که میان تصویر رسمی «ایران مدرن» و زندگی واقعی بسیاری از مردم وجود داشت.به این ترتیب، زندگی شبانه تهران در آن سال‌ها فقط درباره موسیقی و سرگرمی نبود. این فضاها بخشی از داستان بزرگ‌تری بودند: داستان شهری که با سرعت در حال تغییر بود، اما همه ساکنانش به یک اندازه در آن تغییر سهیم نبودند.
undefinedدرخواست خود مبنی بر روایتِ تاریخ مد نظرتان را به صورت ناشناس برای ما ارسال نمایید:ble.ir/payamresanimbot?start=Ywbj0hdDHHUoNLbHN2VXaD5Btکانون خبر و رسانه دانشگاه علامه‌طباطبائی undefined@atu_khabar_o_resane
undefined۲

۹۶

۸:۴۰