۵:۲۹
به یاد مردی که کشورش یک فصل تاریخی را بدون او پشت سر گذاشته است:
... شاید اصلا رمانی بنویسید درباره مردی که به خواب چند ماهه رفته و وقتی بیدار شده، کشورش یک فصل تاریخی را بدون او پشت سر گذاشته است. شاید در جایی از آن رمان بنویسید: «بعضی آدمها در تاریخ زندگی میکنند. اما بعضی وقتها تاریخ، بدون اجازه، جلوتر از آدمها میدود.»دلم برای قلمتان تنگ شده استاد! ...
یادداشت کامل حقیر را از خبرگزاری مهر بخوانید :https://www.mehrnews.com/news/6795065/بعضی-آدم-ها-در-تاریخ-زندگی-می-کنند
البلاء للولاء ...#رضا_امیرخانی#بیوتن
@azsarekhat
... شاید اصلا رمانی بنویسید درباره مردی که به خواب چند ماهه رفته و وقتی بیدار شده، کشورش یک فصل تاریخی را بدون او پشت سر گذاشته است. شاید در جایی از آن رمان بنویسید: «بعضی آدمها در تاریخ زندگی میکنند. اما بعضی وقتها تاریخ، بدون اجازه، جلوتر از آدمها میدود.»دلم برای قلمتان تنگ شده استاد! ...
البلاء للولاء ...#رضا_امیرخانی#بیوتن
@azsarekhat
۸:۲۲
نباید شرایطی را که در آن رهبر جامعه به دلیل ملاحظات امنیتی نمیتواند به دفعات و به صورت مستقیم با مردم در ارتباط باشد، به عنوان نقص یا کاستی دانست. بلکه باید آن را به مثابه بستری برای دوران رشد تلقی کرد. در این فضای سایه روشن در ابتدا خواص جامعه بر اساس مبانی و شاخصهها موضعگیری میکنند، سپس هنگامی که موضع رسمی رهبر جامعه آشکار شد، آنها در مییابند که نظرات و مبانیشان چه نسبتی با دیدگاه ایشان داردو میکوشند مبانی خود را اصلاح کنند تا دفعات بعد نزدیکتر به نظر رهبر اظهار نظر کنند ....
#کتاب_روایت_الهی
#استاد_عابدینی
چه قیامتی بود امشب ... 
@azsarekhat
#کتاب_روایت_الهی
@azsarekhat
۲۱:۵۰
باختند آنها که تو را نشناختند ...
۳:۱۸
Ahangaran - Ey Yeke.mp3
۰۳:۰۴-۴.۲۴ مگابایت
ای یکهسوار شرف، ای مردتر از مرد!بالایی من! روح تو در خاک چه میکرد؟
میگفت برو! عشق چنین گفت که بشتابمیگفت بمان! عقل چنین گفت که برگرد
دیروز یکی بودم با تو، ولی امروزتو نورتر از نوری و من گردتر از گرد
یک روز اگر از من و عشق تو بپرسندپیغمبرتان کیست، بگو درد، بگو درد
ای دست و زبان شهدا، هیچ زبانیچون حنجرهات داغ مرا تازه نمیکرد!
@azsarekhat
میگفت برو! عشق چنین گفت که بشتابمیگفت بمان! عقل چنین گفت که برگرد
دیروز یکی بودم با تو، ولی امروزتو نورتر از نوری و من گردتر از گرد
یک روز اگر از من و عشق تو بپرسندپیغمبرتان کیست، بگو درد، بگو درد
ای دست و زبان شهدا، هیچ زبانیچون حنجرهات داغ مرا تازه نمیکرد!
@azsarekhat
۱۶:۳۷
دنیا چیز بدی است چون اگر همه را هم بهدست بیاوری چیزی بهدست نیاوردهای؛ اما این حسن دنیا هم هست، چرا که اگر کل آن را هم از دست بدهی چیزی را از دست ندادی.
پلاک شناسایی سپهبد شهید سیدعبدالرحیم موسوی همراه آخرین دستنوشتهشان
@azsarekhat
پلاک شناسایی سپهبد شهید سیدعبدالرحیم موسوی همراه آخرین دستنوشتهشان
@azsarekhat
۳:۳۴
ترانه زیبای اسپانیایی درباره ایران و رهبر شهید که این روزها در این کشور ترند شده
#اسپانیاااا
:)
@azsarekhat
#اسپانیاااا
@azsarekhat
۱۲:۰۳
ما چارهای نداریم جز آنکه به خاکمان و آنچه خاکمان به ما میدهد گره بخوریم. سطل آبی بریزیم روی خاک سرزمین خودمان تا گندم به ما دهد و بشوییم مغزهایمان را تا پالوده شود از سلطهپذیری. سطل آبی هم بریزیم روی اسرائیل تا شسته شود از تاریخ انسان. قلممان بچرخد برای گفتن از مقاومت و دلمان بتپد از قدرت گرفتن مقاومت که حالا دیگر فقط پابرهنههای سنگ به دست نیستند و در طوفانالاقصی با اسلحه منطقۀ امن سلطهگران را تهدید میکنند.
"پایی در غزه"
ابراهیم اکبری دیزگاه
@azsarekhat
"پایی در غزه"
@azsarekhat
۱۳:۲۰
با وطن.pdf
۱.۴۳ مگابایت
کتاب الکترونیکی "باوطن"؛یادداشت ۶۲ نویسنده ایرانی پیرامون جنگ رمضان.
_ص ۷۶یادداشت من"*جایی که دل راهش را بلد است...*"
@azsarekhat
_ص ۷۶یادداشت من"*جایی که دل راهش را بلد است...*"
@azsarekhat
۱۳:۴۰
از سرِ خط | ✍️فائزه طاووسی
گروه را که باز کردم، شوکه شدم. سیل پیامها آمده بود. تبریک و تسلیت. مخاطب «شادی» بود. دوستم که همیشه یک لب دارد و هزار خنده. شادی نوشته بود برادرش، سردار محمدرضا اشرفی، به همراه همسر و سه فرزندش در حمله دیشب به شهادت رسیدند. چند لحظه فقط به صفحه گوشی نگاه کردم. نمیتوانستم اتفاقی که برای خانواده اشرفی افتاده بود را هضم کنم! بین همه پیامهای تسلیت و قلبهای سیاهی که بچهها میگذاشتند، شادی حرف عجیبی زد: «من نمیدونم سردار اشرفی کیه... برای من داداش رضا بود.» طاقت نیاوردم. شمارهاش را گرفتم. جواب داد. با صدایی که رمق نداشت. از پدرش گفت که تا پیکرها را نبیند باور نمیکند و واقعیت اینکه چیز زیادی ازشان نمانده و ... از داداش رضایش گفت. از که روز چهارشنبه بیرون اداره بوده، آنجا را زده بودند و همکارهایش شهید و زخمی شدند. که آنقدر خانواده دوست بوده که شهادت را هم تکی برای خودش نخواست! گفت: «ناوهایی که از تنگه هرمز عبور میکردن...ناوهایی که منفجر شدن... همه به دستور داداش رضا بوده.» این روزها دایم فکر میکنم، ماجرای کربلا چقدر روایتی سیال در زمان است. که گاهی در یک شب، مرد خانه، مادر و سه بچه همه با هم وارد همان روایت میشوند. شادی گریه میکرد، اما بیشتر شبیه کسی بود که هنوز داشت قطعات یک پازل را کنار هم میگذاشت. میگفت: «ما نمیدونستیم دقیقا چیکار میکنه تا وقتی اینترنشنال گفت...!» و یک جملهاش مدام توی مغزم میچرخد: «برای من سردار نبود… داداش رضا بود.» @azsarekhat
جمعه رفتم خاکسپاری شهیدان اشرفیقطعه ۴۲دو مزار کندندبرای پنج جانِ روشن ...
۱۴:۴۹
این عکس امیرحسین ده ماهه است بعد از سالها، درست ایام جنگ ۱۲ روزه، خدا این پسر شیرین رو به سعیده خانم داد...سعیده داشته امیرحسین رو میخواباندهپیکر سعیده رو در حالی پیدا کردند که دستهاش دور امیرحسین حلقه زده بود ...
۱۴:۵۴
فردا رسیده است و تمام پرندههابا بالهای سوخته پرواز میکنند ...
شهیدان سردار حاج محمدرضا اشرفیضحی و ثنا اشرفیامیرحسین اشرفیسعیده هادیان
@azsarekhat
شهیدان سردار حاج محمدرضا اشرفیضحی و ثنا اشرفیامیرحسین اشرفیسعیده هادیان
@azsarekhat
۱۴:۵۶
مادر این خونواده خودش دختر شهید بوده ...!شهیده سعیده هادیاندختر شهید عباس هادیان ...
۱۵:۰۰
مست و پریشان توام موقوف فرمان تواماسحاق قربان توام این عید #قربانیست این ...
۱۵:۰۵
سالن دعای ندبه، خيلی اتفاقی به پیکر آقای دکتر سید کمال خرازی هم رسیدیم.پیکری که بسیار غریبانه تشییع و تدفین شد...!
روایت آقای احسانینیک درباره دکتر خرازی رو از اینجا بخونید ...
@azsarekhat
روایت آقای احسانینیک درباره دکتر خرازی رو از اینجا بخونید ...
@azsarekhat
۱۵:۴۲
همراهي عميق کودکان با شرایط جنگی، سبب میشود که فرهنگ جهادی در لایههای هویتی کودک نفوذ کند و به بخشی ثابت از شخصیت و نظام باور و ارزشهای او در تمام طول زندگی تبدیل گردد.
#کتاب_روایت_الهی
#استاد_عابدينی
@azsarekhat
#کتاب_روایت_الهی
@azsarekhat
۱۶:۰۶
بازارسال شده از راوی _لیلا مهدوی
توی قبرستان میناب یک قبر وجود دارد برای اجزای ناتمام... برای تکههای بینشان بچههای معصومی که وحشیانه و شیطانی مورد هدف قرار گرفتهاند. در میناب زنانی زندگی میکنند که نمیدانند بالاسر کدام قبر بنشینند. قرار ندارند. دقیقهای این قبر، لحظهای قبر دیگر. قبلا میناب را از صدفهای زیبای ساحلش می شناختم. و ساحلی که تنش از درخشش ماسه برق میزد و فیروزهایهای دریای بینظیری که در افق با آسمان محو میشدند. و میناب را با فیروزه میشناختم. فیروزه شال بندری سیاه سر نمیکرد. بیشتر وقتها لیسی و کندوره روشن میپوشید. سرش به نخلها وبُزهایش گرم بود.فیروزه را با دریا میشناختم. با ساحل میناب، وقتی دستش را ستون صورت میکرد و زل میزد به دریا و میگفت:«موج مرده میدونی که چین؟!موج مرده رِ فقط دل زنها میشناسه و دریا! چون زنها دیر دل میدن و عاشق میشن. اما مرض عشق که بیوفته به جونشون دیگه واویلاست. میگفت:دل زن میمانه مث دریا. وقتی عشق میافته توش مثل او وختا که رو آب روغنی و آرامه، مطیع و لطیف میشه باهات راه میآد. همراهه حتی تا قله کوه ای عشقو ذرهذره پخش میشه میان آب دریا! میشینه به جونش.انباشت میشه ته خلیج. خو میدونی چین؟ خلیج فارس پر از ای عشقهای انباشته و تموم نشدن. اما امان از روزی که دل زنا ترک برداره و طیفون بیوفته توش. دیگه بعدش موج می افته و صاف نمیشه که! صافم بشه موج مرده داره!هیچی دیگه مث روز اول نمیشه! آروم هم که بشه باز هر چی یادش که بیوفته عینهو موج مرده تلاطم میاندازه و ویران می کنه.ناغافل. ناخوانده.خاموش...زنها میبخشن اما فراموش نمیکنن!»میناب من را یاد فیروزه میاندازد. زنی که دریا مردش را پس نداده بود.بچه نداشت اما مادر تمام میناب بود. این روزها فیروزه وقتی به قبرستان میرود نمیداند سر کدام مزار بنشیند و گریه کند. یکجا قرار ندارد.#میناب_۱۶۸#لیلا_مهدوی#جنگ_نوشتپینوشت: سید الشهدا فرمود:این دنیا چهره عوض کرده و دگرگون شده، خوبیهایش پشت کردهو رفته است...
۱۸:۳۵
من، بر اين ابری كه اين سان سوگواراشك بارد زار زاردل نمیسوزانم اي ياران، كه فردا بیگماندر پی اين گريه میخندد بهار.ارغوان میرقصد، از شوق گلافشانینسترن میتابد و باغ است نورانیبيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مستِ مستگريه كن! اي ابر پربار زمستانیگريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخندانی!گفته بودند از پس هر گريه آخر خندهایستاين سخن بيهوده نيستزندگي مجموعهای از اشك و لبخند استخندهی شيرين فروردينبازتاب گريهی پربار اسفند استای زمستان! ای بهاربشنويد از اين دلِ تا جاودان اميدوار:گريهی امروز ما هم، ارغوان خنده میآرد به بار
#فریدون_مشیری
@azsarekhat
#فریدون_مشیری
@azsarekhat
۱۷:۲۸