بازارسال شده از گنج/ روایتهای مردمی از جنگ
۱۹:۲۹
#روز_سیزدهم_جنگ_دوازدهروزه
پنج شنبه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴عرصه ای برای بروز
سرو صدا و بوق ماشینها توجهم را جلب کرد. دلم طاقت نیاورد. میخواستم بروم و از نزدیک ببینم. خبر داشتیم که از یکشنبه در شهرهای مختلف بازاری ها صدای اعتراض همه مردم شده اند. می آمدند توی خیابان و شعار میدادند . از اوضاع اقتصادی ناراضی بودند. شنیده بودم بارها افرادی میخواستهاند اعتراض را به سمتی دیگر بکشند و بازاریها نگذاشتهاند. اما این بار انگار فرق داشت. ساعت 8 و ربع بود که از محل کارم در خیابان حافظ بیرون زدم . راه افتادم سمت میدان انقلاب. چند قدم بعد دو خانم را دیدم که ماسک و روسری و مانتو مشکی داشتند و شعار می دادند. آدمها راه به راه از سوپری، آب معدنی، فندک و سیگار میخریدند. ماسک نداشتم و همین طور فقط راه میرفتم تا ببینم کی به کی است. سرکوچه البرز بود که اولین شعله را دیدم. سطل آشغال را چپ کرده و آتش زده بودند. از همه سن و تیپ و قیافهای دور آتش فریاد میزدند و شعار میدادند، اما بیشتر دهه هشتادی بودند. عده ای هم از پیاده رو میرفتند و گاهی برای همراهی با جمع شعاری میدادند. پراید سفید رنگی بوق زد تا از میان جمعیت عبور کند. زنی بچه به بغل جلوی ماشین نشسته بود. دستها را روی گوش پسرک گرفت تا شعارها را نشنود. نمی دانستم حضورم چه اثری دارد جز شلوغی بیشتر. برگشتم سمت دفتر کارم. سعی کردم از خیابان اصلی که داشت کم کم شلوغتر می شد خودم را بکشم توی کوچه ها. نزدیکی خیابان پور موسی زن و مردی حدود چهل ساله دیدم که با تلفن صحبت میکردند. پیگیر این بودند که کوکتل مولوتوف به دست همه افراد مورد نظرشان رسیده باشد.بیشتر که پیش رفتم دستم آمد سردستهها در کوچه پسکوچه هستند. کمی جلوتر کافهای را در خیابان اصلی آتش زده بودند. از آن هم رد شدم و برگشتم دفتر کار. بیست دقیقهای نشستم. اما باز دلم طاقت نیاورد. با خودم فکر کردم شاید بتوانم کمکی بکنم. اما برای اینکه کاری از دستم بربیاید باید در صحنه می بودم. دو تا از همکارهایم هم با من آمدند. این بار آنقدر شلوغ بود که انتظار داشتم چند نفر از نیروی انتظامی و پلیس وارد ماجرا شده باشند. اما هیچ خبری ازشان نبود. بنرهای روی پل حافظ را آتش زده بودند و شعله بالا می کشید. ابتدای خیابان حافظ مردی سیاه پوش با ماسک مشکی، میله داربست بلندی دستش بود و افتاده بود به جان هر چه دوربین که می دید. دوربین بانک و مغازه، دوربین کنار چراغ راهنمایی، و حتی دوربینهای شخصی که بعضی کنار در خانه نصب کرده بودند. مادر و دختری با لباس خانگی آمده بودند به تماشا. هر دو فریاد می زدند: «آره بزنید، بشکنید، همه رو بشکنید.» دختر به دوربین آپارتمان کناری اشاره کرد: «این رو هم بشکن.» انگار داشت از چنین موقعیتی برای جبران مردم آزاری همسایه استفاده میکرد. رو که برگرداندم سمت چپ بیآرتی خیابان حافظ را خاکستر شده دیدم.با دوستانم تصمیم گرفتیم برویم سمت تئاتر شهر. کمی جلوتر ، خیابان خیس بود. فکر کردم نه باران آمده و نه در این وضعیت ماشینهای شهرداری می تواند از اینجا رد شود. از دوستم پرسیدم : «چرا اینجا خیسه؟» و او جواب داد: «آب نیست محمد گازوئیله. برای سُرخوردن موتور.» جمیت مدام بیشتر و بیشتر می شدند. پیاده روها بسته بود و در بعضی قسمتها چسبیده به هم حرکت میکردیم. همه جور آدم هم بودند از مرد جوان لات که تتو داشت و یقه باز و قمه به دست تا پسر و دختری که معلوم بود اگر یک کتک بخورد تا شش روز گریه می کند. آدمها را با دقت نگاه میکردم. از حال و هوای هر کدام معلوم بود چه کاره است. انگار عرصهای بود که هر کس خودش را نشان بدهد. در ذهنم سه دسته برایشان چیدم. بعضی تماشاگر بودند و تنها کارشان همراهی با شعارهایی که در جمعیت بلند میشد. اینها از همه جور قشری داشتند. از پیرزن پنجاه شصت ساله تا بچه های پنج شش سالهای همراه خانواده. عده ای بودند که آتش میزدند، میشکستند و فحاشی میکردند. قمه و چاقو و چوب هم دستشان بود و پوشش کامل سیاه رنگ داشتند. اینها بلد بودند کجا و چطور کارشان را بکنند. دسته سوم همین کارها را میکرد ، اما معلوم بود که اینکاره نیست و جوّ و شلوغی رویش اثر گذاشته. اینها اغلب دهه هشتادی و حتی دهه نودی بودند. دقیقا با چه تفکر و هدفی آمده بودند، نمی دانستم. قبل از تئاتر شهر "کافه ایستگاه" را دیدم. من رفقایم را زیاد دعوت میکردم آنجا. حالا اما سیاه بود و شیشه هایش پخش زمین. اتوبوسی شعله ور بود و مردم بی خیال از کنارش می گذشتند. فحاشی و شعارهای عجیب و غریب از دهانشان نمی افتاد. همزمان سیگار کشیدن را هم رها نمیکردند. بالای هشتاد درصد سیگار به دست بودند. باز هم موتور های آتش زده دیدیم و بی آرتی هایی که تمام صندلی هایشان سوخته بود و شیشه ای نداشتند. روبروی تئاتر شهر زیرزمینی که منتهی به مترو است بسته بود.
پنج شنبه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴عرصه ای برای بروز
سرو صدا و بوق ماشینها توجهم را جلب کرد. دلم طاقت نیاورد. میخواستم بروم و از نزدیک ببینم. خبر داشتیم که از یکشنبه در شهرهای مختلف بازاری ها صدای اعتراض همه مردم شده اند. می آمدند توی خیابان و شعار میدادند . از اوضاع اقتصادی ناراضی بودند. شنیده بودم بارها افرادی میخواستهاند اعتراض را به سمتی دیگر بکشند و بازاریها نگذاشتهاند. اما این بار انگار فرق داشت. ساعت 8 و ربع بود که از محل کارم در خیابان حافظ بیرون زدم . راه افتادم سمت میدان انقلاب. چند قدم بعد دو خانم را دیدم که ماسک و روسری و مانتو مشکی داشتند و شعار می دادند. آدمها راه به راه از سوپری، آب معدنی، فندک و سیگار میخریدند. ماسک نداشتم و همین طور فقط راه میرفتم تا ببینم کی به کی است. سرکوچه البرز بود که اولین شعله را دیدم. سطل آشغال را چپ کرده و آتش زده بودند. از همه سن و تیپ و قیافهای دور آتش فریاد میزدند و شعار میدادند، اما بیشتر دهه هشتادی بودند. عده ای هم از پیاده رو میرفتند و گاهی برای همراهی با جمع شعاری میدادند. پراید سفید رنگی بوق زد تا از میان جمعیت عبور کند. زنی بچه به بغل جلوی ماشین نشسته بود. دستها را روی گوش پسرک گرفت تا شعارها را نشنود. نمی دانستم حضورم چه اثری دارد جز شلوغی بیشتر. برگشتم سمت دفتر کارم. سعی کردم از خیابان اصلی که داشت کم کم شلوغتر می شد خودم را بکشم توی کوچه ها. نزدیکی خیابان پور موسی زن و مردی حدود چهل ساله دیدم که با تلفن صحبت میکردند. پیگیر این بودند که کوکتل مولوتوف به دست همه افراد مورد نظرشان رسیده باشد.بیشتر که پیش رفتم دستم آمد سردستهها در کوچه پسکوچه هستند. کمی جلوتر کافهای را در خیابان اصلی آتش زده بودند. از آن هم رد شدم و برگشتم دفتر کار. بیست دقیقهای نشستم. اما باز دلم طاقت نیاورد. با خودم فکر کردم شاید بتوانم کمکی بکنم. اما برای اینکه کاری از دستم بربیاید باید در صحنه می بودم. دو تا از همکارهایم هم با من آمدند. این بار آنقدر شلوغ بود که انتظار داشتم چند نفر از نیروی انتظامی و پلیس وارد ماجرا شده باشند. اما هیچ خبری ازشان نبود. بنرهای روی پل حافظ را آتش زده بودند و شعله بالا می کشید. ابتدای خیابان حافظ مردی سیاه پوش با ماسک مشکی، میله داربست بلندی دستش بود و افتاده بود به جان هر چه دوربین که می دید. دوربین بانک و مغازه، دوربین کنار چراغ راهنمایی، و حتی دوربینهای شخصی که بعضی کنار در خانه نصب کرده بودند. مادر و دختری با لباس خانگی آمده بودند به تماشا. هر دو فریاد می زدند: «آره بزنید، بشکنید، همه رو بشکنید.» دختر به دوربین آپارتمان کناری اشاره کرد: «این رو هم بشکن.» انگار داشت از چنین موقعیتی برای جبران مردم آزاری همسایه استفاده میکرد. رو که برگرداندم سمت چپ بیآرتی خیابان حافظ را خاکستر شده دیدم.با دوستانم تصمیم گرفتیم برویم سمت تئاتر شهر. کمی جلوتر ، خیابان خیس بود. فکر کردم نه باران آمده و نه در این وضعیت ماشینهای شهرداری می تواند از اینجا رد شود. از دوستم پرسیدم : «چرا اینجا خیسه؟» و او جواب داد: «آب نیست محمد گازوئیله. برای سُرخوردن موتور.» جمیت مدام بیشتر و بیشتر می شدند. پیاده روها بسته بود و در بعضی قسمتها چسبیده به هم حرکت میکردیم. همه جور آدم هم بودند از مرد جوان لات که تتو داشت و یقه باز و قمه به دست تا پسر و دختری که معلوم بود اگر یک کتک بخورد تا شش روز گریه می کند. آدمها را با دقت نگاه میکردم. از حال و هوای هر کدام معلوم بود چه کاره است. انگار عرصهای بود که هر کس خودش را نشان بدهد. در ذهنم سه دسته برایشان چیدم. بعضی تماشاگر بودند و تنها کارشان همراهی با شعارهایی که در جمعیت بلند میشد. اینها از همه جور قشری داشتند. از پیرزن پنجاه شصت ساله تا بچه های پنج شش سالهای همراه خانواده. عده ای بودند که آتش میزدند، میشکستند و فحاشی میکردند. قمه و چاقو و چوب هم دستشان بود و پوشش کامل سیاه رنگ داشتند. اینها بلد بودند کجا و چطور کارشان را بکنند. دسته سوم همین کارها را میکرد ، اما معلوم بود که اینکاره نیست و جوّ و شلوغی رویش اثر گذاشته. اینها اغلب دهه هشتادی و حتی دهه نودی بودند. دقیقا با چه تفکر و هدفی آمده بودند، نمی دانستم. قبل از تئاتر شهر "کافه ایستگاه" را دیدم. من رفقایم را زیاد دعوت میکردم آنجا. حالا اما سیاه بود و شیشه هایش پخش زمین. اتوبوسی شعله ور بود و مردم بی خیال از کنارش می گذشتند. فحاشی و شعارهای عجیب و غریب از دهانشان نمی افتاد. همزمان سیگار کشیدن را هم رها نمیکردند. بالای هشتاد درصد سیگار به دست بودند. باز هم موتور های آتش زده دیدیم و بی آرتی هایی که تمام صندلی هایشان سوخته بود و شیشه ای نداشتند. روبروی تئاتر شهر زیرزمینی که منتهی به مترو است بسته بود.
۲۲:۱۱
اما شیشه های کوچکی که به پیاده رو داشت را شکسته و آتشی داخل آنجا انداخته بودند. از هیچ چیز نمی گذشتند. هدفشان تخریب هر چه بیشتر و عمیقتر بود. نزدیکی های تئاتر شهر از توی کوچه پس کوچه ها افرادی بیرون می آمدند که لباسهایشان گردو خاکی بود یا رنگ یهشان پاشیده بودند. صد متر که بیشتر رفتیم نیروهای یگان ویژه را دیدیم. آنها در خیابان ولی عصر بودند. همان جایی که دانشکده سوره هست. گاز اشک آور میزدند. تنها کاری که در مقابل آن آشوبگران میکردند همین بود. من دستشان چیز دیگری ندیدم . اما از حرف های بقیه و آن آدم های رنگ پاشیده فهمیدم برای مقابله با اغتشاشگران از تفنگ پینت بال هم استفاده شده. کم کم جمعیت متفرق میشدند و عده ای بر میگشتند. من و رفقا هم مسیر کج کردیم سمت میدان فردوسی. هر سه حس کرده بودیم میان جمعیت کسانی هم بودند که در هیچ کدام از سه دسته جا نمیگرفتند. مردهایی که از قیافههایشان معلوم بود آمده اند برای کاری مهم که جز از دست آنها برنمی آمد. احتمالا سردستههای زیادی را شناسایی کرده بودند. ساعت حدود ده و نیم بود که یکی از دوستانم خواست به خانواده زنگ بزند. نه امکان تماس بود و نه پیامک. اینترنت و فضای مجازی هم قابل استقاده نبود. شاید خوابیدن سرو صداها به همین محدودیت ارتباط مربوط می =شد. فقط گاهی صدای شلیکی می آمد که به اندازه تیر کوتاه نبود. شلیک گاز اشک آور بود تا آشوب را بیشتر کنترل کنند. آن شب چیزهایی را برای اولین بار در عمرم دیدم و شنیدم که دوست داشتم فراموششان کنم، اما هنوز همهشان پررنگ در گوشهای از ذهنم ماندهاند.
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده: فهیمه فرشتیان
@bahriye
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده: فهیمه فرشتیان
@bahriye
۲۲:۱۱
#روز_سیزدهم_جنگ_دوازدهروزه
جمعه ۱۹ دیماه ۱۴۰۴سردسته ها در سوراخ موش
خبرهای عجیب و غریب می رسید. دیشب تا ما برگشتیم به دفتر جز سوزاندن و تخریب ندیده بودیم. خبری از خون و خونریزی نبود. در شرق تهران، کلانتری 125 دو تا شهید داده بود. از مسجد قلهک چیزهایی شنیدم. منطقه پاسداران هم اتفاقاتی سنگین داشت. ساعت 6 صبح بود که تصمیم گرفتم دوباره سری به خیابانها بزنم. از آنهمه خاکستر و خرده شیشه، از تابلوهایی که جا به جا کنده بودند هیچ خبری نبود. به جز اثر سوختگیهای مانده به ایستگاه های بی آرتی ، جنازه سیاه اتوبوس و مغازه و بانک بدون شیشه بقیه چیز در خیابان عادی بود. به دوستانم در مناطق دیگر تهران زنگ میزدم تا آمار دقیق تری داشته باشم. یکی شان گفت :«آشوبگرا بچه های بسیج مسجد قلهک رو دور زدن، بچه ها دست خالی بودن دیگه. ناچار پناه بردن به مسجد. موتورها رو جلو مسجد گذاشتن و رفتن تو. فقط دو تا از بچه ها موندن بیرون» ناخودآگاه زمزمه کردم یا حسین. باید شرح قسمت سخت ماجرا را می شنیدم:« فکر کن ، هفتاد هشتاد تا آدم بریزن سر دو نفر . اونقدر اوضاع خراب بوده که بیرون اومدن بقیه بچه ها کمکی به اونا نمی کرده. یکی از این دو نفر حداقل بیست تا چاقو خورده. دیگه چقدر لگد و مشت وسنگ بهش زدن بماند. شانسی شانسی زنده مونده» رفیقم گفت که آشوبگرها می خواستند مسجد را هم آتش بزنند. از موتورها شروع کرده بودند. یکی دوتا سه تا ... بیست تا موتور را آتش زدهاند. هُرم شعله آنقدر بالا گرفته که خودشان ترسیده اند به مسجد نزدیک شوند. دوست دیگری از محله پاسداران خبر داشت:« اونجا بچه های بسیج با موتور ویراژ می رفتن فقط برای اینکه اینها رو از هم متفرق کنند که نتونند یک جا جمع بشن و آتیش بزنن. » از منطقه دیگری هم خبر داشت که شصت بسیجی با دست خالی رفته بودند کاری بکنند. تعریف کرد: « اینا بندگان خدا با صد متر فاصله از شلوغی یک یا حسین میگفتن، همه باهم میرفتن سمت آشوبگرا، جمعشون رو بهم می زدن و گاهی یکی دو نفر هم از اونا میگرفتن و می آوردن این ور» نمیدانستم به این کارشان بخندم یا برای دست خالی بودنشان غصه بخورم. همین طور خبرها می آمد: بسیج فلان جا را زدهاند، آن مسجد را به آتش کشیدهاند ، قرآن سوزاندهاند، با تبر و قمه آدم کشتهاند. با خودم میگفتم خدایا ما دیشب بیرون بودیم کسی اسلحه نداشت.اما ظاهرا بعد از ما اوضاع خیلی متفاوت شده بود. نرم نرم متوجه شدم آن شب تعدادی بیشتر از حد تصور ما آدم های امنیتی لابلای جمعیت بودهاند. حتی از دوستانی که ارتباط داشتند شنیدم که بعضی از امنیتیها ادای لیدر در آوردهاند تا هم بتوانند اوضاع را مدیریت کنند که خراب تر نشود، هم سر دستههای آشوبگر را شناسایی کنند. حدس من و دوستانم در آن شب شوم درست بود. حالا میفهمیدم چرا تا ساعت ده و نیم هیچ عملی جز گاز اشک آور از نیروهای نظامی ندیدیم. انگار دستورالعمل در آن مرحله شناسایی بوده. خبر ها رسید که همان شب 300 سر دسته را در تهران گرفتهاند. فضای مجازی تعطیل بود. دلم طاقت نمی آورد منتظر بمانم تا خبرها خودشان برسند. باز هم به این و آن زنگ زدم. دوستی از مشیریه میگفت در آن منطقه به یک مسجد قانع نشده اند و هر چه در توان داشتند مساجد و قرآنها را به آتش کشیدهاند. یکی از آتش سوزیهای عجیب مربوط می شد به دارایی های عباس جدیدی، قهرمان المپیک 2022 و نماینده مجلس شورای اسلامی. خودم را رساندم آنجا تا از نزدیک ببینم. تمام ساختمانی را که متعلق به اوست سوزانده بودند. یک جگرکی که دست خودش بوده ، و بخشی از ساختمان که در اختیار بانک گذاشته و همین طور قسمت دیگری که داده به افق کوروش ، همه از بین رفته بود. حتی تلاش کرده بودند باشگاه ورزشی در زیرزمین را هم نابود کنند. شیشه های کوچک رو به پیاده رو را خرد کرده و چند کوکتل مولوتوف را داخل پرت کرده بودند. بعد در تماسهایم متوجه شدم آن ساختمانها 5 ساعت تمام می سوخته و هیچ کس امکان خاموش کردنش را نداشته. آشوبگر ها ماشین آتش نشانی آن منطقه را هم متوقف کرده و آتش زده بودند. دیگر راه هم بسته شده و هیچ آتش نشان دیگری هم نمیتوانسته نزدیک شود. عجیبترین مشاهده ام از آنجا این بود که حتی میلگردهای ساختمان تا حدی ذوب شده بودند.
جمعه ۱۹ دیماه ۱۴۰۴سردسته ها در سوراخ موش
خبرهای عجیب و غریب می رسید. دیشب تا ما برگشتیم به دفتر جز سوزاندن و تخریب ندیده بودیم. خبری از خون و خونریزی نبود. در شرق تهران، کلانتری 125 دو تا شهید داده بود. از مسجد قلهک چیزهایی شنیدم. منطقه پاسداران هم اتفاقاتی سنگین داشت. ساعت 6 صبح بود که تصمیم گرفتم دوباره سری به خیابانها بزنم. از آنهمه خاکستر و خرده شیشه، از تابلوهایی که جا به جا کنده بودند هیچ خبری نبود. به جز اثر سوختگیهای مانده به ایستگاه های بی آرتی ، جنازه سیاه اتوبوس و مغازه و بانک بدون شیشه بقیه چیز در خیابان عادی بود. به دوستانم در مناطق دیگر تهران زنگ میزدم تا آمار دقیق تری داشته باشم. یکی شان گفت :«آشوبگرا بچه های بسیج مسجد قلهک رو دور زدن، بچه ها دست خالی بودن دیگه. ناچار پناه بردن به مسجد. موتورها رو جلو مسجد گذاشتن و رفتن تو. فقط دو تا از بچه ها موندن بیرون» ناخودآگاه زمزمه کردم یا حسین. باید شرح قسمت سخت ماجرا را می شنیدم:« فکر کن ، هفتاد هشتاد تا آدم بریزن سر دو نفر . اونقدر اوضاع خراب بوده که بیرون اومدن بقیه بچه ها کمکی به اونا نمی کرده. یکی از این دو نفر حداقل بیست تا چاقو خورده. دیگه چقدر لگد و مشت وسنگ بهش زدن بماند. شانسی شانسی زنده مونده» رفیقم گفت که آشوبگرها می خواستند مسجد را هم آتش بزنند. از موتورها شروع کرده بودند. یکی دوتا سه تا ... بیست تا موتور را آتش زدهاند. هُرم شعله آنقدر بالا گرفته که خودشان ترسیده اند به مسجد نزدیک شوند. دوست دیگری از محله پاسداران خبر داشت:« اونجا بچه های بسیج با موتور ویراژ می رفتن فقط برای اینکه اینها رو از هم متفرق کنند که نتونند یک جا جمع بشن و آتیش بزنن. » از منطقه دیگری هم خبر داشت که شصت بسیجی با دست خالی رفته بودند کاری بکنند. تعریف کرد: « اینا بندگان خدا با صد متر فاصله از شلوغی یک یا حسین میگفتن، همه باهم میرفتن سمت آشوبگرا، جمعشون رو بهم می زدن و گاهی یکی دو نفر هم از اونا میگرفتن و می آوردن این ور» نمیدانستم به این کارشان بخندم یا برای دست خالی بودنشان غصه بخورم. همین طور خبرها می آمد: بسیج فلان جا را زدهاند، آن مسجد را به آتش کشیدهاند ، قرآن سوزاندهاند، با تبر و قمه آدم کشتهاند. با خودم میگفتم خدایا ما دیشب بیرون بودیم کسی اسلحه نداشت.اما ظاهرا بعد از ما اوضاع خیلی متفاوت شده بود. نرم نرم متوجه شدم آن شب تعدادی بیشتر از حد تصور ما آدم های امنیتی لابلای جمعیت بودهاند. حتی از دوستانی که ارتباط داشتند شنیدم که بعضی از امنیتیها ادای لیدر در آوردهاند تا هم بتوانند اوضاع را مدیریت کنند که خراب تر نشود، هم سر دستههای آشوبگر را شناسایی کنند. حدس من و دوستانم در آن شب شوم درست بود. حالا میفهمیدم چرا تا ساعت ده و نیم هیچ عملی جز گاز اشک آور از نیروهای نظامی ندیدیم. انگار دستورالعمل در آن مرحله شناسایی بوده. خبر ها رسید که همان شب 300 سر دسته را در تهران گرفتهاند. فضای مجازی تعطیل بود. دلم طاقت نمی آورد منتظر بمانم تا خبرها خودشان برسند. باز هم به این و آن زنگ زدم. دوستی از مشیریه میگفت در آن منطقه به یک مسجد قانع نشده اند و هر چه در توان داشتند مساجد و قرآنها را به آتش کشیدهاند. یکی از آتش سوزیهای عجیب مربوط می شد به دارایی های عباس جدیدی، قهرمان المپیک 2022 و نماینده مجلس شورای اسلامی. خودم را رساندم آنجا تا از نزدیک ببینم. تمام ساختمانی را که متعلق به اوست سوزانده بودند. یک جگرکی که دست خودش بوده ، و بخشی از ساختمان که در اختیار بانک گذاشته و همین طور قسمت دیگری که داده به افق کوروش ، همه از بین رفته بود. حتی تلاش کرده بودند باشگاه ورزشی در زیرزمین را هم نابود کنند. شیشه های کوچک رو به پیاده رو را خرد کرده و چند کوکتل مولوتوف را داخل پرت کرده بودند. بعد در تماسهایم متوجه شدم آن ساختمانها 5 ساعت تمام می سوخته و هیچ کس امکان خاموش کردنش را نداشته. آشوبگر ها ماشین آتش نشانی آن منطقه را هم متوقف کرده و آتش زده بودند. دیگر راه هم بسته شده و هیچ آتش نشان دیگری هم نمیتوانسته نزدیک شود. عجیبترین مشاهده ام از آنجا این بود که حتی میلگردهای ساختمان تا حدی ذوب شده بودند.
۲۳:۱۵
نمی دانستم فقط تهران چنین شرایطی داشته یا در شهرهای دیگر هم درگیری بوده. به دوست خبرنگارم در لردگان زنگ زدم. آنجا را تا حدی می شناختم، در بازه انتخابات هم حتی گاهی درگیریهایشان زیادی بالا میگرفت، چه برسد به حالا که همه شهرها آشوب شده بود. از تیراندازیها و کشتهها گفت. اصلا هنوز در تهران و مشهد و اصفهان خبری از درگیری نبود و فقط در حد اعتراض بازاریان، پاسگاه لردگان دو شهید داده بود. شب که در اخبار فیلم اغتشاشگران تفنگ به دست را دیدم فهمیدم مال آنجاست. در لردگان و جونقان اوضاع شدیدتر از بقیه شهرها بود و دوستم تعریف میکرد و یکی در میان می گفت: « اینا رو دارم برا خودت میگم ها، حق انتشار نداری» . در همان تهران خودمان هم خبرها کم غم انگیز نبود. مدرسه و خانه شخصی آتش زده بودند. دیگر کاری نداشتند چی مال کی است. خبر خوبی که آن روز شنیدم این بود که در تمام مناطق تهران، شهرداری چندین برابر نیروهای هر روزش را آورده پای کار. تا حدی که در یک منطقه 64 نفر مشغول پاکسازی شده اند. می خواستند مردم صبح جمعه که از خانه میآیند بیرون کمتر دلشان خون شود و غصه بخورند. برای همین بود که 6 صبح نه شیشه خرده ای در خیابانها دیدم و نه خاکستری. از سیستان و شهرهای ترک نشین که خبر گرفتم میگفتند شلوغی چندانی نبوده و اتفاق خاصی نیفتاده. این حد از تفاوت در شهرهای مختلف برایم جالب بود. تا شب در شهر راه رفتم، خیابانهای مختلف را دیدم و مدام با این و آن تماس گرفتم و اوضاع شهرها را رصد کردم. هوا که تاریک شد ریخت شهر کمی فرق کرد. دوباره سیاه پوشها با ماسک وآب معدنی به دست آمدند به خیابانها. اما این بار بسیج و نیروی انتظامی واضح و آشکار اوضاع را کنترل میکردند. تصمیم گرفته بودند مانع جمع شدن آنها شوند. در خیابان انقلاب سر بعضی چهارراهها فرمانده یگان از فاصله 150 متری ایست میداد و افراد را مجبور میکرد ماسکشان را بردارند. دوربینی هم روی سینه اش داشت برای ثبت تصویر. اگر کسی ماسک را پایین نمیداد اجازه عبور نداشت. از 8 تا 9 شب در خیابانهای فردوسی، حافظ و تئاتر شهر دور زدم و هیچ تیراندازی و شلوغی ندیدم. بیشتر جمعیت هم دهه هشتادیها بودند بدون هیچ سردسته ای. میدانستم که تعدادی از لیدرها را گرفتهاند . احتمالا بقیه شان هم لانه موشی برای خودشان پیدا کرده بودند.کاملا واضح بود که دو دسته از آدمها نسبت به جمعیت دیشب کم شده اند. یکی همان سردستهها ، و همین طور تماشاگرها که قبلا فقط می آمدند نگاه میکردند و چند شعار میدادند و میرفتند. آنها حالا با شنیدن شدت آشوب و خطراتی که جانشان را تهدید میکرد نشسته بودند توی خانههایشان. از خیابان انقلاب برمیگشتم سمت حافظ که پیرزنی را عصا به دست همراه دختری دیدم. به خانمی که مثل من از میدان انقلاب برمیگشت گفتند که کم کم جمعیت دارد می آید و زن جواب داد: « نه بابا اصلا اجازه نمیدن بمونی. فایده نداره. نیرو انتظامی اومده، ماشین آبپاش و اسلحه هم دارن. تازه نمیذارن با ماسک بری» پیرزن شروع کرد به فحش دادن و حرص خوردن. از این ور و آن ور شنیدم که آن شب به تعدادی از بسیجیها هم باتوم و تفنگ پینت بال دادهاند. در منطقهای که من بودم آشوبگران کلونی نشدند و نتوانستند کاری بکنند. اما در شرق و غرب تهران، در محدوده صادقیه جمع شدند و شنیدم که اسلحه هم چند جا به کار گرفته شده. اما خودم تنها صحنه ای که آن شب دیدم این بود که تعدادی بسیجی وقتی میان جمعیت گیرکردند و نزدیک بود چند نفرشان بیفتند دست آشوبگرهای قمه به دست، فرمانده شان یک تیر هوایی زد تا جمعیت متفرق شود و بتوانند دور بزنند و بروند.
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده: فهیمه فرشتیان
@bahriye
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده: فهیمه فرشتیان
@bahriye
۲۳:۱۵
#روز_سیزدهم_جنگ_دوازدهروزه
شنبه ۲۰ دیماه ۱۴۰۴ گشت زنی
هنوز هم خبرِ داغها می رسید. جمعه شب هم شهید داده بودیم و تعدادی از آشوبگران هم کشته شدند. آن روز کارهای زیادی داشتم و نمی شد پی خبرها را بگیرم. تا ظهر مشغول بودم و عصر هم در جلسهای کاری شرکت کردم. یکی از رفقای قدیمی را آنجا دیدم. آرام گفتم: « بابا من پوسیدم. خوب مگه شماها کمک لازم ندارید؟ چرا نمیگی بیام.» خوشحال شد و گفت اگر قصد کمک دارم عصر تماس بگیرم تا آدرس بدهد. همان جا اسمم را برای بالادستیاش فرستاد. عصر رفتم پایگاه بسیجی که رفیقم آدرس داد. دستههای سه تایی شدیم و به هر گروه یک باتوم دادند. از کل پایگاه هم یک نفر می توانست اسلحه پینت بال داشته باشد . فرمانده هم تفنگ داشت، بدون حق تیر. با بچههای پایگاه رفتیم منطقه پاسداران. آن شب شهرداری برق را کم کرده بود. در هر کوچه ای می رفتیم یکی دو تا چراغ بیشتر نداشت. چون سنم از دو نفر همراهم بیشتر بود باتوم را داده بودند دست من. دور می زدیم و حواسمان به همه جا بود. مغازه ها باز بودند. مردم میآمدند خرید میکردند. بستنی میخوردند. و راه میرفتند. بعضی از کنار ما که رد میشدند بدون داد و بیداد و حتی گاهی یواشکی، طوری که فقط خودشان و ما بشنویم شعاری میدادند و میرفتند. شعارهایی که هیچوقت رویم نشد برای کسی تعریف کنم. چند نفر میگفتند شما بسیجی ها مردم را میکشید. یکی از مغازه دارها شاکی بود که :« اومدن جلوی در مغازهم، گفتن اگر بیشتر از سه نفر اینجا جمع بشن باید تعطیل کنی». به مشتریها میگفت بستنیشان را بگیرند و بروند در ماشین خودشان بخورند. من و آن دو نفر در پس کوچهها گشت میزدیم و فقط فحش و شعار میشنیدیم. گاهی وقتی ما سر کوچه بودیم از انتهای کوچه چند نفر باهم شروع میکردند به فحاشی. به سمت شان که میرفتیم پخش میشدند به اطراف. اما در خیابان اصلی درگیریهایی اتفاق افتاد. دو بار تیراندازی شد و خبردار شدیم یک نفر هم به شهادت رسیده. بعد از هر دو تیر اندازی آشوبگرها ترسیده و رفته بودند. سر خیابان پاسداران هم بانک آتش زدند. از 6 تا ده و نیم آن شب به گشت زنی گذشت. بعد موقعیت را سپردیم دست گروهی دیگر و برگشتیم خانه.
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده: فهیمه فرشتیان
@bahriye
شنبه ۲۰ دیماه ۱۴۰۴ گشت زنی
هنوز هم خبرِ داغها می رسید. جمعه شب هم شهید داده بودیم و تعدادی از آشوبگران هم کشته شدند. آن روز کارهای زیادی داشتم و نمی شد پی خبرها را بگیرم. تا ظهر مشغول بودم و عصر هم در جلسهای کاری شرکت کردم. یکی از رفقای قدیمی را آنجا دیدم. آرام گفتم: « بابا من پوسیدم. خوب مگه شماها کمک لازم ندارید؟ چرا نمیگی بیام.» خوشحال شد و گفت اگر قصد کمک دارم عصر تماس بگیرم تا آدرس بدهد. همان جا اسمم را برای بالادستیاش فرستاد. عصر رفتم پایگاه بسیجی که رفیقم آدرس داد. دستههای سه تایی شدیم و به هر گروه یک باتوم دادند. از کل پایگاه هم یک نفر می توانست اسلحه پینت بال داشته باشد . فرمانده هم تفنگ داشت، بدون حق تیر. با بچههای پایگاه رفتیم منطقه پاسداران. آن شب شهرداری برق را کم کرده بود. در هر کوچه ای می رفتیم یکی دو تا چراغ بیشتر نداشت. چون سنم از دو نفر همراهم بیشتر بود باتوم را داده بودند دست من. دور می زدیم و حواسمان به همه جا بود. مغازه ها باز بودند. مردم میآمدند خرید میکردند. بستنی میخوردند. و راه میرفتند. بعضی از کنار ما که رد میشدند بدون داد و بیداد و حتی گاهی یواشکی، طوری که فقط خودشان و ما بشنویم شعاری میدادند و میرفتند. شعارهایی که هیچوقت رویم نشد برای کسی تعریف کنم. چند نفر میگفتند شما بسیجی ها مردم را میکشید. یکی از مغازه دارها شاکی بود که :« اومدن جلوی در مغازهم، گفتن اگر بیشتر از سه نفر اینجا جمع بشن باید تعطیل کنی». به مشتریها میگفت بستنیشان را بگیرند و بروند در ماشین خودشان بخورند. من و آن دو نفر در پس کوچهها گشت میزدیم و فقط فحش و شعار میشنیدیم. گاهی وقتی ما سر کوچه بودیم از انتهای کوچه چند نفر باهم شروع میکردند به فحاشی. به سمت شان که میرفتیم پخش میشدند به اطراف. اما در خیابان اصلی درگیریهایی اتفاق افتاد. دو بار تیراندازی شد و خبردار شدیم یک نفر هم به شهادت رسیده. بعد از هر دو تیر اندازی آشوبگرها ترسیده و رفته بودند. سر خیابان پاسداران هم بانک آتش زدند. از 6 تا ده و نیم آن شب به گشت زنی گذشت. بعد موقعیت را سپردیم دست گروهی دیگر و برگشتیم خانه.
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده: فهیمه فرشتیان
@bahriye
۱۹:۴۷
#روز_سیزدهم_جنگ_دوازدهروزه
یکشنبه ۲۱ دیماه ۱۴۰۴معجونی برای هجوم
از کهریزک خبرهای تلخی می رسید، به دلیل ارتباط با بسیج متوجه شده بودم آنجا نیاز به کمک است، اما قرار نبود من بروم. ظهر دوستی را دیدم که من را برای گشت زدن برده بود. گفت :« دیشب می خواستم یک چیزی بهت بگم، اما ترسیدم» کنجکاو شدم که ماجرا چه بوده. به اصرار من توضیح داد:« اگرچند تا نیرو بتونن نفوذی برن بین آشوبگرها خیلی کمک کننده است.» بدون اینکه یک لحظه به تبعات و خطرات ماجرا فکر کنم قبول کردم. همین که در آن اوضاع کاری از دستم بربیاید برای تصمیم گیری کافی بود. این کار نیاز به مقدماتی داشت. رفتم آرایشگاه و تیپ و قیافه جدیدی برای خودم درست کردم. ماسک مشکی خریدم. رفتم خانه و لباسهای تیره پوشیدم. به توصیه دوستم یک بطری آب معدنی و یک بسته سیگار هم خریدم. احتمال می دادم آب معدنی وقتی گاز اشک آور بزنند لازمم شود و بر اساس شنیده ها حدس میزدم همان آتش کوچک سیگار هم می تواند در کنترل گاز اشک آور کمک کند. هر چه بود که قیافه ام شده بود یک پا آشوبگر تمام. دوستم گفت بروم در منطقه سه، قاطی جمعیت شوم. ساعت حدود 8 شب بود و من از کنار ایستگاه مترو می گذشتم. تعداد زیادی دختر و پسر از مترو بیرون آمدند که معلوم بود مال آن محدوده نیستند . منطقه سه جزو محله های اعیان نشین تهران است، اما آدمهایی که آمده بودند شعار بدهند و شلوغ کنند نه لباسهای مارک و گران داشتند و نه نوع حرف زدن و ادا و افاده هایشان آن مدلی بود. اغلب هم دهه هشتادی به نظر می آمدند. خدایا چی اینها را کشانده بود آنجا ؟ رفتم باهاشان قاطی شدم و شعار دادم. دیشب آن سوی ماجرا بودم و امشب این سو. بسیجی ها نمی گذاشتند یک عده کنار هم جمع شوند. از هر چهارراهی می خواستیم بگذریم باید ماسک را کنار می زدیم تا دیده شویم. کمی که جلو رفتیم چیزی توجهم را جلب کرد. اغلب آدمها دو تا دو تا بودند،آن هم با ترکیبی خاص. دو پیرمرد، یک پیرمرد با یک پسر، یا پیرزنی با یک پسر. و عجیب تر از آن لباسهای این افراد مسن بود. مانتویی که یکی از آنها داشت به اندازه سه سال حقوق من می ارزید، پیرمردی ساعت رولکس دستش بود. لباسها، عینک و کفش و کیف گران قیمت شان کاملا واضح بود. اینها دیگر پیرمرد پیرزن های معمولی نبودند. مطمئن بودم سردسته هستند. هر چند قدم جایی می ایستادم تا آدمها را بیشتر رصد کنم. دختر و پسری کنارم ایستادند و شروع کردند به حرف زدن و شوخی. پسر، سیگاری دست دوستش داد. فندکش را از جیب بیرون آورد و دستهایش را دور سیگار گرفت تا روشن شود. دختر که شروع کرد به کشیدن بوی متفاوت سیگار را حس کردم. گُل بود. پسر جعبه را سمت من گرفت. فوری دست در جیبم بردم: « نه خودم دارم.» سیگار و فندک را بیرون آوردم و آتش زدم. از سر عجله چه چیزی هم خریده بودم. مارک وینستون به آن سنگینی ! ناچار برای طبیعی بودن صحنه شروع کردم به کشیدن و دو سه دقیقه بعد راه افتادم. می خواستم تا انتهای خیابان بروم. دیگر داشتم از قلهک می آمدم بیرون که زن مُسِنی شروع کرد جلوی بسیجی ها به فحش و شعار دادن. من هم سیرداغش را زیاد کردم و همراه شدم. چند قدم بعد آمد کنارم و شروع کرد به حرف زدن:« اینا ما رو بدخت کردن، خودم دیدم بچه های ما رو می کشن، می زنن لت و پار میکنن» تن صدایش را کمی پایین آورد و نرم تر از قبل گفت:« اسمت چیه پسر؟ چند سالته» چیزهایی سر هم کردم و تحویلش دادم و گفتم :«امروزم روز تولدمه.» این تنها داده درستی بود که از من توانست بگیرد. احساس کرد موقعیت خوبی برای نمک گیر کردنم جور شده : « چه خوب، بیا بریم بستنی مهمونت کنم» به اولین آبمیوه فروشی که رسیدیم رفت داخل و سفارش دو معجون داد. تند و تند می خورد و حرف می زد. به نظام و آدمهایش بد وبیراه می گفت و می خواست به من اثبات کند جمهوری اسلامی بدبختم کرده . مدام از پهلوی تعریف و تمجید می کرد و به حساب خودش کارنامه درخشانی برایم ارائه داد. نمی دانست من از خاطرات درباریهای پهلوی چیزهایی خوانده ام که شاید خودش هم نشنیده باشد. فقط توانستم نصف معجون را بخورم. دیگر جا نداشتم. وقتی فهمید میل ندارم ظرف من را کشید جلوی خودش و با قاشقی که دستش بود شروع کرد به خوردن. زن جماعت، اینطوری به عمرم ندیده بودم. کم کم داشت صمیمی تر از قبل حرف می زد و می خواست رفاقتش را همیشگی کند. گوشی اش را گذاشت روی میز: « راستی شماره تو بده داشته باشم» کمی منمن کردم و صفحه گوشی ام را نگاهی انداختم. نمیشد شماره تماسم را بدهم . این یکی مثل اسم و فامیل و سن هم نبود که بتوانم چند عدد سرهم کنم. یکدفعه ایده ای برای فرار به ذهنم رسید. بلند شدم:« ببخشید من دوست دخترم داره میاد. چند بار پیام داده تا پیدام کنه. الان نزدیکه . دیر برم ناراحت میشه» از آبمیوه فروشی زدم بیرون و او را با باقی مانده معجونی که خریده بود تنها گذاشتم. تند تر راه رفتم تا فاصله بگیرم و دوباره پیگیرم نشود.
یکشنبه ۲۱ دیماه ۱۴۰۴معجونی برای هجوم
از کهریزک خبرهای تلخی می رسید، به دلیل ارتباط با بسیج متوجه شده بودم آنجا نیاز به کمک است، اما قرار نبود من بروم. ظهر دوستی را دیدم که من را برای گشت زدن برده بود. گفت :« دیشب می خواستم یک چیزی بهت بگم، اما ترسیدم» کنجکاو شدم که ماجرا چه بوده. به اصرار من توضیح داد:« اگرچند تا نیرو بتونن نفوذی برن بین آشوبگرها خیلی کمک کننده است.» بدون اینکه یک لحظه به تبعات و خطرات ماجرا فکر کنم قبول کردم. همین که در آن اوضاع کاری از دستم بربیاید برای تصمیم گیری کافی بود. این کار نیاز به مقدماتی داشت. رفتم آرایشگاه و تیپ و قیافه جدیدی برای خودم درست کردم. ماسک مشکی خریدم. رفتم خانه و لباسهای تیره پوشیدم. به توصیه دوستم یک بطری آب معدنی و یک بسته سیگار هم خریدم. احتمال می دادم آب معدنی وقتی گاز اشک آور بزنند لازمم شود و بر اساس شنیده ها حدس میزدم همان آتش کوچک سیگار هم می تواند در کنترل گاز اشک آور کمک کند. هر چه بود که قیافه ام شده بود یک پا آشوبگر تمام. دوستم گفت بروم در منطقه سه، قاطی جمعیت شوم. ساعت حدود 8 شب بود و من از کنار ایستگاه مترو می گذشتم. تعداد زیادی دختر و پسر از مترو بیرون آمدند که معلوم بود مال آن محدوده نیستند . منطقه سه جزو محله های اعیان نشین تهران است، اما آدمهایی که آمده بودند شعار بدهند و شلوغ کنند نه لباسهای مارک و گران داشتند و نه نوع حرف زدن و ادا و افاده هایشان آن مدلی بود. اغلب هم دهه هشتادی به نظر می آمدند. خدایا چی اینها را کشانده بود آنجا ؟ رفتم باهاشان قاطی شدم و شعار دادم. دیشب آن سوی ماجرا بودم و امشب این سو. بسیجی ها نمی گذاشتند یک عده کنار هم جمع شوند. از هر چهارراهی می خواستیم بگذریم باید ماسک را کنار می زدیم تا دیده شویم. کمی که جلو رفتیم چیزی توجهم را جلب کرد. اغلب آدمها دو تا دو تا بودند،آن هم با ترکیبی خاص. دو پیرمرد، یک پیرمرد با یک پسر، یا پیرزنی با یک پسر. و عجیب تر از آن لباسهای این افراد مسن بود. مانتویی که یکی از آنها داشت به اندازه سه سال حقوق من می ارزید، پیرمردی ساعت رولکس دستش بود. لباسها، عینک و کفش و کیف گران قیمت شان کاملا واضح بود. اینها دیگر پیرمرد پیرزن های معمولی نبودند. مطمئن بودم سردسته هستند. هر چند قدم جایی می ایستادم تا آدمها را بیشتر رصد کنم. دختر و پسری کنارم ایستادند و شروع کردند به حرف زدن و شوخی. پسر، سیگاری دست دوستش داد. فندکش را از جیب بیرون آورد و دستهایش را دور سیگار گرفت تا روشن شود. دختر که شروع کرد به کشیدن بوی متفاوت سیگار را حس کردم. گُل بود. پسر جعبه را سمت من گرفت. فوری دست در جیبم بردم: « نه خودم دارم.» سیگار و فندک را بیرون آوردم و آتش زدم. از سر عجله چه چیزی هم خریده بودم. مارک وینستون به آن سنگینی ! ناچار برای طبیعی بودن صحنه شروع کردم به کشیدن و دو سه دقیقه بعد راه افتادم. می خواستم تا انتهای خیابان بروم. دیگر داشتم از قلهک می آمدم بیرون که زن مُسِنی شروع کرد جلوی بسیجی ها به فحش و شعار دادن. من هم سیرداغش را زیاد کردم و همراه شدم. چند قدم بعد آمد کنارم و شروع کرد به حرف زدن:« اینا ما رو بدخت کردن، خودم دیدم بچه های ما رو می کشن، می زنن لت و پار میکنن» تن صدایش را کمی پایین آورد و نرم تر از قبل گفت:« اسمت چیه پسر؟ چند سالته» چیزهایی سر هم کردم و تحویلش دادم و گفتم :«امروزم روز تولدمه.» این تنها داده درستی بود که از من توانست بگیرد. احساس کرد موقعیت خوبی برای نمک گیر کردنم جور شده : « چه خوب، بیا بریم بستنی مهمونت کنم» به اولین آبمیوه فروشی که رسیدیم رفت داخل و سفارش دو معجون داد. تند و تند می خورد و حرف می زد. به نظام و آدمهایش بد وبیراه می گفت و می خواست به من اثبات کند جمهوری اسلامی بدبختم کرده . مدام از پهلوی تعریف و تمجید می کرد و به حساب خودش کارنامه درخشانی برایم ارائه داد. نمی دانست من از خاطرات درباریهای پهلوی چیزهایی خوانده ام که شاید خودش هم نشنیده باشد. فقط توانستم نصف معجون را بخورم. دیگر جا نداشتم. وقتی فهمید میل ندارم ظرف من را کشید جلوی خودش و با قاشقی که دستش بود شروع کرد به خوردن. زن جماعت، اینطوری به عمرم ندیده بودم. کم کم داشت صمیمی تر از قبل حرف می زد و می خواست رفاقتش را همیشگی کند. گوشی اش را گذاشت روی میز: « راستی شماره تو بده داشته باشم» کمی منمن کردم و صفحه گوشی ام را نگاهی انداختم. نمیشد شماره تماسم را بدهم . این یکی مثل اسم و فامیل و سن هم نبود که بتوانم چند عدد سرهم کنم. یکدفعه ایده ای برای فرار به ذهنم رسید. بلند شدم:« ببخشید من دوست دخترم داره میاد. چند بار پیام داده تا پیدام کنه. الان نزدیکه . دیر برم ناراحت میشه» از آبمیوه فروشی زدم بیرون و او را با باقی مانده معجونی که خریده بود تنها گذاشتم. تند تر راه رفتم تا فاصله بگیرم و دوباره پیگیرم نشود.
۱۷:۲۰
در این فاصله که من مشغول خوردن معجون بودم، چند نفری توانسته بودند کلونی بسازند تا جایی را آتش بزنند. بسیجی ها با موتور افتاده بودند وسطشان تا متفرق شوند. فقط موتور داشتند و باتوم. در تمام مسیر یکی دوتا بسیجی هم با تفنگ پینت بال دیدم. در پیاده رو بین سه چهار دختر و پسر راه می رفتم که یکی شان گفت :« بچه ها فکر کنم اینا تفنگ ساچمه ای هم دارن» برگشتم نگاهش کردم و گفتم: « خوب اگر خطرناکه که فرار کنیم تا نزدن. من شنیدم ساچمه ش بخوره به سر خطرناکه» دختری حدودا شانزده هفده ساله جواب داد: « نه بابا درد ساچمه در حد دو سه دقیقه است، بعدش تمومه، تازه ، با این حجم از لباس دردش کمترم میشه» دوروبرم را با دقت بیشتری نگاه کردم. اغلب آدم ها بیشتر از یک لباس تنشان بود. پف لباسها این را نشان می داد. نمی دانستم برای همین کم شدن درد موقع خوردن تیر پینت بال و ساچمه بود ، یا برای تغییر پوشش در وقت نیاز. از آنها که فاصله گرفتم باز گوشه ای ایستادم. پسری حدودا هفده ساله ، با پیرزنی ایستادند. پسر روی پله کوتاه مغازه نشست و پیرزن بطری آب معدنی را داد دستش. چند ثانیه بعد پسر همه را خورده بود. بوی تیزی در هوا پیچید. تازه فهمیدم آن بطری ها چیزی غیر از آب هستند. حالا معلوم بود چطور در 18 دی ماه آدم های بدون سابقه و دختر و پسرهای دهه هشتادی چطور توانستند آن کارهای عجیب و غریب را بکنند، آنقدر راحت آتش بزنند و آنطور عربده بکشند و پیش بروند. معجونی از گل و مشروب را که کنار هم بگذاری دیگر مغزی برای فکر کردن و تصمیم گرفتن باقی نمیماند. به راحتی می شوی عروسک خیمه شب بازی و به هر چیز جلوی راهت سبز شود هجوم خواهی برد. حدود ساعت 10 بود که تصمیم گرفتم از جمعیت بیرون بزنم و برگردم خانه. دوستم زنگ زد که در بهشت زهرا کمک نیاز است و پرسید: « توانش رو داری؟ اینجا خیلی چیزها می بینی که نه می تونی از ذهنت پاک کنی و نه میشه برای کسی تعریف کنی اونقدر دلخراشه، اگر تحملش رو داری بیا» باز هم نخواستم به تبعات ماجرا فکر کنم. قبول کردم و از خدا خواستم ظرفیت روحیام را برای مواجهه با آن صحنهها افزایش دهد.
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده : فهیمه فرشتیان
@bahriye
ادامه دارد ...
نام راوی قابل انتشار نیست. مصاحبه: زهرا عاشورینویسنده : فهیمه فرشتیان
@bahriye
۱۷:۲۱
۲۲:۵۴
۲۲:۵۴
۲۲:۵۴
دوشنبه ۱۴۰۴.۱۲.۱۸ مشهد. خیابان هاشمیه
ساعت نزدیک یک نیمه شب بود. زیرانداز را جمع کردم دادم دست رحیمه. بقیه وسایل را آوردم کنار خیابان. او اما همچنان وسط خیابان بود. گریه میکرد: «امشب برای سلامتی رهبر دعا نکردیم.»شب نوزدهم ماه رمضان. اولین شب قدر. اولین شب قدری که بدون ولی امرمان داشت سپری میشد. این فکرها قلبم را سنگینتر کرد: «خدایا به دادمان برس»
- رهبر جدید انقلاب اسلامی توسط مجلس خبرگان رهبری تعیین و معرفی شد. بسم الله الرحمن الرحیم. ملت شریف و آزاده ایران ...
نفسم در سینه حبس شد. برگشتم و به رحیمه نگاهی انداختم. خیره مانده بود به من. به کمتر از آنی همه جمعیت رو از خیابان گرفتند و به سمت سِن برگشتند. با چشمانی نگران و منتظر.روحانی جوان پشت میکروفن بیانیه مجلس خبرگان را میخواند.دل توی دلم نبود. از قبل فضای مجازی پر شده بود از گمانهزنیها. حرفها حول سید مجتبی خامنهای بود. دلها هم. هزار فکر به سرم آمد و رفت. یک آن ترس تمام وجودم را گرفت "نکند او نباشد."بیانیه انگار کش آمده بود، مگر تمام میشد: «پس چرا نمیگه کیه»
_ این مجلس پس از بررسیهای دقیق و گسترده و استفاده از ظرفیت اصل ۱۰۸ قانون اساسی، مطابق وظیفه شرعی و اعتقاد به حضور در محضر خداوند متعال، در اجلاسیه فوقالعاده امروز آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای (حفظه الله) را بر اساس رٱی قاطع نمایندگان ...
صدای جیغ و بعد هم فریاد الله اکبر. مرد صدایش را بلندتر کرد و بیانیه را ادامه داد. مردم اما گوش نمیدادند. به پهنای صورت اشک میریختند و لبخند بر لب فریاد میزدند: «الله اکبر»همه دویدند به طرف خیابان. ایستادند دو طرف خیابان و وسط بلوار. پرچم هایشان را در هوا میرقصاندند و شعار میدادند. حتی منتظر لیدر نماندند برای شعار. از سویدای دل فریاد میزدند: «الله اکبر خامنهای رهبر»بیانیه که تمام شد، از باندها صدای شعارهای جدیدی به گوش رسید: «دست خدا عیان شد خامنه ای جوان شد»زنی که به قیافهاش میخورد پنجاه سالگی را رد کرده باشد دو دست را برده بود بالا. انگار کِشی را با تمام توان توی هوای میکشید. به ماشینهای عبوری علامت پیروزی نشان میداد. لبش میخندید و چشمانش اشک میریخت. دختر جوانی که چفیه به سر بسته بود، در دستی قرآن و عکس رهبر شهید داشت. در دست دیگر موبایلش که تصویر سیدمجتبی خامنهای را نشان میداد. مردی رفته بود روی سقف وانت مزدا دوکابینی که کنار خیابان پارک شده بود، پرچم ایران را با تمام توان در هوا چرخ میداد. پسربچهی مو فرفری سرش را از شیشه عقب پرایدی بیرون داده بود. شاید چهار سالش هم نشده بود پرچم کوچکی از ایران داشت. شعار مرگ بر آمریکا سر میداد. بقیه هم پشت بندش همان را فریاد میزدند.بعد یک هفته دلها کمی آرام گرفت. از برق چشمانشان پیدا بود. آخر پدردار شده بودیم. آقا دار شده بودیم. - صل علی سترکه چشما حسود بترکهسر برگرداندم به طرف صدا. دختر جوانی بود که شعار میداد. باورم نمیشد جمع همراهیاش کنند. همه خندیدند و فریاد زدند: صل علی سترکه ...
#جنگ_رمضان#حضور_در_میدان
زهرا عاشوری@bahriye
ساعت نزدیک یک نیمه شب بود. زیرانداز را جمع کردم دادم دست رحیمه. بقیه وسایل را آوردم کنار خیابان. او اما همچنان وسط خیابان بود. گریه میکرد: «امشب برای سلامتی رهبر دعا نکردیم.»شب نوزدهم ماه رمضان. اولین شب قدر. اولین شب قدری که بدون ولی امرمان داشت سپری میشد. این فکرها قلبم را سنگینتر کرد: «خدایا به دادمان برس»
- رهبر جدید انقلاب اسلامی توسط مجلس خبرگان رهبری تعیین و معرفی شد. بسم الله الرحمن الرحیم. ملت شریف و آزاده ایران ...
نفسم در سینه حبس شد. برگشتم و به رحیمه نگاهی انداختم. خیره مانده بود به من. به کمتر از آنی همه جمعیت رو از خیابان گرفتند و به سمت سِن برگشتند. با چشمانی نگران و منتظر.روحانی جوان پشت میکروفن بیانیه مجلس خبرگان را میخواند.دل توی دلم نبود. از قبل فضای مجازی پر شده بود از گمانهزنیها. حرفها حول سید مجتبی خامنهای بود. دلها هم. هزار فکر به سرم آمد و رفت. یک آن ترس تمام وجودم را گرفت "نکند او نباشد."بیانیه انگار کش آمده بود، مگر تمام میشد: «پس چرا نمیگه کیه»
_ این مجلس پس از بررسیهای دقیق و گسترده و استفاده از ظرفیت اصل ۱۰۸ قانون اساسی، مطابق وظیفه شرعی و اعتقاد به حضور در محضر خداوند متعال، در اجلاسیه فوقالعاده امروز آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای (حفظه الله) را بر اساس رٱی قاطع نمایندگان ...
صدای جیغ و بعد هم فریاد الله اکبر. مرد صدایش را بلندتر کرد و بیانیه را ادامه داد. مردم اما گوش نمیدادند. به پهنای صورت اشک میریختند و لبخند بر لب فریاد میزدند: «الله اکبر»همه دویدند به طرف خیابان. ایستادند دو طرف خیابان و وسط بلوار. پرچم هایشان را در هوا میرقصاندند و شعار میدادند. حتی منتظر لیدر نماندند برای شعار. از سویدای دل فریاد میزدند: «الله اکبر خامنهای رهبر»بیانیه که تمام شد، از باندها صدای شعارهای جدیدی به گوش رسید: «دست خدا عیان شد خامنه ای جوان شد»زنی که به قیافهاش میخورد پنجاه سالگی را رد کرده باشد دو دست را برده بود بالا. انگار کِشی را با تمام توان توی هوای میکشید. به ماشینهای عبوری علامت پیروزی نشان میداد. لبش میخندید و چشمانش اشک میریخت. دختر جوانی که چفیه به سر بسته بود، در دستی قرآن و عکس رهبر شهید داشت. در دست دیگر موبایلش که تصویر سیدمجتبی خامنهای را نشان میداد. مردی رفته بود روی سقف وانت مزدا دوکابینی که کنار خیابان پارک شده بود، پرچم ایران را با تمام توان در هوا چرخ میداد. پسربچهی مو فرفری سرش را از شیشه عقب پرایدی بیرون داده بود. شاید چهار سالش هم نشده بود پرچم کوچکی از ایران داشت. شعار مرگ بر آمریکا سر میداد. بقیه هم پشت بندش همان را فریاد میزدند.بعد یک هفته دلها کمی آرام گرفت. از برق چشمانشان پیدا بود. آخر پدردار شده بودیم. آقا دار شده بودیم. - صل علی سترکه چشما حسود بترکهسر برگرداندم به طرف صدا. دختر جوانی بود که شعار میداد. باورم نمیشد جمع همراهیاش کنند. همه خندیدند و فریاد زدند: صل علی سترکه ...
#جنگ_رمضان#حضور_در_میدان
زهرا عاشوری@bahriye
۲۲:۵۴
جمعه ۱۴۰۴.۱۲.۱۵مشهد. خیابان احمدآباد
تا اسم رهبر را میشنود دوباره بغض میافتد به جان گلویش. لحظه شنیدن خبر تسبیح میچرخانده و برای سلامتی رهبرش صلوات میفرستاده، که ناگهان....میپرسم بعد از شنیدن خبر چه کرده و انگار دلش نازکتر میشود. اشک میریزد و میگوید:«دیگه بی قرار پاشُدیم رفتیم حرم، به امام رضا بگیم حالا چکار کنیم بی کس شدیم»بعد از یک هفته هنوز انگار لحظه اول است که خبر را میشنود. برای همین است که توی صدای تمام شعاردادنهایش بغض پنهانی دارد. نوهاش را بغل گرفته و یک لحظه هم از فریاد زدن خسته نمیشود. میگوید هر شب در هر شرایطی که باشد خیابان را رها نخواهد کرد، تا لحظهای که انتقام خون بهترین رهبر دنیا گرفته شود، و فقط به از بین رفتن کامل اسرائیل است که دلش راضی میشود. باهم دعا میکنیم که آن روز را هر چه زودتر ببینیم.
#جنگ_رمضان#حضور_در_میدان
مصاحبه: زهرا عاشوری
فهیمه فرشتیان
@bahriye
تا اسم رهبر را میشنود دوباره بغض میافتد به جان گلویش. لحظه شنیدن خبر تسبیح میچرخانده و برای سلامتی رهبرش صلوات میفرستاده، که ناگهان....میپرسم بعد از شنیدن خبر چه کرده و انگار دلش نازکتر میشود. اشک میریزد و میگوید:«دیگه بی قرار پاشُدیم رفتیم حرم، به امام رضا بگیم حالا چکار کنیم بی کس شدیم»بعد از یک هفته هنوز انگار لحظه اول است که خبر را میشنود. برای همین است که توی صدای تمام شعاردادنهایش بغض پنهانی دارد. نوهاش را بغل گرفته و یک لحظه هم از فریاد زدن خسته نمیشود. میگوید هر شب در هر شرایطی که باشد خیابان را رها نخواهد کرد، تا لحظهای که انتقام خون بهترین رهبر دنیا گرفته شود، و فقط به از بین رفتن کامل اسرائیل است که دلش راضی میشود. باهم دعا میکنیم که آن روز را هر چه زودتر ببینیم.
#جنگ_رمضان#حضور_در_میدان
مصاحبه: زهرا عاشوری
@bahriye
۱۶:۵۸
جمعه ۱۴۰۴.۱۲.۱۵مشهد. خیابان احمدآباد
اولین بار است که پا به راهپیمایی گذاشته.اما حالا دیگر برای او جدا بودن حزبها معنا ندارد. از لحظهای که خبر شهادت رهبرش را شنیده غمی به جانش نشسته که آن را حتی مخصوی شیعه و مسلمان نمیداند، این غم از دست دادن از نگاه او جهانی است. میپرسم :«یعنی شما رهبر رو قبول نداشتین قبل از شهادتشون؟»جواب میدهد که بحث قبول داشتن و نداشتن الان وجود ندارد، الان از نظر او شهادت رهبر جامعه و آن همه بچه دبستانی دارد نشان میدهد که همان جایی ایستاده که باید بایستد. جایی که حق باشد.به مردم نگاه میکند و میگوید:«من مطمئنم اینجا موشک بخوره هم مردم از جاشون تکون نمیخورن، مسئولین باید بدونن همه اینها مشکلاتی دارن، ولی بازم اومدن و هر شب هم میان. اونا هم باید حواسشون به خواستههای مردم باشه» برای حرف آخر هم از نیروی انتظامی و سپاه تشکر میکند :«دست همه تون رو میبوسیم. ما تو خیابونا هستیم، شما هم اونقدر ادامه بدین تا همه صهیونیستها، نتانیاهو و ترامپ همه شون نابود بشن»
#جنگ_رمضان#حضور_در_میدان
مصاحبه: زهرا عاشوری
فهیمه فرشتیان
@bahriye
اولین بار است که پا به راهپیمایی گذاشته.اما حالا دیگر برای او جدا بودن حزبها معنا ندارد. از لحظهای که خبر شهادت رهبرش را شنیده غمی به جانش نشسته که آن را حتی مخصوی شیعه و مسلمان نمیداند، این غم از دست دادن از نگاه او جهانی است. میپرسم :«یعنی شما رهبر رو قبول نداشتین قبل از شهادتشون؟»جواب میدهد که بحث قبول داشتن و نداشتن الان وجود ندارد، الان از نظر او شهادت رهبر جامعه و آن همه بچه دبستانی دارد نشان میدهد که همان جایی ایستاده که باید بایستد. جایی که حق باشد.به مردم نگاه میکند و میگوید:«من مطمئنم اینجا موشک بخوره هم مردم از جاشون تکون نمیخورن، مسئولین باید بدونن همه اینها مشکلاتی دارن، ولی بازم اومدن و هر شب هم میان. اونا هم باید حواسشون به خواستههای مردم باشه» برای حرف آخر هم از نیروی انتظامی و سپاه تشکر میکند :«دست همه تون رو میبوسیم. ما تو خیابونا هستیم، شما هم اونقدر ادامه بدین تا همه صهیونیستها، نتانیاهو و ترامپ همه شون نابود بشن»
#جنگ_رمضان#حضور_در_میدان
@bahriye
۲۰:۰۶
تمرین سربازی
خبر را توی شبکه های اجتماعی دیدم. دنیا روی سرم خراب شد. جز حرم هیچ جا آرامم نمیکرد. آرام؟ مگر میشد آرام شد؟ نه. دنبال کمی تسلی دل بودم. با همسرم رفتیم حرم.مردم هم حالشان بهتر از من نبود. بعضی آنقدر بیتاب میشدن که از حال میرفتند. میافتادند روی زمین.بعضی توی بغل هم گریه میکردند. شاید همدیگر را هم نمیشناختند اما آغوش باز میکردند برای هم. نمیدانم این محبت کی رخنه کرده بود در دل آنها. شاید این خون دلها را بهم گره زده بود. خون پدر. تا کنار هم جمع شوند و سیلی به راه بیاندازند. سیلی که قرار است انتقام خون پدر را بگیرد. با غرق کردن شقیترینهای عالم.آه که چقدر قلبم سنگین بود. غم عالم نشسته بود توی سینه ام. نه من. همه اینطوری بودند. اشکها و بر سر زدنها اینطور میگفت.هر بار هر اتفاقی که میافتاد هول برمان میداشت که چه میشود؟ زندگیمان را چه کنیم؟ دو جمله رهبر همه دلنگرانیهایمان را میشست و میبرد. آراممان میکرد. عین یک پدر حواسش به خانه بود. بود؟... یعنی دیگر نیست. نبودنی که باورش سخت است و کمرمان را خم کرد.حالا همه آمده بودیم محضر امام رئوفمان. آمده بودیم برای عرض تسلیت و گرفتن مدد. تا کمر راست کنیم و پای رکاب صاحب الزمان عج بایستیم. رهبر شهیدمان گفته بود اگر ایستادگی کنیم تا قله راهی نیست.
شب رفتیم خیابان احمدآباد. وقت، وقت ایستادن بود نه عزاداری. اشک را گذاشتیم برای وقتش. خیابانها و میدانهای شهر شده بودند خط مقدم. همه آمده بودند. پیر و جوان. زن و بچه. آمده بودند تا مزدوران اپستین هوا برشان ندارد.- خانم بفرمایید.دخترک ظرف شیرینی میکادو را گرفته بود سمتم. من هم باید کاری میکردم. باید به این مردم خدمتی کرد. با هر چیزی. میکادو برداشتم و تشکر کردم. رو کردم به دخترم: "ما هم از فردا میتونیم حلوا بپزیم و بیاریم"
باید فرزندانم را طوری تربیت کنم تا بتوانند سرباز خوبی برای امام باشند. وقتش بود سربازی را تمرین کنند.
#جنگ_رمضان#حضور_در_میدان
عکاس: غزل ظهریان
زهرا عاشوری
@bahriye
خبر را توی شبکه های اجتماعی دیدم. دنیا روی سرم خراب شد. جز حرم هیچ جا آرامم نمیکرد. آرام؟ مگر میشد آرام شد؟ نه. دنبال کمی تسلی دل بودم. با همسرم رفتیم حرم.مردم هم حالشان بهتر از من نبود. بعضی آنقدر بیتاب میشدن که از حال میرفتند. میافتادند روی زمین.بعضی توی بغل هم گریه میکردند. شاید همدیگر را هم نمیشناختند اما آغوش باز میکردند برای هم. نمیدانم این محبت کی رخنه کرده بود در دل آنها. شاید این خون دلها را بهم گره زده بود. خون پدر. تا کنار هم جمع شوند و سیلی به راه بیاندازند. سیلی که قرار است انتقام خون پدر را بگیرد. با غرق کردن شقیترینهای عالم.آه که چقدر قلبم سنگین بود. غم عالم نشسته بود توی سینه ام. نه من. همه اینطوری بودند. اشکها و بر سر زدنها اینطور میگفت.هر بار هر اتفاقی که میافتاد هول برمان میداشت که چه میشود؟ زندگیمان را چه کنیم؟ دو جمله رهبر همه دلنگرانیهایمان را میشست و میبرد. آراممان میکرد. عین یک پدر حواسش به خانه بود. بود؟... یعنی دیگر نیست. نبودنی که باورش سخت است و کمرمان را خم کرد.حالا همه آمده بودیم محضر امام رئوفمان. آمده بودیم برای عرض تسلیت و گرفتن مدد. تا کمر راست کنیم و پای رکاب صاحب الزمان عج بایستیم. رهبر شهیدمان گفته بود اگر ایستادگی کنیم تا قله راهی نیست.
شب رفتیم خیابان احمدآباد. وقت، وقت ایستادن بود نه عزاداری. اشک را گذاشتیم برای وقتش. خیابانها و میدانهای شهر شده بودند خط مقدم. همه آمده بودند. پیر و جوان. زن و بچه. آمده بودند تا مزدوران اپستین هوا برشان ندارد.- خانم بفرمایید.دخترک ظرف شیرینی میکادو را گرفته بود سمتم. من هم باید کاری میکردم. باید به این مردم خدمتی کرد. با هر چیزی. میکادو برداشتم و تشکر کردم. رو کردم به دخترم: "ما هم از فردا میتونیم حلوا بپزیم و بیاریم"
باید فرزندانم را طوری تربیت کنم تا بتوانند سرباز خوبی برای امام باشند. وقتش بود سربازی را تمرین کنند.
#جنگ_رمضان#حضور_در_میدان
@bahriye
۲۲:۵۵
۲۲:۵۵
۲۲:۵۵
۲۲:۵۵
۲۲:۵۵
۲۲:۵۵