۱۵:۰۲
بازارسال شده از کتابخانههای عمومی استان فارس
۴:۳۷
۱۹:۲۷
بازارسال شده از نهاد کتابخانههای عمومی کشور
۱۷:۰۵
بازارسال شده از کتابخانههای عمومی استان فارس
۱۱:۲۴
بازارسال شده از نهاد کتابخانههای عمومی کشور
۳:۵۵
بازارسال شده از کتابخانه عمومی حافظیه شیراز
#تریبون_معرفی_کتاب
عنوان کتاب: غروب آخرین روزمعرفی کننده: زینب محبی«کتابدار کتابخانه»





چند وقتی بود دنبال فرصتی بودم برای خواندن
کتاب غروب آخرین روز.با قطع اینترنت و شبکه های مجازی این فرصت مهیا شد. 
داستانِ کتاب، حول زندگی دو برادر
اهل یکی از روستاهای نورآباد فارس میچرخد که تا ایام جوانی همیشه با هم بودند و وقتی خبر شهادت یکی دو نفر از جوانان روستا را می شنوند تصمیم می گیرند به بسیج بپیوندند و عازم جبهه های جنگ شوند. اما پٌستشان به یکی از پایگاه های بسیج مهاباد می خورد.و این آغاز ماجراست.وقتی برادر بزرگتر در حمله حزب کوموله به پایگاه بسیج به شهادت میرسد و برادر کوچکتر که میبیند جانش دارد میرود
و آتش انتقام همه وجودش را میگیرد، دست به ماشه میشود و به سوی قاتل برادر تیراندازی می کند. اما فردای آن روز خانواده مقتولِ کُرد، شکایت می کنند و برادر کوچکتر چندین سال درگیر پرونده اعدام و زندان و فراز و نشیب های آن می شود.......داستان را که خواندم بیش از آنکه از قصه ی دو برادر متاثر شوم از جنایت های حزب کوموله و دموکرات در سال های اول انقلاب متاثر شدم. ماجرای کشته شدن سیزده دانش آموز جهرمی توسط حزب کوموله و دیگر جنایت هایشان را تاکنون جایی نخوانده بودم....






با ما همراه باشید:
پیامرسان بله | پیام رسان ایتا | پرتال کتابخانه | اداره کتابخانه های عمومی شیراز
عنوان کتاب: غروب آخرین روزمعرفی کننده: زینب محبی«کتابدار کتابخانه»
داستانِ کتاب، حول زندگی دو برادر
۳:۵۶
بازارسال شده از کتابخانههای عمومی استان فارس
۳:۵۷
بازارسال شده از محمدحسین فیروزی
حاشیه ها پیرامون کتاب رمان #دوازدهم مرا به خواندن کتاب واداشت.حب و بغض های بی خود و با خود! از اهمیت کتاب چیزی کم نکرده است. و جسارت نشر فاخر #اسم در چاپ جدید کتاب دوازدهم تحسین برانگیز است.رمان دوازدهم را با حساسیت و وسواس خواندم و گه گاهی هم نخواندم و توقفم طولانی شد!نویسنده همزمان چند داستان معاصر و تاریخی را پیش می برد. که برای من بخش های تاریخی جذاب تر بود.البته #علی_موذنی که مخاطبین و طرفداران فراوانی دارد را باید حرفه ای های ادبیات معرفی کنند.موذنی توانسته در این اثر نقش بانو #ملیکا مادر امام زمان را جا بیاندازد، ملیکا بانویی است که با اقتدار خود در رفتار و گفتار، قدرت ظاهری معاندین را به زیر می کشد، همان طور که امام علیه السلام با اقتدار خود در مواجهه با قدرت نمایی متوکل، او را زار و زبون و شکست خورده بر جای می گذارد!از لذت بخش ترین بخش های کتاب که موذنی خلق کرده، «تسلط امام، بر زمان است.» و معرفی جعفر کذاب، عمو و فاطمه، خواهر #امام_زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
@mh_firuziکتاب ۷#معرفی_کتاب#نقد_کتابکتاب «دوازدهم» را از پرتابل www.samanpl.ir جستجو کنید و از نزدیکترین کتابخانه عمومی امانت بگیرید.
@mh_firuziکتاب ۷#معرفی_کتاب#نقد_کتابکتاب «دوازدهم» را از پرتابل www.samanpl.ir جستجو کنید و از نزدیکترین کتابخانه عمومی امانت بگیرید.
۲۰:۰۶
۲۰:۰۷
بازارسال شده از کتابخانههای عمومی استان فارس
وبینار سفر به اعماق کتابخانه؛ گفتگو درباره کتابها
دهمین نشست: دوشنبه ۲۰ بهمن ماه ساعت ۱۳
بخش اول (سوال و مشاوره):یک نوجوان از شما منابعی درباره انقلاب ۵۷ میخواهد. شما چه پیشنهادی میدهید؟
بخش دوم (پرونده موضوعی):از خارجیها چه کسانی درباره انقلاب ما کتاب نوشتهاند؟
بخش سوم (معرفی نشریه):فصلنامه ترجمان علوم انسانی
علاقهمندان میتوانند از طریق پیوند زیر در این نشستها شرکت کنند.
skyroom.online/ch/researchpl/fars
@Farspl
با ما همراه باشید:ایتا | سروش | آپارات
بخش اول (سوال و مشاوره):یک نوجوان از شما منابعی درباره انقلاب ۵۷ میخواهد. شما چه پیشنهادی میدهید؟
بخش دوم (پرونده موضوعی):از خارجیها چه کسانی درباره انقلاب ما کتاب نوشتهاند؟
بخش سوم (معرفی نشریه):فصلنامه ترجمان علوم انسانی
۴:۱۹
۱۴:۴۲
۱۰:۳۴
۱۰:۳۴
حضور اعضا کتابخانه های عمومی شهرستان بختگان در مراسم راهپیمایی باشکوه بیست و دوم بهمن ماه۱۴۰۴
۱۰:۳۵
مسافر هواپیما سرِ پدری که بچهاش گریه میکرد داد زد: «خفهاش کن! دیوانهمان کرد » اما جوابی شنید که باعث شد کل مسافران گریه کنند...
در یک پرواز طولانی خارجی، سکوت هواپیما با صدای گریه گوشخراش و ممتد یک نوزاد ۶ ماهه شکسته شد.
بچه آرام نمیشد و مدام جیغ میزد. پدر جوانش که بسیار آشفته و کلافه به نظر میرسید، بچه را روی دست گرفته بود و راه میبرد، تکان میداد و سعی میکرد آرامش کند، اما فایدهای نداشت.نیم ساعت گذشت. صدای گریه قطع نمیشد.
یکی از مسافران که مردی عصبی بود، از صندلی بلند شد و با فریاد گفت:«آقا چه وضعش است چرا ساکتش نمیکنی ما پول دادیم که آسایش داشته باشیم اگر بلد نیستید بچه نگه دارید، غلط میکنید سوار هواپیما میشوید آن بچه را خفه کن یا بده مادرش شیرش بدهدبقیه مسافران هم پچپچ میکردند و با نگاههای سنگین، پدر جوان را سرزنش میکردند.پدر جوان ایستاد. چشمانش کاسه خون بود و زیرش گود افتاده بود.او با صدایی که از ته چاه در میآمد و میلرزید، رو به مسافر عصبانی و جمعیت گفت:«ببخشید... واقعاً عذر میخواهم که اذیت شدید. من همه تلاشم را میکنم، اما او آرام نمیشود... تقصیر خودش نیست، او دنبال " بوی مادرش " میگردد و سینهاش را میخواهد...اما نمیتوانم او را پیش مادرش ببرم.جنازه مادرش الان در تابوت، در قسمت بار (Cargo) همین هواپیماست...ما داریم او را میبریم تا در خاک وطنش دفن کنیم. من هنوز یاد نگرفتهام چطور هم پدر باشم و هم مادر...»
ناگهان سکوت مرگباری هواپیما را بلعید.آن مرد عصبانی، خشکش زد و رنگ از صورتش پرید. بغض راه گلوی همه مسافران را بست.مهماندار هواپیما که اشکش سرازیر شده بود، جلو آمد و بچه را بغل گرفت. مسافران دیگر نوبت به نوبت میآمدند، دست پدر را میگرفتند و عذرخواهی میکردند.آن گریه دیگر " گوشخراش " نبود؛ صدای " روضهی وداع " بود که در آسمان خوانده میشد.
نتیجه اخلاقی:هیچوقت، هیچوقت و هیچوقت بر سر کسی که در شرایط سختی است فریاد نزنید.ما صدای گریه را میشنویم، اما دلیل گریه را نمیدانیم.شاید کسی که امروز اعصاب ما را خرد کرده، در حال تحمل مصیبتی است که اگر ما جای او بودیم، دیوانه میشدیم.
یک چالش انسانی:دفعه بعد که در اتوبوس، مترو یا هواپیما بچهای گریه کرد، به جای اخم کردن، به پدر یا مادرش لبخند بزن و بگو: «اشکالی ندارد، بچه است دیگر... خسته نباشید. همین یک جمله، بارِ کوهی از خجالت را از روی دوششان برمیدارد.
در یک پرواز طولانی خارجی، سکوت هواپیما با صدای گریه گوشخراش و ممتد یک نوزاد ۶ ماهه شکسته شد.
بچه آرام نمیشد و مدام جیغ میزد. پدر جوانش که بسیار آشفته و کلافه به نظر میرسید، بچه را روی دست گرفته بود و راه میبرد، تکان میداد و سعی میکرد آرامش کند، اما فایدهای نداشت.نیم ساعت گذشت. صدای گریه قطع نمیشد.
یکی از مسافران که مردی عصبی بود، از صندلی بلند شد و با فریاد گفت:«آقا چه وضعش است چرا ساکتش نمیکنی ما پول دادیم که آسایش داشته باشیم اگر بلد نیستید بچه نگه دارید، غلط میکنید سوار هواپیما میشوید آن بچه را خفه کن یا بده مادرش شیرش بدهدبقیه مسافران هم پچپچ میکردند و با نگاههای سنگین، پدر جوان را سرزنش میکردند.پدر جوان ایستاد. چشمانش کاسه خون بود و زیرش گود افتاده بود.او با صدایی که از ته چاه در میآمد و میلرزید، رو به مسافر عصبانی و جمعیت گفت:«ببخشید... واقعاً عذر میخواهم که اذیت شدید. من همه تلاشم را میکنم، اما او آرام نمیشود... تقصیر خودش نیست، او دنبال " بوی مادرش " میگردد و سینهاش را میخواهد...اما نمیتوانم او را پیش مادرش ببرم.جنازه مادرش الان در تابوت، در قسمت بار (Cargo) همین هواپیماست...ما داریم او را میبریم تا در خاک وطنش دفن کنیم. من هنوز یاد نگرفتهام چطور هم پدر باشم و هم مادر...»
ناگهان سکوت مرگباری هواپیما را بلعید.آن مرد عصبانی، خشکش زد و رنگ از صورتش پرید. بغض راه گلوی همه مسافران را بست.مهماندار هواپیما که اشکش سرازیر شده بود، جلو آمد و بچه را بغل گرفت. مسافران دیگر نوبت به نوبت میآمدند، دست پدر را میگرفتند و عذرخواهی میکردند.آن گریه دیگر " گوشخراش " نبود؛ صدای " روضهی وداع " بود که در آسمان خوانده میشد.
نتیجه اخلاقی:هیچوقت، هیچوقت و هیچوقت بر سر کسی که در شرایط سختی است فریاد نزنید.ما صدای گریه را میشنویم، اما دلیل گریه را نمیدانیم.شاید کسی که امروز اعصاب ما را خرد کرده، در حال تحمل مصیبتی است که اگر ما جای او بودیم، دیوانه میشدیم.
یک چالش انسانی:دفعه بعد که در اتوبوس، مترو یا هواپیما بچهای گریه کرد، به جای اخم کردن، به پدر یا مادرش لبخند بزن و بگو: «اشکالی ندارد، بچه است دیگر... خسته نباشید. همین یک جمله، بارِ کوهی از خجالت را از روی دوششان برمیدارد.
۱۰:۳۵
۱:۴۰